حرکت آزادیبخش ایران شمالی
Shimal8iranim@yahoo.com
از آن سالها ... و سالهاي ديگر
· خاطرات حمزه فراهتي، عضو تشكيلات نظامي سازمان چريكهاي فدايي از اقامت درايران شمالي
حمزه فراهتي، اهل تبريز و عضو سازمان چريكهاي فدايي خلق بوده است. فراهتي با صمدبهرنگي دوست بود و شاهد چگونگي غرق شدن وي در ارس، در حالي كه مرگ بهرنگي در ارس يك اتفاق طبيعي بود و طي تاريخ هزاران هزار درارس غرق شدهاند و بهرنگي نيز يكي از آنان بود، «جلال آلاحمدـ روشنفكر برجستة انقلابي، با انتشار مطالبي مرگ بهرنگي را به حكومت شاه نسبت داد و اين زمينهاي شد براي بهرهبرداري از جنازة صمد بهرنگي عليه رژيم شاه. بعدها آل احمد خود نيز اذعان كرد كه ماجرا چنين بوده است...
دورة جواني حمزه فراهتي و فراهتيهاي ديگر ايران، روزگاري بود كه سازمانهاي چپ كه شعارهاي عدالتخواهانه ميدادند، براي خود جاذبهاي داشتند. وقتي شنيده ميشد كه در شوروي، همة مردم يكسان از امكانات بهرهمند هستند، حسرت ميخورديم به حال چنين كشور و مردمي!
ميشنيديم كه كارگران شوروي در ناز و نعمت غرقاند و ... دريغ كه نميدانستيم... و همين « نميدانستيم» بود كه سازمان و گروهها و احزابي مانند فدايي خلق و توده و پيكار و ... را براي جوانان «جاذبهدار» ميكرد، هزاران جوان با اميدها و آرمانهاي پاك به اين احزاب و گروهها و سازمانها ميپيوستند ، اين جوانان آرمانگرا اما بيبهره از تجربههاي ارزنده و آموزندة زندگي، سوداي خدمت خالصانه به ميهن و مردم داشتند...
همشهري من، فراهتي سرگذشتي پراز فراز و نشيب دارد، او عليرغم اينكه مخالف جنگ مسلحانه بود، به كردستان كشيده ميشود و در تشكيلات نظامي سازمان چيكهاي فدايي عليه جمهوري اسلامي ماهها فعاليت ميكند ... دستگير ميشود و در نهايت از مرز آستارا به اتحاد جماهير شوروي و منطقة ايران شمالي (جمهوري سوسياليستي آذربايجان شوروي در آن زمان ) ميگريزد.
«حمزه فراهتي» اكنون در آلمان زندگي ميكند... برخي از دوستان فراهتي همچنان فعاليت سياسي دارند، اما درمسيري ديگر! مثلاً «بهروز حقي» كه اكنون در خدمت جريان تجزيهطلبي است و برخيهاي ديگر... اما فراهتي گويي فعاليت سياسي را كنار گذاشته و «تاكسي» ميراند و شرافتمندانه زندگی میکند... شايد خاطرات وي آخرين برگ از دفتر فعاليتهاي سياسي وي باشد. اين خاطرات، خاطراتي است آموزنده، بخصوص براي نسل جوان. فراهتي اگرچه در خاطرات خود بسيار عليه جمهوري اسلامي سخن رانده است، اما وي در همين خاطرات از اقدامات تروريستي مجاهدين خلق و تحركات مسلحانه سازمان چريكهاي فدايي در كردستان اشارات و روايتهاي روشني دارد، و طبيعي است كه در هيچ كشوري (چه اسلامي و چه لائيك و چه دمكرات و چه استبدادي) به گروهها و سازمانهاي مسلح كه پرچم جنگ را به اهتزار درآوردهاند، به قول تبريزيها، چاي شيرين نميدهند.
سازماني كه سلاح به دست اعضايش ميدهد و آنها را به ميدان جنگ مسلحانه با دولت ميفرستد، نبايد به خاطر اعدام اعضايش كه ممكن است همين اعضا كساني را نيز كشتهاند، عصباني شود و حكومت را به وحشيگري متهم كند.
در هر حال، نميخواهم به «نقد» خاطرات فراهتي بپردازم.
اگر نسل امروز، خاطرات فراهتي را با ديدي انتقادي مطالعه كند، اين خاطرات ميتواند روشنگر و آموزنده و منتقلكننده تجربيات نسلي از فعالان سياسي ديروز براي امروزيها باشد. به خصوص اينكه امروز نيز بازار گروهسازي و تشكلبازي گرم است و آمريكاييها و غربيها سرگرم شكار فعالان سياسي مهاجر در غرب هستند تا آنها را در قالب گروههاي ضدجمهوري اسلامي و تجزيهطلبي و قومي سازماندهي كنند.
از سوي ديگر ، وضعيتي كه فراهتي از فرهنگ رفتاري و كاري باكو ترسيم ميكند، از رشوهخواريهاي علني و پلانبندي و موارد ديگر، همچنان بر اين شهر و بر سيستم حكومتي كه ميراث شوروي است، حاكم ميباشد...
عنوان خاطرات فراهتي «از آن سالها... و سالهاي ديگر» است كه توسط انتشارات فروغ در آلمان منتشر شده است.
اينك، صفحاتي از خاطرات فراهتي را كه به فرار وي از ايران (بعد از انقلاب اسلامي و ضربه خوردن وسيع حزب توده و سازمان چريكهاي فدايي) به شوروي و زندگي در باكو اختصاص دارد، ميخوانيم. ذكر اين توضيح ضروري است كه فراهتي درخاطرات خود، «خودش» را «او» ناميده است. «او» در اين خاطرات يعني «حمزه فراهتي» :
مسئول شاخهي تبريز كه از مخفيشدن او [حمزه فراهتي] در تبريز خبردار شده بود، به ديدنش رفت. معلوم شد كه تشكيلات عريض و طويل [سازمان چريكهاي فدايي در] آذربايجان تقريبا متلاشي شده و فعالين آن دربهدر و خانهبهدوش شدهاند. در پاسخ به درخواست او براي وصل به سازمان، مسئول شاخه قول داد: «فردا قرار است به تهران بروم. وضعيت ترا هم مطرح ميكنم.» بعد از يك هفته انتظار دوباره برگشت: «تصميم گرفته شده است كه از ايران خارج شوي و به شوروي بروي» مقدمات خروج او قبلاً فراهم شده بود. چند روز بعد، مسئول شاخه همراه با يكي از فعالين تشكيلات آستارا به ديدن او آمد. آدرسي در آستارا به او دادند و قرار شد يك هفته بعد خود را به آدرس مذكور برساند.
سالهاي مهاجرت
روز موعود، صبح زود با ماشين يكي از دوستانش و به همراهي «محمود» راهي آستارا شدند.
شب پيش از حركت، مسئول شاخه تبريز به او سر زد و پاكتي محتوي سيهزار تومان پول به دستش داد: «لازمت ميشود» و رفت. در آن زمان، سيهزارتومان، پول واقعا زيادي بود. دههزار تومانش را برداشت و بقيه را به دوستش داد كه به مسئول شاخه برگرداند.
آن شب را در خانه «راهنما» ماندند. قرار شده بود شب فردا از رودخانهي مرزي عبور كنند و وارد خاك شوروي شوند. ميترسيد موقع عبور از مرز، بهروزه [دختر فراهتي] گريه كند و كار دستشان بدهد. سارا پيشنهاد كرد: «يك قاشق شربت خوابآور به او بدهيم» با توجه به شرايط، پيشنهاد بدي نبود. فكر كرد اگر از مرز رد شوند و بزرگ شدن بچهشان را ببينند، به خاطر آن دو قاشق شربت خوابآور از او عذرخواهي خواهند كرد. در حال حاضر دخترش 21 ساله است و هنوز كار به معذرت خواهي نكشيده. هر وقت خواسته است درباره آن روزها صحبت كند، احساس كرده قادر به توضيح وضعيت آن لحظه و آن شرايط نيست و صرفنظر كرده است.
اسفند ماه سال 62، درست شب هستم مارس، روي جهاني زن بود كه در سرماي زمستاني به رودخانه زدند. بهروزه يك ساله را روي دست بلند كرده بود تا خيس نشود. سارا [همسر فراهتي]، با يك دست كيف كوچكي را كه محتوي لباس و وسايل مورد نياز بچه بود و با دست ديگر دامن كت او را گرفته بود، صبور و بردبار، در حالي كه آب تقريبا از چانهاش گذشته بود، از آبهاي سرد، سرد تا آستانهي انجماد رودخانه ميگذشت. بدون آن كه كلمهاي ميانشان ردوبدل شود، عرض رودخانه را طي كردند و خيس و منجمد، از رودخانه بيرون آمدند و وارد خاك اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي شدند. چنان دركاري كه انجام ميدادند، غرق شده بودند كه سرماي منجمد كننده را احساس نميكردند. پس از طي يك سربالايي كوتاه به دو رديف سيمخاردار رسيدند كه با فاصلهاي حدود دو متر به موازات هم كشيده شده بودند و جادهي باريك ميانشان، با خاك فوقالعاده نرمي پوشيده شده بود تا ردپاي عبور هر بيگانهاي را نشان دهد. ميدانست كه سيمهاي خاردار به تماس با بدن حساس هستند و در نزديكترين پاسگاه اعلان خطر ميكنند. با هزار بدبختي از هر دو رديف سيم خاردار گذشتند. اگر در همان فاصلهي ميان سيمهاي خاردار باقي ميماندند، سربازهاي شوروي خيلي زود به سراغشان ميآمدند، اما به اشتباه، پا در جنگل تاريك گذاشتند. لباسهاي خيسشان در حال يخ زدن بود. از شدت سرما، به هم خوردن دندانهاي همديگر را ميشنيدند. مسافتي طولاني را طي كردند، بدون آن كه نشاني از حيات ديده شود. حيرت زده شده بود. شنيده بود كه حتي اگر پرندهاي هم از مرز شوروي رد شود، گرفتار ميشود و اكنون ميديد كه هيچ نشاني از گرفتاري در كار نيست. چراغ قوه را روشن كرد و دو تايي شروع به داد زدن كردند. نميدانست كه آيا دور خود ميچرخند يا در خط مستقيم، در جهتي نامعلوم پيش ميروند. سارا ساكت بود و فقط فشار هر از گاهي و ناگهاني دستش بربازوي او نشان ميداد كه مضطرب است. هراس آنها ديگر از پاسداران و رژيم جمهوري اسلامي نبود: اگر در اين جنگ تاريك، سراپا خيس و يخ زده با بچهاي در بغل و بدون هيچ وسيله دفاعي گرفتار جانوري درنده ميشدند، به طور قطع كارشان ساخته بود. بالاخره سارا طاقت نياورد: «من چند قدم جلوتر ميروم. اگر جانوري حمله كرد، خودم را جلو مياندازم، تو بچه را درببر» حرفي براي گفتن نداشت. هر دو ميدانستندكه كاري از دستشان ساخته نيست. سكوت و تاريكي جنگل هر لحظه تهديد كنندهتر ميشد. از دور سوسوي چراغي به چشمشان خورد. شتابان و با بلندترين قدمهاي ممكن به طرف كورسوي نور دويدندكه از يك پاسگاه مرزباني ميتابيد. در زدند. «تاواريش سالدات» در را باز كرد و آنها، قدم در گرماي درون پاسگاه نهادند.
نجات يافته بودند!
آيا واقعاً نجات يافته بودند؟
در بازداشتگاه شوروي
در پاسگاه باز شد و نور ضعيفي كه از پشت درميتابيد، چهرههاي خسته، كنجكاو و هراسانشان را روشن كرد. سرباز ارتش سرخ كنار كشيد تا آنها وارد شوند. ابتدا سارا وارد شد و سپس او. همين كه از آستانه در گذشتند، برگ ديگري از زندگيشان ورق خود.
درميان اطاق، هاج و واج ايستاده بودند. نميدانستند چه سرنوشتي در انتظارشان است. سربازان و افسران ارتش سرخ، بدون كلمهاي حرف، خيره به آنها نگاه ميكردند. خطوط صورتشان بيحالت بود. نه سارا و نه او، كلمهاي روسي بلد نبودند و هيجان زده، جملاتي را به انگليسي، فرانسه، فارسي و آذري بلغور كردند، حالت صورت سربازان هيچ تغييري نكرد. يكي از افسران با اشاره انگشت صندلي چوبي را به سارا نشان داد و او بچه را بغل كرد و به حالت انتظار روي صندلي نشست. بهروزه هنوز از خواب عميق بيدار نشده بود. تاثير شربت خوابآور هنوز برطرف نشده بود. او همچنان ايستاده و التهاب و كنجكاوي اوليهاش به انتظاري آزاردهنده بدل شده بود. به اشاره يكي از سربازها، وارد اطاقك تنگ و تاريكي شدند و در آنجا توانستند خود را كمي خشك كنند، بالاخره پس از گذشت حدود يك ساعت درباز شد و افسري با اشاره دست آنها را به بيرون دعوت كرد. در بيرون، ماشيني ارتشي منتظرشان بود. سوار شدند. داخل ماشين به همان اندازه بيرون سرد بود. پس از طي مسافتي، بدون آن كه كلمهاي ميانشان رد و بدل شود، وارد پادگاني شدند و اتومبيل در مقابل ساختماني با پنجرههايي كوچك، به كوچكي پنجرههاي يك زندان توقف كرد. پياده شدند و با راهنمايي افسر ارتش سرخ از در ورودي ساختمان گذشتند. آنها را از راهرويي به عرض تقريباً يك و نيم و طول سه متر عبور داده و وارد اطاقي با كف چوبي، رنگ سربي و طول و عرض تقريبي ده متر در شش متر نمودند. درهاي آهني سلولهاي انفرادي، به رنگ سربي مايل به آبي، در سه ضلع اطاق كنار هم كاشته شده بودند. يكي از درها را باز و آنها را به داخل هدايت كردند: سلولي به طول تقريبي دو و نيم و عرض كمتر از دو متر!
هاج و واج وسط سلول ماندند. نگاهي به اطراف خود انداخت. ديوارها و سقف از سيمان پاشيده و كف زمين از سيمان صاف بود. در گوشهاي از سلول پايههاي تختخوابي آهني در زمين كاشته شده و در كنار آن، ميز آهني مربع شكل و اندازهي تقريبي نيم متر در نيم متر به ديوار نصب شده بود. خيلي بالاتر از ميز پنجرهاي كه شيشههايش را از پشت با رنگ سفيد اندوده بودند، ديده ميشد و بالاي در، سوراخي در ديوار تعبيه شده بود كه لامپ كمنوري در آن روشن بود. توري سيمي مانع از دسترسي به لامپ بود. در سلول هيچ وسيلهي حراراتي، حتي يك شمع روشن نبود. روي تخت دو پتوي سربازي نازك انداخته بودند. همين!
مات و مبهوت همديگر را نگاه كردند. سارا بچه را روي تخت گذاشت و براي تلطيف فضاي خشونتبار سلول، لبخند زد: «بالاخره نجات پيدا كرديم» و او با لبخندي به همان تلخي جواب داد: «آره فكر ميكنم اينجا قرنطينه است، براي اينكه از هويت ما مطمئن شوند» و از ذهنش گذشت: حتي قرنطينه هم، بايد ظاهري انساني داشته باشد.
در طول مدتي كه آنجا بودند، روزي سه بار در سلول باز ميشد و سربازي دو بشقاب آبولرم به رنگ زرد روشن كه در آن چند تكه سيبزميني به اندازهي يك حبه قند شناور بود و دو قطعه نان سياه، دو ليوان چاي مانند و چهارحبه قند، هر كدام به اندازهي يك قالب صابون تحويلشان ميداد و فوري در را ميبست. هر بار كه در راه ميزدند تا چيزي درخواست كنند، سرباز انگشت خود را روي دماغش فشار ميداد و فقط ميگفت: «تيخا»(ساكت) و دور ميشد. تمام نگرانيشان از بابت بچه بود. ميترسيدند شير سارا دراثر سوءتغذيه، دلشوره و اضطراب و به هم ريختن زمانهاي خواب و بيداري خشك شود و بچه گرسنگي بكشد. وضع بهداشتي بازداشتگاه فوقالعاده اسفناك بود. در سمت راست حياط، بلافاصله پس از خروج از راهرو، اطاقي بزرگ به عنوان توالت بود. ديوارهاي اطاق از كاهگل و زمينش آجري بود. در يكي از ديوارهايش منبع آبي تعبيه شده بود و شعلهاي تقريبا تند زير آن روشن بود. چاهك مستراح روي زمين بود. آب كافي براي نظافت وجود نداشت تا چه رسد به صابون.
روز دوم ورودشان، دو خانوادهي ديگر نيز به آنجا منتقل شدند. اردشير و مهتاب [از اعضاي سازمان چريكهاي فدايي] را كه در سلول بغلي جا گرفته بودند، از قبل ميشناخت، اردشير از زندانيان سابق بود. در اولين هفته از دو هفتهاي كه سلول به سلول، همسايه هم بودند، با مورس و «تقه» با هم تماس ميگرفتند و دردومين هفته با استفاده از غيبتهاي سرباز نگهبان، با هم حرف ميزدند. چند باري اجازه يافتند كه بچهها را در محوطهي حياطي كوچك با ابعاد تقريبي 6×6 هواخوري ببرند.
در دومين روز ورودشان آنها را به بازجويي بردند. افسري آنها را از سلول يخزدهشان به اطاقي گرم هدايت كرد. داخل اطاق، دو مرد شيك پوش و بسيار موقر منتظرشان بودند. يكي از آنها شكلاتي از جيب درآورد و به بهروزه داد. فارسي را روان، بدون غلط و كملهجه حرف ميزدند. كمي از اوضاع داخلي ايران و سپس علت ورود آنها به خاك اتحاد شوروي پرسيدند و براي اطمينان ازاو سئوال كردند كه آيا كسي از رهبران سازمان فدائيان خلق اكثريت ميتواند معرف او شود؟ او تعدادي از اعضاي رهبري سازمان را نام برد. پس از دو هفته افسري كه به زبان فارسي كاملا مسلط بود، وارد سلول شد و طي توضيح مختصري دربارهي اردوگاهي در نزديكي باكو، خبر داد كه مينيبوسي آمادهي انتقال آنها و دو خانوادهي ديگر به «اردوگاه» مزبور و پيش دوستانشان است.
در ميهماني سوسياليزم
«اردوگاه» متشكل از ساختماني بزرگ و تميز و حياطي درندشت بود كه ميتوانست حداقل صدنفر را در خود جاي دهد. سالن اجتماعات و سخنراني و نيز سالن غذاخوري بسيار بزرگي داشت. گفته ميشد كه ساختمان آن قبلا به عنوان استراحتگاه كارگران ساخته شده و بعدا به محل اسكان مهاجرين اختصاص داده شده است. موقع ورود آنها، حدود 60 نفر ساكن آنجا بودند كه بيش از 50 درصدشان را اعضاي حزب توده تشكيل ميدادند. غذايي كه روزانه تهيه ميشد، ميتوانست براي دو برابر جمعيت اردوگاه نيز كافي باشد. مقدار شيري كه هر روز براي بچهها ميآوردند، آن قدر زياد بود كه مجبور ميشدند شير باقيمانده از روز قبل را دور بريزند. حدود ده ماه در آن اردوگاه ماندگار شدند. تقريبا هيچ مشكلي، جز عدم دسترسي به اخبار ايران نداشتند. يكي از ساكنين اردوگاه راديو ترانزيستوري كوچكي داشت كه هنگام پخش خبر دور آن غلغله ميشد. هر چند وقت عدهاي تازه وارد از راه ميرسيدند و اخبار جديد را با خود ميآوردند.
بسياري در فكر بودند كه در آنجا زن و بچهها را سرو ساماني بدهند و براي ادامه فعاليت به كشور برگردند. به همين دليل هيچ كس، جز با اسم مستعار، خود را معرفي نميكرد. بعد از ده ماه اقامت در اردوگاه، به باكو منتقل شدند.
در باكو ساكن ساختماني واقع در محلهي «احمدلي» شدند كه بعدها به 50 ـDom معروف شد. بسياري ازكساني كه خاطرات خود را نوشتهاند، به اين ساختمان و وقايع مربوط به آن نيز اشاره كردهاند. ساختماني با 99 دستگاه آپارتمان كه تماما در اختيار مهاجرين ايراني قرار گرفته بود. متاهلين، در آپارتمانهاي مستقل و مجردها دو نفري در يك اطاق زندگي ميكردند. به اين ترتيب، در آپارتمانهايي كه چهار الي پنج اطاق داشتند، هشت الي ده نفر غيرمتاهل كه عموما پيش از آن هرگز همديگر را نديده و هيچ شناختي از هم نداشتند، جا داده ميشدند. در آن دوره، تعداد پناهندگان در باكو حدود 400 نفر بود كه مدام بر تعدادشان افزودهتر ميشد.. بيش از نصف اين تعداد از فعالين سازمان فدائيان خلق اكثريت و بقيه از اعضاي حزب توده بودند. در تاشكند، تركمنستان و مينسك هم، تقريبا به همين اندازه مهاجر ايراني زندگي ميكردند.
رهبري و اعضاي سازمان در حالي وارد خاك شوروي شده بودند كه هنوز ارتباط فعال و گستردهاي بين سازمان و دستگاه حزبي اتحاد جماهير شوروي وجود نداشت. [!؟] در دوران «مشي چريكي» و زماني كه حميداشرف هنوز زنده بود، سعي شده بود تماسهايي با حزب كمونيست اتحاد شوروي برقرار شود اما تماسهاي آن دوره به ارتباطي جدي و فعال بدل نشده بودند. در سال 1359، پس از گرايش مشي سياسي سازمان به اردوگاه سوسياليزم، هيئتي براي معرفي و توضيح اهداف و نظرات فدائيان به اتحاد شوروي اعزام شد كه اولين تماس رسمي با مقامات و حزب كمونيست اتحاد شوروي محسوب ميشود. ارتباط مذكور نيز به دلايل زيادي، از جمله ضربات مداوم و تفاوتهاي اصولي جدي بين سازمان و حزب كمونيست اتحاد شوروي تداوم پيدا نكرد. بنابر اين تا پيش از سال 61، رابطه جدي و قابل توجهي بين فدائيان و حزب كمونيست اتحاد شوروي وجود نداشت. حتي اولين گروهي كه اواخر اسفند ماه 1361 وارد خاك شوروي شدند، توسط جوانشير، از اعضاي رهبري حزب توده به مقامات شوروي معرفي شده بودند. اين گروه و گروه بعدي، از طرف مسئولين حزب كمونيست آذربايجان شوروي پذيرفته شدند و مدتي بعد فرستادهاي از مسكو به ملاقات آنها رفت تا خواستههاي آنها را به مسئولين اتحاد شوروي منتقل كند.
يكي از خواستههاي سازمان، با توجه به تقريبا غيرممكن بودن تماس با ايران از خاك شوروي، استقرار رهبري و تشكيلات مهاجر در يكي از كشورهاي اروپاي شرقي نظير آلمان شرقي يا چكسلواكي بود تا امكان ارتباط و تماس دائم و نزديك با تشكيلات اروپا و از آن طريق با ايران وجود داشته باشد. به درخواست مزبور ترتيب اثري داده نشد و رهبري و تعداي از اعضاي سازمان در تاشكند، پايتخت ازبكستان و بقيه در باكو، مينسك، تركمنستان و حتي افغانستان استقرار يافتند. به اين ترتيب رابطه رهبري با تشكيلات داخل كشور تضعيف و عمدتا به پيكهايي كه توسط تشكيلات داخل به اروپا و يا تركيه اعزام ميشدند، محدود شد. با وجود اين كه در آن زمان مسافرت از شوروي به اروپا و بالعكس، به دليل محدوديتهاي قانوني تقريبا غيرممكن بود، امكان حداقلي به سازمان داده شد كه ماهي يك بار، فردي از اعضاي رهبري براي ارتباط با تشكيلات اروپا و از آن طريق تشكلات ايران و نيز سازماندهي انتشار نشريه كار، به اروپا سفر كند.
سالهاي بين 65 ـ 63، سالهايي بسيار دردناك و در عين حال آموزنده براي فدائيان [اعضاي سازمان چريكهاي فدايي در شوروي] بود. در اين دوره بود كه آنها خود را بازيافتند. زندگي واقعي، پردهها را كنار زد و آنها، به چشم خود حقيقت پشت پرده را ديدند. در اين دوره بود كه فدائيان براي اولين بار از تاريخ شكلگيريشان، توانستند به دور از هراس و تشويش، به دور از بگيرو ببند و فرار و گريز و به دور از دوندگيهاي بيپايان شبانهروزي، خود و گذشتهي خود را مرور كنند.
تشكيلات سازمان فدائيان، از همان بدو تاسيس به گونهاي شكل گرفته و پيشرفته بود كه در آن هرگز رئيس و مرئوسي وجود نداشت. مسئوليتها، نه براي فرمان دادن و يا زير سايهي قدرت لم دادن، بلكه براساس فداكاريها و قهرمانيهاي بيشتر تقسيم شده بود. هرقدر كه مسئوليتها سنگينتر بودند، همانقدر انتظار فداكاري و از خودگذشتگي بيشتري ميرفت. به اين ترتيب تشكيلات فدائيان به تجمع انسانهاي عاصي و آزادهاي كه هرگز حاضر به سرخم كردن در برابر هيچ كس و هيچ قدرتي نبودند، بدل شد. وقتي آنها در يك جا جمع ميشدند، اگر با انگشت نشان نميدادي، امكان نداشت ناظري بيروني بتواند تشخيص دهد، چه كسي عضو ساده و چه كسي بالاترين مسئول تشكيلاتيست. با وجود اين، نبايد فراموش كرد كه در هيچ شرايطي، مثل شرايط كار مخفي، تشكيلات در بيخبري و خوشباوري ناشي از تصورات ذهني نسبت به موجوداتي انتزاعي به نام رهبري، كه سكان هدايت را در چنگ دارند و بدون آن كه مشاهده شوند، سرنوشت و حتي راه و روش زندگي را تعيين ميكنند، باقي نميماند. «فعاليت مخفي» كِشتگاه اعتقاد و عشق كور به خودي و نفرت كور از غيرخوديست. اما در محيط مهاجرت، رهبران ديگر نه موجوداتي انتزاعي، دور از دسترس و بري از خطا، بلكه انسانهايي قابل لمس و مشاهده بودند كه در چند قدمي اعضاي ساده و كادرهاي سازمان زندگي ميكردند. آنچنان نزديك و واقعي كه عضو سازمان ميتوانست آنها را به شام دعوت كند، پاي صحبتشان بنشيند و به چشم خود ببيند كه از هر نظر، چندان تفاوتي با خود او ندارند. آن دوره، دورهي فروپاشي قهرمانها و قهرمانپرستي بود.
سنگينترين پتكي كه بر فرق سر فدائي فرود آمد و او را از جا جهاند، از جاي ديگر بود. دنياي آرماني سوسياليزم و آن چه كه به عنوان «سوسياليزم عملاً موجود» به او معرفي شده و قابل لمس بود و ميتوانست به عينه ببيند و با گوشت و پوست و استخوان خود لمس كند كه تماماً لق و فاسد از آب درآمده و فجايعي باورنكردني تحت پوشش آن در جريان است. آنها از كشوري كه ديكتاتوري در آن به سنت تبديل شده و از عقبماندگي سياسي، اقتصادي و اجتماعي رنج ميبرد، به كشوري پناه برده بودند كه يكي از دو قدرت بزرگ جهاني محسوب ميشد و در دروغهاي شاخدار به عنوان بهشتبرين و قبلهگاه كارگران و زحمتكشان جا زده ميشد، اما از همان لحظات اول ورود متوجه شدند كه قبلهگاهشان، بسيار عقبماندهتر از سرزمينيست كه از آن گريختهاند.
هر مهاجر در شش ماه اول پس از ورودش، ماهي 150 روبل از «صليب سرخ» دريافت ميكرد و پس از آن مجبور بود شغلي براي خود دست و پا كند. هر از گاهي كارمندان «صليب سرخ» كساني از مسئوليت كارخانهها را به «احمدلي» ميآوردند و آنها چند نفر از مهاجرين را براي مشاغلي كه در نظر داشتند انتخاب ميكردند. سيستم پرداخت دستمزدها در كارخانجات طوري بود كه در مواردي براي كارهاي سنگين و حتي خطرناك، مزد پائينتري به نسبت كارهاي سبك پرداخت ميشد. مهاجرين رفته رفته متوجه شدند كه با سوءاستفاده از بياطلاعي و در عين حال اشتياق آنها به كار در كشور شوراها، سختترين كارهايي كه نامي جز «بيگاري» نميشد برآنها گذاشت، به آنها محول ميشود. مثلاً عدهاي از مهاجرين را به عنوان استخدامي «صنعت نفت» در بياباني ول كرده و دستور داده بودند آهنپارهها و آت و آشغالهايي را كه تا چشم كار ميكرد در سطح بيابان پخش و پلا بودند، به كاميونها منتقل كنند. به تدريج اعتراضها شروع شد. برخي سعي كردند با تغيير دائم شغل، شرايط كاري مناسبتري براي خود فراهم كنند، ولي امكان پيدا كردن شغلي متناسب با سوابق تحصيلي و علاقه كارجويان، خيلي كم و عموما در انحصار از ما بهتران بود. اقدام به تغيير شغل هم مشكلي را حل نكرد.
او [فراهتي] حدود هشت ماه مسئول تشكيلات باكو بود كه يكي از سختترين و سياهترين دورههاي زندگياش به شمار ميرود. هر روز مشكلاتي جديدتر و غيرقابل پيشبينيتر پيش ميآمد كه گاهي حل آنها غيرممكن به نظر ميرسيد، مثلا در جايي كه سهميه تحصيلي فقط براي ده نفر بود، بيش از صد نفر داوطلب وجود داشت. در چنين شرايطي، تصميمگيري هر قدر هم كه دقيق و بيغرضانه بود، باز بيش از 90 نفر ناراضي ميشدند. مسائلي نظير تماس تلفني يا مكاتبهاي با خانواده كه در شرايط عادي موضوعاتي پيشپاافتاده و معمولي هستند، تبديل به معضلاتي لاينحل شده بودند. از آنجا كه دولت شوروي در روابط رسمي خود با ايران ورود غير قانوني مهاجرين را انكار ميكرد، امكان تماس تلفني يا مكاتبهاي با خانوادهها از طريق امكانات موجود در شوروي خلاف مواضع رسمي دولت محسوب ميشد و ممنوع بود. نامههاي مهاجرين توسط پيك به اروپا حمل و از آن جا به ايران ارسال ميشدند و نامههايي كه از ايران به اروپا ميرسيدند، به شوروي حمل و بين پناهندهها توزيع ميشدند. آدرسهاي موجود در اروپا به گونهاي تقسيم شده بودند كه توزيع نامهها آسانتر شود. بسياري از خانوادهها با ديدن آدرس پشت پاكت، تصور ميكردند نويسندهي نامه به يكي از كشورهاي اروپايي پناهنده شده است. آدرس تعيين شده براي او در اروپا، متعلق به يكي از اعضاي سازمان در رم بود. بعد از چند سال فهميد كه برادرش «داداش» به قصد ديدن او به رم سفر كرده و دو هفته در آن شهر بيدروپيكر به دنبال او گشته و بالاخره دست از پا درازتر به ايران برگشته است.
علاوه بر فقدان امكان تماسگيري مستقيم ، محتوي نامهها نيز مسئلهساز بود. دولت شوروي به تماسهاي خارجي بسيار حساس و نگران انعكاس بيروني مسائل دروني كشور بود. رهبري سازمان نيز از دو جهت دچار مشكل بود: از يك طرف حساسيت شديد مسئولين شوروي به انتقاد و از طرف ديگر كنترل نامهها توسط جمهوري اسلامي. مجموع اينها موضوع سادهي نامهنگاري را به مشكلي پيچيده بدل كرده بود. براي جلوگيري از حادتر شدن مسئله از مهاجرين خواسته شد كه غير از موضوعات عادي خصوصي و احوالپرسيهاي معمولي چيزي در نامههايشان ننويسند. اين روش ارتباطگيري با ايران تا دوره مهاجرت به اروپا ادامه داشت.
از زمان مهاجرت دوم، يعني مهاجرت از شوروي به اروپا در سالهاي 66 به بعد، موضوع «نامه»ها حادتر شد. در اين دوره مهاجرين به اروپا تماس با دوستان باقيمانده در شوروي را، از جمله از طريق مكاتبه حفظ كرده بودند و در نامههايشان وضعيت نابسامان زندگي در اتحاد شوروي و محدوديتهاي موجود براي مردم و پناهندگان را با زندگي آزاد و بدون محدوديت در اروپا مقايسه ميكردند. همين موضوع باعث تحريك «فرقهاي»ها [اعضاي گروه موسوم به فرقة دمكرات آذربايجان] و «ارتدكس»هاي حزبي شد تا جايي كه بسياري از نامههاي پناهندگان حزبي، از صندوقهاي پستيشان دزديده شده و خانههايشان مخفيانه تفتيش ميشدند. يكي از پناهندهها شخصاً ديده بود كه ناشناسي با دسته كليدي در دست، صندوقهاي پستي را باز ميكند و نامهها را برميدارد. خود او از همان زمان ورود به باكو، تصميم به نوشتن دفتر خاطرات روزانه گرفته بود. وقتي به سفر تاشكند ميرفت، تقريبا سه دفتر صد برگ را از خاطرات روزانهاش در باكو پر كرده بود. پس از بازگشت ، دفترهاي مزبور از خانهاش ناپديد شده بودند و ديگر هرگز نتوانست آنها را پيدا كند.
به مرور صداي اعتراض مهاجرين حزبي بلند و تصميم گرفته شد نامههاي حاوي اخبار و اطلاعات ناخوشايند براي دولت شوروي و «فرقهاي»ها و «ارتدكس»ها را، نه از طريق پست، بلكه توسط مسافرين رد و بدل كنند.
جامعهي شوروي جامعهاي تك خطي و در عين حال بسيار پيچيده بود. اگرچه چيزي به نام گرسنگي در آنجا وجود نداشت، اما كيفيت مواد غذايي و نحوهي توزيع آن، فوقالعاده نازل و اسفناك بود. يك خانوادهي چهار نفري ميتوانست با درآمد حدوداً 180 روبل در ماه زندگي عادي خود را اداره كند. قيمتهاي اجناس دولتي هميشه ثابت بود و مردم عادت كرده بودند درآمد خود را با خرج روزانه تنظيم كنند. طبق قانون، كرايه خانه نميبايست از يك دهم درآمد خانواده تجاوز ميكرد و از اين نظر فشاري به خانوادهها وارد نميشد. كشور شوراها را ميشد كشور حيف و ميل و نابودي نعمتهاي مادي دانست. درصد بزرگي از توليدات كشاورزي، حين برداشت، حمل و نقل و يا دست آخر در فروشگاههاي دولتي فاسد و دور ريخته ميشدند. هر بار كه كاميونهاي كمپرسي بار ميوه و سبزي را جلوي فروشگاههاي دولتي خالي ميكردند، مردم مثل مور و ملخ ميريختند و ساكها و گونيهاي شان را پر ميكردند. كسي كه ميخواست «سوا»كند، ميبايستي به ازاء هر كيلو، ده كوپك اضافي به گردانندگان مغازه به عنوان «باج سبيل» ميپرداخت. باقيماندهها چندين روز همانجا ميماندند و پس از گنديده شدن، توسط همان كمپرسيها دوباره جمع ميشدند. از آنجا كه در زمستان و پائيز چيز دندانگيري در فروشگاههاي دولتي يافت نميشد، مردم مواد غذايي مورد نيازشان را در فصلهاي فراواني، در شيشهها ذخيره و يا از بازارهاي «كالخوزي» به قيمت چند برابر تهيه ميكردند. بازارهاي »كالخوزي»، كه برخلاف فروشگاههاي دولتي مرتبتر بودند و ميوهها و مواد غذايي مرغوبتري ارائه ميكردند، از منابع درآمد بسيار مهم مسئولين دولتي به شمار ميرفتند. طبق قوانين شوروي، توليدكنندگان محصولات خصوصي و خانگي، حق داشتند مازاد توليدشان را به نفع خود به فروش برسانند. با سوءاستفاده از همين قانون، ميوهها و محصولات مرغوب مزارع بزرگ دولتي از بازارهاي «كالخوز»ي سردرميآوردند و بقيه روانه فروشگاههاي دولتي ميشدند. در تقسيم «نعم مادي»، مردم عادي، از امكاناتي كه اعضاي حزب در اختيار داشتند، مطلقاً بيبهره بودند و در خود حزب نيز، اعضاي رده پائينتر از امكانات كمتري به نسبت اعضاي رده بالاتر برخوردار بودند.
باكوييها عادت به ولخرجيهاي بيرون از خانه نداشتند. شايد به اين دليل كه شهروند شوروي در صورت ولخرجي ميبايست پاسخ دهد كه پول از كجا آورده است و ممكن بود از اين نظر دچار دردسر شود. بيشتر تجمعات و تفريحات آنها در چهارديواري خانهها بود. آخر هفتهها، معمولا مهمانيهاي مفصلي ترتيب ميدادند و انواع و اقسام غذاها و مشروبات الكلي را روي ميز ميچيدند. گاهي حتي بيش از ده نوع غذا براي ميهمانيهايشان ميپختند. معلوم نبود كه آن همه غذا را چگونه در آشپزخانههايي به آن كوچكي تهيه ميكنند. ميهمانيها معمولاً از سرظهر شروع و تا پاسي از شب ادامه مييافت. عرقخوريهايشان وحشتناك و براي غريبهها غيرقابل تحمل بود. كسي كه ميخواست «سلامتي» بدهد، از جاي خود بلند ميشد و خيلي رسمي، دقايق بسيار طولاني نطق ميكرد: سليس و روان و بدون كوچكترين تپق، درست مثل گويندههاي حرفهاي راديو . در بعضي از مراسم عرقخوري، ليوانهاي بزرگ آبجو خوري با آبجوخوري را با آبجو پرميكردند و به جاي هر جرعهاي كه از آن ميخوردند ودكا ميريختند تا جايي كه قطرهاي عرق در شيشهها باقي نميماند. مهاجريني كه در اين گونه مجالسگير ميافتادند، اگر هم ميتوانستند استثنائا روي پاي خود به خانه برگردند، چند روز بعدي را كهپا بودند.
در كارخانهها و كارگاهها، هيرارشي قدرتمندي حاكم بود. مديران از بالا تعيين ميشدند. علاوه بر مديران، حزب كمونيست نيز تشكيلات جداگانهاي در كارخانهها داشت كه مسئول آن» «پارتيكوم» يا مسئول حزبي كارخانه ناميده ميشد. اعضاي اين تشكيلات مسئول پيشبرد سياستهاي حزب در كارخانهها و رسيدگي به مسائل و امورات كارگران بودند و با مديران نيز رابطهي خوب و نزديك داشتند. يك سرنخ همه فسق و فجورها اعم از پارتبازي، دزدي، اختلاس، كلك و نيرنگهاي باورنكردني و رشوههاي خرد و كلان، به اين تشكيلات و مديران ختم ميشد. اصلاً عجيب و غيرعادي نبود اگر مثلا مسئول سازمان جوانان حزب كمونيست كارخانهاي، بدون آن كه اصلاً بداند محل كار يا ماموريتش در كجا واقع شده، در مسكو به عيش و عشرت و كسبوكار مشغول باشد و حقوق ماهانهاش را مرتباً از كارخانه دريافت كند. كارگران اكثراً حقوق ثابت نداشتند و براساس مقدار كاري كه انجام ميدادند، دستمزد ميگرفتند. وقتي كارگري را ديد كه پيچهاي قطعاتي از ماشينلباسشويي را با ضربه چكش در سوراخ فرو ميكرد، نتوانست به چشمهاي خود اعتماد كند. وقتي به كارگر مزبور گفت كه پيچها دو روز بعد لق ميشوند و ميافتند، جوابي كه گرفت، حيرتآورتر بود: «آكيشي، براي من فقط دو كوپكي كه به ازاء هر پيچ ميگيرم، مهم است» ظاهراً فقط در بخشهاي ويژه و سري كارخانجاتي كه مخصوص ساختن قطعات و آلياژهاي مورد نياز براي صنايع نظامي و هوايي بودند، كار جدي و مرتب انجام ميگرفت.
او مدتي نيز به عنوان دكتر دامپزشك در ادارهي دامپزشكي باكو شاغل و شاهد اپيدمي بيماريهايي در شوروي بود كه قبل از انقلاب در ايران ريشهكن شده بودند.
( لطیفه ی پلان بندی ! )
«پلانبندي»، مضحكترين و در عين حال غمانگيزترين چهرهي اتحاد شوروي بود. دو روز آخر هر ماه دكترها خيلي جدي جلسهمانندي تشكيل ميدادند و طي آن از روي جدول ماه قبل، ماه بعد را «پلانريزي» ميكردند. يكي ميگفت فلان رايون (منطقه) 50000 واكسن، ديگري ميگفت 200000 و الي آخر. دست آخر، رئيسشان بعد از يك حساب سرانگشتي ميگفت: «جور درنيامد» به يكي دستور ميداد: «تو ده هزار كم كن» و از ديگري ميخواست: «سه هزار تا اضافه كن» تا بالاخره جدول كذايي تنظيم ميشد و همه، راضي از كار مثبتي كه انجام داده بودند، از سر ميز بلند ميشدند. نه دكترها و نه تكنسينها، حال و حوصلهي روستاگردي را نداشتند و فقط به ماموريتهايي تن ميدادند كه توانند موقع برگشت كره، گوشت و موادغذايي مرغوبي را كه ناياب و كوپني بودند، با خود بياورند. بزرگترين بخش از فعاليتهاي اقتصادي و توليدي فقط ، روي كاغذ انجام ميگرفت و واقعيت عملي نداشت: گاوداريهايي بودند كه وجود خارجي نداشتند و فقط روي كاغذ فعال بودند. بيمارستانهايي بودند كه وجود خارجي نداشتند، كار ميكردندو حقوق ميگرفتند، بيماراني كه هرگز موجود نبودند درمان ميشدند، داروهايي كه هرگز خريده نشده بودند به خورد بيماران داده ميشدند، مردههايي كه هرگز زندگي نكرده بودند، دفن ميشدند و تنها چيز واقعي اين داستانها، پولهاي كلاني بود كه به جيبهاي گشاد مديران و حزبيها سرازير ميشد. به اين ترتيب اقتصاد كشور در گزارشات و پروندههاي اداري شكوفا و رو به رشد و در زندگي واقعي بيمار، بيجان و افسرده بود.
سركار آمدن گارباچف و گلاسنوست و پروسترويكاي او، فضاي سياسي كشور شوراها را باز كرد. انتقاد از وضع موجود، رفته رفته به روزنامهها راه پيدا كرد. روزنامه انگليسي زبان «مسكونيوز» آخرين صفحهاش را به گزارشاتي مستند از جنايات استالين اختصاص داده بود. در اين گزارشات از گورهاي دستهجمعي، از زندانهاي مخوف، از دزديهاي كلان و باجگيريهاي باورنكردني و هزاران كثافتكاري ديگر پرده برداشته ميشد. هيچ كدام از اينها براي مردم شوروي تازگي نداشتند. براي آنها فقط شنيدن آن حقايق تكان دهنده از زبان خود مسئولين تازگي داشت.
فساد حكومتي، تمام جامعه را آلوده كرده بود. كلاهبرداري، دزدي، و رشوه به عاديترين روابط روزمره بدل شده بودند. مردم، به ظاهر از حزب و مسئولين تعريف و تمجيد ميكردند، اما وقتي محيط را امن تشخيص ميدادند، تمام نظم و نسق را به باد فحش و ناسزا ميگرفتند. خرابكاري، از زير كار در رفتن، حيف وميل اموال دولتي و بيتوجهي نسبت به اموال عمومي كه تماماً دولتي تلقي ميشد، نوعي از اعتراض محسوب ميشد. كارگري به يكي از مهاجرين [ايراني] گفته بود: «تو چرا چيزي از كارخانه نميدزدي؟» و او جواب داده بود: «اولاً براي اين كه از دزدي خوشم نميآيد، در ثاني لازم ندارم.» كارگر با تعجب او را نگاه كرده بود: «آكيشي، لازمش هم نداشته باشي، بدزد! بعد از آن كه بيرون بردي، بيندازش دور!» رشوه، عاديترين وسيله براي حل مشكلات محسوب ميشد. در بيمارستانها اگر بيمار رشوه ميداد، آمپول ميزدند و به دادش ميرسيدند، گرنه ميبايستي درد ميكشيد و به خود ميپيچيد. كساني كه ميخواستند دستهجمعي جايي بروند، دم مسئول خط اتوبوسراني محل را ميديدند و او اتوبوسي را از خط بيرون ميكشيد و در اختيار آنها قرار ميداد. وقتي چند اتوبوس با هم از خطر بيرون كشيده ميشدند، مردم گاهي نزديك به يك ساعت در ايستگاههاي اتوبوس منتظر ميماندند و به هر چه مسئول و مامور بود، فحش ميدادند. مسئله آب يكي از مشكلات لاينحل شهر باكو بود. در 50 ـ Dom معمولا دو ساعت در روز، از ساعت پنج الي هفت بعدازظهر، آب در لولهها جريان پيدا ميكرد. در اين فاصله اگر كسي موفق نميشد وانِ حمام و تمامي ظرف و ظروف خانه را پر كند، ناچار بود تا روز بعد با بيآبي سر كند. جالب است كه حتي امكانات ويژهي دولتي نيز اجاره داده ميشدند و سرقفلي داشتند. بنابه گفته رئيس اداره دامپزشكي، سرقفلي اتومبيلهاي راهنمايي رانندگي ، بسته به سرعتشان، مبلغ كاملاً مشخص و ثابتي بود: اتومبيلهاي ولگا كه سريعتر بودند، بيست هزار روبل ، « ژيگولي» ده هزار روبل و موتورسيكلت پنج هزار روبل، به اين ترتيب ميتوان حدس زد كه مامورين راهنمايي چقدر بايد مردم را سركيسه ميكردند، تا علاوه بر پرداخت سرقفلي و حق و حساب «بالايي»ها، چيزي هم براي خودشان بردارند. در زندانها، زندانيان خطرناكي موسوم به «گالاوارز» يعني «كسي كه سر ميبرد» بودند كه گاها وظايف خاصي را عهدهدار ميشدند. اگر يكي از دم كلفتها مرتكب جرمي سنگين ، از جمله تصفيه حساب از طريق قتل ميشد، بدبخت بيچارهاي را به عنوان مجرم دستگير و زنداني ميكردند و پيش از تشكيل دادگاه، قرباني نگونبخت حين دعوايي ساختگي و مضروب و مجروح شدن چند نفر در زندان، به دست «گالاوارز» به قتل ميرسيد و پرونده مختومه اعلام ميشد.
چند ماهي كه در اردوگاه به سر ميبرد، فرصتي بود تا براي اولين بار و از نزديك با مسئولين حزب كمونيست آذربايجان و رهبران فرقه دمكرات آذربايجان آشنا شود. در راس هرم قدرتي كه مسلط بر پناهندگان و وظايفش در واقع در حد وزير خارجه آذربايجان شوروي بود، «آخوندف»، عضو كميته مركزي حزب كمونيست آذربايجان قرار داشت: مردي خوشبرخورد، حراف و تيزهوش. ديپلماتي تمام عيار كه هزار چاقو ميساخت، بدن آن كه حتي يكيشان دسته داشته باشد. صاف در چشم مخاطبش نگاه ميكرد و چنان آسان دروغ ميگفت كه حتي خودش هم باورش ميشد. براي آزمايش صحت حرفهايش كافي بود كه از پنجره به بيرون نگاه كني تا واقعيت را ببيني. دو دستيار او، صابر و نصيرف مامور رسيدگي به مسائل و خواستههاي پناهندگان ايراني بودند. نصيرف مغرور، حراف، بيتربيت و پررو، و صابر در مقايسه با او فروتنتر، سالمتر و مهربانتر بود. پس از چند ماه، صابر به جاي ديگري منتقل شد و تمامي امور در حيطهي اختيار و اقتدار نصيرف قرار گرفت. اهرمهاي اجرايي او «صليب سرخ آذربايجان» از يك طرف و تشكيلات «فرقه دمكرات» از طرف ديگر بودند. اميرعلي لاهرودي، مسئول كل «فرقه دمكرات»، به همان صندلي تكيه زده بود كه زماني پيشهوري از آن فرمان ميراند. اولين باري كه به ملاقات لاهرودي در دفتر كارش رفت، نابسامان بودن اوضاع برايش روشنتر شد. نصيرف سيگار خواست و لاهرودي بلافاصله دست در كشوي ميزش كرد، ولي از بد روزگار سيگار مارلبورو نداشت. نصيرف چنان دادي كشيد كه او و لاهرودي با هم از جا پريدند. براساس شناختي كه تا آن زمان از كمونيستها داشت و آنچه كه در تشكيلات خود ديده و ياد گرفته بود، فكر كرد همين الان است كه طوفان به پا شود و لاهرودي جواب داد زدن او را چنان بدهد كه هرگز فراموشش نشود. ولي با كمال حيرت شاهد عذرخواهي لاهرودي شد و اعتمادش را به گوشهايش از دست داد. احمدف، رئيس صليب سرخ هم مثل سگ از نصيرف ميترسيد، بعدها علت واقعي ترس و سكوت را فهميد: حد دزدي، اختلاس، فساد و رشوه آن قدر بالا و درعين حال علني بود كه هر مقامي ميتوانست به سرعت برق، پروندهسازي كند و عنصر سركش را به خاك سياه بنشاند.
روزي رضا مهجوريان، مهدي پرويز و او، سه عضو كميته سازمان در باكو، نصيرف را براي صحبت درباره اختلافاتي كه به وجود آمده بود، به خانه دعوت كردند. از سه نفر عضو كميته، فقط او آذري بلد بود و دو نفر ديگر كه آن روزها حتي به زبان روسي هم آشنايي نداشتند، ميبايستي حرفهايشان را به توسط او كه نقش مترجم را نيز بازي ميكرد، با نصيرف در ميان ميگذاشتند. بخصوص مهدي پرويز كه مثل هميشه بسيار رك و صريح بود و ترجمه گفتههايش تنش را بالاتر برد. از آن روز به بعد، نصيرف براي آنها تره هم خورد نميكرد.
او با علاقه پاي صحبت فرقهايها مينشست و دوست داشت كه تاريخ سياه و پر از دهشت «فرقهي دمكرات آذربايجان» در دورهي مهاجرت را از زبان خود آنها بشنود. براساس گفتههاي آنها، پس از شكست «فرقه» عدهاي از فعالين آن كشته، بخشي دستگير و زنداني و بخشي نيز موفق به فرار از طريق مرز شوروي شدند. آن دوره، دوره تسلط استالين بر شوروي و سياهترين بخش از تاريخ آن كشور بود. صدر حزب كمونيست آذربايجان شوروي، ميرجعفرباقروف، شخصي ديكتاتور، خشن ، خودخواه و خودراي بود. فرقهايهاي مهاجر، كه عموما ريشه روستايي داشتند، به صورت گروهي درمساجد و سالنهاي عمومي اسكان داده شده و غير از تعداد محدودي كه موفق به گرفتن بورس تحصيلي شدند، بقيه در كارهاي ساختماني و كشاورزي گماشته شدند. به تدريج فكر بازگشت به ايران و ادامه مبارزه، تحتالشعاع مبارزه براي گذران زندگي روزمره و دست و پنجه نرم كردن با مشكلات غربت و مهاجرت قرار گرفت و به فراموشي سپرده شد. تراژدي اين نسل از مهاجرين وقتي قابل دركتر است كه بتوان موقعيت آنها را در سالهاي اوليه مهاجرت در ذهن مجسم كرد: كساني كه يا بيسواد هستند و يا از حداقل سواد برخوردارند و در طول زندگيشان شايد حتي چند كيلومتر دورتر از خانه و كاشانه خود را نديده و تجربه نكردهاند، ناگزير از ترك كشور و ورود به خاك بيگانهاي ميشوند كه درباره آن راست و دروغ بسيار شنيدهاند، اما هنوز چيزي به چشم نديدهاند. اميرعلي لاهرودي رئيس كل «فرقه»، موقعي كه وارد خاك شوروي شد، پانزده شانزده ساله بود. به محض ورود، همهي درهاي پشت سرشان بسته و هرگونه امكان تماسي با دنياي خارج، حتي نامهنگاري با بستگانشان در ايران از آنها سلب ميشود. آنهايي كه در ايران ماندهاند، نميدانند كه رفتگان هنوز در قيد حيات هستند يا نه، و آنهايي كه رفتهاند، كوچكترين اطلاعي از به جاي ماندگان ندارند. كشوري كه ميزبان آنهاست، خود دوران سخت پس از جنگ: قحطي، گرسنگي و از همه بدتر بياعتمادي سياسي و تصفيههاي خونين را تجربه ميكند. ديكتاتوري، تحكم و خودمحوري مسئولين حزب و كا.گ.ب . امكان هرگونه اعتراض كه سهل است، حتي اظهارنظر را از همگان سلب كرده است. هيچ كس، حتي به سايه خود نيز اعتماد ندارد. مهاجر، هنوز غريبه است و با رسم و رسومات ميزبان آشنايي ندارد و سوء تفاهمات دائم، عرصه را بر او تنگ ميكند. در چنين شرايطي، فرقهايها ناگزير از تطبيق خود با شرايط، براي ادامه حيات و تامين زندگي روزانه شدند و اولين درسي كه به قيمت جان بسياري از يارانشان آموختند، سكوت و گردن نهادن به تصميم و اراده «بالا»ييها بود. اگر بالاتر از سياهي رنگي وجود داشته باشد، همان زندگي مهاجرين فرقه در آن دوره است. آنها به گونهاي سازماندهي شدند كه جزئيترين و حتي خصوصيترين مسائل و خواستههايشان نيز فقط از طريق به اصطلاح «بالا»، يعني كميته مركزي «فرقه دمكرات آذربايجان» قابل حل بود. كميته مركزي بند نافي شدكه فرقهاي را به زندگي، به جامعه و به حكومت شوروي پيوند ميداد. بريده شدن از اين بند، به معني محكوم شدن به زندگي در برزخ بود. غير از برگزيدگان مركزيت و تني چند از اعضاي متنفذ، بقيه [اعضاي فرقه] با دريافت پاسپورتهاي «بيزگراژدان»، يعني بدون تابعيت، از همه حقوق شهروندي محروم شدند. طبق قوانين شوروي، «بيزگراژدان» حق نداشت بيش از سي كيلومتر از مركز شهر يا روستاي خود دورتر برود و حتي بعد از سي سال اقامت در شوروي، اگر ميخواست مسافرتي بكند، عروسي راه بيندازد، شغلي و مسكني دست و پا كند، اختلافات و مرافعات خود را حل و فصل كند، بچههايش را به مدرسه بفرستد يا مستراح خانهاش را تعمير كند، ميبايستي از طريق «دفتر فرقه» اقدام ميكرد. در صورت عدم موافقت دفتر، هر تلاشي، در هر موردي، بيفايده تا حد آب در هاون كوبيدن بود. مجموعه اين روابط به توري نامرئي بدل شد كه دور تشكيلات كشيده شده بود تا رهبران سرنوشتها را در چنگ داشته باشند و كسي جرات و توانائي عرضاندام نداشته باشد. با تكيه بر همان تور نامرئي بود كه رابطه بين مسئولين فرقه و مهاجرين، به رابطه بين رئيس قدرقدرت و مرئوس فاقد اختيار بدل شد. حتي گفته ميشد كه غلام يحيي در دفترخود دستور ميداد فرقهايهاي «خاطي» را بخوابانند و شلاق بزنند. كساني كه در زمان تاخت و تاز غلام يحيي [از مورد اعتمادترين مزدوران روسيه و از دوستان حيدرعلياف] بچههاي حرفشنوي از آب درنيامده، سرسختي نشان داده و تسليم نشده بودند، در تبعيدگاهها از بين رفتند و اگر هم شانسي براي جان به دربردن از مشقات تبعيدگاهها داشتند، به فراموشي سپرده شدند و پس از گذشت سالها، اگرچه نشكسته و به زانو درنيامده بودند، اما روحا و جسما خسته و به انسانهايي مرموز و پيچيده بدل شده بودند، از تسليم شدهها، بخشي با چاپلوسي و تملق، خود را به «خواص»، يعني كميته مركزي چسباندند و به چشم و گوش و ابزار اعمال اراده آنها بدل شدند و بخشي بزرگتر، منفعلانه در لاك خود فرورفتند تا شايد كه از گزند روزگار در امان بمانند. اوج تراژدي وقتي بود كه اعضاي تشكيلات فرقه، ماهي يك بار مجبور بودند با كفشهاي واكسزده و لباس اطوشده، در حوزههاي حزبي، كه به قفسي نامرئي براي محبوس نگه داشتن آنها در چهارچوب تشكيلات بدل شده بودند، حاضر شوند و ضمن آن، حق عضويت ماهانهشان را نيز پرداخت كنند. حق عضويت، باج سبيلي بود كه ميبايست پرداخت ميشد و گرنه دست فرقهاي بيزگراژدان از زمين و زمان قطع ميشد. در آن جلسات، دستورات جديد و قديم مسئولين به مهاجرين ابلاغ ميشد، بدون آن كه كسي جرات اظهارنظر يا عرضاندام داشته باشد. پيرمردي فرقهاي، در حالي كه پكهاي عصبي و محكمي به سيگارش ميزد، به او [فراهتي] نصحيت كرد: «سياست چيز احمقانهايست، تا جوان هستي، فكري به حال خودت بكن، والا راهي را طي خواهي كرد كه ما در آخر آن قرار داريم. در طول سي سال گذشته، من يك بار هم در جلسات فرقه غيبت نداشتم، حق عضويتم را هم هميشه نقد، بلافاصله بعد از وارد شدن به جلسه پرداخت كردهام. الان پس از سي سال براي شركت درعروسي دختر برادرم كه در چهل كيلومتري اينجا زندگي ميكند، بايد از دفتر فرقه اجازه بگيرم. ما مجبوريم زير سايه فرقه زندگي كنيم، در غير اين صورت به اندازه سگ ولگردي هم حق و حقوق نداريم.»
