تبليغاتX
ایران شمالی

ایران شمالی

خبر درباره سرزمینهای قفقازی ایران

 


 

تسلیت

با نهایت تاثر و اندوه و با چشمی اشکبار و دلی داغدار  با خبر شدیم که فرزند دانشمند و فرهیخته ایران شمالی . رهبر فرهنگی و ریش سفید ملت مظلوم تالش   پس از سالها زندانی شدن در سیاهچالهای  رژیم شوونیستی - صهیونیستی باکو  به دست دژخیمان سلسله ننگین علی اف ها به شهادت رسید ه است . شهادت پروفسور نوروزعلی محمداف برگی درخشان در تاریخ خونین منطقه تالش - مغان و لکه ای ننگین و سیاه در کارنامه دولت شوونیستی - صهیونیستی  حاکم بر ایران شمالی است .

نوروز علی محمداف به شهادت رسید همانگونه که فرزندش کامران محمداف به دست دژخیمان باکو به شهادت رسیده بود.

حرکت آزادیبخش ایران شمالی این شهادت را صمیمانه به خانواده معظم  روانشاد محمداف . اهالی مظلوم جمهوری تالش - مغان بخصوص مردم آستارا و خاصه اهالی ستمدیده روستای ارجیوان و همه آزادیخواهان ایران شمالی و هموطنان عزیزمان تسلیت عرض مینماید .

نوروز علی محمداف دانشمند نامی ایران شمالی و از رهبران فرهنگی قوم تالش در زندان باکو به شهادت رسید.

چندی پیش نیز فرزند جوان این دانشمند به نام کامران محمداف  بر اثر اقدامات نخفی و فشارهای ارگان امنیتی دولت شوونیستی باکو  دار فانی را وداع گفته بود.

 

وب سایت ایران تالشستان خبر شهادت دانشمند تالش را منتشر کرد:

 

پرفسور  نوروز علی محمد اف شهید شد

در حالی که روزشماری می کردیم تا خبر آزادی نوروز علی محمد اف را به روی سایت  بیاوریم  خبر آمد  که نوروز علی محمد اف  شهید شده است پرفسور نوروز علی محمد اف که  در ۶۴ سالگی زمانی که می گفتیم میانسال است دستگیر شد و  آنقدر  شکنجه و ظلم دید که ما هم باورمان شد پیر شده و نوشتیم  پیر مرد را شکنجه می کنند و اکنون نا باورانه می نویسیم  پیر مرد شهید شد !  نوروز علی محمد اف  آرام رفت  همیشه آرام رفت  چون اعتقاد داشت این مدنیت و فرهنگ است که ملت تالش را زنده نگاه خواهد داشت  حتی در جریان تالش مغان نتوانستند به او  مانند دیگران انگ بزنند و او تنها کسی بود که بعد از کشتارها و دستگیری های سال ۹۳ که در ادامه نسل کشی ۱۰۰ ساله تالشان صورت می گرفت  توانست پرچم فرهنگ تالشان را  از خطر نابودی نجات دهد ،  مرکز مدنیت تالش را تاسیس کرد و صدای تالش را منتشر نمود. او آرام رفت و مشعل صدای تالش را بر افروخته نگاه داشت  پرفسور  نوروز علی محمد اف به جای گلوله کلمه را بر گزید کما اینکه آنانکه گلوله را نیز انتخاب کرده بودند  در عمل حاضر نشدند به روی آنها که هم وطن پنداشتنشان  شلیک کنند  اسلحه را زمین نهادند و تن به شکنجه ، زندان و تبعید دادند  این نرم خویی و صبر خصلت تالشان است  و البته تاریخ نشان داده که امان از روزی که صبرشان به سر آید و طغیان کنند ...

با این همه   نوروز علی  از همان ابتدا کلمه را بر گزید و  این کلمه هزاران واژه شد تا آن روز که لغت نامه بزرگ تالشی روسی ترکی اش را منتشر کرد و  هزاران  جوانه جاوید را در سرزمین حیات هویت و فرهنگ تالش را کاشت و  اینجا بود که  حکومت پان ترکیست و ضحاک صفت باکو  به خود لرزید به این فکر باطل افتاد که نوروز علی را بکشد پس دسیسه ای لازم بود  سفر نوروز علی محمد اف به ایران و شرکت در یک کنفرانس علمی  در مورد تمدن تالش دست آویزی شد برای تهمت زدن آنهم مضحک ترین تهمت  جاسوسی !؟!  جاسوسی چه چیز ؟ علم ؟جاسوسی لغت؟  این جاسوس چه چیز را به ایران تحویل داد ؟ آیا تدریس در دانشگاه باکو ، صدها مقاله زبان شناسی علمی و پژوهش در  مورد فرهنگ یک قوم  هزاران ساله  جاسوسی است؟  کجا و کی نوروز علی محمد اف جمله  ای  بر علیه دولتی و در حمایت از دولتی دیگر بر زبان آورد؟ جرم فرزند نوروز علی که از آلمان به آذربایجان باز گشت  تا پیگیر پرونده پدرش شود چه بود که پس از اندک زمانی و بعد از چند بار دستگیری  در حالی که در نهایت سلامت به آذربایجان باز گشته بود اعلام می کنند در ۳۷ سالگی  سکته قلبی کرده است جرم پسر دیگرش چیست که به دلیل پیگیری قانونی پرونده پدر چند بار دستگیر و مورد تهدید  مرگ قرار گرفته.

نوروز ما  روز به روز نحیف شد از ملاقات پزشکان با او ممانعت کردند  و به بررسی و درخواست شورای اروپا برای انتقال او به اروپا برای درمان وقعی ننهادند تا جایی که  یک دست و یک پایش در اثر تحمل بیماری گرسنگی و شکنجه فلج شد  و با لا خره  در آخرین روزها سلامش را به ملت تالش رساند و گفت آرزویی غیر از زنده ماندن این فرهنگ و هویت این مردمان نجیب و یکی ماندن ارواح ملتش ندارد  و درست است که مظلومانه مرد و  دور از دستان حسرتبار فرزندانش که اکنون صدها هزار نفرند و دور از خاک سرزمینش که هزاران نهال در آن کاشت  ودرست است که نتوانست بزرگداشت مقام شامخ علمی اش را ببیند و  درست است که آن غول پر قدرت توانست بر پیکر نحیف او غلبه کند و کشتن او را جشن بگیرد اما به عقیده من بسیار دیر توانستند او را شهید کنند!! چرا که  زمانی  او را  کشتند که کارش را کرده بود! لغت نامه تالشی اش اکنون در ایران ، اروپا مسکو و بلاروس و ... در دسترس همه هست ! اکنون نام و راه صدای تالش هست که خاموش ناشدنی است و  اگر روزی ذولفقار احمد زاده را در غربت سیبیری شهید کرند و نوروز علی محمد اف ها از دامنش بیرون آمد اکنون که هزاران نفر به او چشم دوخته بودند و خاموشی مظلومانه اش را تا آخرین ثانیه به نظاره نشستند یقینا  صدها  نوروز علی به و جود خواهند آمد بلی بسیار دیر او را شهید کردند چرا که آرام رفت و کارش را کرد!

چرا که نوروز  عجله ای ندارد آرام می رود اما به یقیین باز می گردد  این رسم هزاران ساله طبیعت جاری

ایران زمین است. 


گزارش زیر در آستانه نوروز۸۸ در

ایران شمالی منتشر شد :

وضعيت قوم تالش‌  و دانشمند زنداني

در باكو

دکترعارف محمدزاده

 بار دیگر نوروز از راه رسید اما نوروز علی محمد اف دانشمند برجسته تالش همچنان در زندان باکو است.

بازتاب تداوم زنداني شدن دانشمند برجستة ‌تالش در باكو روز به روز بيشتر و جهاني‌تر مي‌شود. اگر چه رژيم حاكم بر ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) از بدو دستگيري دانشمند برجستة‌ تالش، نوروزعلي‌محمداف، كوشيده است تا اين واقعه در مطبوعات و رسانه‌ها بازتاب نداشته باشد و به همين دليل، شبكه‌هاي تلويزيوني و مطبوعات باكو كه اغلب آنها به صورت رسمي و غيررسمي به محافل حكومتي وابسته‌اند، تنها به انتشار خبرهاي كوتاهي از اين دانشمند مشهور تالش بسنده كرده‌اند، اما به دليل وجهة‌ علمي و فرهنگي نوروزعلي‌محمداف در كشورهاي مختلف اخبار مربوط به وضعيت اين دانشمند پيگيري مي‌شود. وي نه تنها براي تمام تالش‌هاي جهان و مردم  ايران شمالي چهره‌اي شناخته شده است، بلكه به دليل ارتباط با محافل علمي، فرهنگي و دانشگاهي كشورهاي اروپاي شرقي، روسيه، تركيه و  ايران و انتشار آثار علمي و تحقيقاتي‌اش در اين كشورها نيز شناخته شده و مورد احترام است. در ميان تالش‌شناسان جهان، نوروزعلي‌محمداف، در مقام نخست قرار مي‌گيرد و به اين علت، تاكنون به بسياري از كشورها از جمله روسيه، تركيه، ايران و كشورهاي اروپايي دعوت شده و سخنراني‌هاي علمي ارايه كرده است. به دلايل ياد شده، پس از آن كه حدود سه سال پيش و به دنبال انتشار يك نشريه علمي ـ فرهنگي با واكنش خشن دولت باكو دستگير و زنداني شد، مجامع علمي و دانشگاهي و نيز رسانه‌هاي كشورهاي مختلف نسبت به بازداشت وي واكنش نشان دادند.

اخبار منتشر شده دربارة وضعيت اين دانشمند تالش، نگران‌كننده است. وي كه در آستانة‌ هفتاد سالگي قرار دارد، به شيوه‌هاي خشن استاليني از سوي مأموران وزارت امنيت دولت الهام‌علي‌اف دستگير و مدتها تحت بازجويي‌هاي غيرانساني و حتي شكنجه قرار گرفت. با گذشت مدتها از زنداني شدن وي، تلاش گروههاي علمي و فرهنگي در كشورهاي مختلف بخصوص در اروپا براي آزادي وي گسترش يافت. به دنبال اين تلاشها براي نخستين بار بعد از حدود سه سال از بازداشت اين دانشمند مشهور تالش، آكادميسين، مدير مركز فرهنگي و تحقيقاتي تالش و سردبير نشريه « تولشي صدو» (صداي تالش) جمعي از نمايندگان مجامع اروپايي با وي ديدار كردند.

اخيراً « ورونيكا كوتك» نماينده ويژه شوراي اروپا در ايران شمالي و نمايندگان دفتر سازمان امنيت و همكاري اروپا و سفارت نروژ در باكو با نوروزعلي‌محمداف در زندان شماره 15 شهر باكو ديدار و گفتگو كردند.

اين ديدار بعد از سه سال از بازداشت دانشمند مشهور تالش در حالي صورت مي‌گيرد كه علاوه بر پيگيري محافل علمي و دانشگاهي، تاكنون خانواده اين دانشمند نامه‌هاي مكرري به مراكز بين‌المللي و سفارتخانه‌هاي خارجي در باكو  ارسال داشته‌اند.

رژيم باكو از تماس خبرنگاران با نماينده ويژه شوراي اروپا بعد از گفتگوي وي با نوروز‌علي‌محمداف جلوگيري كرد. برخي مطبوعات مستقل باكو، تنها به درج خبر ديدار نمايندگان اروپايي با دانشمند تالش اكتفا كردند و نوشتند كه از محتواي گفتگوهاي نمايندگان اروپايي و دانشمند زنداني اطلاعي كسب نشده است.

نوروزمحمد‌علي‌اف كه به عنوان «ريش سفيد» قوم تالش در ايران شمالي شناخته مي‌شود، اكنون سالهاست كه در زندان به سر مي‌برد. اما خانواده و دوستان نزديك وي نيز از فشارها و آزارهاي دولت شوونيستي باكو در امان نمانده‌اند.

در پي دستگيري نوروز‌علي‌محمداف، خانواده وي نيز تحت فشارهاي غيرانساني دستگاه امنيتي رژيم باكو قرار گرفت و كامران محمداف (فرزند ارشد دانشمند تالش) به طرز مشكوكي درگذشت. گفته مي‌شود مرگ كامران محمداف با اقدامات وزارت امنيت دولت باكو در ارتباط است.

از سوي ديگر چندي پيش خبري مبني بر دستگيري فرزند ديگر نوروزعلي‌محمداف توسط ماموران امنيتي باكو منتشر شد. علت دستگيري وي اين بوده كه آزادي پدرش را پيگيري كرده است.

نوروز‌علي‌محمداف نويسنده، روزنامه‌نگار و دانشمند زبان‌شناس تالش كه از حدود سه سال پيش و در پي انتشار يك نشريه به زبان تالشي زنداني شده است. شرايط سختي را سپري مي‌كند. وي طي سه سال زنداني شدن در شرايط سخت، به بيماريهاي مختلف از جمله رماتيسم پا و ديسك كمر دچار و به شدت ضعيف و لاغر شده است. گزارشگران اروپايي كه به علت عضويت دولت باكو در شوراي اروپا توانسته‌اند با اين دانشمند زنداني ملاقات كنند نتوانستند با خبرنگاران ديدار كنند. يك منبع موثق از قول نمايندگان اروپايي گفت كه وي (نوروزعلي‌محمداف) به علت ضعف و كهولت سن و قرار داشتن در وضعيت نامساعد و شكنجه‌هاي روحي و جسمي و سوءتغذيه در معرض مرگ قرار دارد.

عاكف حميداف تحليل‌گر سياسي و عضو «كميته تلاش براي آزادي نوروز‌علي‌محمداف»

در تماس تلفني خبرنگار « حركت آزاديبخش ايران شمالي» گفت:

«‌ در هيچ يك از كشورهاي جهان، با دانشمند هفتاد ساله‌اي كه عمر خود را در دانشگاه و تحقيق و علم و نوشتن كتاب‌هاي علمي سپري كرده، اينگونه برخورد نمي‌كنند. اين برخوردهاي استاليني فقط از سوي دولت باكو متصور است. دولت باكو نه تنها نوروزعلي‌محمداف را زنداني كرده، بلكه براي از بين بردن خانوادة‌ وي نيز تلاش مي‌كند. بعد از دستگيري وي، بارها و بارها شبانه به خانة‌ وي يورش برده و رعب و وحشت ايجاد كرده‌اند. كامران محمداف فرزند ارشد نوروزعلي‌ بود كه به دليل پيگيري آزادي پدرش بارها از سوي مأموران امنيتي تحت فشار و آزار قرار گرفت و در نهايت در شهريور 1386 به طرز مشكوكي درگذشت. بعد از مرگ مشكوك كامران محمداف، تنها فرزند باقيمانده نوروزعلي نيز از سوي مأموران امنيتي تحت فشارها و آزارهاي مستمر قرار دارد.»

وي افزود: «‌ مقامات امنيتي باكو اعلام كردند كه كامران محمداف بر اثر سكته درگذشته است اما اجزاه ندادند پزشكان مستقل و غيرنظامي علت مرگ وي بررسي و روشن كنند. علاوه بر اين، رژيم باكو حتي به دانشمند زنداني اجازه نداد، در مراسم دفن فرزند جوان خود حضور يابد.»

عاكف‌حميداف دربارة علت دستگيري نوروزعلي‌محمداف گفت: «‌علت اصلي دستگيري و رفتار غيرانساني دولت باكو با اين دانشمند مشهور اين است كه  وي از ميان قوم تالش برخاسته و توانسته به مدارج عالي علمي دست يابد. اگر چه قوم تالش با جمعيتي حدود يك ميليون نفر، محروم‌ترين قوم ساكن در قلمرو حاكميت دولت باكو است، و مناطق تالش‌نشين مانند آستارا، لئريك، ماساللي، لنكران و ... از كمترين امكانات خدمات عمومي حتي برق و گاز و آب بهداشتي نيز بهره‌مند نيستند، با اين حال هرگز نوروز‌علي‌محمداف به عنوان يك چهرة سياسي محسوب نمي‌شد. بعد از فروپاشي شوروي، نوروز‌علي‌محمداف به عنوان روشنفكر و دانشمند پيش‌كسوت به دو اقدام دست زد؛ تداوم فعاليت در مركز فرهنگي تالش (مركز تالش‌شناسي) و انتشار نشريه صداي تالش. در اين مراكز مسايلي مانند شعر و ادب، تاريخ، زبان، فرهنگ و آداب و رسوم قوم تاريخي تالش مورد مذاكرة دانشمندان قرار مي‌گرفت و نتايج فعاليت‌هاي علمي به صورت محدود منتشر مي‌شد. دولت باكو به صورت رسمي بارها اعلام كرده كه اين دولت نه برپايه عدالت، اخلاق و اسلام و  انسانيت كه براساس ايدئولوژي شوونيستي پان‌آذريسم اداره مي‌شود و اين سخن را بارها حيدرعلي‌اف و الهام‌علي‌اف در همايش‌ها به صورت آشكار بر زبان آورده‌اند. معناي اين ايدة قرون وسطايي اين است كه در ايران شمالي (جمهوري آذربايجان)، دولت هيچ‌ گونه حق و حقوقي براي اقوام مختلف ساكن در كشور مانند تالش‌ها و لزگ‌ها قايل نيست. و اصولاً مقامات دولتي وجود اقوام مختلف را به شيوه‌هاي مختلف انكار مي‌كنند، تعداد جمعيت تالش‌ها و لزگ‌ها را بسيار ناچيز نشان مي‌دهند. با اين حال حضور دانشمند مشهور مانند نوروزعلي‌محمداف در مجامع علمي بين‌المللي و كشورهاي همسايه هميشه اين پيام را با خود داشت كه قومي و كهن و تاريخي به نام تالش در ايران شمالي وجود دارد كه در معرض نسل‌كشي فرهنگي قرار گرفته است. به همين دليل و براي جلوگيري از حضور وي در مجامع علمي خارج از كشور، توطئه‌اي از سوي وزارت امنيت باكو طراحي و اجرا شد، اما در جلسة محاكمه وي كه تحت فشارهاي مجامع علمي به صورت نيمه علني برگزار شد، آشكار گرديد كه اتهامهاي وزارت امنيت باكو عليه وي بسيار خنده‌دار است. اتهام اساسي او اين است كه در مقابل دريافت 300 دلار (سيصد دلار) در همايش تالش‌شناسي در شهر رشت در سال 1382 ( 2003) به نفع ايران جاسوسي كرده است!»

حميداف افزود: «تالش‌ها يك قوم تاريخي و كهن هستند و زبان آنها شاخه‌اي از زبان فارسي است. اين قوم در مناطق مرزي با ايران زندگي مي‌كنند، و به همين دليل دولت باكو از قوم تالش احساس خطر مي‌كند. به نظر مي‌رسد دليل اصلي دستگيري دانشمند مشهور تالش و برخوردهاي بسيار خشن با وي اين است كه دولت باكو به فعالان فرهنگي و مردم تالش نشان دهد كه در صورت كوچكترين تحركي آنها را سركوب خواهد كرد.»

شايان ذكر است، دولت باكو در تلاش براي نابودي قوم تالش سياستهاي اقتصادي و فرهنگي ويژه‌اي را اجرا مي‌كند. از لحاظ اقتصادي، در مناطق تالش‌نشين هيچگونه سرمايه‌گذاري براي احداث واحدهاي توليدي صورت نمي‌گيرد و اغلب اهالي در اين مناطق در فقر شديد و بيكاري زندگي مي‌كنند و حداكثر به مشاغلي مانند كارگري در مزارع مي‌پردازند.

مردم اين مناطق از ابتدايي‌ترين خدمات عمومي مانند برق، گاز، آب بهداشتي بهر‌ه‌مند نيستند. با اینکه در دوره شوروی تالشها از خدمات عمومی مانند برق و گاز بهره مند بودند ، اما با فروپاشی شوروی و از هم پاشیدن مراکز خدمات دولتی، برق و گازرسانی در این مناطق با مشکل مواجه شد و با گذشت 17 سال دولت باکو نسبت به تامین نیازهای اولیه تالشها اقدام نکرده است .

از لحاظ فرهنگي نيز برنامه‌اي به زبان تالشي از راديو و تلويزيون‌هاي دولتي و نيمه‌دولتي پخش نمي‌شود. انتشار كتاب و نشريه نيز به زبان تالشي نيز ممنوع است.همچنین دولت باکو قانونی تصویب کرده که مطابق آن شبکه های رادیوی و تلویزیونی حق پخش برنامه به زبان اقوام مختلف ساکن در ایران شمالی برای داخل کشور را ندارند.

 

زندگي‌نامه نوروز‌علي‌محمد اف :

ـ متولد 1942 (1321) ، روستاي ارجيوان ـ آستارا (ايران شمالي)

ـ اتمام تحصيل در انستيتوي عالي تربيت معلم در رشتة زبانهاي اروپايي در سال 1964 (1343)

ـ ‌انجام خدمت وظيفه نظام (1967 ـ 1965) (1346 ـ 1344)

ـ تحصيل در آكادمي علوم ايران شمالي، انستيتوي عالي زبان و ادبيات (1970 ـ 1967) (1349 ‌1346)

ـ اخذ دكترا درعلم زبان‌شناسي (1971) (1350)

ـ از تدريس تا رياست دانشكدة زبان‌شناسي در آكادمي علوم ( از سال 1970/1349)

ـ مدير شعبه ارتباطات زبانها از سال 1989/1368

ـ مدير شعبة ارتباطات زبانها و گروه زبان شناسي عمومي آكادمي علوم از سال 1991/1370

ـ انتشار بيش از 100 اثر و مقالات علمي دربارة زبان‌هاي مختلف از جمله زبان آذري، تركي، تالشي، فارسي و زبانهاي اروپايي طي حدود چهل سال فعاليت علمي.

ـ تأسيس نشرية « تاليشي صدو» (صداي تالش) در سال 1992/1371

ـ مدير مركز فرهنگي تالشهاي ايران شمالي از سال 1989/1368 تاكنون

ـ حضور در همايش‌ها و مجامع علمي كشورهاي مختلف جهان

ـ دستگيري توسط وزارت امنيت باكو 2006/1385

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:28  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 


ارسباران :

در جنگهاي ايران روس (1243 ـ 1218 هـ .ق)

 

 و مبارزه با بیگانه گرایان

* حسين دوستي

كوهها و دشتهاي ارسباران شاهد دلاوري‌هاي مردم ايران در طي جنگهاي ايران و روس در عهد فتحعلي‌شاه قاجار بود. چه حماسه‌ها كه در اين مناطق آفريده شد و چه خونهاي پاكي كه بر خاكها و سنگهاي اين ديار ريخت. اين شجاعتها و شهادتها، براي دفاع از استقلال و تماميت ارضي كشور و با عنوان مذهبي «جهاد» انجام مي‌گرفت و لذا مردم با جان و دل، در اين جنگها شركت مي‌نمودند و دلاوري‌ها مي‌كردند. ليكن هزاران افسوس كه بي‌غيرتي شاهان قاجار و توطئه‌هاي دشمنان اين ملت، آن همه زحمات و خونها و زخم‌ها را به هدر داد و با عقد دو قرارداد ننگين «گلستان» و «تركمانچاي» 17 شهر قفقاز به اشغال روس‌ها درآمد.

در ايام عقد هر دو قرارداد شوم، مردم، خون گريستند و با تجمع در مقابل ساختمان حكومت، اعتراض خود را به گوش حاكمان رساندند و حتي سرداران شجاع سپاه ايران در مقابل چادر فرماندهي، تحصن كرده و خواستار ادامه جنگ شدند. از جمله آن شجاع مردان، تاريخ، نام رئيس ايل حاج عليلوي قره‌داغ را به خاطر سپرده است.(1)

«‌اسداله سلطان حاج عليلو» كه مردي به غايت شجاع و بلند همت بود و 9 نفر از فرزندان رشيد خود را در اين جنگ‌ها تقديم راه وطن كرده بود، با جمعي از بزرگان منطقه به مقر نايب السلطنه عباس ميرزا (فرمانده سپاه ايران) شتافته و در حالي كه دوازده نفر از فرزندان و نوادگان خود را نيز به همراه آورده بود، به عباس ميرزا اعلام داشت كه: حاضرم اين دوازده تن نيز مانند 9 نفر قبلي شهيد شوند، ولي عهدنامه تركمانچاي امضا نشود.(2)

اسداله سلطان، اولين كسي است كه از عهدنامه تركمانچاي با «صفت ننگين» نام برد و حتي اصرار زيادش براي ادامه جنگ، موجب عصبانيت عباس ميرزا گرديد و حكم مجازات اسداله سلطان صادر شد. ليكن با وساطت قائم مقام فراهاني، خشم عباس ميرزا فرو نشست و عهدنامه به تصويب رسيد. روس‌ها با پيروزي، شهرهاي قفقاز را از ايران جدا كرده و به برنامه‌ريزي توطئه‌هاي بعدي پرداختند.

بي‌همتي شاهان قاجار و بي‌غيرتي آن خاندان، خونهاي مردم را پايمال و عزت كشور ما را پايكوب كرد.

سوختيم و هيچكس از راز ما آگه نشد

چون چراغانِ شبِ مهتاب، بي‌جا سوختيم!

 

هست‌هاي مقاومت در ارسباران در مقابل بيگانگان

اشغال آذربايجان در شهريور 1320 هـ .ش توسط روس‌ها، ريشه در سياستهاي تجاوزكارانه روس‌ها در قرن هفدهم ميلادي دارد.

تزار معروف روس، «پطركبير» نخستين كسي بود كه درصدد كشورگشايي از سمت ايران برآمد. وي با انديشه تسلط بر قسمتي از جهان آن روز، در خيال داشت تا روسيه را مركز اروپا و آسيا كند و به همين علت پس از تصرف كشورهاي بالتيك، مصمم شد تا راهي به سوي درياهاي آسيا بگشايد و با راهيابي به آب‌هاي گرم اقيانوس‌ها، نقشه كشورگشايي خويش را جامه عمل بپوشاند.

اوضاع نابسامان ايران در اواخر عهد صفوي، باعث تحريك بيشتر تزار روس شد و در نتيجه در اولين حمله رسمي روسها به ايران، شهرهاي شمالي از جمله باكو و رشت به اشغال روسها درآمد. ليكن با روي كار آمدن نادر شاه افشار، سربازان روس ناچار به عقب‌نشيني و تخليه مناطق اشغالي شدند و هفتاد سال، دولت روسيه، جرأت تجاوز به خاك ايران را پيدا نكرد.(ناصر نجمي ـ ص 47 و 48)

اما سياست خارجي روس‌ها بر اساس نظرات و بعداً به نام وصيت‌نامه پطركبير، كماكان ادامه حملات و اشغالگري‌ها بود تا بر اساس آن وصيت‌نامه، روس‌ها از ايران گذشته و با تصرف آن، بر خليج فارس و آبهاي آزاد مسلط شوند. لذ در طول دهها سال اين اهداف در سياست خارجي روسيه، توسط تزارها و زمامداران ديگر مدّنظر قرار گرفت و نهايتاً در دوره ضعف و بي‌توجهي قاجارها، طي سه قرارداد «گلستان»، «تركمانچاي» و «آخال» سرزمين‌هايي در شمال و شمال غرب و شمال شرق ايران به تصرف روس‌ها درآمد و قسمتي از اهداف پطركبير عملي شد.

علي‌رغم تصرف بخش بزرگي از ايران، روس‌ها به اين اقدامات بسنده نكرده، به دست درازي به سرزمين‌هاي اين سوي ارس (آذربايجان) نيز اقدام نمودند.

مردم غيور منطقه ارسباران كه در طي جنگهاي دوره اول و دوره دوم ايران و روس، شجاعانه جنگيده بودند و صدها شهيد و اسير و زخمي در دفاع از وطن پرداخته بودند، اين بار نيز غيرتمندانه تصميم به مقابله با تجاوزات روس‌هاي اشغالگر نمودند.

تجاوزات روس‌ها در اين دوره، شامل حملات نظامي به روستاها، سوزاندن مزارع و باغات، سرقت گله‌هاي گاو و گوسفند، آتش زدن خانه‌هاي مردم، ربودن و دزديدن زنان و كودكان و دستگيركردن مخالفان اشغال و ... بود. چه بسا خانمانها كه در اين حملات، از بين رفت و چه سالهايي از عمر مبارزان كه در زندانهاي روس‌ها سپري شد! (به نقل از: اسناد آرشيو آقاي نيكبخت)

سرانجام كانون‌هاي مقاومت بر عليه متجاوزان روسي در مناطق مرزي تشكيل گرديد. بازماندگان شهداي جنگهاي ايران و روس، شاهدان كشتارهاي ناجوانمردانه، از اولين نفراتي بودند كه به اين كانون‌ها مي‌پيوستند.

در رأس اين مبارزان، زني قهرمان به نام «پريزاد» قرار گرفته بود كه با هجوم به داخل سرزمين‌هاي شمال ارس، دمار از روزگار روس‌هاي متجاوز درمي‌آورد. زنان و مردان شجاع ارسباران، تحت فرماندهي پريزاد، سالها با روس‌ها جنگيدند و مانع ادامه سياست‌هاي اشغالگرانه آنها شدند.(عيسي غريبي كليبر، زمان پريزاد)

ولي متاسفانه ضعف حكومت قاجار و پيروي بزدلانه شاهان قاجاري از روس‌ها، پاي قشون روس را به اين سوي ارس (آذربايجان) نيز باز كرد و با موافقت آن حكومت پست، عمال روسيه در همه جاي آذربايجان و ارسباران (قراجه‌داغ) نظر و نفوذ داشته و ساخلوي آن‌ها در اهر مستقر و در محوطه آرامگاه شيخ شهاب‌الدين اهري چادر زده و هر روز مراسم مشق نظامي و سان و سرود برگزار مي‌كردند. (حسين بايبوردي، ص 46)

بعد از جنگ جهاني اول و سقوط تزارها، نيروهاي روسي از ايران عقب‌نشيني و ظاهراً تا سال 1309 هـ .ش هيچ واقعه مهمي بر عليه ايران انجام نگرفت. تا اينكه در همين سال، سپاه قفقاز به بهانه تعقيب و دستگيري قاچاقچيان مرزي و فراريان شوروي به عمق سه فرسخي ارسباران وارد شده و عده‌اي از خوانين و افسران و سربازان و كدخدايان مرزي را ربوده و به شوروي بردند (همان، ص 43) و از همين سال، مرحله ديگري از پروسه تجاوزگري روس‌ها به خاك ايران شروع گرديد و ديگر، هيچ روز و هفته و ماهي از تاريخ ارسباران بدون واقعه‌اي تجاوزكارانه از سوي روس‌ها ديده نشد و متجاوزان روس روز به روز جهت اجراي نيات شوم خود اقدامات نظامي و اشغالگري متعدد و مكرري را به مرحله اجرا گذاشتند.

در اين سالها نيز در درگيري‌هاي بين روس‌ها و ايرانيان، افرادي شهيد شدند كه مدفن آنها در محل با نام « شهيدگاه» و اكثراً در جلو پاسگاههاي مرزي به يادگار مانده‌اند و دره‌ها و تنگه‌هايي كه به نام معركه‌هاي جنگ با روس‌ها معروفند!

سرانجام با شروع جنگ جهاني دوم، بهانه مناسبي براي حضور جدّي روسها در ايران به دست آمد و سوم شهريور 1320 هـ . ش قواي روس از شمال و قواي انگليس از غرب و جنوب وارد كشور ايران شده و رسماً كشورمان را اشغال نمودند!

با تجاوز شوروي به ايران در سوم شهريور 1320 و اشغال دويست هزار كيلومتر مربع از خاك ايران، توانايي مخالفت با دولت متجاوز از سوي دولت ايران سلب شد و شوروي‌ها با اعمال نفوذ در دولت و مجلس، سعي در گرفتن امتياز از جمله گرفتن امتياز استخراج نفت شمال  نمودند. سرسختي مجلس و عدم موفقيت شوروي‌ها در امتيازگيري، فاز ديگري از پروسه‌ي دو قرني پطركبير را آغاز نمود و آن تشكيل فرقه دموكرات بود!

 

فاجعه شوم شهريور 1320 در ارسباران

سوم شهريور 1320 هـ .ش براي ارسباران، روزي شوم و غيرقابل فراموشي است. روس‌ها از پل خداآفرين گذشته و از راه كليبر، خود را به  اهر رسانده و از آنجا در نقاط ديگر پراكنده شدند. صبح سوم شهريور، غرش هواپيماهاي سياه رنگ روسي، مردم اهر را از خواب بيدار كرد. هوپيماها شروع به بمباران خانه‌ها كردند. دسته دسته مردم، زير آوارها و در آتش بمب‌ها سوختند. مردم، ناچار به باغات جنوب شهر پناه بردند، ولي هواپيماها همان باغات را نيز هدف قرار دادند و قريب نود نفر از اهالي كشته شدند. (همان، ص 44) خانه‌هاي مردم غارت شد و كودكان در مقابل چشم مادرانشان كشته شدند. شهر به تصرف نيروهاي شوروي درآمد و سواران و تفنگداران روسي در شهر مستقر شدند و مسجد صاحب‌الامر را اصطبل اسبهاي خود كردند. ( به نقل از معمرين منطقه و شاهدان عيني)

به اين ترتيب همه شهرهاي ارسباران (اهر، كليبر، خداآفرين، ورزقان، هريس) به تصرف روس‌ها درآمد و بعد از استقرار نيروهاي روسي، اقدامات نظامي و سياسي نيز انجام گرفت. فعاليت تشكيلات حزب توده و تجمعات كمونيستي و تهديد و ارعاب مردم و مخالفين اشغالگري شروع شد. اما ارسباران كه در هيچ برهه از تاريخ، يوغ رقّيّت بيگانگان و اشغالگران را نپذيرفته، در اين سالها نيز به مقابله با دشمن برخاست و مردان غيرتمندش با تشكيل هسته‌هاي مقاومت به مبارزه با روس‌هاي متجاوز پرداختند:

1. حضرت آيت‌ا...العظمي حاج سيدكاظم طباطبايي كوه كمري اهري معروف به مجتهد اهري، حزبي به نام «‌حزب اسلامي» در اهر تاسيس كرده و با بسيج جمعي از مردم اهر و عشاير منطقه، در مقابل اهداف روس‌ها و احزاب وابسته آنان ايستاده و تن به سازش نداد. «‌آخوندوف» عامل روس‌ها با انتشار شايعات و تهمت‌ها، سعي در بدنام كردن و شكست دادن مجتهد نمود و ليكن، مجتهد شجاع اهري، با استقامت به مبارزاتش ادامه داد.(3)

2.  عبداله خان محمد خانلو، رئيس ايل محمد خانلوي ارسباران، از سالها پيش در نوار مرزي كناره‌هاي ارس و در روستاهاي مختلف با روس‌ها مي‌جنگيد و در سالهاي اشغال (25 ـ‌1320) با سواران مسلح خود، روزگار روس‌ها را سياه كرده و درجنگ‌هاي متعددي آنان را به زانو درآورده بود.

ژنرال‌هاي روسي، مكرراً سعي كرده بودند عبداله خان را به سوي خود جلب كنند تا ضمن محفوظ ماندن از حملات وي، از نفوذ و قدرت نظامي او نيز بهره‌مند شوند. ليكن وي بعد از تماس با علماي معروف وقت از جمله: آيات عظام سيدكاظم طباطبايي كوه كمري اهري، انگجي و شهيدي، دست رد بر سينه بيگانگان زده بود.(4)

حتي در سال 1312 هـ .ش كه احزاب متمايل به شوروي در شهرستان كليبر، خواسته بودند با نصب تابلو و عضوگيري اقدام به فعاليت نمايند، توسط افراد عبداله خان متلاشي شده و از فعاليتشان جلوگيري به عمل آمده بود.(5)

نهايتاً در مهر 1324 دفتر حزب توده با پشتيباني شوروي‌ها با مسئوليت يك ارمني به نام «سركيس» در كليبر داير و شروع به فعاليت مي‌نمايد كه اواخر همان ماه (مهر 1324) افراد عبداله خان، دفتر حزب را اشغال نموده، اسناد و مدارك آن را ضبط مي‌كنند.

« آخوندوف» مسئول حزب توده اهر، طي نامه‌اي از عبداله خان اجازه گشايش مجدد دفتر حزب كليبر را خواستار مي‌شود. عبداله خان در جواب نامه «آخوندوف» مي‌نويسد: در صورتي كه گشايش مجدد حزب در كليبر مخالفت نخواهم كرد كه از فرماندار و سرهنگ امين فرمانده پادگان اهر و يا فقط از شخص آيت‌اله سيدكاظم اهري اجازه و موافقت كتبي داشته باشند!(6)

و در آبان 1324 سرگرد بابايف ـ فرمانده پادگان شوروي در اهر ـ خواستار ملاقات با عبداله خان مي‌گردد. عبداله خان در جواب مي‌نويسد:

ـ ملاقات ما با تبعه بيگانه بدون حضور دولتمردان ايراني، عملي است خلاف و هيچ نوع عذر موجهي نيز براي توجيه اين ديدار نمي‌بينم.(7)

و در آخر، كنسول شوروي از تبريز به اهر آمده و وعده اولين مقام حزبي در 18 محال قراجه داغ (ارسباران) را به عبداله خان مي‌دهد!(8)

اما فرمانده شجاع ايلات ارسباران، هيچ وعده و تهديدي را بر نمي‌تابد و شجاعانه با افراد وفادارش، مقابل توطئه بيگانگان مي‌ايستد. جنگهاي شديدي بين او و روس‌ها درمي‌گيرد و كوهها و دره‌ها از فرياد دلاوران و نفير گلوله‌ها، سرسام مي‌گيرند.

حمله گسترده نيروهاي مهاجم عليه عبداله خان در دي ماه 1324 در روستاي «حيدركانلو» آغاز مي‌شود. محاصره سختي، نيروهاي مسلح عبداله خان را در تنگنا قرار مي‌دهد. ليكن شجاعت ياران عبداله خان باعث شكسته شدن محاصره و فرار نيروهاي مهاجم مي‌گردد. اين جنگها چند روز طول مي‌كشد و عبداله‌خان بعد از زخمي شدن، به اسارت عناصر فرقه دموكرات درمي‌آيد. او را بعد از اهانتهاي زياد به اهر برده و در آنجا اعدام مي‌كنند.(9)

3. سيدصمدخان سيداحمدي، بزرگ ايل حسنبگلو، سومين فرد غيرتمندي بود كه در منطقه حسن‌آباد ارسباران، در پي اتحاد با عبداله خان محمد خانلو، به مبارزه با روس‌ها پرداخته و با افراد مسلح ايل خود، سالها و ماهها با اشغالگران جنگيده است. ميرصمدخان كه مدتي نيز در كسوت روحانيت بوده و سجع مهر وي «صمدبن صمدالحسيني» بوده، در سال 1324 هـ .ش توسط قشون فرقه دموكرات پيشه‌وري به فرماندهي ژنرالهاي روسي، دستگير شده و در تبريز به همراه پسر و جمعي از بستگانش به طرز فجيعي به قتل رسيده‌اند!(10)

روس‌ها با اين اقدامات ضدانساني و عليرغم توطئه‌هاي عديده نتوانستند آذربايجان عزيز را از پيكره ايران اسلامي جدا نمايند و سرانجام تلاشهاي مبارزان مسلمان آذربايجان، به ثمر رسيد و دشمن خانه زاد ( فرقه دموكرات پيشه‌وري) را، همت غيرتمندان و ناله ستم‌كشيدگان، درهم شكست و با فروپاشي فرقه دموكرات و فرار رذيلانه سران آن، آذربايجان به دامن ميهن اصلي ـ ايران ـ برگشت.

اگر آيريلسا بنديم بنددن، جاناندان آيريلمام

وطن دير سوگيليم ياريم، اُولم ايراندان آيريلمام(11)

ترجمه:

نگسلم از يار، حتي بگسلد بندم ز بند

يار و دلدارم وطن، هرگز ز ايران نگسلم

 

منابع و ماخذ ـــــــــــــــــــ

1. بايبوردي، حسين ـ تاريخ ارسباران ـ انتشارات كتابخانه ابن سينا ـ تهران ـ 1341

2. حافظ زاده، محمد ـ ارسباران در گذر حماسه و تاريخ ـ مهدآزادي ـ تبريز ـ 1376

3. غريبي كليبر، عيسي ـ پريزاد ـ مركز فرهنگي آبا ـ‌تهران ـ 1375

4. نجمي، ناصر ـ ايران در ميان طوفان ـ كانون معرفت ـ 1336

5. نيكبخت كوهي، رحيم ـ آرشيو شخصي

 

پي‌نوشت‌ها : ـــــــــــــــــــــــــــــــ

1. ايران در ميان طوفان، ناصر نجمي، ص 172

2. ارسباران در گذر حماسه و تاريخ، محمد حافظ زاده ـ ص 429

3. حافظ زاده، ص 375

4. همان، ص 383

5. همان، ص 384

6. همان، ص 385

7. همان

8. همان، ص 387

9. بايبوردي، ص 155

10. حافظ زاده، ص 763

11. از سروده‌هاي آقاي هاشم عابدي از شعراي اروميه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:46  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 


 

جزييات ديدار اخير الهام علی اف با رییس جمهور ارمنستان

 

گسترش روابط حسنه دولت باکو با ارمنستان

روزنامه پارالل  چاپ باکو طی خبری نوشت :

مطبوعات روسيه با استناد به منابعي در وزارت خارجه آن كشور، برنامه ديدار اخير الهام علی اف  با رییس جمهور ارمنستان در مسكو بر اساس پيشنهاد روساي گروه مينسك توسط ديميري مدوديف رييس جمهور روسيه مشخص و خواسته شده است كه بجاي مذاكره در خصوص  مسايل كلي، يك مساله مشخص  مورد بررسي قرار دادهد شود و الهام علی اف  و سرکیسیان ( رییس جمهور ارمنستان ) نيز با اين پيشنهاد همتاي روس خود موافقت كرده‌اند.

در اين ديدار مساله همه  پرسی در قره باغ  و نیز رژيم حقوقي خودگردان قره‌باغ مورد مذاكره قرار گرفته است.

سه پيشنهاد اصلي در اين رابطه وجود دارد؛

 1)  يشنهادد طرف ارمني در مورد شناسايي قره‌باغ به عنوان يك دولت مستقل

 2) پيشنهاد برخي از سازمانهاي بين‌المللي در مورد برگزاري رفراندوم 

 3) پيشنهاد باکو مبني بر اعطاي بالاترين درجه خودگرداني به قره‌باغ مشروط بر باقي ماندن قره باغ در قلمورو دولت باکو ؛ 

گمان مي‌رود كه در ديدار اخير نيز همين پيشنهاد رفراندم مورد مذاكره قرار گرفته باشد. اين در حاليست كه الهام علي‌اف پيش از اين ديدار اعلام كرده بود كه تحت هيچ شرايطي اجازه مخدوش شدن تماميت ارضي را نخواهد داد. از اين رو، در بين پيشنهادات سه گانه اين احتمال وجود دارد كه پيشنهاد رفراندم مورد توجه قرار داده شود.و قره باغ برای همیشه از طریق همه پرسی به استقلال رسمی دست یابد.

 

 

فــــــــــــــرياد وطــــــــــــــن

 

 روزنامه پارالل . چاپ باکو :

ماشين تبليغاتي و دروغ باف رژيم باکو اين فكر را القا مي‌كند كه ارامنه ساکن قره باغ از استقلال طلبی دست برخواهند داشت و اراضی بازگردانده خواهد شد.

وقتي به ماهيت اين كلمه بازگرداني مي‌انديشي، هزار مشكل پيش ميايد. اولا؛ هيچ ملت عاقلي  اراضي را كه گرفته است، همينطوري و براي خوشايند يك هنرپيشه، ديپلمات و فوم و خويش و غيره( منظور الهام علی اف ) ، تخليه نمي‌كند. خاك ، نفت هم نيست كه بشود براي حفظ مسند قدرت و بقدري كه دل آقايان  خوش شود، بذل و بخشش كرد. خاك مفهوم مقدسي دارد. بذل و بخشش نمي‌كنند. خاك چيزي است كه مي‌توان بخاطر آن خون داد.

امروز ، هوس بازگرداني اراضي از طريق مذاكرات را كرده‌ايم. گيرم كه بازگرداندند. اين بازگرداني تا چه حد پاسخگوي شروط ما خواهد بود. اين جنبه دوم مساله اسيت.

اگر كسي چنين مي‌انگارد كه ، با شروطي مناسب براي ما اراضي را بازخواهد گرداند، بايد به روانپزشك مراجعه بكند.

اكنون كه مشكلي در كسب اخبار وجود ندارد،به روزنامه‌هاي ارمني نظر بيافكنيد.الهام علی اف بارها میگفت که جنگ با ارمنستان را آغاز خواهد کرد . اما در مقابل ارمنستان آشكار به جنگ فرا مي‌خواند. براي چه؟ كسي زود نگويد كه روسيه و جهان مسيحي پشت سر ارمنستان ايستاده است. اين حرفها ديگر فديمي شده است. ما هم با روسیه رابطه خوبی داریم . با امریکا و اسراییل و انگلیس هم رابطه ما خیلی وسیع است .آنچه موجب مي‌شود ارامنه چنين پايداري نشان بدهند، اين است كه ما از فكر جنگيدن دور هستيم. به نظر شما زحمتكشان، آيا ارامنه نمي‌دانند كه نگاه ما  به جنگ طي چند صد سال نگاهي غير معمول بوده است؟ جوانان ما وقتي در زمان شوروي به خدمت سربازي مي‌رفتند، واحدهاي  ساختمانسازي، بهداشت و آشپزخانه را اشغال مي‌كردند؟

اگر دشمن ببيند كه در باکو بجاي فردپرستي و علی اف پرستی ،حس خداپرستی و وطن پرستي در جوانان  پرورش مي‌دهند، صدايش را خواهد بريد.

اگر بیگانه  بشنود كه جوانان ما خاك وطنش را به همخوابي با دختران بیناموس ترجيح مي‌دهد و در معابر باكو به جاي پوسترهاي « پدر ايل‌ها» ( حيدر علي‌اف ـ) شعارهايي در دعوت از آحاد ملت به مبارزه نصب شده است،  درمانده خواهد شد.

اگر دشمن درك بكند كه ثروتها  و درآمدهاي نفتي به جاي اينكه به جيب 6 ـ 5 خانواده سرازير شود، به نفع دولت و كشور به مصرف مي‌رسد، در آنصورت براي حل مسالمت‌آميز مناقشه به هزار  جلد خواهد رفت.

وطن فرياد بر مياورد. مي شنويد؟ بايد با سرمان فكر بكنيم. نبايد وطن را براي آن دو ارگان بدنمان فدا كنيم و مضحكه دنيا شويم.  .. مطبوعات و رسانه های ما - حتی روزنامه پارالل - به دلیل مسایل و سیاستهای خاص و به دلیل جلب رضایت سفیر امریکا و اسراییل همواره علیه ایران تبلیغات میکنیم اما بیایید حداقل یک چیز را از ایرانی ها بیاموزیم و آن جنگ در راه حفظ وطن و نگهداری وطن با خون است .  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:10  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو

میخورد خون جهانی و ندارد باک  او

سفرنامه ی باكو

  • محمدعلي منافي
  •  

پس از تجاوزات مكرر روسيه به خاك ايران و دفاع ايراني‌ها كه سالها به طول انجاميد، در نهايت به سال 1813 ميلادي (1192 شمسي) قرارداد ننگين گلستان توسط دولت قاجار امضا شد و شهرهاي قره‌باغ، باكو، شكي، شيروان، قبا و دربند از ايران جدا و تحت اشغال روس‌ها قرار گرفت.

در قرارداد نامه‌اي به نام تركمانچاي در سال 1828 ، حكومت قاجاران شهرهاي ايروان، نخجوان، اردوباد، و بالاخره تمام شهرهاي كنوني جمهوري آذربايجان (ايران شمالي) و ارمنستان و گرجستان را به روس‌ها واگذار ساخت و رود ارس مرز بين ايران و روسيه تعيين گرديد.

نخستين بار، هنگامي كه باكو را ديدم، انگار درك آن تا حدودي گنگ و نامفهوم بود. يا آن كه چيزهاي زيادي درباره آن خوانده بودم، ولي به علت اتفاقات گسترده‌اي كه در آن رخ داده و به دليل روحيه متفاوت مردمانش، شناخت آن قدري دشوار به نظر مي‌رسيد.

سپس كه در آن كاوش كردم، احساس چندان خوبي نداشتم، زيرا كه به سرعت به سوي نابرابري‌هاي اجتماعي مي‌رود.

به سوي باكو(1)

در مرز آستارا نخستين چيزي كه توجه انسان را به جلب مي‌كند، درختان تنومند جنگلي هستند كه گويا در هم تنيده شده‌اند. اين درختان كهنسال به نظر مي‌رسد كه تقريباً هفتاد سال شاهد اتفاقات مرزي بوده‌اند.

زماني شوروي‌ها از مرزها به شدت پاسداري مي‌كردند. شايد در مدتي كه سوويت‌ها(2) حكومت كردند، به ندرت كساني از مرز جمهوري‌هاي آن گذشتند كه حتي اگر دوست و رفيق هم بودند، خاطي را به شدت مجازات كردند.

اما، اينك بيش از شانزده سال از گلاسنوست گورباچف مي‌گذرد. پليس دولت باكو با اونيفورم نيلي تيره رنگ در مرز مستقر است. در آن طرف هيچ نشانه‌اي از حكومت شوراها به چشم نمي‌خورد. مطمئناً، روزي در روي همين پل پرچم سرخ شوروي با نشان چكش و داس در اهتراز بوده است. در زمان شوروي‌ها، مرز يكي از دورافتاده‌ترين مناطق كشور محسوب مي‌شد. بنابر اين آنها در آباداني مرزها نكوشيدند.

اتاق يوخلاما(3)(اتاق تفتيش)

پس از گلاسنوست گورباچف، اولين اداره و يا تشكيلاتي كه فاسد گرديد، اداره پليس بود. پليس دولت باكو پليس بي‌هيچ شرم و تأملي رشوه مي‌گيرد. حتي شهروندان از چنين دستبردهاي آشكار در امان نيستند. هنگام عبور از مرز بي‌آنكه اخاذي خود را پنهان كنند، از هر نفر چهار منات(4) طلب مي‌كنند. اين پول چون به حساب دولت ريخته نمي‌شود، هيچ معنايي جز رشوه ندارد. به خاطر آن كه مسافران اتوبوس ما از پرداخت چنين پولي اجتناب مي‌كنند، خشمناك شده و با بي‌حرمتي ما را به اتاق «يوخلاما» مي‌برند تا به اصطلاح گوشمالي بدهند.

بيشتر آنها فربه‌اند. صورت‌هايشان پف كرده و غبغب‌هايشان آويزان است؛ اما وقتي خشمگين مي‌شوند، لپ‌هايشان سرخ و متورم مي‌شود.

بسيار واضح است كه اتاق يوخلاما، كاري نمايشي و شيادانه است. تمام ترفندهاي موذيانه آنها از جمله خشم و رأفت ناگهاني و رفتار تند و آرام‌شان به خاطر اخذ چهار منات پول آذري است. اما، لاجرم هيچ چاره‌اي نيست. چنان به نظر مي‌رسد كه بدون پرداخت چهار منات رشوه نمي‌توان گام‌ به آنجا نهاد. در آن حال كه با حروف لاتين اسم مسافران را روي دفتري ثبت مي‌كنند با نگاه‌هاي مشكوكانه‌اي كه كاملاً ساختگي و دروغ است، سوالاتي مي‌پرسند كه حقارت و پستي آنها را مي‌رساند.

« ترياك حمل ائلمرسن؟!»(5)

در نوبت من پول را مي‌دهم و بدون بازرسي خارج مي‌شوم. آنها چون پول را گرفته‌اند، تفتيش اتوبوس را هم نيمه تمام مي‌گذارند!

در اولين گام چهره كريه و پنهاني حكومت علي‌يف‌ها نمايان مي‌شود. پليسي كه مي‌بايست حافظ جان و مال مردم شود، خود دزد سرگردنه از آب درآمده است.

بادكوبه يا باكوان

زيرا آفتاب گرم و درخشان شامگاه كه بال‌هاي زرينش را همچنان در زمين و دريا گسترده‌ است، باكو در بستر درياي خزر هنوز در تكاپوي روزانه است.

در همان نگاه نخست شهر عظمت و شكوه خود را نشان مي‌دهد. روي تپه‌هاي مشرف به دريا در لابلاي انبوه درختان كاج اولين خانه‌هاي سنگ تراشيده باكو با وقار و شكوه خاصي مشاهده مي‌گردند.

باكو يا بادكوبه، با بيش از يك ميليون و هشتصد هزار نفر جمعيت در غرب درياي خزر واقع شده است.

درباره آن نويسندگان ايران و روس مطالب زيادي نوشته‌اند. احمد كسروي در كتاب خود موسوم به «شهرها و ديه‌هاي ايران» در مورد وجه تسميه آن نوشته است:

« چنانكه مي‌دانيم اين شهر را در نوشته‌هاي ايراني بادكوبه مي‌نويسد. در حالي كه در زبان مردم آنجا و در نوشته‌هاي روسي همان باكو مي‌باشد...

بادكوبه گويا از زمان صفويان پيدا شده، زيرا ما نخست بار آن را دركتاب عالم آراي عباسي كه در زمان شاه عباس نوشته شده مي‌يابيم.

پيش از آن حمدالله مستوفي در نزهت القلوب و ياقوت در معجم‌البلدان و بسياري از جغرافي‌نويسان در كتابهاي خود آن را بادكوبه آورده‌اند.

از اينجا پيداست كه بادكوبه چيزي ساخته است و پايه‌اي براي خود نمي‌دارد.

چنانكه از نوشته اعتمادالسلطنه در مرآت البلدان بر مي‌آيد. اين نام ساخته از آنجا پيدا شده كه در باكو بادهاي تندي وزد و كساني خواسته‌اند ميانه آن بادها و نام شهر همبستگي پديد آورند و اين است آن را بادكوبه گردانيده‌اند. جايي كه بادكوبد. ولي ما مي‌دانيم كه اين گزارشها درباره نامهاي آبادي‌ها بسيار بي‌ارج است.»(6)

با آنكه بادهاي وحشتناك را درهم مي‌كوبند و حمدالله مستوفي و ياقوت و ديگران آن را بادكوبه ناميده‌اند؛ اما كسروي مي‌كوشد در آن باره كاوش گسترده‌اي انجام دهد. مي‌نويسد:

« در زمان ساسانيان و پيش از زمان ايشان يك رشته آباديهايي در ايران به نامهاي باكوان يا باكاوان يا مانند آنها مي‌بوده كه چون در هر يكي آتشكده‌اي برپا مي‌بوده ايرانيان آنها را گرامي مي‌داشته‌اند و از راههاي دور آهنگ آنها مي‌كرده‌اند. يكي از آن آباديهاي ديني گرامي همين شهر آران مي‌بوده كه آتشكده خودسوز بزرگي مي‌داشته و نامش باكاوان يا باكوان مي‌بوده.»(7)

باكو شهري است، بسيار شلوغ با انسان‌هاي متفاوتي كه در آن مي‌لولند. صداي بوق اتومبيل‌ها گوش را مي‌نوازد؛ اما هوا دود نيست. گرم و شرجي است. نفس گاهي پس مي‌رود. از آن بوي دريا به مشام مي‌رسد.

در رستوراني كه صندلي‌هايش را زير درختان كاج چيده است، نشسته و چاي مي‌نوشيم. (ح) در باكو به ما پيوسته است. او بيش از سه سال است كه در آنجا زندگي مي‌كند. باكو را مثل كف دست مي‌شناسد. به من مي‌گويد: اوضاع بسيار تأسف‌بار است. دسته‌هاي مافيايي درست شده‌اند و تمام شريان‌هاي اقتصادي را در چنگ دارند. واردات و صادرات كالا توسط آنها انجام مي‌گيرد. اينها چون از نزديكان دولت و يا حتي از سران درجه يك آنها هستند، بدون وقفه كشور را مي‌چاپند. مافياي باكو دروازه را براي ورود كشورهاي امپرياليستي باز گذارده است. در حقيقت باكوي امروز از هر جهت به دنياي سرمايه‌داري وابسته است.

در آن حال يك كشتي باربر از دور به طرف ساحل مي‌راند و دقايقي بعد به آرامي در لنگرگاه پهلو مي‌گيرد. روي بدنه آن با حروف روسي چيزهايي نوشته‌اند و من چون از حروف روسي چيزي نمي‌دانم از خواندن آن عاجزم.

در ساحل همچنان كشتي‌هاي زيادي لنگر انداخته‌اند. اين كشتي‌هاي باربر به چهار كشور درياي خزر رفت و آمد مي‌كنند.

با آن كه به غروب آفتاب چيزي نمانده است؛ اما هوا همچنان گرم و سوزان است و از آب بخار مرطوبي برمي‌خيزد. زير سايه درختان انبوه پارك مردم قدم مي‌زنند و زن‌ها هر طور كه دلشان خواسته(!) لباس پوشيده‌اند.

گاهي صداي سوت‌ كشيدة كشتي‌ها سراسر شهر را فرا مي‌گيرد. اين سوت غم‌انگيز حس نوستالوژي را در انسان پديد مي‌آورد. در آن سوي دريا، در جايي كه آب و آسمان به هم نزديكتر ديده مي‌شوند، خورشيد انگار در آب نيلگون فرو مي‌رود و چنان به نظر مي‌رسد كه چون حبابي در آب باز خواهد شد.

ساختمان‌هاي باشكوه

ساختمان‌هاي حيرت‌انگيز دوران حاجي زين‌العابدين تقي اف‌ها (قبل از انقلاب 1917 در روسيه) كه در جاي جاي شهر، همچنان محكم و استوار ايستاده‌اند، باكو را صد چندان زيباتر نشان مي‌دهند. كتابخانه «ميرزا فتحعلي آخوندزاده، ساختمان ايستگاه راه‌آهن (وازال)، ساختمان موزه قالي و تئاتر، بناي دبيرستان مارينسكي و دهها ساختمان عظيم و سنگي ديگر كه باكو را با وقار نشان مي‌دهند.

در باكو همه  جور آدم پيدا مي‌شود. داغستاني، روس، گرجي، لزجي، ايراني و حتي يك ايرلندي و سوئدي كه براي تماشاي شهر از راه دوري آمده است.

مراكزي كه اينك در باكو داير شده‌اند، براي جذب توريست، حتي تا سحرگاه باز است. به ياد مي‌آورم كه زماني كلمه توريست در جمهوري‌هاي شوروي مفهومي نداشت. در آن حال حزب توده و فرقه‌چي‌هاي آذربايجان ايران از مرزها گذشته و در چند جمهوري شوروي زندگي مي‌كردند. اين افراد بيشتر وابستگان سياسي حزب كمونيست شوروي بودند. آنها تا زمان گورباچف در شوروي ماندند و سپس مغموم و شكست خورده به كشورهاي اروپايي رفتند. تعداد بسياري از آنها هنوز هم در جمهوري‌هاي سابق شوروي زندگاني مي‌كنند. فرقه‌چي‌ها از ديرباز در آنجا ازدواج كرده و صاحب زن و فرزند شده‌اند و به خاطر وابستگي نمي‌توانند به ايران باز گردند.

انديشه‌هاي متفاوت

امروز نيز مثل هميشه و مانند پايتخت‌هاي ديگر همه چيز در باكو متمركز است. تمام سياست‌هاي داخلي و خارجي در آن اتخاذ مي‌شود. شريان‌هاي اقتصادي در باكوست. ثروت و فقر و آنگاه جنايت و دردي نيز در باكو  اتفاق مي‌افتد. اين شهر چون كندوي عسل همه را به دور خود جمع كرده است.

چنانكه طبيعي است، انديشه‌ها و آدمها نيز در باكو متفاوتند. با خانمي به نام حقيقت آشنا شدم كه بيش از چهل سال داشت و با احساسات متعصبانه‌اي از اسلام دفاع مي‌كرد. افسر بازنشسته‌اي را ملاقات كردم كه از كمونيسم سخن مي‌گفت و معتقد بود كه روزي دنياي سرمايه‌داري نابود خواهد شد. با كارگري حرف زدم كه از گسترش نظام طبقاتي بسيار وحشت داشت و تصميم گرفته بود باكو را به مقصد كشور ديگري ترك كند. مي‌گفت به آيندة فرزندانم اميدوار نيستم. با زن سالخورده‌اي كه كارگر شهرداري بود و با جاروي دستي خيابان را جاروب مي‌كرد، سخن گفتم كه روزي سه منات حقوق مي‌رفت. زن ميانه سال ديگري كه كارگر كارخانه چاي بود، روزانه چهار منات دستمزد مي‌گرفت. يك زن فروشنده در يك فروشگاهي كه لباس مي‌فروختند، پنج منات حقوقش بود. يك راننده لادا از اوضاع بسيار خشنود بود،  مي‌گفت مي‌توان پول‌هايم را پس‌انداز كنم. يك خواننده مرد هتل با دودلي حرف مي‌زد. در آن حال در مركز شهر آقاي «مك دونالد» آمريكايي رستوراني ساخته است و ساندويچ و پيتزا مي‌فروشد. در اين ميان جوان‌هاي تازه به دوران رسيده تحت تأثير فرهنگ باسمه‌اي غربي آقاي مك، دست هم را گرفته‌اند و براي صرف پيتزا به ساختمان او مي‌روند.

من در باكو بي‌تفاوتي سياسي را نيز به طور آشكار مشاهده كردم. در يك اتومبيل گازت اخباري از منطقه قره‌باغ توجه مرا به سوي خود جلب كرد. گويندة راديو با لحن سوزناكي كه انسان را ناخواسته متأثر مي‌ساخت، از جنايات ارامنه سخن مي‌گفت. من كه بيگانه بودم، متأثر مي‌شدم؛ اما هيچكدام از مسافران حتي كوچكترين توجه‌اي به سخنان گوينده نمي‌كردند. اين صحنه مرا متعجب مي‌ساخت. با خود مي‌انديشيدم كه آيا چطور ممكن است، دشمن به كشوري حمله كند و ملت آن هيچ عكس‌العملي از خود نشان ندهد؟

من در باكو به رفتار و كردار توده‌ها توجه مي‌كردم. وقتي با آنها حرف مي‌زدم، احساس‌هاي دروني آنها را به راحتي درمي‌يافتم. در روستاي «رامانا»(8) با مردي كه قلبش بيمار بود و براي معالجه تصميم گرفته بود به ايران سفر كند، دوستي نزديكي پيدا كردم. او در حكومت سوويت‌ها، كارگر اداره كالخوز بود. شوراي آبادي خانه رايگان به او داده بود، ساعات بسيار محدودي در كالخوز كار مي‌كرد. پس از فراغت از كار دركافه‌ها به خوشي و شادي مي‌گذرانيد و در زندگاني به چيزي فكر نمي‌كرد؛ اما در زمان دبيركلي گورباچف ناگهان طرفدار او شده بود. خودش مي‌گويد. كج فهمي كردم. سپس در حكومت علي‌يف‌ها، قلبش مريض مي‌شود. دكترهاي باكو از او مي‌خواهند كه قلبش را جراحي كنند؛ ولي او به علت سودطلبي به آنها اعتماد نمي‌كند و تصميم گرفته است كه به ايران مسافرت كند؛ چون شنيده است كه دكترهاي ايراني مهارت خاصي در جراحي قلب دارند.

اين مرد و دوست جوان او كه فرزند فلجي دارد، مرا با شرايط تازه‌ي باكو آشنا مي‌كنند. آنها با سخنان ساده ندامت خود را از گلاسنوست گورباچف بيان مي‌كنند.  معتقدند كه پروسترويكا، شوروي را در گرداب فرو برد. پول همه چيز انسان نيست، بلكه حيثيت، شرف نيز مطرح است.

من و دوستانم به خانه مرد جوان كه او نيز براي معالجه كودك فلج‌اش تصميم به مسافرت ايران گرفته است، رفتيم، خانواده او با صميميت و ساده‌گي از ما پذيرايي كردند. فرزند فلج او در كلاس سوم دبستان درس مي‌خواند، بسيار مودبانه و با خنده‌رويي تا نيمه برخاست و به ما سلام كرد. اسم او متين بود. مادرش با چهره اندوهناك درباره متين گفتگو مي‌كرد. گويا متين مادرزادي فلج نبود. هنگامي كه چهار ساله بود در روي ستون فقراتش زخم كوچكي نمايان مي‌شود. او را به بيمارستان مي‌برند و در اثر كم‌توجهي و يا سهل‌انگاري اطباء پاهاي كودك بيچاره فلج مي‌شوند. پدر اندوهگين او از من و دوستانم پرس و جو مي‌كرد و از ما راه و چاره مي‌طلبيد.

با اين اوصاف، باكو به دوران تقي‌اوف‌ها باز مي‌گردد. در يك طرف دسته‌هاي مافيايي، صاحب ثروت‌هاي هنگفتي مي‌شوند و در طرف ديگر انبوه گرسنگان پديد مي‌آيند.

اين بوي مشمئزكننده چهره زيباي باكو را مخدوش مي‌كند.

بازار كتاب

تعداد كتابخوانان يك جامعه، نشان‌دهنده پيشرفت فكري آن جامعه است.

در حالي كه در باكو كتابخانه‌هاي بسيار عظيمي مانند كتابخانه «ميرزا فتحعلي آخوندزاده» با ساختمان زيباي سنگي قرار دارد، اما در ميان مغازه‌هايي كه پس از گلاسنوست داير شدند. كمتر مغازه‌اي را مي‌توان ديد كه كتاب مي‌فروشد. به نظر مي‌رسد، پس از گلاسنوست و فروپاشي شوروي و عدم تحقق آمال و آرزوهاي مردم در دورة‌ استقلال، مردم به علت سرخوردگي از اوضاع سياسي در پي كتابخواني و آگاهي هم نمي‌روند. در سراسر باكو حتي بيش از چند مغازه كتابفروشي مشاهده نمي‌شود. آنها نيز كتاب‌هاي غير روشنگرانه مي‌فروشند. بيشتر آنها كتاب شعر، تاريخ ملل و يا داستان‌هاي افسانه و فيزيك و هندسه است. امروز در باكو راه‌هايي كه به دانايي و شناخت علمي منتهي مي‌شود، مسدود گرديده است. جوانان به سوي ابتذالات سرمايه‌داري كشيده مي‌شوند. مدگرايي، جواهرپرستي، جلف‌بازي، افكار خيامي « دم غنيمت است» باعث انحرافات فكري و اجتماعي گرديده است. اين در حالي است كه زماني مردم بسيار ساده زندگي مي‌كردند و در داخل شوروي به ده‌ها زبان كتاب چاپ و نشر مي‌شد. انتشارات «پروگروس» وظيفه چاپ كتابهاي فارسي را به عهده داشت.

با اين حال روزي من در «نخجوان»(9) از پيرمردي كه در بازار كتاب مي‌فروخت، كتاب صابر را خواستم. نخست گفت: او را نمي‌شناسيم؛ اما سپس كه ديد من ايراني هستم، پرسيد: تو مگر صابر را مي‌شناسي؟ او انگار نمي‌دانست كه صد سال پيش هم صابر را در ايران مي‌شناختند. من بلافاصله شعري از صابر را براي او خواندم:

آخ: نئجه كف چكمه‌لي ايام  ايدي!

اونداكي اولاد وطن خام ايدي!

در دم پير مرد دنباله شعر را گرفت:

اوز حق مشروعني بيلمزدي ائل

چهره حريته گولمزدي ائل ...

او در حالي كه انگشتش را در هوا تكان مي‌داد با شور عجيبي شعر را مي‌خواند.

گوزلريني بير كره سيلمزدي ائل،

غز ته يه، ژورناله اگيلمزدي ائل،

دائم ايشيتديكلري اوهام ايدي،

آخ نئجه كئف چكمه لي ايام ايدي،

در آن هنگام بود كه به همه چيز پي‌بردم. گويا اختناق دولتي باكو در فراگيري علم محدوديت‌هايي به وجود آورده است. صورت پيرمرد را بوسيدم و از آنجا دور گشتم.

سينما

در اين ميان سينماي باكو حكايت غم‌انگيزي دارد. دوره سوويت‌ها، سينما نقش روشنگري بازي مي‌كرد. آن زمان فيلم‌هاي باكو چه در داخل و چه در كشورهاي ديگر تأثير عميقي نهاده بود.

با آن كه در آن دوره امكانات فيلم‌سازي بسيار كم بوده است و از دوربين‌ها و نگاتيوهاي كامل امروز خبر نبود؛ اما باكو به همت سناريست‌ها و كارگردانان مجرب و انديشمند فيلم‌هايي چون «دده قورقود، اولولر، قاراجاقيز، قاچاق بني، شريكلي چورك، نسيمي، مشدي عباد، بابك و فيلم‌هاي زياد ديگري كه كارگردانان به نامي مثل « راسيم اوجاف اوف، شاميل محمود بيگ اوف، آقارضا قلي اوف، و ديگران ساختند، به جهانيان عرضه كردند.

ليكن امروز اين سينما مثل چيزهاي ديگر، در باكو متوفق شده است. چون ديگر راسيم اوجاق اوف‌ها نيست كه فيلم بسازند، فيلم‌هاي خارجي را نشان مي‌دهند. در اين باره حتي هنرمندان قديم باكو بسيار ناراحت هستند. آنها از اينكه انديشه‌هاي غرب در كشورشان نفوذ مي‌يابد، از دولت انتقاد مي‌كنند. با اين وجود گاهي فيلم‌هاي قديمي به معرض نمايش گذاشته مي‌شود.

روزنامه‌ها و مجلات

روزگاري كه پرولتارياي فقير باكو به مبارزه برخاست، طبقات روشنفكر و ستيزه‌جويان باكو، انديشه‌هاي انقلابي خود را در روزنامه‌ها پخش كردند. اين روزنامه‌ها تأثير چنان نيرومندي در انقلاب باكو و مبارزات توده‌هاي مردم بر جاي نهاد كه پايه‌هاي استبداد تزاري را به لرزه درآورد. روزنامه‌هاي «اكينچي، ملانصرالدين ، ضياء، همت و بسياري ديگر مبارزه كارگران و اتحاد آنها را ليدري مي‌كرد. مطبوعات يكي از پايه‌هاي اساسي مبارزه و ابزار برنده روشنفكران باكو بود. حتي اين روزنامه‌ها و انديشه‌هاي نوين آنها در مبارزه ديگر ملل از جمله انقلاب مشروطه در ايران تأثير عميقي داشت.

پس از گلاسنوست ديگر چنين نيست. مجلات و روزنامه‌هايي كه در كيوسك‌هاي خيابان فروخته مي‌شوند، بيشتر با تصاوير نيمه‌عريان از زنان و با مطالب تهي و انحرافي سعي در مسخ نيروهاي جوان جامعه مي‌كنند.

موسيقي

موسيقي به مراتب اوضاع آشفته‌تري دارد. اين هنر زنده كه مي‌تواند روحيه، افكار و زندگاني توده‌ها را تغيير دهد و به مسير درستي هدايت كند، در سيطره بيگانگان فرو رفته است.

در موسيقي آذري ترانه‌هايي بوده‌اند كه سال‌هاي طولاني در زبان مردم خوانده مي‌شدند. اين ترانه‌ها با زندگاني توده‌اي در هم آميخته و هنوز نيز خوانده مي‌شوند؛ اما دسته‌هاي مافيايي، به ويژه موسيقي جاز را در باكو رسوخ مي‌دهند. در حالي كه خواننده‌ها مثل غربي‌ها لباس مي‌پوشند و مي‌كوشند كه مانند آنها برقصد، با شعرهاي بي‌معني و نامفهوم ترانه‌هايي مي‌خوانند كه هيچگاه با شيوه زندگاني آذري‌ها همخواني ندارد.

تئاتر و اپرا

تئاتر

تئاتر از روسيه به باكو آمد. اين هنر زيبا نامداران بسيار بزرگي داشت.

تئاتر را نخست بار حاج‌زين‌العابدين تقي‌اوف در باكو احداث كرد. هنر تئاتر نيز در پيشرفت جامعه باكو سهم ارزشمندي داشته است. درست است كه تئاتر تا ديرزماني در اختيار طبقه ثروتمند و متمول بود و توده‌هاي فقير از آن بي‌بهره بودند؛ اما هنگامي كه به دست روشنفكران انقلابي افتاد به سلاح بسيار برنده‌اي تبديل شد و در سرعت بخشيدن به روند تكاملي انقلاب كمك شاياني كرد.

در باكو بناهاي تئاتر بسيار زياد است؛ تنديس عزيز حاج‌بيگلي در بيرون ساختمان كنسرواتوار، اهميت تئاتر را در باكو به طور آشكار نشان مي‌دهد.

پس از فروپاشي شوروي  از رونق اين هنر نيز بسيار كاسته شده است و به جاي نمايشنامه ها و اپراهاي ملي، رقص‌هاي غربي اجرا مي‌شود.

بازار پينه( پينه‌ بازاري)

و باز ثروت هنگفت نفت

جاده‌اي كه از كنار شورگل(10) به طرف شرق مي‌رود، در حقيقت تمام داستان باكو را از دوران حكومت تزارها، تاكنون ورق زده است. اين سرزمين يعني اطراف درياچه نمكي كه در كناره‌هاي آن ماده سفيد نمك را تلنبار كرده‌اند، در دل خود ثروت بسيار عظيمي كه به رنگ سياه و قيري است، يعني نفت را در برگرفته است. به بركت همين منطقه است كه آذربايجان روي پاي خود ايستاده است.

در سمت چپ جاده اندكي پس از شورگل روي تپه‌هاي بي‌آب و علفي كه به رنگ خاكستر نه تنور است، دكل‌هاي استخراج نفت قدم به قدم نصب گرديده‌اند. اين دكل‌ها، مايع سياه ولي حياتبخش نفت را به لوله‌هاي قطوري پمپاژ مي‌كنند.

سراسر زمين‌هاي خاكستري رنگ را دكل‌هاي پمپاژ در حاليكه چكش‌هاي وزين آن هر لحظه نفت را از دل خاك بيرون مي‌كشند و در درون لوله‌ها مي‌ريزند، فراگرفته است.

گاهي اين ثروت حيات‌بخش بي‌پايان كه ارزاني زمين به انسان است به علت خرابي چكش دكل در سطح زمين ريخته شده و در روي تپه‌هاي خالي جاري مي‌شود.

درست همين تپه‌هاي خاكستري رنگ ته تنوري است كه نان و آب دولت را تأمين مي‌كند و باعث اتفاقات بسيار بزرگي مي‌شود.

بازار جديد پينه

نيم ساعت بعد، پس از چهل كيلومتر راه بازار پينه نمايان مي‌شود. اين بازار تجاري بسيار بزرگ ثمره پروستريكاي ميكائيل گورباچف است و پس از گشايش مرزها ساخته شده است. در اين بازار همه چيز فروخته مي‌شود. لباس، فرش، وسائل آرايشي زنانه، وسائل خانه، مبلمان، لوازم يدكي اتومبيل و بالاخره هر آنچه كه براي زندگاني لازم است.

فروشندگان آن آذري هستند؛ اما مشتريان از هر مليتي و قومي مشاهده مي‌شوند. گرجي‌ها، روس‌ها، ايراني‌ها و حتي تركمن‌ها كه از آن سوي درياي خزر به باكو آمده‌اند و دسته دسته در بازار مي‌گردند و خريد مي‌كنند.

در اين بازار حتي مشتريان قديمي نيز گم مي‌شوند. چنان بزرگ و پيچ در پيچ است و ميادين و گذرگاه‌هاي فراواني دارد كه هيچگاه نمي‌توان از جايي كه وارد شده‌اي دوباره به آن بازگشت. بيش از هزاران دكان به طور غيررسمي ساخته شده است و تقريباً همه جاي بازار سرپوشيده است كه با شيرواني و سقف‌هاي كاذب روي آن را پوشانده‌اند.

چون در اين بازار سياحت مي‌كني، وابستگي تجاري آن را به كشورهاي ديگري مثل تركيه، چين و روسيه مشاهده مي‌كني. به اصطلاح بازار تجاري پينه نيز مثل تاريخ و فرهنگ اين كشور كه با ملت‌هاي ديگر در هم آميخته است، در يك مسير مي‌غلتد.

كثرت ملت‌ها و فراواني فرهنگ‌ها در بازار پينه بسيار زياد است. من هيچگاه در هيچ جاي اين كشور چنين تجمع انساني و دوستي پايدار آنها را نديده‌ام.

چون موضوع بازار و تجارت و سود در ميان است، تجمع انسانها نيز به وقوع مي‌پيوندد. من كه به آساني نمي‌توانستم مليت آنها را تشخيص دهم و زبان آنها را بفهمم؛ لاجرم از رنگ چهره، لباس و حتي قامت و اندام آنها پي به تفاوت مليت‌شان مي‌بردم. در آن حال من از زندگاني و آداب و سنن آنها چيزي نمي‌دانستم؛ اما مشاهده همه آنها كه به طور مسالمت‌آميز و با احترام متقابل با همديگر گفتگو مي‌كردند، بسيار لذت‌بخش بود.

در آن ميان تنها ارمني‌ها به چشم نمي‌خورند. آنها كه سالهاي زيادي با آذربايجان زيسته بودند و حتي در ميانشان وصلت زناشويي فراوان بوده است، ديگر به خاطر قره‌باغ در خاك همديگر رفت و آمد نمي‌كنند و مناقشه قره‌باغ ميان دو ملت تيره‌گي و كدورت انداخته است.

اما گرجي‌ها در بازار پينه رفت و آمد مي‌كنند و با الفاظ صدادار گفتگو مي‌كنند. من زبان آنها را به هيچ وجه نمي‌فهمم؛ ليكن بعضي از آنها زبان تركي آذري را بلدند و با من چند كلمه حرف مي‌زنند. گرجي‌ها دوستانه رفتار مي‌كنند. در زمان شوروي‌ها نيز ميانه خوبي داشتند؛ اما چنانكه شنيده‌ام در زمان پروسترويكا روابطشان با روس‌ها رو به تيره‌گي نهاد و به زودي خصومت‌هاي ملي نمايان شد.

گرجي‌ها در اين اواخر پاي آمريكا را به قلمرو روس‌ها باز كردند و مورد تنفر روس‌ها قرار گرفتند. جنگي چند روزه در تفليس درگرفت و روس‌ها سرزمين‌هاي گرجي‌ها را اشغال كردند. آنها به اصطلاح مثل آذري‌ها خواسته‌اند، خود را از زير يوغ روس‌ها آزاد سازند؛ اما در گرداب بورژوازي غارتگر جهاني گرفتار آمده‌اند. درباره روابط و دوستي مليت‌هاي شوروي يك نفر نخجواني در باكو به من گفت:

ـ كاتاسترويكاي(12) گورباچف همه ما را بدبخت كرد. در آن زمان يك آذري با يك ارمني دوست و فاميل بود؛ ولي اكنون اوضاع طور ديگري شده است. آذري‌ها با ارمني‌ها مي‌جنگند. گرجي‌ها با آبخازها، روس‌ها با چچن‌ها و در اين ميان آمريكايي‌ها سود مي‌برند. مرد نخجواني گفت:

ـ تو ايراني هستي نمي‌داني! همه  اينها با هم فاميل و دوست و برادرند. حالا ببين چطور ناجوانمردانه به روي هم اسلحه مي‌كشند. من حتي در آن زمان خواهرم را به يك ارمني داده‌ام. حالا كه جنگ است، چند ساله كه او را نديده‌ام. خدا مي‌داند، چقدر دلم براي فرزندانش تنگ شده. تحمل اين اوضاع براي من بسيار سخت است. خدا به دادمان برسد.

 

ليكن با همه اين، دوستي بسياري از ملتها دوام مي‌يابد. روابط اقتصادي آنها گسترش پيدا كرده و سرنوشت شان درهم گره مي‌خورد.

در بازار پينه، ايراني‌ها نيز حضور دارند. تعجب مي‌كنم كه در همه جا اثري از ايراني‌ها به چشم مي‌خورد، چهره و قيافه آنها طوري است كه بلافاصه شناخته مي‌شوند. حتي هموطنان فارس زبان در باكو و يا نخجوان زيادند. من عيد نوروز، آنها را در نخجوان مي‌ديدم كه با خانواده‌هاي خود در خيابان‌ها قدم مي‌زنند. فرق آنها با ما آذري‌ها دقيقاً در همين است. آنها با خانواده‌هايشان سفر مي‌كنند و ما تنها ... من در بسياري جاها مثل تركيه و ارمنستان آنها را ديدم كه چنين بودند.

به هر حال بازار پينه نقطه پيوند و دوستي ملتهاست. چنانكه باكو در پيش نيز چنين بوده است. از هر گوشه جهان به خاطر ثروتي كه در آن است به سوي آن مي‌آمدند.

سومقايت(13)

سومقايت در كنار درياي خزر، آرام و بيصدا، اما پر از سبزه و گل است. شهري است پر از باغچه و درختان گردو و سيب و آلبالو. حتي از كوچه‌هاي آن بوي تاك و مو به مشام مي‌رسد.

بيش از دويست و شصت هزار نفر جمعيت دارد و در روستاهاي آن بيشتر كشاورزي و دامداري مي‌كنند. عجيب است كه در چند روستاي آن هنوز كالخوزها از بين نرفته‌اند و كشاورزي به طور اشتراكي انجام مي‌گيرد.

هواي سومقايت نيز شرجي و گرم است و در آن بادهاي خزري تند و سهمناك مي‌وزند. روزها هوا دم مي‌كند و نفس كشيدن بسيار سخت است. در آن هواي بخار‌آلود، بهترين نوشابه چاي گرم مي‌باشد. آب خنك انسان را بيشتر عطش مي‌كشند و پس از يك بار نوشيدن، انسان مجبور مي‌شود تا عصر هنگام آب بنوشد. شبها نيز كه هوا اندكي خنك مي‌شود، چاي گرم از آب خنك گواراتر است.

در تمام كافه‌ها و رستوران‌هاي سومقايت چاي مي‌فروشند؛ گويا سومقايتي‌ها در هواي شرجي و گرم آنجا به مزيت چاي پي‌برده‌اند؛ اما هيچ جا مثل كافه‌هاي ايران قليان ديده نمي‌شود. آذري‌ها مثل اينكه قليان را نمي‌شناسند. ولي سيگار مثل همه جاي دنيا متداول است.

به نظر مي‌رسد، سيگار يكي از اختراعات عجيب بشر در تاريخ بوده است كه هيچ ملتي نمي‌تواند بي آن زندگاني كند.

در سومقايت قدم مي‌زنم. شهري است كه همه چيز آن از دوره سوويت‌ها مانده است. خيابانها، كوچه‌ها، ساختمان‌ها و حتي انبوه درختان كاجي كه در پاركها مشاهده مي‌شود. دولت علي‌يف‌ها برخلاف باكو، كمتركاري در آن انجام داده‌اند. چند برج، چند بازار تجاري و چند مدرسه ساخته‌اند. بزرگترين كاري كه آنها كرده‌اند، اين بوده است كه نظم و سازمان جامعه را به هم ريخته‌اند. چنان كه مثل شهرهاي ديگر از طبقات همكف آپارتمان‌ها، مغازه‌هاي زيادي چون علف سبز شده‌اند. در اين مغازه‌ها، انسا‌ن‌ها به جاي آن كه توليد كنند، روي صندلي‌هاي نرم و راحت مي‌نشينند، كت و شلوار تر و تميزي مي‌پوشند، كراوات مي‌زنند و كالاهايي كه از كشورهاي ديگر وارد شده‌اند، را مي‌فروشند.

بازار سومقايت‌ با اين حال، چندان پر رونق و پر رزق و برق نيست. مغازه‌هاي حقير آن هيچگاه انسان را جذب نمي‌كنند. همانند كشورهاي سرمايه‌داري پيشرفته كه حتي براي يك سبد سيب دهها لامپ روشن مي‌كنند و ويترين‌هاي خود را با هزار ترفند و كلك مي‌آرايند نيست، بلكه بسيار ساده است. شبها در مغازه‌ها يك يا دو لامپ مي‌سوزد و پيداست كه هنوز فوت و فن فروشندگي را به خوبي نياموخته‌اند.

در سومقايت با آن كه توليد فردي ديده نمي‌شود؛ اما شهري است صنعتي و داراي كارخانه‌ها و كارگاههاي زيادي است. در اين شهر بعد از محله «گده بيگي‌ها» كه ساكنان آن بيشتر قره‌باغي‌هاي جنگ زده هستند، كارخانه‌هاي چيني‌سازي، كنسروسازي، سفال‌سازي و غيره قرار گرفته‌اند. در نزديكي محله گده‌بيگي‌ها، رودخانه‌اي در جريان است كه به علت جريان پس آب‌هاي كارخانه‌ها بوي بسيار بدي از آن بلند مي‌شود. به طوري كه تا يك كيلومتري اين بو شنيده مي‌شود. در محله گده‌بيگي‌ها، باغات و باغچه‌هاي فراواني وجود دارد كه بيشتر محصولات آن گردو، گلابي و سيب و بادام است.

قره‌باغي‌ها در ميان اين باغات زندگي مي‌كنند. آنها از شهرهاي قبادلي(14)، زنگلان(15)، لاچين(16) و فضولي(17) به آنجا آمده‌اند و در محله گده بيگي‌ها ساكن شده‌اند. آنها اكنون زندگاني زياد خوبي ندارند. اكثراً بيكار، بدون هدف و مأيوس و اندوهگين بسر مي‌برند. بچه‌هايشان پابرهنه در كوچه‌ها راه مي‌روند و جوانانشان در كافه‌ها تخته نردبازي مي‌كنند. با آن كه من هيچگاه در چند جمهوري شوروي سابق ـ حتي پس از گلاسنوست گدا نديده‌ام؛ اما در ميان قره‌باغي‌ها گدا نيز پيدا مي‌شود. در يكي از كافه‌ها يكي از آنها از من پول خواست. من به او پول دادم و كافه‌چي مرا به شدت سرزنش كرد كه چرا گداپروري مي‌كنم. استدلال مرد كافه‌چي اين بود كه او چون گرسنه است مي‌تواند از مال ثروتمندان بدزدد؛ اما نبايد گدايي كند.

به نظر مي‌رسد، دولت علي‌يف‌ها با وجود آنكه از اشغال قره‌باغ سوءاستفاده‌هاي سياسي زيادي براي ثبات دولت خود انجام مي‌دهند؛ اما هيچگاه به فكر مردمان آواره و فلاكت‌زده آن ديار نيستند.

قره‌باغي‌ها، مردماني مظلوم، ستمديده  و در آن حال پاك سرشت هستند، هنگامي كه با آنها حرف مي‌زدم؛ مرا «قارداش»(18) خطاب مي‌كردند.

در ميادين ميوه و سبزي مانند ديگر جاها، زنان فروشنده زياد به چشم مي‌خورند. آن‌ها معمولاً زنان پير و شكسته‌اند كه چون كارهاي ديگر را نتوانسته‌اند، به اين كار روي آورده‌اند. در اين ميدان، چند شغل ديگر مانند قصابان و عطاران نيز براي خود جايگاه‌هاي مخصوصي دارند. در شغل قصابان زنان ديده نمي‌شوند؛ اما در ميان عطاران زنان فروشنده بسيارند. قصابها در حالي كه روپوش سفيد پوشيده‌اند، در پشت ويترين‌هايشان از مشتري استقبال مي‌كنند.

پارك حيدر

پارك حيدر پر از سبزه و گياه است. گل‌هاي رنگارنگي چون اطلسي، رز و شمعداني در آن كاشته‌اند. از هوا بوي دريا به مشام مي‌رسد و چون مرداد ماه‌ها هوا گرم است، مردم طرفهاي عصر به خيابان مي‌آيند و زنان و كودكان دسته دسته در پاركها و يا كنار دريا قدم مي‌زنند.

در يك رستوراني كه تازه تأسيس شده است، هنگام صرف ناهار، تلويزيون برنامه‌اي درباره باكو پخش مي‌كند. صفحه تلويزيون شهر را چنان باشكوه نشان مي‌دهد كه با آنچه من ديده‌ام، بسيار متفاوت است. كاملاً معلوم است كه از جاهايي كه جلوه خاصي دارند، فيلم‌برداري مي‌كنند. هيچگاه از كمبودها، دردها و رنج‌هاي اجتماع سخن گفته نمي‌شود، بلكه شكوه و زيبايي كاذب به رخ كشيده مي‌شود.

زندگاني انسان‌ها بايد بهبود يابند. فقر و نابساماني ريشه‌كن گردد؛ ساختن چند برج و خيابان و پارك انسان را سعادتمند نمي‌كند. با گام‌هاي آرام در كنار دريا قدم مي‌زنيم. سومقايت در ساحل درياي مازندران با درختان انبوه كاج، پهناور و زيبا به نظر مي‌رسد. زير پاي آن تا چشم كار مي‌كند، آب نيلگون موج مي‌زند.

مي‌انديشم: اين درياچه چندان هم كوچك نيست. در دور تا دور آن ملت‌هاي متفاوتي زندگاني مي‌كنند و هر كدام راه و رسم و آداب و سنن مختلفي دارند. به ياد ايران مي‌افتم.

چون ايران نباشد تن من مباد.

به راستي هم كه خانه هر كس براي او از هر جاي دنيا راحت‌تر و دنج‌تر است. با آن كه تمام انسان‌ها برابرند و تمام دنيا مال همه انسان‌هاست؛ اما جايي كه وطن ناميده مي‌شود، گرامي‌تر از همه جاي عالم است.

 

 

پي‌نوشت‌ها: ـــــــــــــــــــــ

1. Baki

2. سوويت: شورا

3. يوخلاما: بازرسي

4. منات: مانات (MANAT ) واحد پول دولت باكو

5. ترياك حمل نمي‌كني؟

6. كتاب « نام شهرها و ديه‌هاي ايران»، احمد كسروي، ص 240.

7. همان كتاب، ص 241

8. Ramana

9. Naxcivan

10. آخ چه ايام لذت‌بخشي بود، زماني كه فرزند وطن خام و بي‌سواد بود. مردم حق مشروع خود را نمي‌دانست به چهره آزادي نمي‌خنديد مردم. چشم‌هاي خود را قدري پاك نمي‌كرد. روزنامه و كتاب نمي‌خواند. حرف‌هايي كه مي‌شنيد اوهام و خيال بود. آخر چه ايام لذت‌بخشي بود!

11.şorgol

12. كنايه از پروسترويكاست، كاتاسترويكا به معناي مصيبت و فاجعه است.(Catastroika )

13. Sümğayit

14. Ğübadi

15. Zengilan

16. Laçin

17. Füzüli

18. قارداش: برادر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 14:30  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

حرکت آزادیبخش ایران شمالی


 

بعد از تحمیل عهدنامه  های سیاه گلستان و ترکمانچای بر دولت قاجار و اشغال 17 ولایت قفقازی ایران توسط روسها ، توسعه طلبی روسها تداوم یافت. هدف اصلی روسها از جنگ با ایران در اوایل قرن نوزدهم هجری تنها اشغال سرزمینهای قفقازی ایران نبود. روسها یک هدف بزرگ و تاریخی داشتند : دسترسی به آبهای گرم و آزاد خلیج فارس. وجود دولتهای ضعیف در هر کشوری هماره  آن کشور را هدف مناسبی برای تجاوزات و اشغالگریهای بیگانگان در می آورد. وجود دولت بهترین زمینه برای یورش روسها به ایران بود. . . بعد از انعقاد عهدنامه های گلستان و ترکمانچای در سایه پیامدهای فاجعه بار این عهدنامه ها همواره ایران  شاهد دخالتهای گسترده روس و انگلیس بود. بعد از جنگ دوم جهانی نیز در سایه شرایط ناگوار بین المللی و عدم وجود دولتی نیرومند و ارتشی کارامد در ایران  دوباره تجاوزگریهای روس و انگلیس آغاز شد.  روسها بخشهای شمالی ایران و از جمله آذربایجان را اشغال کردند . از بدو شروع این اشغالگری ، روسها  هدف تاریخی تزارها را دنبال کردند و کوشیدند تا این پروژه ناتمام را تکمیل کنند.تشکیل حکومتهای جعلی توسط روسها در کردستان و آذربایجان در راستای اجرای همان هدف بزرگ و تاریخی بود اما روسها از این اشغالگری و حکومتسازی دست خالی بیرون آمدند. با وقوع انقلاب اسلامی سرزمینهای مسلمان نشین قفقازی ایران  که دهها سال تحت اشغال روسها بود ،آرام آرام  رشد جنبش بیداری اسلامی را به نظاره نشست که بررسی ان فرصتی دیگر میطلبد . همینقدر میتوان گفت که این بار بازی تغییر کرده بود . علاوه بر احساس همگرایی مسلمانان قفقاز جنوبی با  ایران ، در میان  ملت ایران  بخصوص مردم قهرمان آذربایجان احساس و تفکر آزاد سازی  سرزمینهای اشغال شده و پیوند مجدد ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان ) با میهن مادری در حال رشد بود و هست....

 

آذربايجان و توسعه‌طلبي شوروي

 

نويسندگان: رحيم نيكبخت و منيژه صدري

اشغال سرزميني يكي از رايج‌ترين تقاضاهاي استعمارگران در گذشته بود كه به بهانه‌هاي مختلف و از راه‌هاي گوناگون دنبال مي‌شد. در مقابل، بي‌كفايتي سياست‌مداران در دفاع از كشور، تسهيلگر اين‌گونه اقدامات گرديد. آذربايجان يكي از مناطق مرزي مورد طمع روس‌ها بود كه نهايتا بخشي از آن در دوره قاجار از دست رفت. در اين مقاله نحوه زمينه‌سازي و تحقق آن را بررسي شده است.


آذربايجان در تاريخ و فرهنگ ايران اهميت خاصي دارد كه اين اهميت از نقشي كه آذربايجان در شكل‌دهي به هويت ملي (ايراني ــ اسلامي) داشته است نشات مي‌گيرد. رسميت يافتن مذهب شيعه و تشكيل دولت ملي، كه در پهناي جغرافياي تاريخي ايران باستان گسترده شد، تلاش سرنوشت‌سازي بود كه در آذربايجان به منصه ظهور رسيد. گذشته از آن، آذربايجان در تاريخ ايران (قبل و بعد از اسلام) محل تلاقي هويتهاي بيگانه با هويت ايراني بوده و نيز بسيار مورد تعرض قرار گرفته است كه از آن جمله مي‌توان به تهاجم بي‌پايان تركان عثماني، كه تا پايان عمر اين امپراتوري ادامه داشت، و نيز تهاجم نظامي بي‌رحمانه روسهاي تزاري، كه به دو رشته جنگ و قرارداد تحميلي گلستان و تركمانچاي و جدايي هفده شهر ايراني آران منجر گرديد، اشاره كرد. به‌‌رغم سرنگون شدن روسيه تزاري، سياستهاي توسعه‌طلبانه آن كشور عليه ايران به منظور تجزيه آذربايجان و الحاق آن به خاك خود توسط اتحاد جماهير شوروي به شدت ادامه يافت كه به بحران آذربايجان در تاريخ ايران انجاميد. در اين مقاله پيشينه تاريخي توسعه‌طلبي روسها در آذربايجان مدنظر قرار گرفته است.

پيشروي به سمت آذربايجان

ايران در آغاز قرن نوزدهم ميلادي / سيزدهم هجري ناخواسته به عرصه  سياست جهاني وارد گرديد. دو رشته جنگ گسترده بين ايران و روس به دو قرارداد سیاه گلستان و تركمانچاي اشغال سرزمینهای قفقازی منجر شد و رود ارس، سرحد ايران و روسيه گرديد. روسها پس از تصرف قفقاز جنوبي ايران ــ ارّان تاريخي ــ( ایران شمالی ) تلاش گسترده‌اي براي قطع علايق و روابط فرهنگي، تاريخي و مذهبي آن سامان با «مام ميهن» آغاز كردند. قتل‌عام علماي قفقاز، آتش زدن كتاب‌هاي ديني و مذهبي، از رسميت انداختن زبان ملي و فرهنگي ايرانيان، يعني زبان فارسي، در اين سامان و تغيير تركيب جمعيت‌هاي مسلمان‌نشين به نفع مسيحيان، بخشي از اين سياست‌ها بود. با اين همه، روس‌ها همواره به خليج ‌فارس و آب‌هاي گرم چشم داشتند؛ به‌ويژه آنكه از اين طريق در خيال دسترسي به گلوگاه انگليس ــ يعني هندوستان ــ بودند. بر همين اساس انگليسي‌ها طرح استقلال افغانستان را به منظور ايجاد سدي بين ايران و هندوستان به اجرا درآوردند. سرانجام روسيه و انگليس، هم زمان با تحولات انقلاب مشروطيت در ايران، بر آن شدند دست از رويارويي بكشند و ايران را به مناطق تحت نفوذ خود تقسيم نمايند. قرارداد 1907 پيامد تفاهم تقسيم منافع در قلمرو ايران بود.

روس‌ها در دوران مشروطه، با بهانه‌هاي واهي، نيروهاي نظامي خود را وارد ايران كردند و در مناطق تحت نفوذ خود، به نحوي كه طي قرارداد 1307 با انگليس ترسيم شده بود، مستقر شدند. حوادث جانگداز آذربايجان ــ عاشوراي 1330.ق تبريز و قتل‌عام‌هاي اروميه، سلماس، خوي ــ اوج مداخلات ددمنشانه روسيه تزاري و ساير قدرتها در ايران بود. نمي‌توان تصور كرد اگر جنگ جهاني اول و انقلاب اكتبر روسيه اتفاق نمي‌افتاد ايران چه وضعي داشت، چون عملا ايران بين روسيه و انگليس تقسيم گرديده بود و هر يك در منطقه نفوذ خود حضور نظامي ــ سياسي داشتند.

در بعضي از سفرنامه‌هايي كه روس‌ها نگاشته‌اند اشاراتي وجود دارد كه از اغراض و اهداف سياسي آن‌ها حكايت مي‌كند و در اين ميان مهم‌ترين آن‌ها جدايي نژاد و مليت آذربايجان و اران ــ قفقازيه جنوبي ــ از ايران است؛ مساله‌اي كه بعد از جنگ جهاني دوم به صورت برنامه‌اي مدون به اجرا درآمد. در خاطرات يكي از شاهزادگان روس مي‌خوانيم: «مسلمانان ارمنستان و جمعيت تبريز و آذربايجان، كه آنها را معمولا به نام ايراني مي‌نامند، به نژاد ديگري كه كاملا با ايرانيان حقيقي (ايراني) متفاوت است تعلق دارند. اينها حتي زبان ايرانيان را كه فارسي است نمي‌دانند. واقعا از نژاد تاتار مي‌باشند. در صورتي كه ايرانيان، كه در آن سوي قافلانكوه منزل دارند، بايستي يك نژاد بدوي، يا لااقل ناشناس به حساب آيند. زبان دو ملت هيچ‌‌گونه شباهتي با هم ندارد. بين سكنه تفاوت‌هاي مخصوصي خواه از نظر صفات، خواه از نظر ساختمان عادات موجود است كه امكان ندارد آن‌ها را با هم اشتباه نمود.»[1I
با نگاه بدبينانه مي‌توان انديشه‌هاي ميرزافتحعلي آخوندزاده را هم در اين بستر ارزيابي كرد، چه ترويج انديشه قوميت‌سازي توام با باستان‌ستايي وي مبناي گرايش‌هاي افراطي از دو سو ــ داخل ايران و قفقازيه ــ گرديد.

براي نشان دادن سابقه تمايلات روسيه براي چيرگي بر آذربايجان، اسناد و مدارك بسياري وجود دارد؛ براي نمونه در يكي از اسناد وزارت امورخارجه، كه متن تلگراف رمزي به سفارت ايران در لندن است، روس‌ها بر ابقاي شجاع‌الدوله در سمت حكمراني آذربايجان در سال 1331.ق، پس از جنايات بي‌شمار اصرار دارند. در اين حوزه سخني بدين‌گونه به ميان آمده است: «بعد از شش‌ماه مذاكره و اقدامات ... در مورد فرستادن فرمانفرما به آذربايجان ... در سر اين مساله تعيين و عزيمت سپهدار به تبريز ... [روس‌ها] به بعضي وسايل در تبريز محرك شده‌اند و اهالي را [وادار] به تلگرافاتي به دولت نمايند و عدم عزيمت حكومت ديگري را به ابقاي شجاع‌الدوله خواستار شده‌اند... از طرف ديگر، قونسول روس در تبريز خودش علنا مي‌خواست مامور خزانه را منفصل و ديگري را به جاي او بگذارد. مازاد گمركات و عايدات كرمانشاه را هم ضبط [نموده] قشون ساخلوي آنجا براي نرسيدن حقوق چيزي نمانده كه متفرق شوند. معلوم است و حتمي كه دولت با اين همه مخارج در برقراري انتظام آنجا به واسطه اين ضديت روس‌ها به كلي از ميان خواهد رفت و اشرار مجددا جمع مي‌شوند.» در ادامه اين گزارش وزيرخارجه از سفير ايران در لندن چنين مي‌خواهد: «... و سختي موقع دولت را بيان [كنيد] و بخواهيد كه اقلا انگليس‌ها سهم خود را درباب مساعده بدهند يا روس‌ها را وادار به مساعدت كنند. درباب عزيمت سپهدار هم بايد اقدامات نماييد كه از اين تحرك روس‌ها در تبريز جلوگيري شود.»

وزيرخارجه تاكيد مي‌كند كه «اگر سپهدار نرود، آذربايجان علنا جزو مستملكات روس خواهد شد.» «و اگر مقتضي بدانيد در ضمن مذاكره بفهمانيد كه اين سكوت دولت انگليس در مقابل اقدامات علني روس‌ها، شهرت‌هايي را كه از گوشه و كنار درباب تقسيم ايران شنيده مي‌شود قوت مي‌دهد و مسلم است كه اين شهرت روز به روز قوت گرفته اقدامات دولت را سست مي‌كند... .»[2]

ناگفته نماند، تلاش وزارت امورخارجه از طريق سفير ايران در لندن، به جايي نرسيد، زيرا بين اين دو درخصوص مسائل ايران، تقابل جاي خود را به تفاهم و حداكثر بهره‌گيري داده بود.



انقلاب اكتبر و رواج كمونيسم

عده‌اي از صاحب‌نظران تاريخ ايران، انقلاب اكتبر را به یک تحول سياسي تشبيه كردند كه درواقع چنين نيز بود.[3] شكل‌گيري اتحاد جماهير شوروي به رهبري لنين توأم با شعارهاي ضداستعماري و آزادي‌خواهانه در شرق، هواداران بسياري يافت، ليكن بعدها با تبعيت شوروي از سياست‌هاي توسعه‌طلبانه روسيه تزاري آثار اوليه اين «معجزه» نيز زايل شد.

اولين تشكيلات كمونيستي ايران در سال 1917.م در بادكوبه تاسيس شد كه اين تشكيلات در انقلاب روسيه حضور فعالي داشت و ريشه فعاليت‌هاي كمونيستي نيز در ايران بدان منتهي مي‌شد.[4] در دوره رضاشاه تلاش‌هاي آشكار و پنهان ماموران شوروي براي گسترش مرام كمونيسم، خطر عمده‌اي براي سلطنت اقتدارگراي استبدادي او محسوب مي‌شد؛ از اين رو خط‌مشي قاطع‌تري در برابر اين فعاليت‌ها گرفت كه كم‌ترين آن تصويب قانون ممنوعيت فعاليت‌هاي كمونيستي در خرداد 1310 در مجلس شوراي ملي بوده است. پس از آن گروهي از كمونيست‌ها به رهبري دكتر تقي اراني دستگير شدند كه بعدا به گروه «پنجاه و سه نفر» شهرت يافتند.[5]

به‌‌رغم تبليغات نوع‌دوستانه اتحاد جماهير شوروي از اواسط دهه 1300.ش، فعاليت سازمان‌يافته‌اي آغاز گرديد كه هدف آن «يكي نمودن آذربايجان ايران با آذربايجان قفقاز بود». بنا به گزارش مامور وزارت‌خارجه ايران در ايروان، كميته‌اي كه براي مرام فوق فعاليت مي‌كرد عقيده داشت كه قوميت و مليت آذربايجان ايران و آذربايجان قفقاز ــ اران ــ به كلي از ملت فارس مجزا مي‌باشد و لذا مي‌بايست «اين دو قسمت با هم متحد گشته، يك حكومت جمهوري شوروي تشكيل دهند.» اين كميته در سال 1305.ش در تفليس، ارمنستان و نخجوان شعباتي داير كرد و ماموراني را با وجه كافي به تبريز اعزام نمود كه از آن جمله «كريم كريم‌اوف را با يك زن يهوديه و مقداري وجه براي تبليغ به تبريز»[6] فرستاد.

فعاليت‌هاي كمونيستي نيمه اول سلطنت پهلوي اول، در آذربايجان، و ارتباط آنها با اين كميته و شبكه در خور ارزيابي است.[7]



مهاجران شوروي

موضوع در خور بررسي ديگر، بازگشت گسترده اتباع مهاجر ايراني و قفقازي‌ها به وطن، در دوره رضاشاه است. در آستانه مشروطيت، قفقازيه، به‌ويژه چاه‌هاي نفت و كارخانجات بادكوبه، سيل ايرانيان بيكار روستايي و شهري فرودست را به سوي خود جلب مي‌كرد. نقش اين كارگران در مشروطه‌ و تحولات بعدي آن خود موضوع مهمي است.[8] با پيروزي انقلاب بلشويكي و برپايي حكومت كمونيستي، اولين موج مهاجرت از قفقازيه جنوبي ــ اران ــ به ايران صورت گرفت. اين موج مهاجران اغلب از خانواده‌هاي شيعي متدين و متعصب بودند كه در مقابل سياست‌هاي الحادي حكومت شورايي چاره‌اي جز مهاجرت نداشتند. ناگفته نماند بعد از جنگ‌هاي ايران و روس و قراردادهاي تحميلي گلستان و تركمنچاي نيز مهاجرت خانداني و ايلي به داخل ايران را شاهد هستيم كه آن نيز پژوهش ديگري مي‌طلبد.

در آن روزگار تمام تعلقات ملي، مذهبي و اسلامي در قفقاز مورد هجوم واقع گرديد؛ تا جايي كه ديوان‌هاي نوحه سوزانده شدند و از بين رفتند[9] و علماي بسياري به شهادت رسيدند كه از آن جمله شيخ حنيفه بادكوبه‌اي و شيخ عبدالغني بادكوبه‌اي بودند.[10] افرادي نظير قاضي بهلول بهجت افندي صاحب «تاريخ آل محمد(ص)» [11] نيز در روزگار استالين كشته شدند. علمايي چون آيت‌الله سيدمحمد بادكوبه‌اي، ساكن تبريز (متوفي به سال 1348.ش)، آيت‌الله لنكراني[12] و حاج‌ميرزاجعفر و شيخ‌محمد لنكراني[13] از جمله مهاجران اين دوره بودند كه در ايران ساكن گرديدند و شواهدي مبني بر حضور عده‌اي از ايشان در نجف وجود دارد. ميرزاعبدالعلي رضازاده، يكي از كساني كه در اين ايام به همراه خانواده‌اش در بادكوبه به سر مي‌برد، در خاطرات خود مي‌گويد: «ما در يكي از مدارس بادكوبه درس مي‌خوانديم، روزي درب كلاس‌ها قفل شد، پس از مدتي كه همگي گرسنه شديم و بي‌تابي مي‌كرديم معلمها پشت پنجره كلاس آمدند و گفتند: حالا كه گرسنه هستيد از خدا نان بخواهيد فرياد كنيد: "الله بيزه چورك = خدايا به ما نان " [بده] هرچه فرياد زديم خبري از نان نشد. پس از مدتي، معلمها باز آمدند و گفتند: از خدا كه به شما نان نرسيد حالا صدا بزنيد: "لنين بيزه چورك = لنين به ما نان " [بده] به محض گفتن اين جمله توسط بچه‌ها، نانهاي بربري كه "سومي " مي‌گفتند از پنجره‌ها به داخل كلاسها ريخته شد و بچه‌ها با حرص و ولع شروع به خوردن كردند. وقتي پدرم، كه فرد متدين و مُتعصبي بود، از اين موضوع مطلع شد، گفت: ديگر اينجا جاي ما نيست. دست ما را گرفت و همراه خانواده به زادگاهمان راهي شديم.»[14]

دور بعدي مهاجرت در نيمه دوم حكومت رضاشاه انجام شد. ايرانيان مقيم شوروي يا مجبور بودند به تابعيت آن كشور درآيند يا آن كشور را ترك كنند.[15] در اين دور مهاجرت، تعداد بسياري مامور اطلاعاتي و امنيتي اتحاد جماهير شوروي نيز به ايران اعزام گرديدند. «در سال 1938، هنگام بازگرداندن اتباع ايران از آذربايجان شوروي، مقامات امنيتي ماموران خود را در ميان پنجاه هزار نفر تبعيدي به ايران فرستادند.»[16]

ماموران مخفي كه در ميان اين عده بودند قبل از شهريور 1320 و اشغال ايران، فهرست تمامي موسسات صنعتي و همچنين نقشه نظامي ــ جغرافيايي آذربايجان را تدوين كردند.[17] اغلب سران فرقه دموكرات آذربايجان، به ويژه مسئولان نظامي، در زمره همين گروه‌هاي اعزامي مهاجر ايراني بودند. اين مهاجران تا ورود ارتش سرخ به ايران در روستاها و شهرها به كارهايي مثل خرده‌فروشي و كارگري مشغول بودند. غلام يحيي معروف به «دانيشان» (= سخن‌گوينده) از اين جمله بود. آقاي رحيم معين، از مُعمران و مطلعان اردبيلي، در مورد مهاجران ــ ايرانيان بازگشته از شوروي ــ مي‌گويد: «در آن ايام روس‌ها به ايرانيان مقيم آذربايجان خود گفتند: اگر مي‌خواهيد در شوروي بمانيد بايد تابعيت شوروي را بپذيريد و اگر نمي‌خواهيد به تابعيت درآييد به ايران بازگرديد. كساني كه نمي‌خواستند تغيير تابعيت دهند به ايران بازگشتند. از جمله عده‌اي از اردبيلي‌هايي كه در آن سوي ارس براي كار رفته بودند به مرام كمونيستي گرايش يافته بودند. روس‌ها در بين اين عده، تعدادي جاسوس زبده به ايران فرستادند. غلام‌يحيي دانيشان جزو اين افراد بود كه به اردبيل آمد. او اصالتا از روستاي نرميق بين سراب و اردبيل بود و تا شهريور 1320 در روستاي زيوه در اطراف اردبيل به دست‌فروشي مشغول بود.»[18]

موج سوم «مهاجرت» يا به عبارت دقيق‌تر لشكركشي از قفقازيه به ايران پس از شهريور 1320 انجام شد كه فقط شامل نيروهاي اطلاعاتي ــ امنيتي و كادرهاي حزبي اتحاد شوروي بود. اين موج در اولين مرحله، شامل 52 گروه و مركب از 3816 نفر مي‌شد كه تحت رهبري عزيز علي‌اوف قرار داشتند و براي اجراي ماموريت‌هاي سياسي، نظامي، اقتصادي و فرهنگي اعزام شده بودند.[19]

ماهيت گروه سوم كاملا آشكار بود. بخشي از مهاجران گروه دوم هم با توجه به آشنايي‌هايي كه با مرام و انديشه و سازمان‌هاي كمونيستي داشتند همراه عوامل اطلاعاتي، مهم‌ترين اركان سازمان تشكيلاتي و اجرايي را در سطوح مختلف بر عهده گرفتند. قسمت عمده فعاليت‌ها، از جمله مخابره تلگراف‌هاي حمايت‌آميز از جريان تدريجي تجزيه، را آن‌ها انجام دادند.[20] ارتباط نزديك اين مهاجران از ديد ماموران شهرباني به دور نبود.[21]

مهاجران مرتبط با سرويس اطلاعاتي شوروي در آستانه ظهور فرقه و الحاق حزب توده به آن، به اقدامي دست زدند كه در خور دقت و توجه است. طبق اسناد موجود، «يك عده از مهاجرين و حزب توده به كنسول شوروي در قزوين شرحي نوشته‌اند و درخواست تابعيت شوروي نموده‌اند.» در ادامه اين درخواست، تشنيكف، كنسول شوروي، از قزوين راهي زنجان شد تا به تقاضاي آن‌ها رسيدگي كند. در نتيجه «يك عده از مهاجران و افراد حزب توده در نزديك كمانداني جمع و اسم‌نويسي كرده برگ تعرفه‌مانندي به آن‌ها از طرف كنسول داده شد.»[22]



تروریستها

در كنار برنامه‌هاي مهم‌تر و عميق‌تري كه نيروهاي اطلاعاتي و امنيتي شوروي اجرا مي‌كردند، طبق اسناد تازه‌منتشرشده از آرشيوهاي اتحاد جماهير شوروي سابق، اولين حركت مسلحانه كه به حمايت از آنها بعد از شهريور 1320 در ايران برپا گرديد در «قيام سرتيپ‌زاده» هويدا گشت. او به اتفاق آقايف و رسول‌اوف، كه ازاران موسوم به آذربايجان شوروي آمده بودند، و چند نفر از اهالي ايراني شهرهاي مرزي مرند و جلفا با تشكيل دسته‌هاي پارتيزاني، پرچم برافراشته بود. از پنج‌هزار پارتيزان 1800 نفر مسلح به سلاح‌هاي مختلف بودند.[23] موضوع مبهم در اين قضيه آن است كه در اسناد ايراني نامي از سرتيپ‌زاده وجود ندارد و مطالب مطرح‌شده توسط جميل حسنلي نيز چيزي را روشن نمي‌كند، بنابراين به نظر مي‌رسد وي خلط مطلب كرده است. در مورد همين حركت مسلحانه در اسناد ايراني آمده است: آقايف و رسول‌اوف خود را افسر شوروي معرفي كردند و به هر دهاتي كه وارد شدند بيرق سرخ زدند و نشاني با علامت دولت شوروي به سينه‌هايشان نصب كردند. از جمله اقدامات اين دسته مي‌توان به غارت روستاي خانسر و قتل شش نفر اشاره كرد.[24]

براساس گزارش فرمان‌داري مرند در 23 دي‌ماه 1320 به استان‌داري آذربايجان، كه نسخه‌اي از آن به وزارت كشور ارسال گرديد، آمده است: «... طبق گزارش محرمانه شماره 985ــ18/10/20 دهدار و شهرداري جلفا، آقايف كه وضع و حال عمليات او ضمن معروضه بالا رسيد، در اين مدت چند روزه اخير از هيچ‌گونه اجحاف و ماجراجويي فروگذاري نكرده، با رسول‌اف و همكاري رضا هادي سردرودي و نجفقلي اهل محال سردرود و بهلول خانلري و محمدقلي دوزالّي در دهات دهستان سردرود ارسباران به شرارت و شورش خود افزوده، با توليد انقلاب دو نفر نامبردگان بالا اولي و دويمي خود را افسر دولت شوروي معرفي و به هر يك از دهات كه وارد مي‌شوند بيرق سرخ زده و نشاني با علامت دولت شوروي به سينه‌هايشان نصب كرده و از هر قريه نيز عده‌اي به نام "پارتيزان " جمع نموده‌اند، و اوباش آشوب‌طلب نيز در اين مرحله با نام‌بردگان تشريك مساعي [كرده] و در تمام دهات اموال مردم را غارت نموده و در قريه خانلر طبق بازجويي كه به عمل آمد شش نفر را اعدام كرده‌اند، و خيال حمله و تهاجم به علمدار كرده و در شب 14/10/20 ساعت يك نصف شب به علمدار وارد و به منزل شخصي دهدار و رئيس شهرباني علمدار و متمولين حمله كرده و قسمتي از اشياي منزل دهدار و سه‌هزار ريال از منزل او به يغما برده و خود دهدار كه در منزل شخص ديگري بوده، گرفتار و آقايف، رئيس پارتيزان‌ها، دهدار را تهديد به اعدام نموده و صبح و عصر آن روز اهالي را جمع كرده و او را بالاي بامي برده به اهالي گوشزد و اخطار كرده كه هر كس از دهدار شاكي است دست بالا بردارد، و تمامي اهالي و اشخاصي كه از گرگر و ساير دهات به پيشواز آن‌ها آمده بودند، اظهار رضايت نموده، بنا به (تشخيص) خودش چند نفر از اشرار كه دهدار را شخصا مي‌شناختند او را مرخص نموده و 120000 ريال اسكناس و پول نقره و طلا و اشيا از متمولين علمدار گرفته و به يغما برده‌اند... .»[25]

وقوع اين حركت، كه بدون دستور و نظر شوروي‌ها ممكن نبود، توسط خود آن‌ها هم برچيده شد. طبق اسناد ايراني، چند روز بعد در 17 دي‌ماه چند نفر افسر شوروي به علمدار وارد شدند و تمام «پارتيزان‌ها» (تروریستها ) را جمع كردند و به دهات خودشان اعزام نمودند.[26] در تقريرات مطلعان محلي هم از اين حركت آشوب‌طلبانه عوامل شوروي خاطراتي نقل شده است.[27]



نتيجه:

آذربايجان، كه همواره مدافع هويت و تماميت ارضي ايران اسلامي بوده است، با توجه به جغرافياي طبيعي و تاريخي و اهميت سياسي استراتژيك خود از اوايل قرن سيزدهم هجري در كانون توجه روسيه تزاري قرار گرفت.

آنچه در تاريخ ايران به بحران آذربايجان معروف گرديده است، نتيجه سياست‌هاي توسعه‌طلبانه اتحاد جماهير شوروي بود كه در تداوم سياست‌هاي تجاوزكارانه روسيه تزاري انجام شد. با اشغال ايران در شهريور1320فرصتي فراهم شد تا نقشه‌هاي طراحي‌شده  عوامل سياسي و نظامي اين ابرقدرت در آذربايجان عملي گردد. برپايي تشكيلات فرقه دمکرات به رهبری یک کمونیست قدیمی و شناخته شده ( پیشه وری) از دو جهت براي اتحاد جماهير شوروي اهميت داشت: نخست اگر موفق مي‌شد نواحي حاصلخيزي را به خاك خود الحاق مي‌كرد و اگر نمي‌توانست اين مناطق را به خاك خود ملحق نمايد، مي‌توانست برگ برنده‌اي براي امتياز نفت شمال ايران در دست داشته باشد.

پي‌نوشت‌ها
--------------------------------------------------------------------------------
* عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي
** مدير بخش تدوين اسناد تاريخ شفاهي مركز اسناد انقلاب اسلامي
[1]ــ الكسيس سولتيكف، مسافرت به ايران، ترجمه محسن صبا، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1336، ص54
[2]ــ آرشيو وزارت امور خارجه، سند شماره 11ــ52ــ22ــ1331.ق
[3]ــ ملك‌الشعراي بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران انقراض قاجاريه، ج اول، تهران، اميركبير، چاپ چهارم، 1371، ص23 به بعد.
[4]ــ رك: نقي. ا. ابراهيموف، پيدايش حزب كمونيست ايران، ترجمه ر. رادنيا، تهران، گونش، 1360
[5]ــ اسنادي از روابط ايران و شوروي (در دوره رضاشاه 1304ــ1318.ش)، به كوشش محمود طاهر احمدي، تهران، سازمان اسناد ملي ايران، 1374، مقدمه صفحه بيست و سه و بيست و چهار، در مورد فعاليتهاي كمونيستي در ايران رك: فعاليت‌هاي كمونيستي در دوره رضاشاه، به كوشش كاوه بيات، تهران، سازمان اسناد ملي ايران، 1370
[6]ــ اسنادي از روابط ايران و شوروي، همان، ص12ــ (سند شماره 16 و 17). كريم كريم‌اوف از دوستان نزديك سلام‌الله جاويد بود. طبق يك گزارش كنسولگري ايران در بادكوبه، جوادزاده خلخالي (پيشه‌وري) كريم‌اوف و حسن‌اوف «كاملا از كاركنان و عمال شوروي بوده‌اند، به طوري كه همه نوع مساعدت و كمك مادي و معنوي از طرف مقامات مربوط شوروي درباره آنان مي‌شده و مخصوصا در يك فقره از عمليات متجاوزانه آنها نسبت به يك [...] در ناحيه حضرت عبدالعظيم كه نزديك بود علني و موجبات گرفتاري آنان فراهم گردد، معادل چهارصد تومان براي اسكات كسان [...] مشاراليها وجه از اعتبار مخصوص كه براي تبليغ داده‌اند برداشت كرده‌اند و اين مساله از طهران عوامل ديگر به اينجا را پرت داده‌اند و اين اطلاعي است كه از مجراي صحيح تحصيل گرديده و لزوما عرض مي‌كند كه سلام‌الله خلخالي (جاويد) نيز كه به كاشان تبعيد شده از عمال مسلم اينها ولي در موقع ارتكاب به عمل متجاوزانه نسبت و [...] مشارٌاليها شركت نداشته است ژنرال قونسول ايران، مرزبان» (فعاليت‌هاي كمونيستي در دوره رضاشاه، همان، صص152ــ151)
[7]ــ گزارش بسيار مهم فعاليتهاي كمونيستي در حدود آذربايجان به ويژه اردبيل، نمين و آستارا در سال 1309 از آن جمله است. (فعاليت‌هاي كمونيستي در دوره رضاشاه، همان، صص37ــ25 (اسناد شماره 39 الي 42)
[8]ــ رك: محمدحسين خسروپناه، «كارنامه و روزگار ايرانيان مهاجر در قفقاز 1900ــ1920»، مجله نگاه نو، ش 43 (زمستان 1378)
[9]ــ مشهور است ديوان مراثي علي‌اكبر صابر صاحب «هوپ هوپ‌نامه» توسط بلشويك‌ها از بين رفته است.
[10]ــ داير?‌المعارف تشيع، ج3، تهران، نشر شهيد سعيد محبي، 1375، صص19ــ18
[11]ــ اين كتاب در سال 1300.ش در تبريز چاپ شده است.
[12]ــ پدر آيت‌الله العظمي لنكراني از مراجع فعلي تقليد ساكن قم، رك: محمد شريف‌رازي، گنجينه دانشمندان، ج2، تهران، كتابفروشي اسلاميه، 1352، صص213ــ212؛ شايان ذكر است آيت‌الله لنكراني پس از ورود به تبريز به منزل يت‌الله سيدجواد خامنه‌اي ــ پدر مقام معظم رهبري ــ رفت و مدتي در آنجا اقامت كرد و از آنجا راهي مشهد مقدس و سپس قم شد.
[13]ــ همان، صص545ــ544
[14]ــ مصاحبه با مرحوم ميرزاعبدالعلي رضازاده، (متولد روستاي ميركوه عليميرزا، شش كيلومتري شهرستان سراب، متوفي به سال 1382). و نيز رك: اسنادي از روابط ايران و شوروي، همان، صص234ــ205 و نيز، اسناد روحانيت و مجلس (تاريخ مشروطيت به روايت اسناد كتابخانه مجلس)، ج، به كوشش منصوره تدين‌پور، زير نظر غلامرضا فدايي عراقي، تهران، كتابخانه، موزه و مركز اسناد مجلس شوراي اسلامي، 1376، ص133
[15]ــ براي اطلاع بيشتر رك: كاوه بيات، «مهاجرين شوروي، نخستين تجربه پناهندگي در ايران»، فصلنامه گفت‌وگو، ش 11 (بهار 1357)
[16]ــ جميل حسنلي، فراز و فرود فرقه دموكرات آذربايجان به روايت اسناد محرمانه آرشيوهاي اتحاد جماهير شوروي، ترجمه منصور همامي، تهران، نشر ني، 1383، ص17
[17]ــ همان.
[18]ــ مصاحبه با رحيم معين از قضات بلندپايه اردبيلي ساكن تهران 1382
[19]ــ جميل حسنلي، همان، ص18
[20]ــ سند شماره 104 از مجموعه پيدايش فرقه دموكرات آذربايجان به روايت اسناد و خاطرات.
[21]ــ سند شماره 53 از همان مجموعه.
[22]ــ سند شماره 63 و 64 از همان مجموعه.
[23]ــ جميل حسنلي، همان، صص33ــ31
[24]ــ بهروز قطبي، گزيده اسناد جنگ جهاني دوم در ايران، تهران، اطلاعات، 1381، ص88
[25]ــ همان، صص94ــ93
[26]ــ همان، ص88
[27]ــ خاطرات آقاي شاهپوري گرگري از آن جمله است و در مصاحبه‌هاي حضوري نگارندگان در ارديبهشت سال 1384 ضبط گرديده است وي از فرهنگيان قديمي منطقه مي‌باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 16:31  توسط رسول اردبیلی و دوستان  |