تبليغاتX
ایران شمالی

ایران شمالی

خبر درباره سرزمینهای قفقازی ایران

 

 

 

حرکت آزادیبخش ایران شمالی

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

 

از آن سالها ... و سالهاي ديگر

 

·       خاطرات حمزه فراهتي، عضو تشكيلات نظامي سازمان چريكهاي فدايي از اقامت درايران شمالي

 

حمزه فراهتي، اهل تبريز و عضو سازمان چريكهاي فدايي خلق بوده است. فراهتي با صمدبهرنگي دوست بود و شاهد چگونگي غرق شدن وي در ارس، در حالي كه مرگ بهرنگي در ارس يك اتفاق طبيعي بود و طي تاريخ هزاران هزار درارس غرق شده‌اند و بهرنگي نيز يكي از آنان بود، «جلال آل‌احمدـ روشنفكر برجستة انقلابي، با انتشار مطالبي مرگ بهرنگي را به حكومت شاه نسبت داد و اين زمينه‌اي شد براي بهره‌برداري از جنازة صمد بهرنگي عليه رژيم شاه. بعدها آل احمد خود نيز اذعان كرد كه ماجرا چنين بوده است...

دورة‌ جواني حمزه فراهتي و فراهتي‌هاي ديگر ايران، روزگاري بود كه سازمانهاي چپ كه شعارهاي عدالتخواهانه مي‌دادند، براي خود جاذبه‌اي داشتند. وقتي شنيده مي‌شد كه در شوروي، همة‌ مردم يكسان از امكانات بهره‌مند هستند، حسرت مي‌خورديم به حال چنين كشور و مردمي!

مي‌شنيديم كه كارگران شوروي در ناز و نعمت غرق‌اند و ... دريغ كه نمي‌دانستيم... و همين « نمي‌دانستيم» بود كه سازمان و گروهها و احزابي مانند فدايي خلق و توده و پيكار و ... را براي جوانان «جاذبه‌دار» مي‌كرد، هزاران جوان با اميدها و آرمانهاي پاك به اين احزاب و گروهها و سازمان‌ها مي‌پيوستند ، اين جوانان آرمانگرا اما بي‌بهره از تجربه‌هاي ارزنده و آموزندة زندگي، سوداي خدمت خالصانه به ميهن و مردم داشتند...

همشهري من، فراهتي سرگذشتي پراز فراز و نشيب دارد، او علي‌رغم اينكه مخالف جنگ مسلحانه بود، به كردستان كشيده مي‌شود و در تشكيلات نظامي سازمان چيكهاي فدايي عليه جمهوري اسلامي ماهها فعاليت مي‌كند ... دستگير مي‌شود و در نهايت از مرز آستارا به اتحاد جماهير شوروي و منطقة‌ ايران شمالي (جمهوري سوسياليستي آذربايجان شوروي در آن زمان ) مي‌گريزد.

«حمزه فراهتي» اكنون در آلمان زندگي مي‌كند... برخي از دوستان فراهتي همچنان فعاليت سياسي دارند، اما درمسيري ديگر! مثلاً «بهروز حقي» كه اكنون در خدمت جريان تجزيه‌طلبي است و برخي‌هاي ديگر... اما فراهتي گويي فعاليت سياسي را كنار گذاشته و «تاكسي» مي‌راند و شرافتمندانه زندگی میکند... شايد خاطرات وي آخرين برگ از دفتر فعاليت‌هاي سياسي وي باشد. اين خاطرات، خاطراتي است آموزنده، بخصوص براي نسل جوان. فراهتي اگرچه در خاطرات خود بسيار عليه جمهوري اسلامي سخن رانده است، اما وي در همين خاطرات از اقدامات تروريستي مجاهدين خلق و تحركات مسلحانه سازمان چريكهاي فدايي در كردستان اشارات و روايت‌هاي روشني دارد، و طبيعي است كه در هيچ كشوري (چه اسلامي و چه لائيك و چه دمكرات و چه استبدادي) به گروهها و سازمانهاي مسلح كه پرچم جنگ را به اهتزار درآورده‌اند، به قول تبريزيها، چاي شيرين نمي‌دهند.

سازماني كه سلاح به دست اعضايش مي‌دهد و آنها را به ميدان جنگ مسلحانه با دولت مي‌فرستد، نبايد به خاطر اعدام اعضايش كه ممكن است همين اعضا كساني را نيز كشته‌اند، عصباني شود و حكومت را به وحشيگري متهم كند.

در هر حال، نمي‌خواهم به «نقد» خاطرات فراهتي بپردازم.

اگر نسل امروز، خاطرات فراهتي را با ديدي انتقادي مطالعه كند، اين خاطرات مي‌تواند روشنگر و آموزنده و منتقل‌كننده تجربيات نسلي  از فعالان سياسي ديروز براي امروزي‌ها باشد. به خصوص اينكه امروز نيز بازار گروه‌سازي و تشكل‌بازي گرم است و آمريكايي‌ها و غربي‌ها سرگرم شكار فعالان سياسي مهاجر در غرب هستند تا آنها را در قالب گروههاي ضدجمهوري اسلامي و تجزيه‌طلبي و قومي سازماندهي كنند.

از سوي ديگر ، وضعيتي كه فراهتي از فرهنگ رفتاري و كاري باكو ترسيم مي‌كند، از رشوه‌خواريهاي علني و پلان‌بندي و موارد ديگر، همچنان بر اين شهر و بر سيستم حكومتي كه ميراث شوروي است، حاكم مي‌باشد...

 عنوان خاطرات فراهتي «از آن سالها... و سالهاي ديگر» است كه توسط انتشارات فروغ در آلمان منتشر شده است.

اينك، صفحاتي از خاطرات فراهتي را كه به فرار وي از ايران (بعد از انقلاب اسلامي و ضربه خوردن وسيع حزب توده و سازمان چريكهاي فدايي) به شوروي و زندگي در باكو اختصاص دارد، مي‌خوانيم. ذكر اين توضيح ضروري است كه فراهتي درخاطرات خود، «خودش» را «او» ناميده است. «او» در اين خاطرات يعني «حمزه فراهتي» :

 

مسئول شاخه‌ي تبريز كه از مخفي‌شدن او [حمزه فراهتي] در تبريز خبردار شده بود، به ديدنش رفت. معلوم شد كه تشكيلات عريض و طويل [سازمان چريكهاي فدايي در] آذربايجان تقريبا متلاشي شده و فعالين آن در‌به‌در و خانه‌به‌دوش شده‌اند. در پاسخ به درخواست او براي وصل به سازمان، مسئول شاخه قول داد: «فردا قرار است به تهران بروم. وضعيت ترا هم مطرح مي‌كنم.» بعد از يك هفته انتظار دوباره برگشت: «تصميم گرفته شده است كه از ايران خارج شوي و به شوروي بروي» مقدمات خروج او قبلاً فراهم شده بود. چند روز بعد، مسئول شاخه همراه با يكي از فعالين تشكيلات آستارا به ديدن او آمد. آدرسي در آستارا به او دادند و قرار شد يك هفته بعد خود را به آدرس مذكور برساند.

سال‌هاي مهاجرت

روز موعود، صبح زود با ماشين يكي از دوستانش و به همراهي «محمود» راهي آستارا شدند.

شب پيش از حركت، مسئول شاخه تبريز به او سر زد و پاكتي محتوي سي‌هزار تومان پول به دستش داد: «لازمت مي‌شود» و رفت. در آن زمان، سي‌هزارتومان، پول واقعا زيادي بود. ده‌هزار تومانش را برداشت و بقيه را به دوستش داد كه به مسئول شاخه برگرداند.

آن شب را در خانه «راهنما» ماندند. قرار شده بود شب فردا از رودخانه‌ي مرزي عبور كنند و وارد خاك شوروي شوند. مي‌ترسيد موقع عبور از مرز، بهروزه [دختر فراهتي] گريه كند و كار دستشان بدهد. سارا پيشنهاد كرد: «يك قاشق شربت خواب‌آور به او بدهيم» با توجه به شرايط، پيشنهاد بدي نبود. فكر كرد اگر از مرز رد شوند و بزرگ شدن بچه‌شان را ببينند، به خاطر آن دو قاشق شربت خواب‌آور از او عذرخواهي خواهند كرد. در حال حاضر دخترش 21 ساله است و هنوز كار به معذرت خواهي نكشيده. هر وقت خواسته است درباره آن روزها صحبت كند، احساس كرده قادر به توضيح وضعيت آن لحظه و آن شرايط نيست و صرفنظر كرده است.

اسفند ماه سال 62، درست شب هستم مارس، روي جهاني زن بود كه در سرماي زمستاني به رودخانه زدند. بهروزه يك ساله را روي دست بلند كرده بود تا خيس نشود. سارا [همسر فراهتي]، با يك دست كيف كوچكي را كه محتوي لباس و وسايل مورد نياز بچه بود و با دست ديگر دامن كت او را گرفته بود، صبور و بردبار، در حالي كه آب تقريبا از چانه‌اش گذشته بود، از آب‌هاي سرد، سرد تا آستانه‌ي انجماد رودخانه مي‌گذشت. بدون آن كه كلمه‌اي ميانشان ردوبدل شود، عرض رودخانه را طي كردند و خيس و منجمد، از رودخانه بيرون آمدند و وارد خاك اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي شدند. چنان دركاري كه انجام مي‌دادند، غرق شده بودند كه سرماي منجمد كننده را احساس نمي‌كردند. پس از طي يك سربالايي كوتاه به دو رديف سيم‌خاردار رسيدند كه با فاصله‌اي حدود دو متر به موازات هم كشيده شده بودند و جاده‌ي باريك ميانشان، با خاك فوق‌العاده نرمي پوشيده شده بود تا ردپاي عبور هر بيگانه‌اي را نشان دهد. مي‌دانست كه سيم‌هاي خاردار به تماس با بدن حساس هستند و در نزديك‌ترين پاسگاه اعلان خطر مي‌كنند. با هزار بدبختي از هر دو رديف سيم خاردار گذشتند. اگر در همان فاصله‌ي ميان سيم‌هاي خاردار باقي مي‌ماندند، سربازهاي شوروي خيلي زود به سراغ‌شان مي‌آمدند، اما به اشتباه، پا در جنگل تاريك گذاشتند. لباس‌هاي خيس‌شان در حال يخ زدن بود. از شدت سرما، به هم خوردن دندان‌هاي همديگر را مي‌شنيدند. مسافتي طولاني را طي كردند، بدون آن كه نشاني از حيات ديده شود. حيرت زده شده بود. شنيده بود كه حتي اگر پرنده‌اي هم از مرز شوروي رد شود، گرفتار مي‌شود و اكنون مي‌ديد كه هيچ نشاني از گرفتاري در كار نيست. چراغ قوه را روشن كرد و دو تايي شروع به داد زدن كردند. نمي‌دانست كه آيا دور خود مي‌چرخند يا در خط مستقيم، در جهتي نامعلوم پيش مي‌روند. سارا ساكت بود و فقط فشار هر از گاهي و ناگهاني دستش بربازوي او نشان مي‌داد كه مضطرب است. هراس آن‌ها ديگر از پاسداران و رژيم جمهوري اسلامي نبود: اگر در اين جنگ تاريك، سراپا خيس و يخ زده با بچه‌اي در بغل و بدون هيچ وسيله دفاعي گرفتار جانوري درنده مي‌شدند، به طور قطع كارشان ساخته بود. بالاخره سارا طاقت نياورد: «من چند قدم جلوتر مي‌روم. اگر جانوري حمله كرد، خودم را جلو مي‌اندازم، تو بچه را درببر» حرفي براي گفتن نداشت. هر دو مي‌دانستندكه كاري از دستشان ساخته نيست. سكوت و تاريكي جنگل هر لحظه تهديد كننده‌تر مي‌شد. از دور سوسوي چراغي به چشمشان خورد. شتابان و با بلندترين قدم‌هاي ممكن به طرف كورسوي نور دويدندكه از يك پاسگاه مرزباني مي‌تابيد. در زدند. «تاواريش سالدات» در را باز كرد و آن‌ها، قدم در گرماي درون پاسگاه نهادند.

نجات يافته بودند!

آيا واقعاً نجات يافته بودند؟

در بازداشتگاه شوروي

در پاسگاه باز شد و نور ضعيفي كه از پشت درمي‌تابيد، چهره‌هاي خسته، كنجكاو و هراسان‌شان را روشن كرد. سرباز ارتش سرخ كنار كشيد تا آن‌ها وارد شوند. ابتدا سارا وارد شد و سپس او. همين كه از آستانه در گذشتند، برگ ديگري از زندگي‌شان ورق خود.

درميان اطاق، هاج و واج ايستاده بودند. نمي‌دانستند چه سرنوشتي در انتظارشان است. سربازان و افسران ارتش سرخ، بدون كلمه‌اي حرف، خيره به آن‌ها نگاه مي‌كردند. خطوط صورتشان بي‌حالت بود. نه سارا و نه او، كلمه‌اي روسي بلد نبودند و هيجان زده، جملاتي را به انگليسي، فرانسه، فارسي و آذري بلغور كردند، حالت صورت سربازان هيچ تغييري نكرد. يكي از افسران با اشاره انگشت صندلي چوبي را به سارا نشان داد و او بچه را بغل كرد و به حالت انتظار روي صندلي نشست. بهروزه هنوز از خواب عميق بيدار نشده بود. تاثير شربت خواب‌آور هنوز برطرف نشده بود. او همچنان ايستاده و التهاب و كنجكاوي اوليه‌اش به انتظاري آزاردهنده بدل شده بود. به اشاره يكي از سربازها، وارد اطاقك تنگ و تاريكي شدند و در آنجا توانستند خود را كمي خشك كنند، بالاخره پس از گذشت حدود يك ساعت درباز شد و افسري با اشاره دست آن‌ها را به بيرون دعوت كرد. در بيرون، ماشيني ارتشي منتظرشان بود. سوار شدند. داخل ماشين به همان اندازه بيرون سرد بود. پس از طي مسافتي، بدون آن كه كلمه‌اي ميانشان رد و بدل شود، وارد پادگاني شدند و اتومبيل در مقابل ساختماني با پنجره‌هايي كوچك، به كوچكي پنجره‌هاي يك زندان توقف كرد. پياده شدند و با راهنمايي افسر ارتش سرخ از در ورودي ساختمان گذشتند. آنها را از راهرويي به عرض تقريباً يك و نيم و طول سه متر عبور داده و وارد اطاقي با كف چوبي، رنگ سربي و طول و عرض تقريبي ده متر در شش متر نمودند. درهاي آهني سلول‌هاي انفرادي، به رنگ سربي مايل به آبي، در سه ضلع اطاق كنار هم كاشته شده بودند. يكي از درها را باز و آن‌ها را به داخل هدايت كردند: سلولي به طول تقريبي دو و نيم و عرض كمتر از دو متر!

هاج و واج وسط سلول ماندند. نگاهي به اطراف خود انداخت. ديوارها و سقف از سيمان پاشيده و كف زمين از سيمان صاف بود. در گوشه‌اي از سلول پايه‌هاي تخت‌خوابي آهني در زمين كاشته شده و در كنار آن، ميز آهني مربع شكل و اندازه‌ي تقريبي نيم متر در نيم متر به ديوار نصب شده بود. خيلي بالاتر از ميز پنجره‌اي كه شيشه‌هايش را از پشت با رنگ سفيد اندوده بودند، ديده مي‌شد و بالاي در، سوراخي در ديوار تعبيه شده بود كه لامپ كم‌نوري در آن روشن بود. توري سيمي مانع از دسترسي به لامپ بود. در سلول هيچ وسيله‌ي حراراتي، حتي يك شمع روشن نبود. روي تخت دو پتوي سربازي نازك انداخته بودند. همين!

مات و مبهوت همديگر را نگاه كردند. سارا بچه را روي تخت گذاشت و براي تلطيف فضاي خشونت‌بار سلول، لبخند زد: «بالاخره نجات پيدا كرديم» و او با لبخندي به همان تلخي جواب داد: «آره فكر مي‌كنم اينجا قرنطينه است، براي اينكه از هويت ما مطمئن شوند» و از ذهنش گذشت: حتي قرنطينه هم، بايد ظاهري انساني داشته باشد.

در طول مدتي كه آنجا بودند، روزي سه بار در سلول باز مي‌شد و سربازي دو بشقاب آب‌ولرم به رنگ زرد روشن كه در آن چند تكه سيب‌زميني به اندازه‌ي يك حبه قند شناور بود و دو قطعه نان سياه، دو ليوان چاي مانند و چهارحبه قند، هر كدام به اندازه‌ي يك قالب صابون تحويل‌شان مي‌داد و فوري در را مي‌بست. هر بار كه در راه مي‌زدند تا چيزي درخواست كنند، سرباز انگشت خود را روي دماغش فشار مي‌داد و فقط مي‌گفت: «تيخا»(ساكت) و دور مي‌شد. تمام نگراني‌شان از بابت بچه بود. مي‌ترسيدند شير سارا دراثر سوءتغذيه، دلشوره و اضطراب و به هم ريختن زمان‌هاي خواب و بيداري خشك شود و بچه گرسنگي بكشد. وضع بهداشتي بازداشتگاه فوق‌العاده اسفناك بود. در سمت راست حياط، بلافاصله پس از خروج از راهرو، اطاقي بزرگ به عنوان توالت بود. ديوارهاي اطاق از كاهگل و زمينش آجري بود. در يكي از  ديوارهايش منبع آبي تعبيه شده بود و شعله‌اي تقريبا تند زير آن روشن بود. چاهك مستراح روي زمين بود. آب كافي براي نظافت وجود نداشت تا چه رسد به صابون.

روز دوم ورودشان، دو خانواده‌ي ديگر نيز به آنجا منتقل شدند. اردشير و مهتاب [از اعضاي سازمان چريكهاي فدايي] را كه در سلول بغلي جا گرفته بودند، از قبل مي‌شناخت، اردشير از زندانيان سابق بود. در اولين هفته از دو هفته‌اي كه سلول به سلول، همسايه هم بودند، با مورس و «تقه» با هم تماس مي‌گرفتند و دردومين هفته با استفاده از غيبت‌هاي سرباز نگهبان، با هم حرف مي‌زدند. چند باري اجازه يافتند كه بچه‌ها را در محوطه‌ي حياطي كوچك با ابعاد تقريبي 6×6 هواخوري ببرند.

در دومين روز ورودشان آن‌ها را به بازجويي بردند. افسري آن‌ها را از سلول يخ‌زده‌شان به اطاقي گرم هدايت كرد. داخل اطاق، دو مرد شيك پوش و بسيار موقر منتظرشان بودند. يكي از آن‌ها شكلاتي از جيب درآورد و به بهروزه داد. فارسي را روان، بدون غلط و كم‌لهجه حرف مي‌زدند. كمي از اوضاع داخلي ايران و سپس علت ورود آن‌ها به خاك اتحاد شوروي پرسيدند و براي اطمينان ازاو سئوال كردند كه آيا كسي از رهبران سازمان  فدائيان خلق اكثريت مي‌تواند معرف او شود؟ او تعدادي از اعضاي رهبري سازمان را نام برد. پس از دو هفته افسري كه به زبان فارسي كاملا مسلط بود، وارد سلول شد و طي توضيح مختصري درباره‌ي اردوگاهي در نزديكي باكو، خبر داد كه ميني‌بوسي آماده‌ي انتقال آن‌ها و دو خانواده‌ي ديگر به «اردوگاه» مزبور و پيش دوستانشان است.

در ميهماني سوسياليزم

«اردوگاه» متشكل از ساختماني بزرگ و تميز و حياطي درندشت بود كه مي‌توانست حداقل صدنفر را در خود جاي دهد. سالن اجتماعات و سخنراني و نيز سالن غذاخوري بسيار بزرگي داشت. گفته مي‌شد كه ساختمان آن قبلا به عنوان استراحتگاه كارگران ساخته شده و بعدا به محل اسكان مهاجرين اختصاص داده شده است. موقع ورود آن‌‌ها، حدود 60 نفر ساكن آنجا بودند كه بيش از 50 درصدشان را اعضاي حزب توده تشكيل مي‌دادند. غذايي كه روزانه تهيه مي‌شد، مي‌توانست براي دو برابر جمعيت اردوگاه نيز كافي باشد. مقدار شيري كه هر روز براي بچه‌ها مي‌آوردند، آن قدر زياد بود كه مجبور مي‌شدند شير باقي‌مانده از روز قبل را دور بريزند. حدود ده ماه در آن اردوگاه ماندگار شدند. تقريبا هيچ مشكلي، جز عدم دسترسي به اخبار ايران نداشتند. يكي از ساكنين اردوگاه راديو ترانزيستوري كوچكي داشت كه هنگام پخش خبر دور آن غلغله مي‌شد. هر چند وقت عده‌اي تازه‌ وارد از راه مي‌رسيدند و اخبار جديد را با خود مي‌آوردند.

بسياري در فكر بودند كه در آنجا زن و بچه‌ها را سرو ساماني بدهند و براي ادامه فعاليت به كشور برگردند. به همين دليل هيچ كس، جز با اسم مستعار، خود را معرفي نمي‌كرد. بعد از ده ماه اقامت در اردوگاه، به باكو منتقل شدند.

در باكو ساكن ساختماني واقع در محله‌ي «احمدلي» شدند كه بعدها به 50 ـ‌Dom معروف شد. بسياري ازكساني كه خاطرات خود را نوشته‌اند، به اين ساختمان و وقايع مربوط به آن نيز اشاره كرده‌اند. ساختماني با 99 دستگاه آپارتمان كه تماما در اختيار مهاجرين ايراني قرار گرفته بود. متاهلين،‌ در آپارتمان‌هاي مستقل و مجردها دو نفري در يك اطاق زندگي مي‌كردند. به اين ترتيب، در آپارتمان‌هايي كه چهار الي پنج اطاق داشتند، هشت الي ده نفر غيرمتاهل كه عموما پيش از آن هرگز همديگر را نديده و هيچ شناختي از هم نداشتند، جا داده مي‌شدند. در آن دوره، تعداد پناهندگان در باكو حدود 400 نفر بود كه مدام بر تعدادشان افزوده‌تر مي‌شد.. بيش از نصف اين تعداد از فعالين سازمان فدائيان خلق اكثريت و بقيه از اعضاي حزب توده بودند. در تاشكند، تركمنستان و مينسك هم، تقريبا به همين اندازه مهاجر ايراني زندگي مي‌كردند.

رهبري و اعضاي سازمان در حالي وارد خاك شوروي شده بودند كه هنوز ارتباط فعال و گسترده‌اي بين سازمان و دستگاه حزبي اتحاد جماهير شوروي وجود نداشت. [!؟] در دوران «مشي چريكي» و زماني كه حميداشرف هنوز زنده بود، سعي شده بود تماس‌هايي با حزب كمونيست اتحاد شوروي برقرار شود اما تماس‌هاي آن دوره به ارتباطي جدي و فعال بدل نشده بودند. در سال 1359، پس از گرايش مشي سياسي سازمان به اردوگاه سوسياليزم، هيئتي براي معرفي و توضيح اهداف و نظرات فدائيان به اتحاد شوروي اعزام شد كه اولين تماس رسمي با مقامات و حزب كمونيست اتحاد شوروي محسوب مي‌شود. ارتباط مذكور نيز به دلايل زيادي، از جمله ضربات مداوم و تفاوت‌هاي اصولي جدي بين سازمان و حزب كمونيست اتحاد شوروي تداوم پيدا نكرد. بنابر اين تا پيش از سال 61، رابطه جدي و قابل توجهي بين فدائيان و حزب كمونيست اتحاد شوروي وجود نداشت. حتي اولين گروهي كه اواخر اسفند ماه 1361 وارد خاك شوروي شدند، توسط جوانشير، از اعضاي رهبري حزب توده به مقامات شوروي معرفي شده بودند. اين گروه و گروه بعدي، از طرف مسئولين حزب كمونيست آذربايجان شوروي پذيرفته شدند و مدتي بعد فرستاده‌اي از مسكو به ملاقات آنها رفت تا خواسته‌هاي آن‌ها را به مسئولين اتحاد شوروي منتقل كند.

يكي از خواسته‌هاي سازمان، با توجه به تقريبا غيرممكن بودن تماس با ايران از خاك شوروي، استقرار رهبري و تشكيلات مهاجر در يكي از كشورهاي اروپاي شرقي نظير آلمان شرقي يا چكسلواكي بود تا امكان ارتباط و تماس دائم و نزديك با تشكيلات اروپا و از آن طريق با ايران وجود داشته باشد. به درخواست مزبور ترتيب اثري داده نشد و رهبري و تعداي از اعضاي سازمان در تاشكند، پايتخت ازبكستان و بقيه در باكو، مينسك، تركمنستان و حتي افغانستان استقرار يافتند. به اين ترتيب رابطه رهبري با تشكيلات داخل كشور تضعيف و عمدتا به پيك‌هايي كه توسط تشكيلات داخل به اروپا و يا تركيه اعزام مي‌شدند، محدود شد. با وجود اين كه در آن زمان مسافرت از شوروي به اروپا و بالعكس، به دليل محدوديت‌هاي قانوني تقريبا غيرممكن بود، امكان حداقلي به سازمان داده شد كه ماهي يك بار، فردي از اعضاي رهبري براي ارتباط با تشكيلات اروپا و از آن طريق تشكلات ايران و نيز سازماندهي انتشار نشريه كار، به اروپا سفر كند.

سال‌هاي بين 65 ـ 63، سال‌هايي بسيار دردناك و در عين حال آموزنده براي فدائيان [اعضاي سازمان چريكهاي فدايي در شوروي] بود. در اين دوره بود كه آن‌ها خود را بازيافتند. زندگي واقعي، پرده‌ها را كنار زد و آن‌ها، به چشم خود حقيقت پشت پرده را ديدند. در اين دوره بود كه فدائيان براي اولين بار از تاريخ شكل‌گيري‌شان، توانستند به دور از هراس و تشويش، به دور از بگيرو ببند و فرار و گريز و به دور از دوندگي‌هاي بي‌پايان شبانه‌روزي، خود و گذشته‌ي خود را مرور كنند.

تشكيلات سازمان فدائيان، از همان بدو تاسيس به گونه‌اي شكل گرفته و پيش‌رفته بود كه در آن هرگز رئيس و مرئوسي وجود نداشت. مسئوليت‌ها، نه براي فرمان دادن و يا زير سايه‌ي قدرت لم دادن، بلكه براساس فداكاري‌ها و قهرماني‌هاي بيشتر تقسيم شده بود. هرقدر كه مسئوليت‌ها سنگين‌تر بودند، همان‌قدر انتظار فداكاري و از خودگذشتگي بيشتري مي‌رفت. به اين ترتيب تشكيلات فدائيان به تجمع انسان‌هاي عاصي و آزاده‌اي كه هرگز حاضر به سرخم كردن در برابر هيچ كس و هيچ قدرتي نبودند، بدل شد. وقتي آن‌ها در يك جا جمع مي‌شدند، اگر با انگشت نشان نمي‌دادي، امكان نداشت ناظري بيروني بتواند تشخيص دهد، چه كسي عضو ساده و چه كسي بالاترين مسئول تشكيلاتي‌ست. با وجود اين، نبايد فراموش كرد كه در هيچ شرايطي، مثل شرايط كار مخفي، تشكيلات در بي‌خبري و خوشباوري ناشي از تصورات ذهني نسبت به موجوداتي انتزاعي به نام رهبري، كه سكان هدايت را در چنگ دارند و بدون آن كه مشاهده شوند، سرنوشت و حتي راه و روش زندگي را تعيين مي‌كنند، باقي نمي‌ماند. «فعاليت مخفي» كِشتگاه اعتقاد و عشق كور به خودي و نفرت كور از غيرخودي‌ست. اما در محيط مهاجرت، رهبران ديگر نه موجوداتي انتزاعي، دور از دسترس و بري از خطا، بلكه انسان‌هايي قابل لمس و مشاهده بودند كه در چند قدمي اعضاي ساده و كادرهاي سازمان زندگي مي‌كردند. آنچنان نزديك و واقعي كه عضو سازمان مي‌توانست آن‌ها را به شام دعوت كند، پاي صحبت‌شان بنشيند و به چشم خود ببيند كه از هر نظر، چندان تفاوتي با خود او ندارند. آن دوره، دوره‌ي فروپاشي قهرمان‌ها و قهرمان‌پرستي بود.

سنگين‌ترين پتكي كه بر فرق سر فدائي فرود آمد و او را از جا جهاند، از جاي ديگر بود. دنياي آرماني سوسياليزم و آن چه كه به عنوان «سوسياليزم عملاً موجود» به او معرفي شده و قابل لمس بود و مي‌توانست به عينه ببيند و با گوشت و پوست و استخوان خود لمس كند كه تماماً لق و فاسد از آب درآمده و فجايعي باورنكردني تحت پوشش آن در جريان است. آن‌ها از كشوري كه ديكتاتوري در آن به سنت تبديل شده و از عقب‌ماندگي سياسي، اقتصادي و اجتماعي رنج مي‌برد، به كشوري پناه برده بودند كه يكي از دو قدرت بزرگ جهاني محسوب مي‌شد و در دروغ‌هاي شاخدار به عنوان بهشت‌برين و قبله‌گاه كارگران و زحمتكشان جا زده مي‌شد، اما از همان لحظات اول ورود متوجه شدند كه قبله‌گاهشان، بسيار عقب‌مانده‌تر از سرزميني‌ست كه از آن گريخته‌اند.

هر مهاجر در شش ماه اول پس از ورودش، ماهي 150 روبل از «صليب سرخ» دريافت مي‌كرد و پس از آن مجبور بود شغلي براي خود دست و پا كند. هر از گاهي كارمندان «صليب سرخ» كساني از مسئوليت كارخانه‌ها را به «احمدلي» مي‌آوردند و آن‌ها چند نفر از مهاجرين را براي مشاغلي كه در نظر داشتند انتخاب مي‌كردند. سيستم پرداخت دستمزدها در كارخانجات طوري بود كه در مواردي براي كارهاي سنگين و حتي خطرناك، مزد پائين‌تري به نسبت كارهاي سبك پرداخت مي‌شد. مهاجرين رفته رفته متوجه شدند كه با سوءاستفاده از بي‌اطلاعي و در عين حال اشتياق آن‌ها به كار در كشور شوراها، سخت‌ترين كارهايي كه نامي جز «بيگاري» نمي‌شد برآن‌ها گذاشت، به آن‌ها محول مي‌شود. مثلاً عده‌اي از مهاجرين را به عنوان استخدامي «صنعت نفت» در بياباني ول كرده و دستور داده بودند آهن‌پاره‌ها و آت و آشغال‌هايي را كه تا چشم كار مي‌كرد در سطح بيابان پخش و پلا بودند، به كاميون‌ها منتقل كنند. به تدريج اعتراض‌ها شروع شد. برخي سعي كردند با تغيير دائم شغل، شرايط كاري مناسب‌تري براي خود فراهم كنند، ولي امكان پيدا كردن شغلي متناسب با سوابق تحصيلي و علاقه كارجويان، خيلي كم و عموما در انحصار از ما بهتران بود. اقدام به تغيير شغل هم مشكلي را حل نكرد.

او [فراهتي] حدود هشت ماه مسئول تشكيلات باكو بود كه يكي از سخت‌ترين و سياه‌ترين دوره‌هاي زندگي‌اش به شمار مي‌رود. هر روز مشكلاتي جديدتر و غيرقابل پيش‌بيني‌تر پيش مي‌آمد كه گاهي حل آن‌ها غيرممكن به نظر مي‌رسيد، مثلا در جايي كه سهميه تحصيلي فقط براي ده نفر بود، بيش از صد نفر داوطلب وجود داشت. در چنين شرايطي، تصميم‌گيري هر قدر هم كه دقيق و بي‌غرضانه بود، باز بيش از 90 نفر ناراضي مي‌شدند. مسائلي نظير تماس تلفني يا مكاتبه‌اي با خانواده كه در شرايط عادي موضوعاتي پيش‌پاافتاده و معمولي هستند، تبديل به معضلاتي لاينحل شده بودند. از آنجا كه دولت شوروي در روابط رسمي خود با ايران ورود غير قانوني مهاجرين را انكار مي‌كرد، امكان تماس تلفني يا مكاتبه‌اي با خانواده‌ها از طريق امكانات موجود در شوروي خلاف مواضع رسمي دولت محسوب مي‌شد و ممنوع بود. نامه‌هاي مهاجرين توسط پيك به اروپا حمل و از آن جا به ايران ارسال مي‌شدند و نامه‌هايي كه از ايران به اروپا مي‌رسيدند، به شوروي حمل و بين پناهنده‌ها توزيع مي‌شدند. آدرس‌هاي موجود در اروپا به گونه‌اي تقسيم شده بودند كه توزيع نامه‌ها آسان‌تر شود. بسياري از خانواده‌ها با ديدن آدرس پشت پاكت، تصور مي‌كردند نويسنده‌ي نامه به يكي از كشورهاي اروپايي پناهنده شده است. آدرس تعيين شده براي او در اروپا، متعلق به يكي از اعضاي سازمان در رم بود. بعد از چند سال فهميد كه برادرش «داداش» به قصد ديدن او به رم سفر كرده و دو هفته در آن شهر بي‌دروپيكر به دنبال او گشته و بالاخره دست از پا درازتر به ايران برگشته است.

علاوه بر فقدان امكان تماس‌گيري مستقيم ، محتوي نامه‌ها نيز مسئله‌ساز بود. دولت شوروي به تماسهاي خارجي بسيار حساس و نگران انعكاس بيروني مسائل دروني كشور بود. رهبري سازمان نيز از دو جهت دچار مشكل بود: از يك طرف حساسيت شديد مسئولين شوروي به انتقاد و از طرف ديگر كنترل نامه‌ها توسط جمهوري اسلامي. مجموع اين‌ها موضوع ساده‌ي نامه‌نگاري را به مشكلي پيچيده بدل كرده بود. براي جلوگيري از حادتر شدن مسئله از مهاجرين خواسته شد كه غير از موضوعات عادي خصوصي و احوالپرسي‌هاي معمولي چيزي در نامه‌هايشان ننويسند. اين روش ارتباط‌گيري با ايران تا دوره مهاجرت به اروپا ادامه داشت.

از زمان مهاجرت دوم، يعني مهاجرت از شوروي به اروپا در سال‌هاي 66 به بعد، موضوع «نامه»‌ها حادتر شد. در اين دوره مهاجرين به اروپا تماس با دوستان باقي‌مانده در شوروي را، از جمله از طريق مكاتبه حفظ كرده بودند و در نامه‌هاي‌شان وضعيت نابسامان زندگي در اتحاد شوروي و محدوديت‌هاي موجود براي مردم و پناهندگان را با زندگي آزاد و بدون محدوديت در اروپا مقايسه مي‌كردند. همين موضوع باعث تحريك «فرقه‌اي»ها [اعضاي گروه موسوم به فرقة دمكرات آذربايجان] و «ارتدكس»هاي حزبي شد تا جايي كه بسياري از نامه‌هاي پناهندگان حزبي، از صندوق‌هاي پستي‌شان دزديده شده و خانه‌هاي‌شان مخفيانه تفتيش مي‌شدند. يكي از پناهنده‌ها شخصاً ديده بود كه ناشناسي با دسته كليدي در دست، صندوق‌هاي پستي را باز مي‌كند و نامه‌ها را برمي‌دارد. خود او از همان زمان ورود به باكو، تصميم به نوشتن دفتر خاطرات روزانه گرفته بود. وقتي به سفر تاشكند مي‌رفت، تقريبا سه دفتر صد برگ را از خاطرات روزانه‌اش در باكو پر كرده بود. پس از بازگشت ، دفترهاي مزبور از خانه‌اش ناپديد شده بودند و ديگر هرگز نتوانست آن‌ها را پيدا كند.

به مرور صداي اعتراض مهاجرين حزبي بلند و تصميم گرفته شد نامه‌هاي حاوي اخبار و اطلاعات ناخوشايند براي دولت شوروي و «فرقه‌اي»ها و «ارتدكس»‌ها را، نه از طريق پست، بلكه توسط مسافرين رد و بدل كنند.

جامعه‌ي شوروي جامعه‌اي تك خطي و در عين حال بسيار پيچيده بود. اگرچه چيزي به نام گرسنگي در آنجا وجود نداشت، اما كيفيت مواد غذايي و نحوه‌ي توزيع آن، فوق‌العاده نازل و اسفناك بود. يك خانواده‌ي چهار نفري مي‌توانست با درآمد حدوداً 180 روبل در ماه زندگي عادي خود را اداره كند. قيمت‌هاي اجناس دولتي هميشه ثابت بود و مردم عادت كرده بودند درآمد خود را با خرج روزانه تنظيم كنند. طبق قانون، كرايه خانه نمي‌بايست از يك دهم درآمد خانواده تجاوز مي‌كرد و از اين نظر فشاري به خانواده‌ها وارد نمي‌شد. كشور شوراها را مي‌شد كشور حيف و ميل و نابودي نعمت‌هاي مادي دانست. درصد بزرگي از توليدات كشاورزي، حين برداشت، حمل و نقل و يا دست آخر در فروشگاه‌هاي دولتي فاسد و دور ريخته مي‌شدند. هر بار كه كاميون‌هاي كمپرسي بار ميوه و سبزي را جلوي فروشگاه‌هاي دولتي خالي مي‌كردند، مردم مثل مور و ملخ مي‌ريختند و ساك‌ها و گوني‌هاي شان را پر مي‌كردند. كسي كه مي‌خواست «سوا»‌كند، مي‌بايستي به ازاء هر كيلو، ده كوپك اضافي به گردانندگان مغازه به عنوان «باج سبيل» مي‌پرداخت. باقي‌مانده‌ها چندين روز همانجا مي‌ماندند و پس از گنديده شدن، توسط همان كمپرسي‌ها دوباره جمع مي‌شدند. از آنجا كه در زمستان و پائيز چيز دندان‌گيري در فروشگاه‌هاي دولتي يافت نمي‌شد، مردم مواد غذايي مورد نيازشان را در فصل‌هاي فراواني، در شيشه‌ها ذخيره و يا از بازارهاي «كالخوزي» به قيمت چند برابر تهيه مي‌كردند. بازارهاي »كالخوزي»، كه برخلاف فروشگاه‌هاي دولتي مرتب‌تر بودند و ميوه‌ها و مواد غذايي مرغوب‌تري ارائه مي‌كردند، از منابع درآمد بسيار مهم مسئولين دولتي به شمار مي‌رفتند. طبق قوانين شوروي، توليدكنندگان محصولات خصوصي و خانگي، حق داشتند مازاد توليدشان را به نفع خود به فروش برسانند. با سوءاستفاده از همين قانون، ميوه‌ها و محصولات مرغوب مزارع بزرگ دولتي از بازارهاي «كالخوز»ي سردرمي‌آوردند و بقيه روانه فروشگاه‌هاي دولتي مي‌شدند. در تقسيم «نعم مادي»، مردم عادي، از امكاناتي كه اعضاي حزب در اختيار داشتند، مطلقاً بي‌بهره بودند و در خود حزب نيز، اعضاي رده پائين‌تر از امكانات كمتري به نسبت اعضاي رده بالاتر برخوردار بودند.

باكويي‌ها عادت به ولخرجي‌هاي بيرون از خانه نداشتند. شايد به اين دليل كه شهروند شوروي در صورت ولخرجي مي‌بايست پاسخ دهد كه پول از كجا آورده است و ممكن بود از اين نظر دچار دردسر شود. بيشتر تجمعات و تفريحات آن‌ها در چهارديواري خانه‌ها بود. آخر هفته‌ها، معمولا مهماني‌هاي مفصلي ترتيب مي‌دادند و انواع و اقسام غذاها و مشروبات الكلي را روي ميز مي‌چيدند. گاهي حتي بيش از ده نوع غذا براي ميهماني‌هايشان مي‌پختند. معلوم نبود كه آن همه غذا را چگونه در آشپزخانه‌هايي به آن كوچكي تهيه مي‌كنند. ميهماني‌ها معمولاً از سرظهر شروع و تا پاسي از شب ادامه مي‌يافت. عرق‌خوريهايشان وحشتناك و براي غريبه‌ها غيرقابل تحمل بود. كسي كه مي‌خواست «سلامتي» بدهد، از جاي خود بلند مي‌شد و خيلي رسمي، دقايق بسيار طولاني نطق مي‌كرد: سليس و روان و بدون كوچك‌ترين تپق، درست مثل گوينده‌هاي حرفه‌اي راديو . در بعضي از مراسم عرق‌خوري، ليوان‌هاي بزرگ آبجو خوري با آبجوخوري را با آبجو پرمي‌كردند و به جاي هر جرعه‌اي كه از آن مي‌خوردند ودكا مي‌ريختند تا جايي كه قطره‌اي عرق در شيشه‌ها باقي نمي‌ماند. مهاجريني كه در اين گونه مجالس‌گير مي‌افتادند، اگر هم مي‌توانستند استثنائا روي پاي خود به خانه برگردند، چند روز بعدي را كه‌پا بودند.

در كارخانه‌ها و كارگاه‌ها، هيرارشي قدرتمندي حاكم بود. مديران از بالا تعيين مي‌شدند. علاوه بر مديران، حزب كمونيست نيز تشكيلات جداگانه‌اي در كارخانه‌ها داشت كه مسئول آن» «پارتيكوم» يا مسئول حزبي كارخانه ناميده مي‌شد. اعضاي اين تشكيلات مسئول پيش‌برد سياست‌هاي حزب در كارخانه‌ها و رسيدگي به مسائل و امورات كارگران بودند و با مديران نيز رابطه‌ي خوب و نزديك داشتند. يك سرنخ همه فسق و فجورها اعم از پارت‌بازي، دزدي، اختلاس، كلك و نيرنگ‌هاي باورنكردني و رشوه‌هاي خرد و كلان، به اين تشكيلات و مديران ختم مي‌شد. اصلاً عجيب و غيرعادي نبود اگر مثلا مسئول سازمان جوانان حزب كمونيست كارخانه‌اي، بدون آن كه اصلاً بداند محل كار يا ماموريتش در كجا واقع شده، در مسكو به عيش و عشرت و كسب‌وكار مشغول باشد و حقوق ماهانه‌اش را مرتباً از كارخانه دريافت كند. كارگران اكثراً حقوق ثابت نداشتند و براساس مقدار كاري كه انجام مي‌دادند، دستمزد مي‌گرفتند. وقتي كارگري را ديد كه پيچ‌هاي قطعاتي از ماشين‌لباس‌شويي را با ضربه چكش در سوراخ فرو مي‌كرد، نتوانست به چشم‌هاي خود اعتماد كند. وقتي به كارگر مزبور گفت كه پيچ‌ها دو روز بعد لق مي‌شوند و مي‌افتند، جوابي كه گرفت، حيرت‌آورتر بود: «آكيشي، براي من فقط دو كوپكي كه به ازاء هر پيچ مي‌گيرم، مهم است» ظاهراً فقط در بخش‌هاي ويژه و سري كارخانجاتي كه مخصوص ساختن قطعات و آلياژهاي مورد نياز براي صنايع نظامي و هوايي بودند، كار جدي و مرتب انجام مي‌گرفت.

او مدتي نيز به عنوان دكتر دامپزشك در اداره‌ي دامپزشكي باكو شاغل و شاهد اپيدمي بيماري‌هايي در شوروي بود كه قبل از انقلاب در ايران ريشه‌كن شده بودند.

( لطیفه ی پلان بندی !  )

«پلان‌بندي»، مضحك‌ترين و در عين حال غم‌انگيزترين چهره‌ي اتحاد شوروي بود. دو روز آخر هر ماه دكترها خيلي جدي جلسه‌مانندي تشكيل مي‌دادند و طي آن از روي جدول ماه قبل، ماه بعد را «پلان‌ريزي» مي‌كردند. يكي مي‌گفت فلان رايون (منطقه) 50000 واكسن، ديگري مي‌گفت 200000 و الي آخر. دست آخر، رئيس‌شان بعد از يك حساب سرانگشتي مي‌گفت: «جور درنيامد» به يكي دستور مي‌داد: «تو ده‌ هزار كم كن» و از ديگري مي‌خواست: «سه هزار تا اضافه كن» تا بالاخره جدول كذايي تنظيم مي‌شد و همه، راضي از كار مثبتي كه انجام داده بودند، از سر ميز بلند مي‌شدند. نه دكترها و نه تكنسين‌ها، حال و حوصله‌ي روستاگردي را نداشتند و فقط به ماموريت‌هايي تن مي‌دادند كه توانند موقع برگشت كره، گوشت و موادغذايي مرغوبي را كه ناياب و كوپني بودند، با خود بياورند. بزرگ‌ترين بخش از فعاليت‌هاي اقتصادي و توليدي فقط ، روي كاغذ انجام مي‌گرفت و واقعيت عملي نداشت: گاوداري‌هايي بودند كه وجود خارجي نداشتند و فقط روي كاغذ فعال بودند. بيمارستان‌هايي بودند كه وجود خارجي نداشتند، كار مي‌كردندو حقوق مي‌گرفتند، بيماراني كه هرگز موجود نبودند درمان مي‌شدند، داروهايي كه هرگز خريده نشده بودند به خورد بيماران داده مي‌شدند، مرده‌هايي كه هرگز زندگي نكرده بودند، دفن مي‌شدند و تنها چيز واقعي اين داستان‌ها، پول‌هاي كلاني بود كه به جيب‌هاي گشاد مديران و حزبي‌ها سرازير مي‌شد. به اين ترتيب اقتصاد كشور در گزارشات و پرونده‌هاي اداري شكوفا و رو به رشد و در زندگي واقعي بيمار، بي‌جان و افسرده بود.

سركار آمدن گارباچف و گلاسنوست و پروسترويكاي او، فضاي سياسي كشور شوراها را باز كرد. انتقاد از وضع موجود، رفته رفته به روزنامه‌ها راه پيدا كرد. روزنامه انگليسي زبان «مسكونيوز» آخرين صفحه‌اش را به گزارشاتي مستند از جنايات استالين اختصاص داده بود. در اين گزارشات از گورهاي دسته‌جمعي، از زندان‌هاي مخوف، از دزدي‌هاي كلان و باجگيري‌هاي باورنكردني و هزاران كثافتكاري ديگر پرده برداشته مي‌شد. هيچ‌ كدام از اين‌ها براي مردم شوروي تازگي نداشتند. براي آن‌ها فقط شنيدن آن حقايق تكان دهنده از زبان خود مسئولين تازگي داشت.

فساد حكومتي، تمام جامعه را آلوده كرده بود. كلاهبرداري، دزدي، و رشوه به عادي‌ترين روابط روزمره بدل شده بودند. مردم، به ظاهر از حزب و مسئولين تعريف و تمجيد مي‌كردند، اما وقتي محيط را امن تشخيص مي‌دادند، تمام نظم و نسق را به باد فحش و ناسزا مي‌گرفتند. خرابكاري، از زير كار در رفتن، حيف وميل اموال دولتي و بي‌توجهي نسبت به اموال عمومي كه تماماً دولتي تلقي مي‌شد، نوعي از اعتراض محسوب مي‌شد. كارگري به يكي از مهاجرين [ايراني] گفته بود: «تو چرا چيزي از كارخانه نمي‌دزدي؟» و او جواب داده بود: «اولاً براي اين كه از دزدي خوشم نمي‌آيد، در ثاني لازم ندارم.» كارگر با تعجب او را نگاه كرده بود: «آكيشي، لازمش هم نداشته باشي، بدزد! بعد از آن كه بيرون بردي، بيندازش دور!» رشوه، عادي‌ترين وسيله براي حل مشكلات محسوب مي‌شد. در بيمارستان‌ها اگر بيمار رشوه مي‌داد، آمپول مي‌زدند و به دادش مي‌رسيدند، گرنه مي‌بايستي درد مي‌كشيد و به خود مي‌پيچيد. كساني كه مي‌خواستند دسته‌جمعي جايي بروند، دم مسئول خط اتوبوسراني محل را مي‌ديدند و او اتوبوسي را از خط بيرون مي‌كشيد و در اختيار آن‌ها قرار مي‌داد. وقتي چند اتوبوس با هم از خطر بيرون كشيده مي‌شدند، مردم گاهي نزديك به يك ساعت در ايستگاه‌هاي اتوبوس منتظر مي‌ماندند و به هر چه مسئول و مامور بود، فحش مي‌دادند. مسئله آب يكي از مشكلات لاينحل شهر باكو بود. در 50 ـ Dom معمولا دو ساعت در روز، از ساعت پنج الي هفت بعدازظهر، آب در لوله‌ها جريان پيدا مي‌كرد. در اين فاصله اگر كسي موفق نمي‌شد وانِ حمام و تمامي ظرف و ظروف خانه را پر كند، ناچار بود تا روز بعد با بي‌آبي سر كند. جالب است كه حتي امكانات ويژه‌ي دولتي نيز اجاره داده مي‌شدند و سرقفلي داشتند. بنابه گفته رئيس اداره دامپزشكي، سرقفلي اتومبيل‌هاي راهنمايي رانندگي ، بسته به سرعتشان، مبلغ كاملاً مشخص و ثابتي بود: اتومبيل‌هاي ولگا كه سريع‌تر بودند، بيست هزار روبل ، « ژيگولي» ده هزار روبل و موتورسيكلت پنج هزار روبل، به اين ترتيب مي‌توان حدس زد كه مامورين راهنمايي چقدر بايد مردم را سركيسه مي‌كردند، تا علاوه بر پرداخت سرقفلي و حق و حساب «بالايي»‌ها، چيزي هم براي خودشان بردارند. در زندان‌ها، زندانيان خطرناكي موسوم به «گالاوارز» يعني «كسي كه سر مي‌برد» بودند كه گاها وظايف خاصي را عهده‌دار مي‌شدند. اگر يكي از دم كلفت‌ها مرتكب جرمي سنگين ، از جمله تصفيه حساب از طريق قتل مي‌شد، بدبخت بيچاره‌اي را به عنوان مجرم دستگير و زنداني مي‌كردند و پيش از تشكيل دادگاه، قرباني نگون‌بخت حين دعوايي ساختگي و مضروب و مجروح شدن چند نفر در زندان، به دست «گالاوارز» به قتل مي‌رسيد و پرونده مختومه اعلام مي‌شد.

چند ماهي كه در اردوگاه به سر مي‌برد، فرصتي بود تا براي اولين بار و از نزديك با مسئولين حزب كمونيست آذربايجان و رهبران فرقه دمكرات آذربايجان آشنا شود. در راس هرم قدرتي كه مسلط بر پناهندگان و وظايفش در واقع در حد وزير خارجه آذربايجان شوروي بود، «آخوندف»، عضو كميته مركزي حزب كمونيست آذربايجان قرار داشت: مردي خوش‌برخورد، حراف و تيزهوش. ديپلماتي تمام عيار كه هزار چاقو مي‌ساخت، بدن آن كه حتي يكي‌شان دسته داشته باشد. صاف در چشم مخاطبش نگاه مي‌كرد و چنان آسان دروغ مي‌گفت كه حتي خودش هم باورش مي‌شد. براي آزمايش صحت حرف‌هايش كافي بود كه از پنجره به بيرون نگاه كني تا واقعيت را ببيني. دو دستيار او، صابر و نصيرف مامور رسيدگي به مسائل و خواسته‌هاي پناهندگان ايراني بودند. نصيرف مغرور، حراف، بي‌تربيت و پررو، و صابر در مقايسه با او فروتن‌تر، سالم‌تر و مهربان‌تر بود. پس از چند ماه، صابر به جاي ديگري منتقل شد و تمامي امور در حيطه‌ي اختيار و اقتدار نصيرف قرار گرفت. اهرم‌هاي اجرايي او «صليب سرخ آذربايجان» از يك طرف و تشكيلات «فرقه دمكرات» از طرف ديگر بودند. اميرعلي لاهرودي، مسئول كل «فرقه دمكرات»، به همان صندلي تكيه زده بود كه زماني پيشه‌وري از آن فرمان مي‌راند. اولين باري كه به ملاقات لاهرودي در دفتر كارش رفت، نابسامان بودن اوضاع برايش روشن‌تر شد. نصيرف سيگار خواست و لاهرودي بلافاصله دست در كشوي ميزش كرد، ولي از بد روزگار سيگار مارلبورو نداشت. نصيرف چنان دادي كشيد كه او و لاهرودي با هم از جا پريدند. براساس شناختي كه تا آن زمان از كمونيست‌ها داشت و آنچه كه در تشكيلات خود ديده و ياد گرفته بود، فكر كرد همين الان است كه طوفان به پا شود و لاهرودي جواب داد زدن او را چنان بدهد كه هرگز فراموشش نشود. ولي با كمال حيرت شاهد عذرخواهي لاهرودي شد و اعتمادش را به گوش‌هايش از دست داد. احمدف، رئيس صليب سرخ هم مثل سگ از نصيرف مي‌ترسيد، بعدها علت واقعي ترس و سكوت را فهميد: حد دزدي، اختلاس، فساد و رشوه آن قدر بالا و درعين حال علني بود كه هر مقامي مي‌توانست به سرعت برق، پرونده‌سازي كند و عنصر سركش را به خاك سياه بنشاند.

روزي رضا مهجوريان، مهدي پرويز و او، سه عضو كميته سازمان در باكو، نصيرف را براي صحبت درباره اختلافاتي كه به وجود آمده بود، به خانه دعوت كردند. از سه نفر عضو كميته، فقط او آذري بلد بود و دو نفر ديگر كه آن روزها حتي به زبان روسي هم آشنايي نداشتند، مي‌بايستي حرف‌هايشان را به توسط او كه نقش مترجم را نيز بازي مي‌كرد، با نصيرف در ميان مي‌گذاشتند. بخصوص مهدي پرويز كه مثل هميشه بسيار رك و صريح بود و ترجمه گفته‌هايش تنش را بالاتر برد. از آن روز به بعد، نصيرف براي آن‌ها تره هم خورد نمي‌كرد.

او با علاقه پاي صحبت فرقه‌اي‌ها مي‌نشست و دوست داشت كه تاريخ سياه و پر از دهشت «فرقه‌ي دمكرات آذربايجان» در دوره‌ي مهاجرت را از زبان خود آن‌ها بشنود. براساس گفته‌هاي آن‌ها، پس از شكست «فرقه» عده‌اي از فعالين آن كشته، بخشي دستگير و زنداني و بخشي نيز موفق به فرار از طريق مرز شوروي شدند. آن دوره، دوره تسلط استالين بر شوروي و سياه‌ترين بخش از تاريخ آن كشور بود. صدر حزب كمونيست آذربايجان شوروي، ميرجعفرباقروف، شخصي ديكتاتور، خشن ، خودخواه و خودراي بود. فرقه‌اي‌هاي مهاجر، كه عموما ريشه روستايي داشتند، به صورت گروهي درمساجد و سالن‌هاي عمومي اسكان داده شده و غير از تعداد محدودي كه موفق به گرفتن بورس تحصيلي شدند، بقيه در كارهاي ساختماني و كشاورزي گماشته شدند. به تدريج فكر بازگشت به ايران و ادامه مبارزه، تحت‌الشعاع مبارزه براي گذران زندگي روزمره و دست و پنجه نرم كردن با مشكلات غربت و مهاجرت قرار گرفت و به فراموشي سپرده شد. تراژدي اين نسل از مهاجرين وقتي قابل درك‌تر است كه بتوان موقعيت آن‌ها را در سالهاي اوليه مهاجرت در ذهن مجسم كرد: كساني كه يا بي‌سواد هستند و يا از حداقل سواد برخوردارند و در طول زندگي‌شان شايد حتي چند كيلومتر دورتر از خانه و كاشانه خود را نديده و تجربه نكرده‌اند، ناگزير از ترك كشور و ورود به خاك بيگانه‌اي مي‌شوند كه درباره آن راست و دروغ بسيار شنيده‌اند، اما هنوز چيزي به چشم نديده‌اند. اميرعلي لاهرودي رئيس كل «فرقه»، موقعي كه وارد خاك شوروي شد، پانزده شانزده ساله بود. به محض ورود، همه‌ي درهاي پشت سرشان بسته و هرگونه امكان تماسي با دنياي خارج، حتي نامه‌نگاري با بستگانشان در ايران از آن‌ها سلب مي‌شود. آن‌هايي كه در ايران مانده‌اند، نمي‌دانند كه رفتگان هنوز در قيد حيات هستند يا نه، و آنهايي كه رفته‌اند، كوچك‌ترين اطلاعي از به جاي ماندگان ندارند. كشوري كه ميزبان آن‌هاست، خود دوران سخت پس از جنگ: قحطي، گرسنگي و از همه بدتر بي‌اعتمادي سياسي و تصفيه‌هاي خونين را تجربه مي‌كند. ديكتاتوري، تحكم و خودمحوري مسئولين حزب و كا.گ.ب . امكان هرگونه اعتراض كه سهل است، حتي اظهارنظر را از همگان سلب كرده است. هيچ كس، حتي به سايه خود نيز اعتماد ندارد. مهاجر، هنوز غريبه است و با رسم و رسومات ميزبان آشنايي ندارد و سوء تفاهمات دائم، عرصه را بر او تنگ مي‌كند. در چنين شرايطي، فرقه‌اي‌ها ناگزير از تطبيق خود با شرايط، براي ادامه حيات و تامين زندگي روزانه شدند و اولين درسي كه به قيمت جان بسياري از يارانشان آموختند، سكوت و گردن نهادن به تصميم و اراده «بالا»يي‌ها بود. اگر بالاتر از سياهي رنگي وجود داشته باشد، همان زندگي مهاجرين فرقه در آن دوره است. آن‌ها به گونه‌اي سازماندهي شدند كه جزئي‌ترين و حتي خصوصي‌ترين مسائل و خواسته‌هاي‌شان نيز فقط از طريق به اصطلاح «بالا»، يعني كميته مركزي «فرقه دمكرات آذربايجان» قابل حل بود. كميته مركزي بند نافي شدكه فرقه‌اي را به زندگي، به جامعه و به حكومت شوروي پيوند مي‌داد. بريده شدن از اين بند، به معني محكوم شدن به زندگي در برزخ بود. غير از برگزيدگان مركزيت و تني چند از اعضاي متنفذ، بقيه [اعضاي فرقه] با دريافت پاسپورت‌هاي «بيزگراژدان»، يعني بدون تابعيت، از همه حقوق شهروندي محروم شدند. طبق قوانين شوروي، «بيزگراژدان» حق نداشت بيش از سي كيلومتر از مركز شهر يا روستاي خود دورتر برود و حتي بعد از سي سال اقامت در شوروي، اگر مي‌خواست مسافرتي بكند، عروسي راه بيندازد، شغلي و مسكني دست و پا كند، اختلافات و مرافعات خود را حل و فصل كند، بچه‌هايش را به مدرسه بفرستد يا مستراح خانه‌اش را تعمير كند، مي‌بايستي از طريق «دفتر فرقه» اقدام مي‌كرد. در صورت عدم موافقت دفتر، هر تلاشي، در هر موردي، بي‌فايده تا حد آب در هاون كوبيدن بود. مجموعه اين روابط به توري نامرئي بدل شد كه دور تشكيلات كشيده شده بود تا رهبران سرنوشت‌ها را در چنگ داشته باشند و كسي جرات و توانائي عرض‌اندام نداشته باشد. با تكيه بر همان تور نامرئي بود كه رابطه بين مسئولين فرقه و مهاجرين، به رابطه بين رئيس قدرقدرت و مرئوس فاقد اختيار بدل شد. حتي گفته مي‌شد كه غلام يحيي در دفترخود دستور مي‌داد فرقه‌اي‌هاي «خاطي» را بخوابانند  و شلاق بزنند. كساني كه در زمان تاخت و تاز غلام يحيي [از مورد اعتمادترين مزدوران روسيه و از دوستان حيدرعلي‌اف] بچه‌هاي حرف‌شنوي از آب درنيامده، سرسختي نشان داده و تسليم نشده بودند، در تبعيدگاه‌ها از بين رفتند و اگر هم شانسي براي جان به دربردن از مشقات تبعيدگاه‌ها داشتند، به فراموشي سپرده شدند و پس از گذشت سال‌ها، اگرچه نشكسته و به زانو درنيامده بودند، اما روحا و جسما خسته و به انسان‌هايي مرموز و پيچيده بدل شده بودند، از تسليم شده‌ها، بخشي با چاپلوسي و تملق، خود را به «خواص»، يعني كميته مركزي چسباندند و به چشم و گوش و ابزار اعمال اراده آنها بدل شدند و بخشي بزرگ‌تر، منفعلانه در لاك خود فرورفتند تا شايد كه از گزند روزگار در امان بمانند. اوج تراژدي وقتي بود كه اعضاي تشكيلات فرقه، ماهي يك بار مجبور بودند با كفش‌هاي واكس‌زده و لباس اطوشده، در حوزه‌هاي حزبي، كه به قفسي نامرئي براي محبوس نگه داشتن آن‌ها در چهارچوب تشكيلات بدل شده بودند، حاضر شوند و ضمن آن، حق عضويت ماهانه‌شان را نيز پرداخت كنند. حق عضويت، باج سبيلي بود كه مي‌بايست پرداخت مي‌شد و گرنه دست فرقه‌اي بيزگراژدان از زمين و زمان قطع مي‌شد. در آن جلسات، دستورات  جديد و قديم مسئولين به مهاجرين ابلاغ مي‌شد، بدون آن كه كسي جرات اظهارنظر يا عرض‌اندام داشته باشد. پيرمردي فرقه‌اي، در حالي كه پك‌هاي عصبي و محكمي به سيگارش مي‌زد، به او [فراهتي] نصحيت كرد: «سياست چيز احمقانه‌اي‌ست، تا جوان هستي، فكري به حال خودت بكن، والا راهي را طي خواهي كرد كه ما در آخر آن قرار داريم. در طول سي سال گذشته، من يك بار هم در جلسات فرقه غيبت نداشتم، حق عضويتم را هم هميشه نقد، بلافاصله بعد از وارد شدن به جلسه پرداخت كرده‌ام. الان پس از سي سال براي شركت درعروسي دختر برادرم كه در چهل كيلومتري اينجا زندگي مي‌كند، بايد از دفتر فرقه اجازه بگيرم. ما مجبوريم زير سايه فرقه زندگي كنيم، در غير اين صورت به اندازه سگ ولگردي هم حق و حقوق نداريم.»

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 16:38  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

حرکت آزادیبخش ایران شمالی

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

 

 

ديپلماسي جديد باكو و استقلال قره‌باغ

 

* ائلشن نصیراف

 

سفر «پولاد بلبل اوغلو» سفير دولت باكو در روسيه به ارمنستان و قره‌باغ كه چندي پيش در رأس هيأتي از چهره‌هاي فرهنگي، سياسي و هنري باكو انجام شد، آغازگر دور جديدي در روابط ايروان ـ باكو بود. پولاد بلبل اوغلو و هيأت همراه وي، علاوه بر ديدار و گفتگو با كوچاريان در ايروان، به قره‌باغ سفر كردند واز سوي «آركادي گوكاسيان» رئيس‌جمهور استقلال‌طلبان قره‌باغ مورد استقبال قرار گرفتند. اين نخستين بار بود كه هيأتي از سوي دولت باكو طي سفر به قره‌باغ با عالي‌ترين مقام استقلال‌طلبان قره‌باغ در فضايي دوستانه ديدار و گفتگو كرد...

به دنبال سفر هيأت رسمي دولت باكو به ايروان و قره‌باغ، سفير ارمنستان در روسيه نيز در رأس هيأتي وارد باكو شد و با الهام علي‌اف، رييس دولت باكو به ديدار و مذاكره نشست.

تحليل‌گران سياسي پيش‌بيني مي‌كردند كه به دنبال انجام اين سفرهاي دوستانه كه فضاي روابط ايروان ـ باكو را متحول كرده، اتفاقات مثبت ديگري در روابط باكو ـ ‌ايروان روي خواهد داد...

علي‌رغم اينكه دولت باكو به صورت مكرر از احتمال آغاز جنگ با ارمنستان سخن گفته بود، اما در عمل هيچ جنگي طي 13 سال گذشته بين ايروان ـ باكو روي نداده است و پيش‌بيني اغلب كارشناسان سياسي، به ويژه كارشناسان سياسي ايران شمالي بر اين است كه به طور قطع دولت باكو هرگز وارد جنگ با ارمنستان نخواهد شد. زيرا شرايط منطقه، شرايط جهاني و شرايط داخلي ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) هرگز براي تحمل جنگ در قفقازجنوبي و در كنار مخازن نفت كه غرب ميلياردها دلار در آنها سرمايه‌گذاري كرده، آمادگي ندارد. و در اين شرايط، آغاز جنگ مي‌تواند به سقوط دولت الهام‌علي‌اف و روي كار آمدن غربگراهاي افراطي و شوونيست نظير جبهة خلق در باكو منجر شود.

در حقيقت، اعزام هيأتي از سوي دولت باكو به قره‌باغ و ديدار و مذاكرة اين هيأت با رهبر استقلال‌طلبان قره‌باغ، در فرهنگ سياست، معنايي جز به رسميت شناختن دولت قره‌باغ از سوي باكو ندارد. اين همان اقدامي است كه با خشنودي ايروان و كوچاريان روبرو شد.

ديپلماسي جديد باكو، تلاش براي راضي كردن گروه مينسك، آمريكا ، فرانسه و ارمنستان جهت پايان بخشيدن به مناقشة‌ دردسرساز قره‌باغ است. ديپلماسي جديد باكو، در سطح رسمي « آركادي گوكاسيان» را به عنوان رهبر استقلال‌طلبان پذيرفته است و گرنه، اعزام هيأتي رسمي به سرپرستي پولاد بلبل‌اوغلو براي ديدار و مذاكره با وي در قره‌باغ چه معنايي مي‌تواند داشته باشد؟...

اين سياست باكو، در حقيقت بخش مهمي از ادعاها و مطالبات دولت ايروان را در مسأله قره‌باغ برآورده مي‌كند و به نظر مي‌رسد، ايروان نيز براي رها شدن از چنگ مناقشة قره‌باغ تلاش مي‌كند. چند روز پيش، رئيس جمهور ارمني، وزير كشورش «ايك آروتيونيان»‌را به باكو اعزام كرد تا در اجلاس دو روزة وزيران كشورِ كشورهاي مشترك‌المنافع شركت كند و در حاشيه نيز كه مهم‌تر از متن است، مذاكراتي با سران باكو انجام دهد.

خبر سفر وزير كشور ارمنستان در مطبوعات باكو بازتاب يافت. هيچ يك از احزاب و گروهها به اين سفر اعتراض نكردند، تنها عده‌اي از «سازمان آزادي قره‌باغ» به اين سفر اعتراض كردند و در پي برپايي تجمع بودند كه پيش از هر اقدامي رهبر اين سازمان به همراه 15 تن از اعضايش توسط پليس باكو دستگير شدند. اقدام پليس باكو در دستگيري اعضاي سازمان آزادي قره‌باغ، نشان داد كه دولت باكو قاطعانه در پي گسترش روابط با ارمنستان است و اجازه نمي‌دهد، گروهها و احزاب در پروندة قره‌باغ مداخله كنند ... اما جالب است، در حالي كه سفارت وكنسولگري دولت باكو در تهران و تبريز، با برگزاري كنفرانس عليه ارمنستان و اقدامات مخفيانه تلاش مي‌كند با سوء استفاده از احساسات عده‌اي، عليه ارمنستان تجمع برپا كند، در باكو اعضاي سازمان آزادي قره‌باغ به جرم اعتراض به سفر وزير كشور ارمنستان دستگير، زنداني و شكنجه مي‌شوند... باكو با اين اقدام پيام روشني را به ارمنستان و ديگر طرفهاي دخيل در مناقشة قره‌باغ ارسال كرد و آن اينكه دولت باكو حاضر است، استقلال قره‌باغ را طي « يك روند» با شركت مجامع بين‌المللي به رسميت بشناسند. اين روند ، با استقرار نيروهاي بين‌المللي در قره‌باغ و در مرزهاي قره‌باغ با جمهوري آذربايجان (ايران شمالي) آغاز شده و مدتها به طول خواهد انجاميد و قره‌باغ، در ساية حضور نيروهاي بين‌المللي و با حمايت روسيه، فرانسه، آمريكاو اسراييل به استقلال خواهد رسيد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:48  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

حرکت آزادیبخش ایران شمالی

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

اهداف رژيم صهيونيستي در قفقاز

·       احمد كاظمي

تحركات ماههاي اخير رژيم صهيونيستي در كشورهاي قفقاز بخصوص سرزمين‌هاي قفقازي ايران قبل از معاهده‌هاي ننگين گلستان و تركمانچاي، حاكي از تلاش گسترده اين رژيم براي نفوذ در اين منطقه ژئوپليتيك است. سفرهاي مكرر مقامات رژيم صهيونيستي به كشورهاي قفقاز، تشكيل يك مؤسسة‌ مشترك با رژيم باكو تحت عنوان انجمن بين‌‌المللي آذربايجان و رژيم صهيونيستي، امضاي موافقت‌نامه همكاري امنيتي ميان رژيم صهيونيستي و گرجستان، و ابراز تمايل مقامات رژيم صهيونيستي به شناسايي كشتار 1915 ارامنه توسط تركيه به عنوان نسل‌كشي نشان‌دهنده اين موضوع است.

بايد گفت پس از فروپاشي شوروي، رژيم صهيونيستي از جمله بازيگراني بوده كه به دلايل مختلف اقتصادي، سياسي و امنيتي هدف حضور در قفقاز جنوبي و حوزه درياي مازندران را دنبال مي‌كند.

رژيم صهيونيستي كه برپايه توسعه‌طلبي و زياده‌خواهي و خصومت با مسلمانان تاسيس شده است، تحركاتش در قفقاز جنوبي نيز عامل بسياري از مشكلات و ناامني‌ها بوده است. يكي از اهداف امنيتي رژيم صهيونيستي در منطقه قفقاز گسترش، فضاي امنيتي خود است. عدم مشروعيت سياسي رژيم صهيونيستي در ميان بسياري از كشورهاي خاورميانه سبب شده اين رژيم فضاي مناسبي براي تحرك لازم درمنطقه را نداشته باشد. در چنين شرايطي حضور در منطقه قفقاز و آسياي مركزي با توجه به ويژگيهاي ژئوپليتيكي خاصي كه اين منطقه دارد، انتخاب مطلوبي براي رژيم صهيونيستي به ويژه پس از آغاز انتفاضه جديد مردم فلسطين و نيز افزايش محبوبيت حماس و افزايش انزجارها از رژيم صهيونيستي محسوب مي‌شود. دراين راستا تلاش براي جلب همكاري جمهوريهاي آسياي مركزي و قفقاز در مجامع بين‌المللي، كاهش فشارها عليه رژيم صهيونيستي، خارج كردن خود از بحران مشروعيت سياسي، جلوگيري از تشكيل جبهه ضداسرائيلي در منطقه وگسترش سطح تماس با برخي كشورهاي اسلامي به منظور ايجاد تفرقه ميان آنها، از جمله اهداف رژيم صهيونيستي در قفقاز محسوب مي‌شود. اين اهداف به ويژه پس از حادثه يازدهم سپتامبر و فروپاشي برجهاي آمريكا به شدت دنبال مي‌شود.

يكي ديگر از اهداف رژيم صهيونيستي در قفقاز و آسياي مركزي، تسهيل مهاجرت يهوديان اين منطقه به فلسطين اشغالي به طور خاص و يهوديان مقيم اتحاد جماهير شوروي سابق به طور عام مي‌باشد. اين موضوع از ترس تل‌آويو از نابرابر شدن شديد جمعيت فلسطيني نسبت به يهوديان بوده است. به گفته مقامات باكو از سال 1370(1991 ميلادي) تاكنون حدود پنج هزار نفر از يهوديان مقيم در شمال غربي اين كشور به فلسطين اشغالي مهاجرت كرده‌اند. اين موضوع به ويژه در شرايط كنوني كه مهاجرت معكوس در سرزمينهاي اشغالي شدت گرفته است، براي رژيم تل‌آويو اهميت فراواني دارد. به ويژه پس از آغاز انتفاضه دوم و نيز پس از شكست رژيم صهيونيستي در جنگ 33 روزه مهاجرت معكوس از سرزمينهاي اشغالي شدت يافته است.

از مهمترين اهداف امنيتي تنش‌زاي رژيم صهيونيستي در منطقه قفقاز و آسياي مركزي در كنار گسترش تفكرات صهيونيستي، تلاش براي مقابله با گسترش اسلام‌گرايي است. منطقه قفقاز به ويژه ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) به دليل شرايط فرهنگي و تاريخي كه از آن برخوردار است، بستر مناسبي براي رشد گرايشهاي اسلامگرايانه دارد. رژيم صهيونيستي كه رشد جريانات اسلامي در هر منطقه از جهان را مخالف موجوديت و حيات خويش مي‌داند، تلاش براي مقابله با اسلامگرايي در قفقاز را از اهداف اساسي خود براي نفوذ در اين منطقه قرار داده است. براي اين منظور رژيم صهيونيتسي و كشورهاي غربي از ابزارهاي مختلفي نظير فشار بر گروههاي اسلامي و تشويق دولت‌هاي منطقه به اسلام‌ستيزي، تخريب وجهه ‌اسلامي، منتسب كردن گروه‌هاي تروريستي به اسلام و گسترش شديد فرهنگ بي‌بندوباري در ميان جوانان استفاده مي‌كنند. به عنوان نمونه با حمايت مالي رژيم صهيونيستي در ايام ماه مبارك رمضان مسابقه باصطلاح زيبايي در باكو برگزار مي‌شود.

از ديگر اهداف رژيم صهيونيستي در منطقه قفقاز، توسعه پيوندهاي اقتصادي اين رژيم با اين جمهوريها است. رژيم صهيونيستي مي‌كوشد با گسترش اختاپوس مانند نفوذ اقتصاديش در منطقه، به تدريج عمق استراتژيك نفوذ خود در اين منطقه را افزايش دهد. هدف اين رژيم اين است كه در پوشش فعاليت‌هاي اقتصادي و بدون ايجاد حساسيت براي افكار عمومي، اهداف امنيتي خود را به پيش ببرد. از اين رو نيز در شرايطي كه طي سالهاي اخير به ويژه در ايران شمالي تبليغات زيادي در مورد همكاريهاي اقتصادي دو طرف شده است، اما آنچه اكنون در عمل مشاهده مي‌شود، اينست كه نفوذ رژيم صهيونيستي در ساختارهاي سياسي، امنيتي و ارتباطي ايران شمالي افزايش يافته است، اما از لحاظ اقتصادي رژيم صهيونيستي در نه ارمنستان و نه در گرجستان و نه در ايران شمالي اقدام اقتصادي مفيدي انجام نداده است، بلكه تنها در ايران شمالي يك كارخانه شراب‌سازي براي تباهي نسل جوان اين كشور احداث كرده است. البته شركت‌هاي رژيم صهيونيستي در اراضي اشغالي قره‌باغ مشغول استخراج طلا هستند و اين رژيم به موازات اين موضوع به منابع انرژي باكو در سواحل درياي مازندران نيز طمع داشته و اساساً خط لوله باكو ـ‌جيحان با طراحي لابي صهيونيستي در آمريكا هدف تامين انرژي مورد نياز رژيم صهيونيستي از كشور اسلامي ايران شمالي را دارد و از اين رو نيز مقامات رژيم صهيونيستي به تازگي مسئله احداث خط لوله از بندر جيحان را به فلسطين اشغالي مطرح كرده‌اند.

به باور كارشناسان سياسي نياز جمهوريهاي منطقه قفقاز به سرمايه و تكنولوژي و شعارهاي فريبنده رژيم صهيونيستي دراين خصوص، وجود رهبران لائيك در منطقه، سانسور جنايات رژيم صهيونيستي در رسانه‌هاي جمعي منطقه و وجود جمعيت يهوديان در منطقه قفقاز و آسياي مركزي، از عوامل تسهيل‌كننده حضور رژيم صهيونيستي در قفقاز جنوبي و سرزمين‌هاي اشغال شدة ايران در نتيجة جنگهاي روس با ايران است.

بايد گفت، رژيم صهيونيستي با همكاري آمريكا اهداف توسعه‌طلبانه‌اي در منطقه قفقاز دنبال مي‌كند كه بخشي عمده از آنها تلاش براي جلوگيري از همگرايي بين كشورهاي منطقه و استفاده از اراضي اين كشورها براي انجام اقدامات جاسوسي است. اهداف رژيم صهيونيستي درمنطقه قفقازجنوبي تنش‌زا بوده و ترتيبات امنيتي اين منطقه را پيچيده مي‌سازد. در واقع رژيم صهيونيستي بنا به ماهيت جنگ‌طلبانه خود، وضعيت «نه جنگ، نه صلح» در منطقه را زمينه مناسبي براي حضور در اين منطقه مي‌داند و در اين راستا نيز تلاش مي‌كند. تحركات مشكوك رژيم صهيونيستي در رابطه با مناقشات آبخازيا و اوسيتياي جنوبي از جمله ارتباط با دولت‌هاي خودخوانده مناطق و راي ممتنع به تماميت ارضي ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) در سازمان ملل نشان‌دهنده اين موضوع است. حتي تلاشهاي اقتصادي رژيم صهيونيستي درمنطقه قفقاز نيز ماهيتي سياسي و امنيتي دارد.

در هر حال اقداماتي كه رژيم صهيونيستي طي سالهاي اخير درمنطقه انجام داده است، باعث تشديد صف‌بنديهاي امنيتي و نظامي شده است كه زيان‌ آن در وهله اول متوجه كشورهاي منطقه خواهد بود.

 

روسها و خرج كردن از كيسه باكو

 

ژنرال يوري بالوفسكي رئيس ستاد فرماندهي كل ارتش روسيه هفته گذشته اعلام كرد دور بعدي اجلاس مشورتي آمريكا و روسيه با هدف رايزني درباره استفاده مشترك از ايستگاه «قبله» در ماه سپتامبر در مسكو برگزار خواهد شد.

بالوفسكي خاطرنشان كرد: در جريان اين نشست، نمايندگان مسكو و واشنگتن درباره استقرار سيستم ضدموشكي آمريكا در كشورهاي اروپاي شرقي بحث و تبادل نظر خواهند كرد.

وي با عنوان كردن اين مطلب كه طرف روسي براي تشريك مساعي در اين مسئله با آمريكا موافقت كرده است، افزود: با وجود اين، آمريكا بر اين باور است كه پايگاه رديابي فضايي قبله فقط به عنوان جزئي از سيستم پدافند موشكي آمريكا به كار برده شود. حال آن كه جهت تامين دفاع ضدموشكي و دفع خطرات موشكي، ايستگاه قبله و ايستگان رديابي فضايي روسيه ـ كه آماده بهره‌برداري است ـ كافي خواهد بود و ديگر نيازي به استقرار سيستم پدافند موشكي «رم» آمريكا در جمهوري‌هاي چك و لهستان باقي نمي‌ماند.

بالوفسكي خاطر نشان كرد: پس از بهره‌برداري از امكانات اين دو پايگاه، مي‌توان درباره اقدامات آتي و مشترك روسيه و آمريكا بحث و تصميم‌گيري كرد. بنابر اين مسكو درصدد است در اين اجلاس پيشنهادات خود را در همين ارتباط مطرح كند.

سه ماه پيش ولاديمير پوتين رئيس جمهوري روسيه در حاشيه اجلاس سران گروه هشت در آلمان از آمريكا خواست به جاي استقرار سپر موشكي در اروپاي شرقي، از سيستم راداري دولت باكو، موسوم به رادار قبله استفاده كند. پوتين تأكيد كرد كه الهام‌علي‌اف در گفت و گو با وي موافقت خود را با استفاده آمريكا از اين ايستگاه رادار اعلام كرده است.

طي ماه‌هاي اخير فاش شدن طرح آمريكا براي استقرار سپر دفاع موشكي در چك و لهستان اعتراضات فراواني را ايجاد كرده است. اخيراً هزاران نفر در چك عليه اين موضوع تظاهرات كردند. سرگئي ايوانف، معاون اول نخست‌وزير روسيه كه از او به عنوان رئيس جمهوري آينده اين كشور ياد مي‌شود، اخيراً گفت: هيچ دليلي براي صحبت درباره امكان همكاري ميان روسيه و آمريكا در زمينه سيستم‌هاي استراتژيك سپر دفاع موشكي وجود ندارد.

ايوانف در ادامه اظهارات خود گفت: اجراي اين استراتژي آمريكا تا حدي خيال خام است.

از ديدگاه روسها اجراي طرح سپر دفاع موشكي در حوزه سنتي روسيه، امنيت ملي اين كشور را به شدت به مخاطره مي‌اندازد. در چنين شرايطي نيز روسيه به موازات تعليق اجراي قرارداد مهم مربوط به كاهش سلاحهاي متعارف در اروپا كه در سال 1369 (1990 ميلادي) در پاريس امضا شده، اولويت داده به استفاده ابزاري از مسئله انرژي عليه غرب و مخالفت با قطعنامه مربوط به استقلال كوزوو، استفاده مشترك از پايگاه راداري قبله در ايران شمالي را پيشنهاد داده است. اين پيشنهاد براي روسيه پيشنهاد ايده‌آلي است. چون اگر آمريكا آن را قبول نكند، دروغ‌گويي آمريكا در مورد علل لزوم استقرار سپر دفاع موشكي مشخص مي‌شود و اگر نيز قبول كند، روسيه موفق به جلوگيري از استقرار سپر دفاع موشكي در چك و لهستان كه خطري براي امنيت روسيه است، مي‌شود.

در اين ميان، هدف روسها از برگزاري اجلاس مشورتي با واشنگتن در اين خصوص، در واقع خريد زمان براي رسيدن به چند هدف است. اولاً اينكه روسيه اميدوار است با پايان دوران رياست جمهوري بوش و ايجاد دولت جديد در آمريكا، واشنگتن اين طرح جنجالي را دنبال نكند. دوم اينكه، روسها تلاش دارند با فعال كردن بخش‌هاي استراتژيك نظامي خود كه نمونه اخير آن از سرگيري پرواز هواپيماهاي راهبردي بود، براي مقابله با تهديدات آمريكا آمادگي داشته باشند. و سوم اينكه چنانچه نتايج اجلاس اخير سران شانگهاي نيز نشان داد، اجماع منطقه‌اي و جهاني عليه اين طرح توسعه‌طلبانه آمريكا ايجاد كنند. با وجود اين آنچه تعجب‌آور است، اينكه روسها در اين خصوص از كيسه يك كشور ديگر (ايران شمالي) خرج مي‌كنند. معامله روسها در مورد يك پايگاه متعلق به دولت باكو بدون اينكه حتي نمايندگاني از باكو دراين اجلاس مشورتي شركت بكنند، نوعي توهين به استقلال و تماميت ارضي ايران شمالي مي‌باشد. از اينرو نيز گروههاي مردمي در ايران شمالي با اشاره به مخاطرات سياسي و امنيتي و زيست محيطي پايگاه قبله‌خواهان تعطيلي اين پايگاه هستند. همچنين از نظر آنها حضور آمريكا و روسيه در ايران شمالي به شدت به امنيت اين خطه ضربه خواهد زد. چون در صورت وقوع هرگونه اختلاف ميان آمريكا و روسيه، در درجه اول درگيري ميان دو قدرت در كشورهايي خواهد بود كه هر دو طرف حضور جدي دارند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:48  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

حرکت آزادیبخش ایران شمالی

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

 

قفقاز و مسئله پايگاههاي آمريكايي

·        احمدكاظمي

از سال1382 (2003 ميلادي) كه پنتاگون مسئله جابه‌جايي پايگاههاي خود در نقاط مختلف جهان را مطرح كرده است، بحث استقرار پايگاههاي آمريكا در قفقاز نيز به طور جدي مطرح شده است.

همزمان با برگزاري مذاكرات به اصطلاح امنيتي آمريكا و دولت باكو، يك خبرگزاري باكو از استقرار احتمالي پايگاه‌هاي نظامي آمريكا در خاك اين كشور خبر داد.

خبرگزاري  FirstNews به نقل از منابع آگاه گزارش داد: ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) در فهرست كشورهايي قرار گرفته است كه احتمال دارد آمريكا پايگاه‌هاي نظامي خود را از ديگر كشورها به آن‌جا منتقل كند.

اين خبرگزاري همچنين با استناد به گزارش اخير وزات دفاع آمريكا گزارش داد، واشنگتن تا سال 1388(2009 ميلادي) پنج پايگاه نظامي خود در شهرهاي بوند‌ينگن، هلن‌ هاوزن، دارمشتات، مانهيم و هانائو آلمان را تعطيل و به جاي ديگر منتقل خواهد كرد.

در همين حال، منابع خبري باكو از جمله خبرگزاري FirstNews درگزارش خود تاكيد كرده‌اند كه، دولت الهام‌علي‌اف پس از چندين سال دودلي و ترديد، سرانجام تمايل خود را به استقرار پايگاه‌هاي نظامي آمريكا در خاك ايران شمالي ابراز كرده است. در اين گزارش ادعا شده است كه دولت الهام علي‌اف در نهايت به استقرار نيروهاي نظامي آمريكا در خاك در قبال چشم‌پوشي آمريكا از طرح مسايل حقوق بشر و دموكراسي و به عبارت روشن، در قبال عدم حمايت آمريكا از جريان مخالف دولت (پان‌تركيست‌هاي غربگرا) رضايت خواهد داد.

خبرگزاري FirstNews در گزارش خود افزوده است: در وهله اول آمريكا قصد دارد نيروهاي نظامي خود مستقر در پايگاه‌هاي آلمان را به صورت پرسنل سيار به ايران شمالي انتقال دهد و اين موضوع در جريان اجلاس مشورتي امنيتي دولت باکو و آمريكا در واشنگتن مطرح و بررسي شده است.

اين اولين بار نيست كه مسئله استقرار پايگاههاي نظامي آمريكا در ایران شمالی  توسط رسانه‌هاي باکو  مطرح مي‌شود. طرح اين قبيل موضوعات با اهداف متعددي صورت مي‌گيرد كه از جمله آنها محك‌زدن واكنش افكار عمومي دولت باكو مي‌باشد.

از سال 1382 كه سفر مقامات نظامي آمريكا در سطح وزير دفاع به باكو شروع شده، گمانه زني‌هاي جدي در مورد استقرار پايگاه‌هاي نظامي آمريكا در ايران شمالي انجام شده است. با وجود اين مقامات عاليرتبه باكو همواره اخباره منتشره در اين خصوص را تكذيب كردند.

در راستاي گمانه‌زني در مورد استقرار پايگاه نظامي آمريكا در ايران شمالي، وزارت دفاع باكو با تكذيب خبر خبرگزاري FirstNews، اعلام كرد: اين اولين باري نيست كه اين گونه سوءاستفاده‌ها در رسانه‌هاي باكو صورت مي‌گيرد و سال‌ها است كه، اين روند ادامه دارد.

در گزارش وزارت دفاع باكو آمده است: تا به حال هيچ كشوري چنين تقاضايي را به دولت باكو ارائه نداده و اين گونه خبرها در واقع فقط حاصل خيال‌پردازي روزنامه‌نگاران است.

با وجود اين، برخي رفتارهاي عملي دولت باكو اين نظر را تقويت كرده است كه دولت باكو احتمال دارد در قبال مجاب ساختن آمريكا به خودداري از اعمال فشار تحت بهانه‌هايي مانند حقوق بشر و دمكراسي، امتيازاتي به اين كشور بدهد. اقدام دولت باكو در استقبال از پيشنهاد استفاده مشترك آمريكا و روسيه از پايگاه راداري قبله، ارائه پايگاههاي راداري در شمال و جنوب ايران شمالي (مناطق نزديك به مرزهاي روسيه و ايران) به آمريكا، استقبال باكو از طرح آمريكايي گارد خزر، تاكيد گزارشگر شوراي اروپا مبني بر همكاري دولت باكو با آمريكا در زمينه زندانهاي مخفي سيا، همكاري نظامي باكو با اشغالگران آمريكايي در عراق و افغانستان و برگزاري مذاكرات امنيتي با آمريكا آن هم در شرايطي كه آمريكا درعمل قره‌باغ را كشوري مستقل مي‌داند، همگي اين نظر را تقويت مي‌كنند كه گويا دولت باكو راه كشورهايي نظير گرجستان، چك ، لهستان و مغولستان را دراعطاي پايگاه به آمريكايي‌ها در پيش گرفته است. شايد از اين رو نيز جاناتان هنيك از مسئولان سفارت آمريكا در باكو مذاكرات امنيتي اخير آمريكا و دولت باكو را موفق‌ترين مذاكرات دو طرف در ده سال اخير عنوان كرده است. البته جزئيات اين مذاكرات موفق فاش نشده است، چرا كه موفقيت‌ها يكسويه و به نفع آمريكا بوده است و مطمئناً اگر دولت باكو در اين مذاكرات يك درصد هم در مورد قره‌باغ امتياز مي‌گرفت در افشاي آنها تعلل نمي‌كرد. اعطاي پايگاه به آمريكايي‌ها نه تنها با نص قوانين دولت باكو از جمله قانون سال 1383 (2004 ميلادي) مبني بر ممنوعيت استقرار پايگاههاي دايمي بيگانگان در ايران شمالي مغايرت دارد، بلكه مغاير با اظهارات حيدرعلي‌اف رئيس جمهوري سابق نيز است كه همواره تاكيد داشت ايران شمالي تنها كشور قفقاز است كه به بيگانگان پايگاه نداده است.

واقعيت اين است كه آمريكا در انتقال پايگاههاي خود از آلمان به ايران شمالي و گرجستان مصمم است، اما اين موضوع هيچ فايده‌اي براي ايران شمالي نخواهد داشت. بلكه به تضعيف موقعيت باكو در مناقشه قره‌باغ منجر خواهد شد. چرا كه آمريكا روابط نزديكي با جمهوري خودخوانده قره‌باغ دارد. و از سوي ديگر، كشورهايي چون تركيه، ايران و روسيه را نگران خواهد ساخت. تركيه به دليل وجود پايگاههاي نظامي آمريكا در اين كشور، از اينكه دولت باكو با دادن پايگاه به آمريكايي‌ها مي‌تواند موجب تنزل جايگاه تركيه در نزد آمريكا و غرب شود، نگران است.

همچنين ايران، كمكهاي گسترده‌اي در اختيار مردم ايران شمالي و دولت باكو قرار مي‌دهد كه در صورت استقرار نظاميان آمريكايي در ايران شمالي، روابط تهران ـ باكو دستخوش تغيير خواهد شد. به نظر مي‌رسد، دولت باكو مايل است همكاريهاي مخفي و مقطعي نظامي با آمريكا داشته باشد تا هم حساسيت همسايه‌ها را برنيانگيزد و هم آمريكايي‌ها را راضي كند. درگذشته نيز اين همكاريهاي مخفي و مقطعي در حملة آمريكا به افغانستان و عراق انجام شده است و حتي صدها تن از سربازان ارتش باكو به عراق اعزام شده و در اين كشور مشغول نبرد با گروههاي مقاومت عراقي هستند. تاكنون چند تن از سربازان ارتش باكو در عراق كشته شده‌اند. و علاوه بر اين، دولت باكو از نظر سياسي به عنوان دولتي متجاوز مطرح شده كه با اشغالگران آمريكايي در كشتار مردم افغانستان و عراق شريك است. همكاري نظامي دولت باكو با آمريكا، موجب نارضايتي مردم ايران شمالي شده است. براي اين مردم قابل توجيه نيست كه فرزندانشان در عراق به عنوان سربازان اشغالگر كشته شوند... در هر حال علاوه بر اينكه شرايط منطقه براي استقرار پايگاههاي نظامي آمريكا در ايران شمالي مناسب نيست، مردم ايران شمالي نيز با اين موضوع مخالف هستند. مردم ايران شمالي، استقرار پايگاهها و نيروهاي آمريكايي را در كشورشان به مثابة « اشغال بدون خونريزي» كشورشان از سوي آمريكا ارزيابي مي‌كنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 15:52  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

حرکت آزادیبخش ایران شمالی

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

 

سرگذشت پروانه، زن ستمديده و بي‌پناه

 

رييس پليس مرا به اتاق خود انداخت و وحشيانه كتك زد...

اين گوشه‌اي از « اندوه يك زن» در ايران شمالي است. اين زن در شهرستان « آستارا» زندگي مي‌كند، هنگامي كه روسها ايران شمالي را اشغال كردند، برخي از شهرهاي ايران دوپاره شد و يك پاره از آن به اشغال روسها درآمد. آستارا، بيله‌سوار و جلفا سه شهر مرزي ايران هستند كه نيمي از آنها در ايران شمالي قرار دارد و امروز در ايران شمالي نيز سه شهر به نامهاي آستارا، بيله‌سوار و جلفا نام دارند.

اين حادثه در آستاراي واقع در ايران شمالي اتفاق افتاده است:

رييس پليس، زن ميان سال را در اتاق خود زير پاهايش انداخت و وحشيانه كتك زد...

به گزارش خبرنگار حركت آزاديبخش ايران شمالي؛ « پروانه احمداوا» در سال 1341 (1962) به دنيا آمده است. او هم اكنون در شهر آستارا، خيابان نريمان نريمان‌او، پلاك 22 زندگي مي‌كند. او در گفتگو با خبرنگار ما گفت:

پسر 17 سالة من، نصرت احداف در مركز شهر آستارا با يكي از همسالان خود مشاجره كرده است. اين مشاجره به خاطر مزاحمت آن پسر به دختري از منسوبان خانوادة‌ ما روي داده بود. پسري كه با پسر من دعوا كرده به ادارة پليس آستارا شكايت مي‌كند و مطابق عرف ادارات پليس ما ، شايد مبلغ خوبي نيز به رييس پليس مي‌پردازد. به همين علت پسر مرا به ادارة پليس برده و دو روز بازداشت كردند. بعد از آن پليس از پسرم تعهد گرفت كه تا زمان محاكمه از شهر خارج نشود و آزاد شد. من هم هر هفته دو روز پسرم را به ادارة پليس برده و حضور او را اطلاع مي‌دادم. در روز پنجم ايول، باز هم پسرم را به ادارة پليس بردم. اما اين بار ما را چهار پنج ساعت در اتاق انتظار نشاندند. و بعد پليسي به نام «راميز عسگراف» با كلمات خشن به من گفت كه اين بار حضور پسرت را ثبت نخواهيم كرد. خلاصه كنم كه حرفهاي زشتي به من زدند و با من بدرفتاري شد. من نمي‌دانستم چه كار كنم. ناچار به دادستان شهر «ائلخان علي‌اف» دربارة اهانت‌ها و بدرفتاريهايي كه با من شده بود، تلگرام زدم. بعد از آن معاون دادستان مرا به حضور پذيرفت و هر چه به سرم آمده بود، به وي گفتم. او باز هم مرا به ادارة پليس فرستاد كه پيش بازجويي به نام سخاوت بروم. «سخاوت» نيز در ادارة پليس با من بدرفتاري كرد و پرسيد: « براي چه آمده‌اي؟» گفتم: « از دادستاني فرستادند» تا اين را شنيد حرفهاي تحقيرآميزي به من گفت و مرا از اتاقش بيرون كرد. ديگر جايي نبود كه درد خودم را بگويم، ناچار و پشيمان به خانه آمدم. بعدازظهر يكي از كاركنان پليس به نام حسين با ماشين پليس به خانة ما آمد و به من گفت كه رييس تو را احضار كرده است.

همراه با پسرم با ماشين پليس  به ادارة پليس رفتيم. ما را دوباره به اتاق بازجويي كه سخاوت نام داشت بردند. برخي ديگر از كاركنان پليس از جمله جيحون و راميز عسگراف همراه با رييس پليس در همين اتاق بودند. در اينجا بود كه هر چه ازدهنشان درآمد به من گفتند. در نزد پسرم، فحش‌هايي به من دادند كه آرزو مي‌كردم، زمين شكاف بردارد و مرا ببلعد... همين كه وارد شدم، رييس پليس گفت: « پروانه تو هستي؟» همين كه «بله» گفتم، فرياد زد: « تو كي هستي كه دربارة من به دادستاني تلگرام زده‌اي!» علتش را گفتم، اما او فحش مي‌داد و با فحش‌هاي ركيك مرا تحقير ميكرد و تهديد مي‌كرد كه براي پسرم پرونده خواهد ساخت، پرونده‌اي كه نتيجه آن سالها زندان خواهد بود. او داد مي‌زد كه: « من دادستاني و دادگاه و رئيس جمهور را چيزي حساب نمي‌كنم. من به غير از وزيركشور راميل‌اوسوب‌اف كسي را نمي‌شناسم و جز از وي از كسي دستور نمي‌گيرم» بعد دوباره شروع كرد و در نزد پسرم با فحش‌هاي ركيك و ناموسي تحقيرم كرد. فحش‌هاي وي چنان زشت و ركيك بود كه من نمي‌توانم آنها را بازگو كنم. بعد ماموران مرا كشان كشان و در حالي كه روي زمين كشيده مي‌شدم به اتاق رييس بردند...

در روز 26 ايول دوباره مرا به اداره پليس احضار كردند. وحشتناك بود. خيلي مي‌ترسيدم. سراپايم مي‌لرزيد... مي‌خواستم خودم را بكشم، درنهايت با پسرم به ادارة پليس رفتيم. گفتند رييس با تو كار دارد. من گفتم كه نمي‌توانم به اتاق رييس بروم. از او مي‌ترسم. او فحش مي‌دهد. كتك مي‌زند، تحقير مي‌كند... راميز عسگراف به حرفهاي من اعتنا نكرد و با كمك چند پليس، من و پسرم را كشان كشان به اتاق رييس بردند. ما را مي‌زدند و پسرم داد مي‌زد كه: « مرا بزنيد. با مادرم كاري نداشته باشيد.»

رييس پليس به محض ديدن ما با خشم به طرفمان آمد و باز هم فحش‌هاي ركيك و ناموسي‌اش را تكرار كرد. بعد با مشت و لگد به سرو روي من كوبيد. سرم را در ميان دستهايم پنهان كردم. اما رييس پليس همچنان مي‌زد. وحشيانه مرا كتك زد. پليس‌هاي ديگر هم تماشا مي‌كردند و مي‌خنديدند... با اشاره رييس پليس، زيردستان او دستهايم را گفتند. رييس پليس موهايم را گرفت و سرم را بارها به ديوار كوبيد. بعد رييس از اتاق بيرون رفت و در كريدور به جان پسرم افتاد. من شوكه شده بودم. اختيار حركت نداشتم ... آن روز از صبح تا شب من و پسرم را تشنه و گرسنه در ادارة پليس نگه داشتند كتك زدند و... نگذاشتند به خانه زنگ بزنيم. شوهرم و اقوامم كه به دنبال من و پسرم به ادارة پليس آمده بودند، در بيرون اداره بودند و پليس‌ها به آنها اجازه نمي‌دادند، وارد اداره شوند. مرا در حياط اداره انداخته بودند و رييس پليس هر بار كه به حياط مي‌آمد و از كنار من رد مي‌شد ، فحشهاي ناموسي‌اش را تكرار مي‌كرد... ( پروانه هنگام بيان اين سخنان گريه مي‌كند). بعد برگ كاغذي پيش پسرم آوردند و در حالي كه او را كتك مي‌زدند، مجبورش كردند كه بدون خواندن، آن كاغذ را امضا كند. بعد هم برگ كاغذي پيش من آوردند و مجبورم كردند كه امضا كنم. نمي‌دانم متن آن چه بود. به من گفتند فقط امضا كن... حوالي نيمه شب ما را از ادارة پليس بيرون كردند. من تا سه روز وضعيت وخيمي داشتم و در بستر بودم. بعداً به پزشك قانوني مراجعه كردم...

اكنون هر روز و هر لحظه را با ترس و نگراني سپري مي‌كنم. در ديگر كشورها، مردم هنگامي كه خطري تهديدشان كند، به پليس مراجعه مي‌كنند، اما من از رييس پليس مي‌ترسم. به همه جا نامه نوشته‌ام. جواب مي‌دهند كه نامه‌تان رسيد و رسيدگي مي‌كنيم!! اما خبري نيست. به وزارت كشور و رياست جمهوري مراجعه كرده‌ام. مي‌گويند رسيدگي خواهيم كرد. من ديگر نمي‌توانم اين همه ظلم و تحقير و زشتي را تحمل كنم. من همة‌ انسانهاي حق‌پرست و آزاده بخصوص روشنفكران و ريش‌سفيدان را به ياري مي‌طلبم كه از من دفاع كنند. اي مردان! من مادر و خواهر شما هستم... به خدا قسم، اگر شرايط همين‌گونه تداوم يابد و شرّ اين رييس پليس از سر من كم نشود، خودكشي خواهم كرد...

گزارش خبرنگار حركت آزاديبخش ايران شمالي حاكي است كه پروانه احمداوا فرزند ابراهيم، پس از نااميدي از دستگاههاي دولتي و قضايي باكو ناچار به سراغ ريش‌سفيدان و برخي روزنامه‌نگاران آستارا رفته تا براي در امان ماندنش از شرّ پليس او را مساعدت كنند، اما اغلب آنها به دليل ترس از پرونده‌سازي رييس پليس و ضمن همدردي با زن ستمديده به وي گفتند كه مداخله در كار رييس پليس مي‌تواند عواقب خطرناكي براي آنها در پي‌داشته باشد. تنها مسوول خانة‌ فرهنگ آستارا كه عضو حزب حاكم مي‌باشد، حاضر شد، اظهارات اين زن را تأييد كند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:3  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

 

 

 

حرکت آزادیبخش ایران شمالی

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

امانت يا تاراج ؟

انتقال كتابخانه بقعة شيخ صفي به روسيه

کتابخانه بقعه شیخ صفی اردبیل  یکی از گنجینه های فرهنگی و  بی بدیل ملت ایران بود که بعد از اشغال سرزمینهای قفقازی ایران بخصوص منطقه ایران شمالی  توسط ارتش متجاوز روسیه غارت گردید.  گفته میشود کسی که مقامات روس و ارتش اشغالگر این کشور را به تاراج میراث فرهنگی ایرانیان در اردبیل تشویق و تحریک کرد ، " گریبایدوف " بود که  در تنظیم متن معاهده ننگین ترکمانچای نیز نقش اساسی داشت . گریبایدوف بعد از تحمیل قرارداد ننگین گلستان به دولت قاجار ، به عنوان سفیر روسیه به تهران اعزام شد و در سالگرد انعقاد  قرارداد یاد شده توسط مردم تهران به قتل رسید که به اعتقاد اغلب پژوهشگران ، قتل وی ناشی از خشمی بود که به واسطه انعقاد قرارداد ننگین ترکمانچای و از دست رفتن ایران شمالی  در سینخ مردم انباشته شده بود .  در هر حال اگر چه گریبایدوف به قتل رسید و نتوانست از خوش خدمتی های خود به دولت متجاوز روسیه بهره مند شود  اما گنجینه ای فرهنگی که با تحریک و تشویق وی توسط ارتش روسیه از بقعه شیخ صفی اردبیل تاراج شده بود همچنان در روسیه نگهداری میشود . طی سالهای گذشته اخباری درباره کوششهای وزارت امور خارجه ، میراث فرهنگی و ارشاد اسلامی برای استرداد کتابهای بقعه شیخ صفی از روسیه و یا تهیه نسخه ای از آن کتابها منتشر گردید اما هنوز آن گنجینه بی بدیل در چنگ روسهاست  همچنانکه 17 شهر قفقازی ایران نیز هنوز به آغوش میهن باز نگشته است .

نوشته : جمشيد كيان فر

يكي از مظاهر تمدن بشري كتاب و كتابخانه است. در سرزمين ايران نيز در تمامي دورانهاي تاريخي، كتاب از احترام ويژهاي برخوردار بوده و ارزش والائي داشته است.

ابن نديم در فهرست معروف خود از دو كتابخانه عصر ساساني نام ميبرد: يكي كتابخانه هاي كه اردشير و پسرش شاهپور اول جمعآوري كرده بودند و ديگري كتابخانه هاي در گندي شاپور كه براي دانشگاه آن شهر تأسيس شده بود.

در دورة اسلامي و در عصر حكومت هر يك از سلسله هاي حاكم بر ايران با نام كتابخانه هاي بسياري برميخوريم كه از آن سلاطين يا وزراي دانشمند و دانشپرور آنان بود. از آن جملهاند كتابخانه عضدالدوله ديلمي در شيراز، نوح بن منصور در بخارا، صاحب بن عباد در ري و كتابخانه هاي نظاميه در بغداد و نيشابور و ... كه دانشمنداني چون ابن سينا، مسعود سعد سلمان، بهزاد و ... در بخشي از عمر خود عهدهدار سمت كتابداري آن گنجينهها بودند.

كتابخانه هاي ايران را از بدو تأسيس تا عهد مشروطيت ميتوان به چهار دسته تقسيم كرد.

1ـ كتابخانه هاي پادشاهان و سلاطين.

2ـ كتابخانه هاي شاهزادگان و وزراء و رجال.

3ـ كتابخانه هاي علماء و دانشمندان به خصوص فقها.

4- كتابخانه هاي مدارس و مساجد و بقاع و مزارات.

در اين مقاله از كتابخانه هاي سخن به ميان ميآيد كه به گروه چهارم يعني بقاع متبركه تعلق داشته و آن عبارت است از كتابخانه بقعه شيخ صفي الدين اردبيلي.

كتابخانه بقعة شيخ صفي الدين اردبيلي در زمان حيات شيخ و با اهداي كتاب از طرف مريدان او كه از اقصي نقاط، كتابهاي نفيس را به كتابخانه مراد خود تقديم ميكردند، تأسيس شد. شيخ صفي الدين اردبيلي جد اعلاي سلاطين صفوي است كه در سال 700 هـ . ق جانشين و خليفه شيخ زاهد گيلاني شد و در اردبيل طرح خانقاهي را پيافكند. وي همواره مورد احترام و توجه عموم و حتي سلاطين مغول بود. خواجه رشيد الدين فضل الله همداني ، از اعاظم وزرا و علماي عصر، در نامهاي به شيخ صفي ، ضمن ارادت خويش حوالهاي جهت مخارج خانقاه شيخ براي او فرستاده بود.(1)

از آنجا كه پيروان شيخ نزد او تعليم مييافتند، خانقاهش مدرسه هاي براي ارشاد مريدان محسوب ميشد و به همين دليل، نخستين پايه كتابخانة بقعه در حيات وي ريخته شد. چون شيخ پس از مرگ در همان خانقاه آرميد، مدفن وي به زيارتگاه مريدان مبدل گشت و كتابخانة بقعه كه محل اجتماع پيروانش بود، رونق بسزا يافت.

با روي كار آمدن صفويان و توجه سلاطين صفوي به آرامگاه جد خويش كه مدفن اولاد شيخ نيز بود، اهميت و شهرت بقعة شيخ بيشتر شد و سلاطين صفوي هر يك به سهم خود در رونق و آباداني آن كوشيدند؛ به خصوص شاه عباس به ديدة تقدس بر آن محل نگريست و موقوفات فراواني براي آن برقرار ساخت و نسخ نفيسي به كتابخانة بقعه اهدا و وقف كرد. مكتوب است كه شاه عباس كتابهاي فقهي و عربي و مذهبي خود را وقف كتابخانة آستان قدس و كتابهاي فارسي و دواوين شعرا را، همراه چيني آلات و ظروف نفيسه، وقف بقعة‌ جد خويش كرد.(2)

كتابخانة بقعه، تا جنگ دوم ايران و روس در 1241 تا 1243 ق، كه منجر به عهدنامة تركمانچاي شد، بعد از كتابخانة آستان قدس رضوي، قديميترين كتابخانة ايران بود كه سالم برجاي مانده بود. سياحاني چون پيترودلاواله (1028 ق/1619 م) ، آدام اولئاريوس (1047 ق/ 1637 م) ، ژان باتيست تاورنيه (1088ق/ 1677 م) و در عصر قاجار، جيمز موريه (1236 ق/ 1821م) از اين بقعه و كتابخانهاش ديدن كرده، هر يك مطالبي در سفرنامههاي خود نگاشتهاند كه حكايت از نفاست و غناي فرهنگي نسخ آن كتابخانه دارد.آدام اولئاريوس، ضمن بازديد از بقعة شيخ صفي، كتابخانة آن را چنين توصيف ميكند:

«...از ميان راهرو طرف راست به اطاقي بزرگ كه با طلا بر روي ديوارهاي آن نقش و تصوير انداخته بودند و شبيه عبادتگاه بود، هدايت شديم. در اينجا اولين موضوعي كه باعث شگفتي زياد ما شد اين بود كه طاق گنبدي وسيع و هنرمندانهاي كه بر اين بقعه زده بودند ستوني نداشت. سقف گنبد را چند قسمت تشكيل ميداد كه به هم متصل بودند. تالار مزبور « جنت سرا» نام داشت كه در آن كتابخانه هاي نيز موجود بود. كتابها به طور پراكنده در قفسهها بر روي يكديگر قرار داشتند، اكثر آنها به زبان عربي و تعدادي نيز به زبان فارسي و تركي بود. اوراق چند جلد از اين كتابها از پوست حيوانات و چند تاي ديگر از كاغذ بود كه بسيار تميز و زيبا بر آن نوشته بودند. در كتب تاريخي اشكال و تصاوير نقاشي شده بود. بر جلد كتابها، پوست دباغي شدة بز يعني تيماج سرخ رنگ كشيده بودند و با نقوشي از گل و شاخ و برگ گياهان و درختان به طرز عالي و با طلا آرايش شده بود.»(3)

متأسفانه در منابع و متون فارسي كمتر خبري از شرح بقعه و كتابخانة آن يافت ميشود، تنها تني چند از نويسندگان و فضلا و ادباي ايراني اشاره مختصري به كتابخانة بقعه دارند. از نويسندگان قرن دوازدهم تنها ميرزا عبدالله افندي كه از اعاظم مورخان و مؤلفان آن دوره است، اشاره  اي به اين كتابخانه دارد. نامبرده در كتاب رياض العلماء ضمن شرح حال امين الدين طبرسي مؤلف مجمع البيان ـ از كتب تفاسير مشهور ـ مينويسد:

امين الدين كتابي به نام اسرارالامامه يا اسرار الأئمه تأليف نموده است و من [افندي ] يك قسمتي از آن كتاب را در شهر رشت ديدم، ولي نسخه كامل آن كتاب در كتابخانه شيخ صفي الدين در اردبيل موجود است.(4)

از نويسندگان قرن سيزدهم نيز شايد بتوان گفت كه تنها دو نفر از ادباي عصر ناصري هر يك در تأليفات خود مختصر اشارهاي به كتابخانة بقعه كردهاند. نخست محمد تقي حكيم در كتاب گنج دانش؛ دوم محمد حسن خان اعتماد السلطنه /صنيع الدوله/ در كتاب مرآة البلدان . هر دو كتاب از كتب جغرافيايي است ـ ذيل كلمه اردبيل هر دو به يك مضمون آوردهاند:

«اردبيل در زمان صفويه زياد معمور و آباد بوده و موقوفات زيادي براي طلاب و محصلين قرار دادند. كتابخانة اردبيل در آن عصر معروف دنيا و اغلب كتاب آن به زبان عربي و قليلي هم فارسي است و تركي هم دارد و جلدشان غالباً طلا و هم نقره بوده ولي حالا چيزي از آنها باقي نيست.»(5)

منبع هر دو مؤلف سفرنامة آدام اولئاريوس بوده و متأسفانه مؤلفان هيچ اشاره اي به اينكه بر كتابها چه گذشته و چرا «حالا چيزي از آنها باقي نيست» نميكنند، تنها از طريق منابع روسي چون تاريخ روابط علمي شرق و اروپا و روسيه چاپ لنينگراد و كتاب گريبايدوف در گرجستان و ايران، تأليف گني كولوپوف. چاپ بادكوبه و مكاتبات و اسناد آنها درمييابيم كه بر سر كتابهاي كتابخانة بقعه شيخ چه آمده و چرا «حالا از آنها چيزي باقي نمانده است».

كتابخانة بقعة شيخ صفي الدين اردبيلي پس از انقراض سلسله صفويه و بروز درگيريها از رونق افتاد؛ با اين حال تا زمان سلطنت فتحعلي شاه قاجار و جنگ روسها با ايران ، هنوز كتابخانه فعال بوده و كتابهاي بسياري در آن باقي بود. ولي در جريان دومين جنگهاي ايران و روس، مجموعه هاي گرانبهاي كتابخانه از بين رفت. تفصيل اين اجمال را براي نخستين بار مرحوم عبدالعزيز جواهر كلام بدين شرح مينگارد:

« در ماه دسامبر 1827 قشون روس به سرگردگي پسكويچ و همراهي گريبايدوف شهر تبريز را تصرف نموده از طريق ميانج (ميانه) عازم تسخير طهران بودند، تا دامنة فتوحات خود را در ايران [همچون توسعة متصرفات خود در دولت عثماني ] ادامه دهند. همان موقع مستشرق روس «سنكوسكي» به رئيس كل اركان حرب قشون روس گراف ديپيچ شرحي نگاشته و تقاضا نمود كه در اين مسافرت از كتب خطي و آثار ادبي ايراني نيز استفاده شود. انجام اين وظيفه را پروفسور سنكوسكي به عهدة گريبايدوف كه از نويسندگان و شعراي مشهور روس بود، واگذار كرد.

رئيس كل اركان حرب عين مراسله و تقاضانامة سنكوسكي را به نظر پسكويچ رسانيده و پسكويچ با گريبايدوف در اين باب مشورت كرد. بالاخره بعد از تحقيقات زياد معلوم شد كه در ايروان و نخجوان كتابخانة مهمي وجود ندارد و كتابخانة‌ عباس ميرزا در تبريز اهميت علمي نداشته و مجموعهاي از كتب معاصر ميباشد، ولي فقط در اردبيل مقداري كتب و رسائل خطي گرانبها در كتابخانة جنب مقبرة شيخ صفي الدين اردبيلي باقي است.»(6)

به طور حتم گريبايدوف كه از رجال سياسي و ادبي عصر خويش بود از نوشتههاي آدام اولئاريوس، جيمز موريه و ... دربارة كتابخانة اردبيل آگاهي داشته و به همين دليل از فكر كتابخانة‌ بقعه فارغ نبود و پيوسته در آرزوي تصاحب كتابخانة بقعه به سر ميبرد . به همين دليل در زمان اشغال تبريز به دست قواي روس، در انديشة تصرف شهر اردبيل افتاد و آن را تنها راه حل معضل خود دانست. به نوشتة جواهر كلام:

پيشنهاد سنكوسكي بيشتر او [گريبايدوف] را تهييج نمود و با آنكه اردبيل در فرونت (= جبهه) جنگ نبود و تصرف آن مستلزم مخارج و زحماتي بود، معذلك بر حسب اصرار و تقاضاي گريبايدوف يك عده قشون از قرهباغ به طرف اردبيل عزيمت كرد.(7)

لشكركشي روسها از قرهباغ به اردبيل شايد تنها لشكركشي در تاريخ براي تسخير و غصب گنجينة علم و ادب بوده كه با سياست و يا منافع نظامي در جهان منافات داشته است. درهر صورت در 25 ژانوية 1828 م / 26 جمادي الاخر 1243 ق ـ به هنگام مذاكرات صلح ميان عباس ميرزا و پاسكويچ ـ شهر اردبيل توسط قواي روس به فرماندهي ژنرال سوشتلن و همراهي سرهنگ «سنياوين» محاصره و پس از اندك مقاومتي از طرف نيروهاي نظامي محلي به تصرف روسها درآمد. سعيد نفيسي در اين مورد چنين مينويسد:

« در اطراف اردبيل چندين معدن مس هست كه براي نيازمنديهاي نظامي آن زمان اهميت بسيار داشته، عباس ميرزا با دستياري مهندسان اروپايي، قلعة آن شهر را ساخته بود كه به گفته سوشتلن برتريهايي چند بر قلاع ديگر ايران داشته است. علاوه بر آن در آن قلعه علوفه و خواربار و تجهيزات نظامي فراوان ذخيره كرده بودند... لوازم توپخانه نيز در آنجا فراوان بود و با همه اين برتريها دفاع از آن شهر براي لشكريان ايران دشوار شده بود. پسران عباس ميرزا كه فرمانده پادگان اين شهر بودند و مردي ايتاليايي كه « برناردي » نام داشت و فرمانده توپخانة آنجا بود، شايستگي اين كار را نداشتند.»(8)

اشغالگران روس  پس از تصرف اين شهر علماء شهر را در يك محل جمع كرده و ايشان را از قصد و نيت پاسكويچ و گريبايدف درباره انتقال كتابخانه آگاه كردند. گرچه علماء در آغاز مخالفت كردند و هر يك درباره وقفي بودن كتب كتابخانه داد سخن دادند، ولي خيلي زود متوجه شدند كه گوش كسي به حرف آنان بدهكار نيست و از طرف حكومت و حكومتيان نيز كاري ساخته نيست ـ چه اگر ميتوانستند شهر تبريز را حفظ ميكردند ـ به اجبار به انتقال كتابهاي كتابخانه تن در دادند و كتابخانه را تسليم قواي نظامي روس كردند، مشروط بر اينكه پس از نسخه برداري آنها را به محل اصلي عودت دهند 9

بالاخره كتابخانه به تصرف ژنرال روسي درآمد و از اوائل ماه فوريه / اواخر ماه رجب، دو دسته قشون سواره و پياده كاروان كتابهاي نفيس بقعة شيخ صفي را از اردبيل تا تفليس همراهي كردند و گريبايدوف به آرزوي خويش رسيد.

آنچه از مفاد كتاب گريبايدوف در گرجستان و ايران برميآيد اين است كه كتابهاي بقعة شيخ صفي به رسم امانت ، جهت مطالعه به تفليس برده شد؛ ولي متأسفانه ديري نپاييد كه كتابهاي مزبور از كتابخانة سن پطرزبورگ و موزه ارميتاژ سردرآورد و در حال حاضر كتابهاي ياد شده در كتابخانة لنينگراد « به رسم امانت »! موجود است، و اميد است كه همتي و تلاشي صورت گيرد تا هر چه زودتر اين امانت به صاحب اصلي آن يعني ملت ايران برگردانده شود.

همانگونه كه گفته شد جواهر كلام نخستين كسي است كه دربارة اين كتابخانه تحقيقات مفصل به عمل آورده و فهرستي شامل 119 عنوان كه پرفسور ژرژمار براي او ارسال داشته ارائه داده است كه به قرار ذيل است:(10)

ــــــــــــــــــ عناوین جمعی از کتابهای دزدیده شده توسط روسها :

1ـ مطلع خضوص الكلم في معاني فصوص الحكم، به زبان عربي در فلسفه/ تأليف محمد بن علي.

2ـ اسماء الحسني مع ترجمه به عربي/ تأليف سلطانعلي مشهدي [ محتملاً بايد خط سلطانعلي باشد].

3ـ اسناد مناجات مخمس ـ به عربي .

4ـ صحيفه كامله/ تأليف عبدالله بن عمر ـ به عربي.

5ـ طوالع الانوار و ماطلع الانظار/ تأليف بيضاوي ـ به عربي.

6ـ شواكل الحورفي شرح هياكل الانوار. 7ـ الاشارات و التنبيهات. 8ـ كتاب الكناش المعروف به كتاب الفاخر تأليف محمد بن زكرياالرازي در طب. 9ـ الجامع الكبير المعروف بالحاوي، تأليف يحي بن سعيد هذلي حلي. 10ـ مرقعات. 11ـ مرقعات. 12ـ مرقعات. 13ـ روضه عين القضاه همداني. 14ـ كتاب علم تأليف غزالي. 15ـ لوايح جامي. 16ـ تحفة شاهي. 17ـ مرقعات. 18ـ مرقعات. 19ـ مقالة خواجة انصاري. 20ـ كيمياي سعادت غزالي . 21ـ تاريخ طبري به فارسي. 22ـ تاريخ طبري به فارسي. 23ـ تاريخ طبري به فارسي. 24ـ فردوس التواريخ . 25ـ روضة‌الصفا ميرخواند در يازده جلد. 26ـ خلاصة الاخبار في بيان احوال الخيار تأليف خواندمير. 27ـ حبيب السير. 28ـ جواهر الخبار بوداق. 29ـ جامع التواريخ رشيد الدين. 30ـ مرقعات. 31ـ ظفرنامه تيموري. 32ـ ظفرنامه تيموري ايضاً. 33ـ مطلع السعدين و مجمع البحرين عبدالرزاق سمرقندي. 34ـ ايضاً مطلع السعدين. 35ـ صفوة الصفا ابن البزاز. بياض مكالمة شاه طهماسب با ايلچيان . 37ـ تاريخ شرفنامه. 38ـ تاريخ الماثر كالدررو الجواهر. 39ـ روضة الاحباب في سيرة النبي والال والاصحاب. 40ـ مجمع الانساب . 41ـ احسن الكبارفي معرفة الائمة الاطهار تأليف محمد بن زيد بن عربشاه حسيني.44ـ احسن الكبارفي معرفة الائمة الاطهارجلد دوم. 45ـ خلاصة الاشعار و زبدة الافكار. 46ـ مجموعة شعراء. 47ـ خمسه نظامي . 48ـ ديوان اشعار 49ـ شاهنامه چهار نسخه. 50ـ ديوان انوري. 51ـ ديوان جامي. 52ـ ديوان اشعار متفرقه (متعدد). 53ـ خسرو وشيرين. 54ـ انتخاب حديقة حكيم سنائي. 55ـ ديوان خاقاني . 56ـ ديوان صيفي. 57ـ ديوان عطار. 58ـ ديوان كمال الدين . 59ـ ايضأ. 60ـ گلستان سعدي. 61ـ كلمات. 62ـ بوستان و انتخاب بوستان متعدد. 63ـ گلشن راز. 64ـ كليات دهلوي. 65ـ نظامي گنجوي متعدد. 66ـ انتخاب ديوان خسرو. 67ـ هشت بهشت. 68ـ ليلي و مجنون. 69ـ انتخاب خسرو و شيرين. 70ـ خصرخان دولراني. 71ـ ترجيع بند جامي. 72ـ ديوان امير حسن دهلوي. 73ـ زادالمسافرين. 74ـ ديوان خواجو. 75ـ ديوان ابن يمين. 76ـ كتاب مهر و تستري تاليف عصار. 77ـ ايضاً. 78ـ كليات عمادالملة والدين الفقيه الكرماني. 79ـ ايضاً. 80ـ ديوان حافظ شيرازي. 81ـ كليات حكيم نزاري. 82ـ ديوان كاتبي. 83ـ غزليات شاهي در سه نسخه . 84ـ كتب سبعة جامي. 85ـ تحفة الاحرار در سه مجلد (شعر). 86ـ سبحة‌الابرار (نظم است) در دو مجلد. 87ـ يوسف و زليخا. 88ـ سلسلة الذهب اشعار فارسي. 89ـ چهل حديث جامي. 90ـ ديوان اشعار. 91ـ گوي و چوگان نسخ متعدده. 92ـ ثمرنامه هاتفي جامي نسخ معدده. 93ـ شاهنامه هاتفي. 94ـ هفت منظر نظامي. 95ـ مرثيه. 96ـ ديوان بابافغاني. 97ـ ديوان سهيلي. 98ـ ديوان آصف. 99ـ رسالة ملاسلطانعلي . 100ـ قصايد و اشعار. 101ـ آثار المظفر. 102ـ شاهنامه شاه اسمعيل..103ـ شاه درويش هلالي. 104ـ كليات اهلي شيرازي. 105ـ ايضاً. 106ـ عقايد شاهي. 107ـ كتاب مهر و وفا. 108ـ ده نامه عماد فقيه . 109ـ ديوان ماني . 110ـ حسن و دل. 111ـ نزهة العاشقين. 112ـ مرزباننامه. 113ـ ترجمه الفرج بعدالشدة و الضيقه. 114ـ مرقعات. 115ـ مرقعات و دواوين مختلفه در نظم و نثر تركي. 116ـ كليات نوائي. 117ـ خمسة امير عليشير نوائي . 118ـ ديوان نوائي نسخ متعدده. 119ـ اسكندرنامه.

در هر صورت بعد از اين يغما از كتابخانة شيخ صفي چيزي باقي نماند، جز اوراق متفرقه و تعداد معدودي كتاب كه يك بار در زمان ناصر الدين شاه ، به هنگام تعمير بقعه كه به دستور وي انجام گرفت ـ به كتابخانة سلطنتي وقت منتقل شد. از آن جمله است ترجمة فارسي تفسير معروف طبري كه توسط حبيب يغمائي به چاپ رسيده است. صاحب جواهر كلام به هنگام نگارش تاريخچة ‌كتابخانة‌ شيخ صفي ـ كه اساس همين مقاله بوده ـ ضمن شرح به يغما / امانت !/ بردن نسخ كتابخانه شيخ ميافزايد:

اوراق كتابههاي ديگري [هم] هست كه توجهي به آنها نشده و بالاخره تلف و نابود ميشود و اگر يك دو نفر مطلع دانشمند براي تحقيق و جستجوي اين اوراق چه از طرف وزارت معارف و يا آنكه مستقلاً بروند بسيار نيكو و قابل تقدير ميباشد.(11)

خوشبختانه اين نداي صاحب جواهر را علي اصغر حكمت پاسخ مثبت داد و گروهي را جهت بررسي اوراق باقي ماندة كتابخانة شيخ صفي به اردبيل اعزام داشت . اين گروه پس از بررسي اوراق بازمانده از كتابخانه بقعه، به تعدادي نسخ نفيس كه از ديد نظاميان روس مخفي مانده بود، دسترسي پيدا كرد و تمامي اوراق و نسخ ياد شده را به تهران منتقل كرد كه به دستور ميرزا علي اصغر حكمت در اختيار موزة ايران باستان قرار گرفت. خوشبختانه اكنون نسخ و اوراق ياد شده در بخش اسلامي موزه محفوظ است كه از آن ميان به چند نسخه «شاهنامه فردوسي» و چهار مجلد از « صريح الملك» ميتوان اشاره كرد.

نسخ انتقالي به بخش اسلامي موزه ايران باستان عبارتند از :

قران مجيد و جزوه، 85 مجلد، از قرن سوم تا قرن 13 هجري از كاتبيني چون ياقوت مستعصمي، سهروردي (704، 706 هـ .ق) ، ياقوت بن عبدالله (668)، حاجي عمادالقاري الطاووسي (807 هـ .ق )، عماد محلاتي ، با خطوط خوش كوفي، ثلث، ريحان، نسخ، و از واقفيني چون شاه طهماسب صفوي ، بهرام ميرزا صفوي، حمزه ميرزا ، سليم بيگلربيگي و كمال الدين علي بيك.

از اين مجموعه قرآنهاي خطي 10 نسخه متعلق به قرن سوم و چهارم هـ . ق است كه روي پوست آهو با خط كوفي كتابت شده است.

دواوين شعرا، تاريخ و ...

شاهنامة فردوسي ـ الف ) نسخهاي به خط نستعليق از درويش محمد مخلص با رقم 895 به گواهي نظم همين مخلص در پايان نسخه، در دفتر موزه آمده كه نسخه در 400 هجري نوشته شده و محل كتابت آن دانسته نيست.

ب) نسخهاي نستعليق از 938 هـ .ق با 43 مجلس و كاغذ اعلاي خانبالغ و جلد ضربي وقف شاه عباس بر آستانة شيخ صفي.

ج) نسخهاي بدون رقم و كاتب محتملاً از قرن دهم با 18 تصوير مجلس.

د) نسخهاي بدون رقم و كاتب محتملاً از قرن دهم با 27 مجلس (وقفي شاه عباس بر آستانة شيخ صفي ).

شاهنامه قاسمي اثر ميرزا قاسم گنابادي، به خط نستعليق از سدة‌ 10، با 11 مجلس ، دربارة كشور گشاييهاي شاه طهماسب اول. اين نسخه وقف شاه عباس بر آستانة شيخ صفي است.

چهار نسخة صريح الملك

اين چهار نسخه همه در آستانة شيخ صفي بوده و مجموعة وقفنامههاي رقبات موقوفات و اسناد املاكي است كه براي آستانه شيخ صفي الدين خريداري شده و قاعدتاً همه به خط گردآورندگان آنهاست . دو نسخه به خط زين العابدين عبدي و عبدالمؤمن بن صدرالدين محمد بن ناصرالدين احمد قوامي شيرزاي با رقم 975 و دو نسخه ديگر به خط محمد طاهر سپاهاني با رقم 1038 در زمان صدارت و توليت نواب شيخ شريف زاهدي در عصر شاه عباس صفوي است و يك نسخه از چهار نسخه صريح الملك به خط زين العابدين عبدي وقف شاه عباس بر آستانه است. نسخة ديگر از صريح الملك در كتابخانه ملي ايران است كه به كتابخانة سلطنتي منتقل شده و به سال 1316، زمان افتتاح كتابخانه ملي ايران، جزء مجموعة انتقالي از كتابخانه سلطنتي به كتابخانه ملي منتقل شده است.

مجموعة نسخ انتقالي از بقعة شيخ صفي به بخش اسلامي موزه ايران باستان / موزه ملي، به استثناي قرآنها شامل 85 مجلد است كه همه از نسخ نفيس و عالي و مذهب محسوب ميشود. در پايان اين سخن، فهرست وار تنها به ذكر نسخ وقفي شاه عباس كه به طور عمده در سالهاي 1017 و 1022 وقف شدهاند، اشاره ميشود:

1) پنج گنج: خسمه نظامي به احتمالي از سده 10 هـ . (3 نسخه). (وقف 1017 هـ . ق ).

2)جنگ شعر: به احتمال از سدة‌10 هـ . شامل غزلهائي از بساطي، جامي، جلال، عماد، ناصري، عصمت، كاتبي، شاهي، طوسي، خيالي و ابن يمين.

حبيب السير: خواندمير (2 نسخه) وقف در 1017.

خلاصة‌التواريخ: مير منشي قاضي، مير احمد بن شرف الدين حسين حسيني ابراهيمي قمي وزير خراسان و در گذشته در 1001 هـ . ق . نسخه در 997 هـ . در كتابخانة‌ شاه عباس بوده و او آن را بر آستانة شيخ صفي وقف كرده است.

ديوان خاقاني: (2 نسخه). نسخة دوم نستعليق، شمس الدين بن ميرزا جان قزويني 998 هـ . وقف در 1017 .

ديوان شاه اسماعيل خطايي صفوي: نستعليق، عيشي در سدة 10 هـ . وقف شاه عباس بر آستانة شيخ صفي در 1022 هـ . ق.

ديوان طالب آملي: نستعليق سدة 10 و 11 هـ . با كاغذ الوان. وقف در 1017 هـ .

* ديوان عصمت بخارايي: نستعليق، سدة 10 وقف در 1017.

ذخيرة خوارزمشاهي: كاتب سيد اسماعيل گرگاني نسخ سدة 7 و 8 و ترسيم، نستعليق در 968.

روضة الصفا: ميرخواند، نسخ محمد بن شيخ امين الدين جهرمي از 974 هـ . ق . نسخه جلد 4 و 5 و 6 است (4 نسخه). وقف در 1017.

1/9) سيف النبوة ‌يا مشهدالشهدا: حسين ندايي ، نستعليق، قاسم بن علي از 927 هـ . ق ، وقف در 1022.

شاهنامة فردوسي: (2 نسخه) كه قبلاً شرح داده شد.

شاهنامة‌ قاسمي: كه شرح آن پيش از اين آمد.

صريح الملك: گردآوري در 975 هـ . ق

فتوحات شاهي: ابراهيم اميني: مقدمة الفتوحات مشتمل بر پنج فتح است و كتاب را اميني در هرات به سال 927 كتابت كرده است. وقف در 1017.

فرهاد و شيرين: وحشي، نستعليق، از 997 هـ .ق ، وقف در 1022.

كامل التعبير: ابوالفضل جيش [حبيش!؟] بن ابراهيم تفليسي. نسخ علي شاه بن احمد شاه بن علي ضايع اصفهاني، رمضان 737 . وقف در 1017.

كليات سعدي: نستعليق شاه محمد كاتب. وقف 1017 (2 نسخه) نسخة دوم: نستعليق از 908 هـ .ق.

مثنوي معنوي: نستعليق احمد بن محمود از 891 هـ .ق . وقف در 1017 (2 نسخه) نسخة دوم : نستعليق به احتمال از سده 10 هـ . ق.

مجمع التواريخ: حافظ ابرو. نستعليق ، سده 9 و 10 . وقف در 1017 هـ . ق.

مجموعه: نستعليق، غياث الدين بن ابراهيم معلم بلگيجاني. وقف در 1017 هـ . نسخه را محمود قاجار فرمانرواي نهاوند در 1254 خوانده است.

متن وقفنامه شاه عباس در آغاز نسخ بدين شرح است:

«وقف نمود اين كتاب را كلب آستان علي بن ابي طالب عليه السلام عباس الصفوي بر آستانة منوره شاه صفي عليه الرحمه كه هر كه بخواهد مشروط آنكه از آن آستان بيرون نبرند و هر كه بيرون برد شريك خون امام حسين عليه السلام بوده است. 1017 [وقف].

جاي خوشبختي است كه آقاي دانش پژوه تمامي اين نسخ را در نشرية نسخههاي خطي، دفتر دوم سال 1341 فهرست كردهاند.

به اميد آنكه روزي ملت ايران ازآن توانائي برخوردار گردد كه بتواند آنچه را كه روسها از كتابخانه بقعه اردبيل به عنوان «امانت»؟!‌ به يغما بردهاند به جايگاه اصلي خود بازگرداند.

پي نوشتها:ـــــــــــــــــ

1. تاريخچة‌كتابخانههاي ايران از صدر اسلام تا عصر كنوني، از ركن الدين همايون فرخ، تهران، وزارت فرهنگ و هنر ، ادارة‌ كل نگارش، ؟13. ج 1، ص 102.

2. دانشنامة‌ ايران و اسلام، ذيل كلمه اردبيل.

3. سفرنامه آدام الئاريوس به ايران، ترجمه احمد بهپور، تهران: ابتكار، 1362 ، ص 127 تا 130.

4. رياض علماء، عبدالله افندي، ج 5 ، ذيل طبرسي. متن به عربي است.

5. مرآة‌البلدان، اعماد السلطنه با تصحيح دكتر عبدالحسين نوائي و ميرهاشم محدث، تهران، دانشگاه تهران، 1368 ، زير واژه اردبيل.

ـ گنج دانش، محمدتقي حكيم به كوشش دكتر محمد علي صوتي و جمشيد كيان فر، تهران، زرين ، 1367 . ذيل واژة اردبيل.

6. فهرست كتب وزرات معارف، عبدالعزيز جواهر كلام، تهران ، وزارت معارف، ؟132. ج 2، ص 71.

7. همان، ص 72.

8. تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دورة معاصر ، سعيد نفيسي، تهران، انتشارات بنياد، 1361، ج 2 ، ص 167.

9. همان، ص 168.

10. فهرست كتب وزارت معارف ، ص 73 تا 76.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 20:39  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

حرکت آزادیبخش ایران شمالی

__________________________________

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

سربازان دولت باكو در كربلا و نجف چه مي‏كنند؟

·        ودود پيري

منطقه‏اي كه امروز با نام ايران شمالي(اران/ جمهوري آذربايجان) شناخته مي‏شود، همواره جزئي از كشور بزرگ ايران بوده است. اين منطقه به دنبال وقوع جنگ‏هاي طولاني بين روسيه و ايران و با تحميل قراردادهاي ننگين گلستان و تركمانچاي بر دولت قاجار تحت اشغال روسيه درآمد. عليرغم گذشت 179 سال از انعقاد قرارداد سياه تركمانچاي، مردم ايران و بخصوص آذريها، همواره در حسرت اراضي جداماندة ايران در قفقاز بوده‏اند. در ميان سرزمين‏هاي اشغال شدة ايران در قفقاز، منطقة ايران شمالي اهميت خاصي براي ايراني‏ها دارد. چرا كه مردم آن خطّه، پيوندهاي ديني، فرهنگي، قومي، تاريخي و ادبي زوال ناپذيري با ايران دارند. منطقة ايران شمالي، پيش از اشغال توسط روسيه و جدايي از ايران، از كانونهاي فعال جهان تشيع بود. اين سرزمين يكي از پايگاههاي مهم فرهنگي و ادبي نيز به شمار مي‏رود و شاعران فارسي‏گوي بزرگي مانند نظامي گنجوي، خاقاني شيرواني، ابوالعلاء گنجوي، مجيرالدين بيلقاني و ... از اين سرزمين برخاسته‏اند كه جزو چهره‏هاي جهاني ادبيات ايراني به شمار مي‏روند. به همين دلايل، ايراني‏ها همواره حساسيت خاصي نسبت به سرنوشت اين منطقه دارند... به دنبال فروپاشي شوروي و رهايي مسلمانان اين خطه، عده‏اي، هم در ايران و هم در ايران شمالي در انتظار الحاق دوباره اين منطقه به ايران بودند، گروهي نيز اميدوار بودند كه حكومتي مستقل و مردمي در اين كشور نوپا تشكيل شود. اما دخالت‏هاي كشورهاي سلطه‏طلب مانند آمريكا و انگليس و رژيم صهيونيستي و تركيه از يك سو، دخالت روسيه از سوي ديگر و وجود تربيت‏شدگان دوران كمونيسم و پان تركيست‏هاي غربزده در ساختار سياسي و اداري اين كشور تازه استقلال يافته سرنوشت شومي را براي آن رقم زد. مردم مظلوم ايران شمالي كه در سالهاي اول پس از استقلال، از اخراج نيروهاي روسي از كشور شادمان بودند، اينك در ماجراي حملة آمريكا به افغانستان شاهد حضور سربازان آمريكايي در خاك خود بودند و همواره عده‏اي از نظاميان آمريكايي در باكو حضور دارند. اكنون بسياري از ايران شمالي اين پرسش را مطرح مي‏كنند كه: «اگر قرار بود با رهايي از اسارت روسيه و كمونيسم، به اسارت آمريكا و امپرياليسم غرب گرفتار شويم، پس دوره استقلال با دوران شوروي چه تفاوت دارد؟ اگر قرار بود، به جاي سربازان روسي، سربازان آمريكايي در خاك ما جولان بدهند، چرا روسها را اخراج كرديم؟»

دردناك‏تر اينكه سربازان آمريكا در ايران شمالي از حق مصونيت قضايي (كاپيتولاسيون) نيز برخوردار مي‏باشند. و اگر يك سرباز آمريكايي به ناموس يك شهروند ايران شمالي تعرض كند، دستگاه قضايي حكومت باكو حق برخورد با آن آمريكايي را ندارد!

در ماجراي حملة‌ آمريكا به عراق و اشغال اين كشور نيز، دولت باكو اجازه داد تا ارتش آمريكا از زمين و آسمان ايران شمالي براي كشتار مردم عراق و اشغال اين كشور استفاده كند.

اسف‏انگيزتر آنكه، سربازان ارتش توسط دولت باكو به افغانستان و عراق اعزام شده‏اند تا دوش به دوش سربازان آمريكايي در كشتار مسلمانان اين كشورها مشاركت كنند. وقتي مقامات دولت باكو از جنايات ارامنه سخن مي‏گويند، انسان نبايد تصور كند كه اين مقامات افرادي صلح‏طلب و ضد تجاوز هستند. به دستور حيدرعلي‏اف ـ رئيس جمهور سابق ـ و الهام‏علي‏اف ـ رئيس جمهور فعلي ـ سربازان ارتش به عراق اعزام شده‏اند تا تحت فرماندهي نيروهاي آمريكايي در سركوب و كشتار مردم عراق فعاليت كنند و تاكنون نيز تعدادي از اين سربازان در عراق كشته شده‏اند. تجاوز سربازان دولت باكو به خاك افغانستان و عراق، حاكي از سياستِ ضد انساني و ضد اسلامي اين دولت مي‏باشد. مطابق اخبار منتشر شده در مطبوعات، سربازان ارتش باكو در كربلا و نجف مستقر شده‏اند و در عملياتهاي وحشيانه‏اي كه سربازان آمريكايي انجام مي‏دهند، فعالانه مشاركت دارند.

رژيم حاكم بر ايران شمالي در حالي سربازان اين خطه را به افغانستان و عراق اعزام مي‏كند كه بيش از يك پنجم از خاك اين خطه در اشغال ارامنه مي‏باشد.

اكنون براي مردم مسلمان ايران شمالي اين سؤال مطرح است كه: «چرا سربازان ما به جاي اعزام به قره‏باغ و جنگ براي آزادي اراضي اشغالي، به عنوان مزدوران دولتهاي تجاوزگر در افغانستان و عراق مي‏جنگند؟» به راستي، رژيم باكو براي اين سؤال چه پاسخي دارد؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 14:47  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

حرکت آزادیبخش ایران شمالی

 

__________________________________

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

اخبار ایران شمالی به نقل از مطبوعات باکو

 

 

ریزش یک برج درباکو و کشته و مجروح شدن دهها تن

 

یک ساختمان بلند در بخش " یاسامال " باکو فرو ریخت و موجب کشته و مجروح شدن دهها تن گردید به نحوی تا ساعتها صدای امبولانسها از محل شنیده میشد.

این ساختمان که به صورت غیرقانونی احداث میشد به دلیل عدم رعایت اصول ساختمان سازی آوار شده است و گفته میشود اغلب کشته شدگان کارگرانی هستند که از روستای " ارکوان " واقع در نزدیکی لنکران در ساختمان به کار مشغول بودند .

طی سالهای گذشته بلند مرتبه سازی توسط شرکتهای متعدد که اغلب انها وابسته به مقامات باکو هستند در باکو رواج یافته و حتی گفته میشود مسوولان این شرکتها به زور و با پرداخت مبالغی ناچیز سکنه برخی ساختمانهای قدیمی را وادار به فروش خانه های خود کرده و سپس به بلند مرتبه سازی اقدام میکنند.

احداث یک برج به صورت غیرقانونی در قلب باکو که ماهها به طول می انجامد و مسوولان شهرداری از وجود ان اگاه میباشند حاکی از ان است که این برج توسط مقامات دولتی احداث میشده است.

سازمانهاي استقلال طلب در بخشهاي زاگاتالا و بالاكن اقدام به انتشار آرم در اين منطقه كرده‌اند (باکو - خبرگزاري «آپا» 17/4/86 ) 

 

به گزارش منبعي كه نخواست نامش فاش شود، برخي سازمانهاي مخفي تجزيه‌طلب در بخشهاي زاگاتالا و بالاكن( در مناطق شمالی ایران شمالی ) شروع به پخش تصاوير نشانهاي «ولايت مستقل لزگستان  » كرده‌اند.

اين منبع ضمن گزارش اين خبر ، تصاوير نشان ياد شده را نيز در اختيار اين خبرگزاري گذاشت كه در آن نام بخشهاي زاگاتالا و بالاكن، پرچمي به رنگهاي سبز ، آبي و قرمز، 3 عدد ستاره پنج‌گوش، تصوير خنجر، عقاب و كوههاي قفقاز كشيده شده است.

در عين حال گفتني است كه نام بخش‌هاي زاگاتالا و بالاكن با حروف كريل (روسي) نوشته شده است. قابل ذكر است كه تصويرهاي اين نشان به عنوان سمبل «ولايت مستقل لزگستان » از سوي تجزيه‌طلبان به تلفنهاي موبايل ساكنان اين منطقه ارسال مي‌شود. بررسي‌ها نشان داد كه اين تصاوير از سوي يك سايت اينترنتي به تلفنهاي موبايل منتقل مي‌شود.

پليس و منابع اطلاعاتی دولت باکو  تحقيقاتي را در اين مورد آغاز كرده است.

 

  سازمان ملل متحد نسبت به نقض حقوق بشر ( نقض حقوق تالشها و لزگهای ایران شمالی ) چشم‌پوشي مي‌كند (روزنامه آينه، باکو ، نويسنده صدرالدين ـ 17/5/86)

 

سازمان‌هاي بين‌المللي از آن جمله سازمان ملل متحد نسبت به سرنوشت افرادي كه به دليل مبارزه براي احقاق حقوق خود در ایران شمالی  بازداشت شده‌اند واکنش خوبی نشان نمیدهد و. به درخواست‌هاي صورت گرفته هم هنوز پاسخي داده نشده است. محمد اف رییس كميته دفاع از حقوق تالشها اخيرا به صورت مكتوب از فعالان حقوق بشر، كميته حقوق بشر سازمان ملل متحد و سازمان عفو بين‌الملل براي رهايي بازداشت شدگان از زندان درخواست كمك نموده است. در اين نامه‌ها مراتب و انگيزه بازداشت پنج نفر از فعالانتالش و شكنجه اين افراد در زندان باکو ذكر شده است.

محمداف همچنين در نامه‌هاي خود بر سياست تبعيض قومي حاكميت باکو، افزايش خصومت باکو ، طرح‌هاي جديد آن در اين زمينه، اذيت فعالان جنبش ملي در محاكم و غيره اشاره خاصي نموده و آورده است كه قبل از اين درخواست كمك از سازمان‌هاي بين‌المللي جهت آزادي افراد مزبور نتيجه‌اي نداشته است.

 

نقش « ديپلماسي مردمي » در راستاي حل مساله قره‌باغ مورد مذاكره قرار گرفت(روزنامه «يني مساوات»، 17/5/86 )

 

روز ( هفتم ماه اوت ) ميزگردي با موضوع « نقش جامعه شهروندي در حل مناقشه قره‌باغ» در مركز بين‌المللي مطبوعات در باکو  برگزار شد. در اين ميز‌گرد، آرزو عبد‌الله‌اوا يكي از روساي مجمع شهروندي هلسينكي اعلام كرد كه بايد «ديپلماسي مردمي » در حل مناقشه قره‌باغ به عنوان مبناي اصلي قرار بگيرد. مبناي «ديپلماسي مردمي » عبارت است از رسانه‌هاي گروهي، سازمانهاي غير دولتي و روشنفكران كه نمايندگان جامعه شهروندي محسوب مي شوند. اين مساله نيز حل آتي اين مناقشه را به تحرك خواهد آورد. وي معتقد است كه بايد مردم عادي در راستاي حل مناقشه قره‌باغ به گفتگوها جلب شوند.

راسم موسي‌بي‌اف تحليلگر مسايل سياسي در ایران شمالی  معتقد است كه بايد در راستاي حل اين مناقشه از «ديپلماسي مردمي » نيز استفاده شود. وي به انتخابات سال 2008 رياست‌ جمهوري اشاره كرد و گفت كه اين مناقشه در سال 2008 نيز حل نخواهد شد.

الدار نمازاف كارشناس سياسي در رابطه با اين مساله گفت كه در حل مناقشه قره‌باغ استراتژي واحد دولت نقش اصلي را ايفا مي‌كند و «ديپلماسي مردمي » نيز يكي از شاخه‌هاي اين استراتژي مي‌باشد. وي ضرورت همكاري بين دولت و جامعه شهروندي در اين موضوع را مورد اشاره قرار داد.

در اين ميزگرد، روح انگيز حسين‌اوا عضو شوراي قره‌باغ بيان داشت كه بايد به منظور تحقق موفقيت‌آميز اين استراتژي گروه كارشناسي ايجاد شود.

زرتشت علي‌زاده كارشناس سياسي نيز در اين ميز‌گرد گفت، براي اينكه اين ديپلماسي با موفقيت اجرا شود نبايد امكان فعاليت به دست نيروهاي سياسي مشخصي (فعالان نژادپرست و ناسیونالیستهای افراطی جبهه خلق و .... )كه مردم را با يكديگر دشمن مي‌كنند، داده شود. بايد در اين زمينه از نيروهايي استفاده شود كه مي‌توانند گفتگويي ايجاد كنند.

گفتنی است اخیرا دولت باکو با تبلیغات دیپلماسی مردمی ، سفیر خود در مسکو ( پولاد بلبل اوغلی ) را در راس هیاتس به ارمنستان وقره باغ فرستاد و این هیات با کوچاریان رییس جمهور قره باغ ، و گوکاسیان رییس دولت قره باغ دیدار و گفتگو کرد.

 

 

نظامي‌ بهمن‌اف : دیدارهای تشکلهای آذری و ارمنی نتایج مثبتی دارد  (خبرگزاري «آپا» ـ 16/5/86)

 

نظامي بهمن‌اف رهبر جامعه آذریهای قره‌باغ نيز در مورد اظهارات اخير متيو برايزا در مورد امكان‌پذير بودن استقلال قره‌باغ گفت :. اگر اظهارات وي مورد تاييد قرار گيرد ، در اين صورت وي از حيطه اختيارات خود پا فراتر گذاشته است.

وي گفت كه همواره شاهد چنين مانورهاي سياسي در مذاكرات صلح قره‌باغ شده‌ايم و اينگونه اظهارات با واكنش تند باکو روبرو شده است . وي ، گفت : انجام بررسيهاي لازم در مورد اظهارات اخير اين مقام رسمي آمريكايي ضروري است . ارامنه ضمن تعيين سرنوشت خود و تشکیل دولت قره باغ  ، كشور ارمنستان را در سرزمينهاي باستاني ایران تاسيس كرده و از تلاش آنها براي تاسيس دومين دولت ارامنه در قره‌باغ جلوگيري خواهد شد .

وي در مورد اظهارات اخير آراز عظيم‌اف معاون وزير خارجه باکو مبني بر اينكه باکو خواهان تدارك سفر نظامي بهمن‌اف به قره‌باغ است گفت : سالهاست كه اين مساله موضوع مذاكرات است . تاكنون ديدارهاي مختلفي ميان جوامع آذری و ارمني در كشورهاي خارجي برگزار شده است . اين ديدارها مي‌تواند نتايج مثبتي در پي داشته باشد . برگزاري ديدارهاي آتي ميان اين جوامع نيز امكان‌پذير است . وي در مورد احتمال برگزاري اين ديدارها در خانكندي و شوشا گفت كه اگر چنين توافقي حاصل شود ، سفر ما به قره‌باغ از طريق آغدام ـ خانكندي ـ شوشا انجام خواهد شد .

 

امریکا از نگاه خبرنگاران اعزامی از باکو به این کشور (روزنامه روسي‌زبان «نوويه ورميا»، چاپ باکو ـ 10/5/86  )   

 

 

روزنامه روسي‌زبان «نوويه ورميا» خاطرات شاكر قابيل اوغلو سردبير اين روزنامه از سفر به آمريكا به همراه هيات نمايندگي خبرنگاران باکو  را تحت عنوان فوق درج كرده است. اهم مطالب منعكس شده در اين خاطرات به شرح زير مي‌باشد:

مهمترين ديدار ما در چارچوب اين سفر در وزارت امور خارجه امریکا اين كشور انجام گرفت و مهمترين نتيجه حاصله از اين ديدار اين است كه كارمندان اين وزارت از اوضاع و حوادث ایران شمالی  مطلع هستند.اما مردم امریکا حتی نمیدانند ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان ) در کجای کره زمین واقع شده است .

اين سفر توسط مركز بين‌المللي «مريديان» داراي فعاليت در وزارت امور خارجه آمريكا سازماندهي شده بود. در اولين روز در اين مركز ما را با برنامه سفر و ديدارهاي آتي آشنا كرده و جوياي نقطه نظرها و پيشنهادات ما شدند. ما با جان كروزي معاون برايزا ملاقات كرديم. حين اين ديدار بار ديگر به ما فهماندند كه روساي جمهور آذربايجان ( ایران شمالی ) و ارمنستان بايد مردم كشور خود را براي مصالحه آماده كنند.

كلا 50 ديدار با حضور هيات ما در نهادهاي دولتي و دفاتر روزنامه‌هاي معتبر آمريكا از جمله «واشنگتن پست»، «نيو يورك تايمز»، «پليتيكا» و شماري از روزنامه‌هاي محلي انجام گرفت، ما همچنين در خانواده هاي آمريكايي‌هاي عادي نيز حضور يافتيم. در كميته دفاع از خبرنگاران با «نينا اوگنيانوا» رابط اين سازمان ملاقات كرديم. وي كه اطلاع كاملي از وضعيت مطبوعات باکو دارد، گفت كه اين مسئله یعنی محدودیتهای دولت الهام علی اف علیه آزادی بیان  در كنگره مجمع شهروندي هلسينكي و پارلمان اروپا مذاكره خواهد شد.

ـ ولي نكته‌اي كه باعث تاسف عميق ما شد، اين بود كه مشخص گرديد كه مردم  آمريكا و حتی اغلب روشنفکران و خبرنگاران هيچ اطلاعي ازایران شمالی ندارد. دست‌اندركاران جرايد و همچنين روزنامه‌هاي مهم حتي نمي‌دانند كه جمهوری آذربايجان در كجا واقع شده است. این نکته نیز برای من جالب بود که

بسياري از آمريكايي‌ها با مشي سياسي دولت جرج بوش موافق نيستند. آنها بر اين عقيده‌اند كه نيازي به حمله عليه عراق وجود نداشت و آمريكا در اين جنگ شكست خورده است. آنها همچنين مخالف آن هستند كه مسئله ايران از طريق نظامي حل و فصل شود.  

 

 

 

رییس گروه مینسک : بهتر است قره باغ کشوری مستقل شود ؟! (روزنامه «يني مساوات » ـ 16/5/86)

 

ـ متيو برايزا رييس آمريكايي گروه مينسك در مصاحبه هفته‌نامه «ورميا نووستي» روسيه گفت : سه اصل خودداري از توسل به زور ، حمايت از تماميت ارضي كشورها و حق تعيين سرنوشت ملتها جزو اصول اصلي مذاكرات صلح قره‌باغ است . به نظر من ، اگر مردم خواهان دستيابي به صلح هستند بايد در مورد اين سه اصل به مصالحه برسند .

وي در پاسخ به اين سوال كه چگونه مي‌توان در مورد اصول مبني بر حفظ تماميت ارضي و حق تعيين سرنوشت ملتها به مصالحه دست يافت ؟ گفت : تصميمگيري در مورد اين مساله وظيفه رؤساي جمهور است . حق تعيين سرنوشت ملتها مي‌تواند دستيابي به استقلال و اعطاي خودمختاري را دربرگيرد . من به عنوان يك ميانجيگر و ديپلمات نمي‌توانم بگويم كه موقعيت سياسي آينده اين منطقه چگونه خواهد بود . تعيين آن در حيطه اختيارات من نيست. ممكن است نمايندگان ملتها در آينده تصميم گيري كنند كه بهتر است قره‌باغ مستقل باشد . مذاكرات ادامه دارد و ما براي دستيابي به مصالحه تلاش مي‌كنيم . 

وي در پاسخ به سوالي در مورد دلايل خوش‌بيني در روند حل مناقشه قره‌باغ گفت : پيشرفت خوبي در ديدار رؤساي جمهورباکو و ایروان در مينسك كه پاييز سال گذشته برگزار شد حاصل شد . در آستانه انتخابات پارلماني اخير ارمنستان در مذاكرات قره‌باغ وقفه ايجاد نشد . روبرت كوچاريان قول داد كه پس از اين انتخابات به اين موضوع بازخواهند گشت . ولي اين وعده عملي نشد . هنوز فرصت مناسب تا پايان سال جاري وجود دارد .

 

 

 

عمليات عليه «پ ك ك» باکو ، سومقاییت و ... (روزنامه يني مساوات ـ 15/5/86)

 

در يكي از شماره‌هاي گذشته اين نشريه از آمادگي نيروهاي امنيتي تركيه براي آغاز عمليات ضد «پ ك ك» خبر داده بوديم. هدف از اين عمليات كه آمريكا نيز حمايت خود را از آن اعلام نمود، از بين بردن پايگاه‌هاي «پ ك ك» و تروريست‌ها در تركيه، بخش شمالي عراق و كشورهاي تازه استقلال يافته شوروي اعلام شده است. مقامات آنكارا نيز صراحتا اعلام كرده‌اند كه از اين به بعد قصد تحمل اين وضعيت را ندارد.

جالب است ، در اين ارتباط از شهرهایی مانند باکو و سومقاییت و... نيز نام برده مي‌شود. در گذشته در رابطه با اسكان اعضاي «پ ك ك» و وجود شبكه بزرگ آن در جمهوری آذربایجان  مطالب بسياري در مطبوعات اين كشور درج شده است. بديهي است، سازمان‌هاي تروريستي موفق به ايجاد شبكه اقتصادي خود درایران شمالی  شده‌اند. طبعا همه اين كارها با حمايت مسئولان كرد تبار حاكميت باکو از «پ ك ك» محقق شده است.

در طول تاريخ تروريست‌هاي «پ ك ك» در تركيه با تعقيب روبرو بوده، برخي از آنها به كشورهاي مختلف از آن جمله به کشور ما  فرار كرده و مخفي شده‌اند. براي مثال، علي باران يكي از چهره‌هاي معروف «پ ك ك» كه به داشتن نقش در چندين حوادث تروريستي متهم مي‌شد، در سال 2001 به دولت  باکو  پناهنده شده بود. وي در شهر گنجه اسكان يافته و موفق به ايجاد شبكه بزرگ تجاري خود در اينجا شده است. او فقط پس از افزايش فشار تركيه عليه دولت باکو در مساله «پ ك ك» در سال 2003 به آلمان مهاجرت كرد.

گزارشات دريافتي حاكي است، فرار شماري از اعضاي «پ ك ك» از تركيه به باکو موجب نگراني آنكارا شده است. حتي در اواخر سال 2002 سرويس‌هاي امنيتي تركيه قصد عمليات ويژه‌اي عليه «پ ك ك» در باکو را داشتند. هدف از اين عمليات آشكار كردن مخفي‌گاه‌هاي اعضاي «پ ك ك» و كلا پايان دادن به فعاليت سازمان‌هاي تروريستي در باکو و یگر شهر ها بود. ولي اين عمليات به دليل تحولات سياسي در تركيه يعني پس از روي كار آمدن حزب عدالت و توسعه اجرايي نشد.

ـ گزارشات دريافتي حاكي است، اخيرا شماري از اعضاي «پ ك ك» از عراق و تركيه به باکو و شهرهای دیگر  آمده و در اينجا مخفي شده‌اند. در واقع، نبايد واژه «مخفي شدن» را در باره آنها به كار برد. زيرا آنها در اينجا خيلي راحت به زندگي و فعاليت تجاري خود ادامه مي‌دهند. عثمان بي‌دمير از اعضاي مجمع دفاع از حقوق كردستان و فعالان «پ ك ك» نيز زماني در باكو به سر برده و توانسته است كه در اين اينجا شبكه خود را بوجود آورد. همه اين افراد به كمك حاميان خود در حاكميت باکو به كشور رفت و آمد دارند و حتي به همكاران تروريست خود در تركيه و عراق نيز كمك مي‌كنند.

 

بازداشت مسئول مركز فرهنگي «تالش‌ها» در باكو تمديد شد / اکسپرس  15/5 /86

 

محمداف مسوول مرکز فرهنگی تالشهای ایران شمالی که 6 ماه پیش بازداشت شده بود ، همچنان در بازداشت به سر میبرد و تاکنون حتی محاکمه نیز نشده است . علت بازداشت وی کمک به انتشار نشریه " تالشی صدو " ( صدای تالش ) میباشد که فقط یک شماره از ان منتشر شده است . دوایر امنیتی باکو میگویند انتشار نشریه به زبان تالشی میتواند به رشد اندیشه های تجزیه طلبانه توسط تالشهای ساکن در ایران شمالی مکم کند .

تالشهای ساکن در ایارن شمالی بیش از یک میلیون نفر میباشند که در سال 1992 حکومت مستقلی به نام جمهوری تالش مغان تشکیل دادند اما با یورش نیروهای حکومت باکو این حکومت سقوط کرد و دهها نفر از بنیانگذاران ان قتل عام و زندانی شدند.

 

 

يك كارشناس ديني : درگذشت آيت‌الله علي مشكيني فقدان بزرگ براي مسلمانان است (خبرگزاري «ترند» - باکو  ـ 9/5/86)

 

آيت‌الله علي مشكيني از رهبران ديني برجسته ايران در 86 سالگي در گذشت .

القار ابراهيم‌اوغلو رييس مركز دفاع از آزادي اعتقادات ديني در باکو

، در پيام تسليت خود آيت‌الله مشكيني را يكي از علماي ديني برجسته دوران معاصر خواند و گفت كه آیه الله  مشكيني از روحانيون برجسته زمان در حوزه‌هاي علميه نجف اشرف و قم درس آموخته است .و در گسترش علوم اسلامی و پرورش شاگردان برجسته از چهره های موفق بوده است.

ترجمه و تفسير خلاصه قرآن مجيد توسط آيت‌الله علي مشكيني به زبان آذری و همچنين تاليف كتاب اخلاقي به نام «نصايح» به همين زبان، جزو منابع مهم علمي و اسلامي به شمار مي‌رود .

به گفته ابراهيم‌اوغلو ، آيت‌الله مشكيني استاد بزرگ اخلاق ، ارزشهاي معنوي و عارف بود و تمام سخنراني ، مقالات و كتابهايش با مسايل معنوي و اخلاقي در ارتباط است .

ـ مشكيني شخصيتي بود كه از نفوذي بسياري برخوردار بود و درگذشت وي يك فقدان بزرگ براي مسلمانان است . آيت‌الله مشكيني به عنوان يكي از دانشمندان اسلامي در همه نقاط جهانو بویژه در ایران شمالی از محبوبيت برخوردار بوده است .

بعد از فروپاشی شوروی با حمایت آیه الله مشکینی ، مرکز مسلمانان قفقاز در قم تاسیس شد و چند سال فعالیتهای پرباری انجام داد.

 

افغان کریم اف  به 14 سال زندان محكوم شد (روزنامه آينه، چاپ باکو ـ 10/5/86)

 

دادگاه جرايم سنگين طي جلسه روز گذشته خود رسيدگي به پرونده كيفري يكي از اعضاي سازمان جدايي‌طلب «سادوال» به نام افغان كريم‌اف از ساكنان بخش قوسار را به پايان رساند و حكم چهارده سال زندان در باره‌اش صادر نمود. كريم‌اف به جرايمي از قبيل نگهداري غير قانوني اسلحه، شركت در حملات مسلحانه، خيانت به كشور و غيره، متهم مي‌شد.  

ـ لازم به ذكر است، سادوال يك سازمان تجزيه‌طلب است كه معتقد است  بخش‌هاي قوبا، خاچماز و قوسار ، از مناطق لزگی نشین تحت اشغال دولت باکو قرار دارد و تلاش میکند با  ايجاد دولتي به نام «لزگستان» در اين اراضي را هدف خود قرار داده است.

در سال 1993 شماري از اعضاي سادوال كه كريم‌اف نيز در ميان آنها بود به يك پاسگاه مرزي در بخش قوسار حمله نمودند كه در جريان اين درگيري مسلحانه يكي از كاركنان وزارت كشور باکو به قتل رسيد. اين در حالي است كه خود كريم‌اف اتهام شركت در اين عمليات مسلحانه را نپذيرفته است.

 

 

 

فرضيه ديگري در رابطه با حبس روشن نوروز‌اغلو (روزنامه «يني مساوات»، ـ 8/5/86)

 

توضيحاتي در رابطه با روند بازجويي روشن نوروز‌اغلو كارشناس سياسي، (پژوهشگر انستيتوي حقوق بشر آكادمي علوم باکو و مدير مركز مبارزه با تروريسم و مفاسد اقتصادي) به جامعه داده نمي شود. توفيق الله‌وردي‌يف وكيل مدافع روشن نوروز‌اغلو اعلام كرد كه روشن نوروز‌اغلو خود را در مورد اتهامات مطرح شده مقصر نمي داند.

ـ در آخرين شماره نشريه « ريتنگ » آمده است كه روشن نوروز‌اغلو به دليل انتقاد از فعاليت وزارت امنيت ملي دولت باکو حبس شده است. اين مساله نيز يكي از فرضيه‌هاي مربوط به دلايل حبس وي است.

دولت آمريكا جمهوري قره‌باغ‌ كوهستاني را به رسميت خواهد شناخت (روزنامه روسي‌زبان «اخو»، ـ 8/5/86  )

 

روزنامه روسي‌زبان «اخو» با ان دورسي سفير آمريكا در باکو يك مصاحبه اختصاصي انجام داده است كه خلاصه متن آن به  شرح زير مي‌باشد:

س ـ اين صحبت ما در پي بازداشت يكي ديگر از خبرنگاران درباکو انجام مي‌گيرد. اين خبرنگار به دليل انتشار مطلبي انتقاد‌آميز و يا بيان اظهارات غير مجاز بازداشت شده است. در اين رابطه مايلم چنين سوالي مطرح كنم: آيا بررسي مسئله مربوط به خبرنگاران بر اساس فهرست، يعني بدون توجه به اينكه چه كسي به دليل ارتكاب به چه جرمي بازداشت شده، امري معقولانه است؟ لطفا بگوييد در آمريكا يك خبرنگار به دليل ارتكاب به چه جرمي‌ مي‌تواند بازداشت شود؟ همانگونه كه مي‌دانيم، در آمريكا كارمند زن روزنامه «نيويورك تايمز» در ارتباط با پرونده والري پليم روانه زندان شد.

ج ـ من مايل نيستم فقط بر روي يك مورد مشخص تاكيد داشته باشم، بويژه به اين دليل كه تحقيق آن هنوز به پايان نرسيده است. ولي بازداشت خبرنگار به خودي خود نگران كننده است. من مي‌خواهم توجه را به رويدادهاي گذشته نه چندان دور، كه خبرنگاران به سادگي در خیابانهای باکو مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، ولي پرونده هيچ يك از موارد خشونت عليه خبرنگاران تكميل نشد، معطوف كنم. به هر حال من چنين موردي را نديده‌ام. به عنوان مثال قاتلان المار حسين اف تا كنون شناسايي نشده‌اند.

در آمريكا نیز اين امكان وجود دارد كه خبرنگار نيز مانند هر شهروندي  بر اساس قوانين، از جمله قانون كيفري محاكمه شود.

س ـ چون شما به موضوع رشوه و فساد نیز در گفتگوهایتان اشاره كرده ايد، مايلم چنين سوالي مطرح كنم كه ، فضاي سرمايه‌گذاري درجمهوری اذربایجان براي كارفرمايان آمريكا چگونه است؟ مشكل رشوه‌خواري بويژه در بخش نفت چه مشكلات جدي را براي فعاليت كارفرمايان آمريكايي در اين كشور ايجاد مي‌كند؟ 

ج ـ بسياري از ناظرين بين‌المللي فعال در زمينه نظارت بر وضعيت رشوه‌خواري در كشورهاي مختلف بر وجود گسترده چنين مواردي در جمهوری آذربايجان تاكيد مي‌كنند. بايد خاطرنشان كرد كه اين معضل فقط مختص به دولت باکو نيست، بلكه در بسياري از كشورهاي جهان وجود دارد. مهم وجود موارد رشوه و فساد مالي نيست. بلكه اقداماتي كه دولت براي ريشه‌كن كردن آنها اتخاذ مي‌كند مهم است.

مجمع پارلماني شوراي اروپا در ماه آوريل سال جاري قطعنامه‌اي صادر كرد و در آن آورده است كه رشوه‌خواري در دولت باکو ابعادي گسترده به خود مي‌گيرد. مردم نيز  اين نظر را تاييد مي‌كنند. در رابطه با اين مسئله مهم اين است كه چه اقداماتي براي مبارزه با رشوه خواري انجام مي گيرد. لازم به ذكر مي‌دانم كه علاوه بر مجمع پارلماني شوراي اروپا سازمان ديگري به نام  GRECO (گروه كشورهاي مخالف با رشوه‌خواري) وجود دارد. اين سازمان  در ماه جولاي سال 2006 گزارش مفصلي در مورد رشوه‌خواري در دولت باکو منتشر كرد و توصيه‌هايي را براي دولت باکو  جهت مبارزه با رشوه تهيه نمود. دولت علی اف  هم اينك در حال اجراي بخش دوم برنامه ملي مبارزه با فساد مالي مي‌باشد. اما این مبارزه یک مبارزه خیالی است و همه میدانند که ماموران دولتی در باکو در مرزها و ورودیها وخروجیها  و از همه رشوه های کلان و خرد میگیرند  .شما خواهید گفت در امریکا هم رشوه خواری وجود دراد و کمپانیهای امریکایی به مسوولام و مقامات باکو رشوه داده اند تاقراردادهای نفتی منعقد کنند . این چیز مهمی نیست . ما سرمایه گذاری کرده ایم و الان شما نفت صادر میکنید به کشورهای مختلف ، به امریکا و اسراییل و...

س ـ همانگونه كه پيدا است، تعداد زيادي از سازمانهاي غير دولتي آمريكايي در آذربايجان مشغول فعاليت هستند كه بسياري از آنها در راستاي تحقق طرحهاي ارايه كمكهاي مالي از جمله در بخشهاي اجتماعي، پزشكي و غيره با دولت آمريكا همكاري مي‌كنند. ولي در عين حال، يكي از سازمانهاي غير دولتي آمريكا بر جريان به اصطلاح «انتخابات» در قره‌باغ‌ كوهستاني كه وزارت امور خارجه آن را به رسميت نمي‌شناسد، نظارت داشت. آيا اين سازمان غيردولتي صرفا به نمايندگي از طرف خود اين وظيفه را انجام مي‌داد؟

ج ـ به خاطر اينكه امكان روشن كردن اين موضوع را براي من فراهم آورديد، متشكرم. ما جمهوري خودخوانده قره‌باغ‌ كوهستاني را و همچنين انتخاباتي را كه در اين منطقه برگزار شد، به رسميت نشناخته ایم اما روندی وجود دارد که استقلال قره باغ را تایید میکند و ما در نهایت استقلال این کشور را به رسمیت خواهیم شناخت . موضوعی در قوانین بین الملل وجود دارد و ان این است که قره باغ عملا از جمهوری اذربایجان جدا شده است و ساکنان ان میخواهند مستقل باشند .اين موضع دولت آمريكا مي‌باشد كه واضح و روشن است. و یک واقعیتی است که مقامات باکو نیز آن را پذیرفته اند . و اما در مورد سازمان غير دولتي ياد شده بايد بگويم كه اين سازمان غيردولتي است. دولت آمريكا بر فعاليت سازمانهاي غير دولتي نظارت ندارد و همچنين فعاليت سازمانهاي غيردولتي نيز موضع دولت آمريكا را منعكس نمي‌كند. من بار ديگر تكرار مي‌كنم كه جمهوري قره‌باغ‌ كوهستاني و انتخابات  برگزار شده در اين منطقه یک حرکت دمکراتیک بوده است .

س ـ كمكي كه قره‌باغ‌ كوهستاني از آمريكا دريافت مي‌كند، تا چه اندازه با اين موضع همخواني دارد؟ ناگفته نماند كه نام قره‌باغ‌ كوهستاني در سندهاي مربوط به بودجه دولت آمريكا بطور مجزا ذكر مي‌شود.

ج ـ تاكيد مي‌كنم كه در آمريكا سه شاخه حاكميت وجود دارد كه كنگره يكي از اين شاخه‌ها مي‌باشد. منظورم اين است كه سياست دولت ما در رابطه با اين مسئله مشخص است. و آن حمایت از دمکراسی در قره باغ نیز میباشد. آیا شما مخالف دمکراسی هستید ؟

 

نیمی از وزیران دولت الهام علی اف در اسراییل (خبرگزاري «آپا» / باکو  ـ 8/5/86)

 

آرتور لنك سفير اسراييل در باکو ضمن ديدار با رهبران مجمع بين‌المللي  اسراييل - جمهوریآذربايجان ،‌ اين مجمع را پل طبيعي دوستي ميان دو كشور خواند و گفت كه اين پل را نه اينكه دولتها بلكه انسانها ايجاد كرده‌اند . وي افزود : اطمينان دارم كه يهوديان مقيم باکو و يهودياني كه از ایران شمالی به اسراييل مهاجرت كرده‌اند نقش اساسي در مناسبات ميان دو كشور ايفا خواهند كرد .

وي با اشاره به روابط موجود ميان رژیم صهیونیستی و دولت الهام علی اف  گفت كه روابط تنگاتنگي در زمينه‌هاي سياسي ، اقتصادي و بازرگاني ميان دو دولت برقرار شده است . به گفته وي ، حجم مبادلات تجاري ميان دو دولت  در سال 2005 ميلادي 5 ميليون دلار بوده است كه اين رقم در سال 2006 به 28 ميليون دلار ارتقا يافته است .

وي گفت : مهمتر از همه ، اسراييل از طريق خط لوله «باكو ـ تفليس ـ جيحان» از دولت باکونفت خريداري مي‌كند . علاوه بر اين ، روابط دوجانبه‌ ميان دو كشور بيش از بيش گسترش و سفرهاي متقابل وزيران دو كشور استمرار مي‌يابد .

وي با اشاره به مذاكرات خود با الهام علی اف گفت كه الهام علي‌اف اظهار داشت كه فقط در نيمه اول سال 2007 حدود نيمي از وزيران وی به اسراييل سفر كرده‌اند .

 

ايلقار ابراهيم‌اوغلو: وهابي‌گري يك ويروس خطرناك است (روزنامه 525 ـ /5/86)

مصاحبه با ايلقار ابراهيم‌اوغلو رييس مركز دفاع از آزادي اعتقادات ديني

 

س ـ به نظر شما، درایران شمالی وضعيت در زمينه بردباري ديني قانع كننده است؟ آيا تهديدي براي بردباري ديني وجود دارد ؟‌

ج ـ سطح بردباري ديني در طول تاريخ در منطقه ما عالي بوده است . در جامعه بايد عدالت در مورد همه چيز رعايت شود. در واقع، فرهنگ بردباري الگوساز در ميان مردم ما وجود داشته و به نظر من، اعتقاد ملت ما به دين اسلام موجب بوجود آمدن فرهنگ شده است. متاسفانه، در سال‌هاي اخيرا ويروس‌هايي خطرناك مانند ويروس وهابي‌گري به جامعه ما بخصوص در باکو و مناطق شمالی نيز سرايت كرده است. اشاعه اين ويروس‌ها موجب بوجود آمدن آب و هوايي عجيب و از بين رفتن بردباري ميان افراد داراي اعتقاد به دين اسلام در اين مملكت خواهد شد. در واقع، برخي نيروها براي ايجاد چنين فضایی درکشور تلاش مي‌كنند. اينگونه تلاش‌ها در طول تاريخ مشاهده شده است. يعني وهابي‌ها بارها به مراكز مختلف اسلامي حمله و آن را ويران و مسلمانان را اذيت كرده‌اند. از اين لحاظ، مي‌توان «تجربه» طالبان در افغانستان را مثال زد. در خود عراق نيز حوادث مشابهي رخ داده است. وهابي‌ها در آنجا مساجد را منفجر كرده‌ و در نتيجه اين انفجارها افراد بسياري كشته شده‌اند.

س ـ آيا خود نيروهايي كه امروز بر مقابله با «بنياد گرايي اسلامي» و «تجزيه‌طلبي اسلامي» در سراسر جهان تاكيد مي‌كنند، در اشاعه مذاهب و گرايشات ديني بدون پيشينه درایران شمالی  و ساير كشورهاي اسلامي ذينفع نيستند؟

ج ـ من با تفاوت گذاشتن ميان گرايشات ديني داراي پيشينه و بدون پيشينه مخالفم. هر كدام از آنها حق دارند به فعاليت خود ادامه دهند. ولي با ديدگاه‌ها و گرايشاتي نظير وهابي‌گري كه نابودي ديگران را مي‌خواهند و به غير از خود، همه را در راه اشتباه مي‌دانند بايد بطور جدي برخورد كرد. در واقع، وهابي‌گري يك جريان است كه توسط دشمنان اسلام ايجاد شده است. دشمنان اسلام مي‌خواهند كه در درون امت اسلامي بيماري سرطان را بوجود آورند. يعني وهابي‌گري مانند بيماري سرطان ماهيت تخريب دارد. اگر به رخدادهاي اخير پاكستان توجه كنيم بي‌بينيم كه در آنجا سياست اشتباه يعني ايجاد ممانعت براي اعتقادات ديني صحيح و تغذيه وهابي‌ها چه عواقبي در پي داشته است. لذا بايد در جوامعي متمدن بايد با اعتقادات ديني اصولي و نرم برخورد شود. اگر چنين باشد تشكل‌هايي مانند وهابي‌گري كه هيچ ربطي به دين اسلام ندارند و فقط مشغول به اشاعه ايده‌هاي تجزيه‌طلبي، افراط‌گرايي و تبليغ عدم بردباري هستند، عاقبت خوبي نخواهند داشت.

س ـ آيا ممكن است در ‌آينده اسلامگرايان جاي نيروهاي ملي و دموكرات را در جمهوری آذربايجان  ( ایران شمالی ) بگيرند؟

ج ـ در اين مملكت فضاي مناسبي براي فعاليت‌هاي سياسي وجود ندارد تا مخالفان واقعي و يا نيروهاي افراطي ديني بوجود آيند. در هر صورت همه ما بايد براي ايجاد جامعه متمدن در جامعه  خود تلاش كنيم اين جامعه قادر است يك دولت مترقي و توسعه يافته و دموكراتيك را بوجود آورد. تركيه چند روز پيش امتحان سخت ولي خوبي در راستاي برگزاري انتخابات دموكراتيك داد.و اسلامگرایان به شیوه ای مسالمت آمیز حرکت خود را ادامه دادند ولی در کشور ما نمیگذارند احزاب اسلامی تشکیل شود . در کشور نيز همه چيز بستگي به اين مساله دارد. يعني آينده كشور و دولت ما بستگي به انتخابات دموكراتيك دارد. ولي امروز فضايي مناسب براي برگزاري انتخابات دموكراتيك در اين كشور فراهم نمي‌باشد. لذا حوادثي ناخوشايند و سو استفاده‌ها همچنان وجود خواهد داشت. اگر انتخابات واقعي برگزار شود، چند جانبه گرايي در جامعه تقويت خواهد يافت و آنگاه وجود تفكرات مختلف در ميان افراد جامعه امر طبيعي تلقي خواهد شد. اگر امروز در اروپا نيز حزب دموكرات ـ مسيحي در انتخابات شركت مي‌كند، چرا ما نبايد اين كار انجام دهيم؟ بايد بگويم كه امروز ارزش‌هاي مربوط به اعتقادات ما در برنامه‌هاي حزب حاكم و احزاب مخالف نيز گنجانده شده است. امروز هيچكس و هيچ قدرت سياسي از ارزش‌هاي ملي و اسلامي امتناع نمي‌كند. لذا به نظر من، اگر توسعه كشور از راه‌هايي صحيح صورت گيرد، فضاي دموكراتيك براي انتخابات فراهم خواهد شد و آنگاه افراط‌طلبي و خرابكاري جايي در جامعه ما نخواهند داشت. مطمئن باشید که هیچ دولتی نمیتواند جلوی اسلام را بگیرد.

س ـ شما خواهان برخورد قاطع با رافق تقي گزارشگر نشريه «صنعت» هستيد. اين برخورد نشاندهنده عدم بردباري نيست؟ 

ج ـ من موضع خود را نسبت به رافق تقي تغيير نداده‌ام. اگر كسي اين موضع را سخت تلقي مي‌كند از متفاوت بودن جهان‌بيني آن ناشي مي‌شود. به نظر من، اگر كسي به اعتقادات ديني ما، خدا و پيامبران او و همچنين پرچم، سمبل‌ها و هويت ملي ما اهانت كند بايد از راه‌هاي حقوقي مجازات شود. زيرا اگر مجرم مجازات نشود، بقاي ارزش‌ها هم زير سوال خواهد رفت و جامعه هم به سوي هرج و مرج سوق داده خواهد شد در مساله اي كه به هويت ملي، اعتقادات ديني و ملي ما مربوط مي‌شود نبايد گذشت كرد. اگر كسي به دین و پیغمبر  ما اهانت كند بايد از راه حقوقي مجازات شود. ممكن است، برخي افراد اين موضع مرا افراط‌طلبانه تلقي كند. آنها حق دارند كه چنين فكر كنند. در هر صورت، نظر من اين است هر كس بايد مسئوليت خود را در اين گونه مسايل درك  كند

 

 

 

معاون پارلمان انگلستان همراه هیاتی در قره باغ حضور یافت  (روزنامه يني آذربايجان ـ 3/4/86)

 

كرولاين كوكس معاون مجلس اعيان انگلستان در راس هياتي مركب از روشنفكران و دانشجويان آمريكايي و بريتانيايي به قره‌باغ سفر نمود.

كوكس بعنوان دوست ارامنه معروف است. در جريان سفر اخير وي به قره‌باغ مدال «نصيحت مادر» از سوي «اتحاديه بازماندگان كشته شدگان در قره‌باغ» به او اعطا شد.

ـ وزارت امور خارجه باکو  سفر معاون مجلس اعيان پارلمان انگلستان به قره‌باغ را محكوم كرد. خزر ابراهيم رييس واحد مطبوعات وزارت امور خارجه باکو در اين ارتباط گفت: سفر كوكس مانند سفرهاي قبلي وي با حمايت و تحت تاثير لابي ارمني صورت گرفته است. وي در سفرهاي خود به قره‌باغ همواره شعارهاي تندي درباره استقلال قره باغ مي‌دهد. دولت باکو نيز اعتراض خود را چندين بار به مجلس اعيان انگلستان ابلاغ نموده است. اما دولت لندن به این اعتراضها ترتیب اثر نمیدهد و میگوید که نمایندگان تحت نظارت دولت نیستند .

 

نماينده ويژه اتحاديه اروپا در قفقاز جنوبي اميدوار است كه خبرنگاران باز داشت شده در باکو در آينده نزديك آزاد شود (خبرگزاري «آپا»، 31/4/86)

 

پيتر سمنبي نماينده ويژه اتحاديه اروپا در قفقاز جنوبي در كنفرانس مطبوعاتي اعلام كرد كه در ديدارهاي خود در باكو مسائل مربوط به اجراي برنامه فعاليت همكاري با اتحاديه اروپا ، وضعيت مطبوعات، تدارك براي برگزاري انتخابات آتي، تامين ارجحيت قانون و مساله قره‌باغ مورد بررسي قرار گرفته است. به گفته وي، اتحاديه اروپا از بازداشت هفت خبرنگار در باکو نگران است. وي افزود:« ما در همه ديدارهاي خود اين مساله را مورد مذاكره قرار داديم. اتحاديه اروپا پيشنهاد مي‌كند كه در قوانين اين كشور تغييراتي ايجاد شود .

منبع : آذربایجان خبر

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 14:31  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

 

حرکت آزادیبخش ایران شمالی

__________________________________

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

 

فرجام برخي از خوانين قفقاز

 

 

·       صمد سرداري نيا

 

  •  

پس از شروع جنگ‌هاي ايران و روس، حكمرانان ولايات مختلف قفقاز، چون اغلب مسلمان بودند، و تمايل به ايران داشتند، اكثر آن‌ها در مقابل روس‌ها ايستادگي كردند و به همين علت بود كه به قول سعيد نفيسي: «يرمولوف [فرمانده روسي] جد و جهد فراواني در استقرار حكومت روسيه در نواحي كه به موجب عهدنامه گلستان به روس‌ها تعلق گرفته بود، به كار برده و از جمله كارهاي وي، اخراج و تبعيد حكمراناني بوده است كه از استيلاي روسيه ناراضي بوده و مانع پيشرفت مقاصد او مي‌شده‌اند.»(1)

«منطقه قره‌باغ؛ بيش از دو هزار نفر از چابك‌سواران ايراني به صورت دسته‌هاي پراكنده در مرزهاي روسيه مستقر و در داخل نيز از طرفداري عدة‌ زيادتري برخوردار بودند. فرمانده سپاه روسي در اين منطقه، وظيفه داشت هم در داخل و هم در خارج، مراقب مرزداران و هواخواهان ايراني باشد.»(2)

در بين حكمرانان قفقاز ، بيش از همه، جوادخان حاكم گنجه وفاداري به ايران نشان داد و چنانكه ديديم ، در مقابله با روس‌ها جان باخت. جوادخان از تيره زيادلو يا زياداوغلوي ايل قاجار بود كه از زمان صفويه در اين شهر سمت بيگلربيگي داشتند. قبل از پرداختن به سرنوشت اولاد وي، پس از كشته شدنش، لازم است كه به نوشته دكتر محمدامين رياحي درباره پيشينه اين خاندان اشاره شود:

«زياد اوغلو، تيره‌اي از ايل قاجار، و به تعبير اسكندربيگ منشي، از امرا و صوفيان و صوفي‌زادگان سلسله صفويه بودند و نزديك به سيصد سال از اوايل صفويه تا استيلاي روس‌ها به گنجه، سمت بيگلربيگي قراباغ را كه مركز آن گنجه بود داشتند.

قاجارها ظاهراً مقارن با قيام شاه اسماعيل در گنجه ساكن شده‌اند و زياداوغلوها از دوره شاه طهماسب در گنجه حكومت يافته‌اند.  در تاريخ‌هاي صفويه، مخصوصاً در «عالم آراي عباسي» تأليف اسكندربيگ منشي، جاي جاي ذكر حكومت تعدادي از سران آن خانواده در گنجه و كوشش‌هاي آنان در جنگ‌ها آمده است.

نخستين بار شاهوردي سلطان زياداوغلوي قاجار را مي‌بينيم كه از امراي شاه طهماسب و حاكم قراباغ بود. بعد از او ابراهيم سلطان، بعد از او يوسف خليفه پسر شاهوردي سلطان بود و بعد از او شاه اسماعيل دوم، پيكر سلطان پسرعموي او را حاكم كرد.

در 995 محمدخان پسر خليل‌خان پسر شاهوردي‌خان بيگلربيگي قراباغ گرديد. او نامدارترين و نيرومندترين امير از خاندان خود بود و بيش از سي سال لااقل تا 1025 (با ستثناي بيست سالي كه گنجه در اشغال تركان عثماني‌ بود) بيگلربيگي قراباغ و گنجه بود و پسرانش مرشد قلي‌بيگ و مهدي‌قلي‌بيگ هم در آن سال‌ها سمت‌هائي داشتند.

در 997 فرهاد پاشا سردار عثماني، آشفتگي وضع داخلي ايران را در آغاز جلوس شاه عباس اول غنيمت شمرد و از هر سوي، سپاهيان عثماني را به خاك ايران سرازير كرد و گنجه را هم از محمدخان زياداوغلو گرفت.

به نوشته نصرالله فلسفي در سال 998 كه شاه‌عباس با دولت عثماني از در صلح درآمده بود، محمدخان زياداوغلوي قاجار و جمعي از اميران قراباغ، قلعه گنجه را محاصره كردند تا دست تركان را از وطن موروثي خود كوتاه كنند. شاه عباس براي  اين كه بهانه‌اي به دست دربار عثماني ندهد،‌ نامه‌اي به آنان نوشت و فرمان داد كه دست از محاصره گنجه بردارند و مخصوصاً گوشزد كرد كه امروز ما ناچار قراباغ را به تركان مي‌دهيم، ولي اين ولايت از ميان نخواهد رفت و به خواست خدا باز روزي به آساني به دست ما خواهد افتاد. (زندگاني شاه‌عباس ، ج1، ص 153)

محمدخان و امراي ديگر در اجراي فرمان شاه‌عباس، محاصره گنجه را پايان دادند. محمدخان را عثماني‌ها گرفتند و به استانبول بردند و بعد از مبادله پيمان صلح آزاد شد و به ايران آمد. بعد از بيست سال كه شاه عباس، ولايت از دست رفته را از عثماني‌ها بازپس گرفت و گنجه نيز در 1015 آزاد شد محمدخان مجدداً بيگلربيگي گنجه و قراباغ گرديد. (عالم‌آراي عباسي؛ ص 416 ـ 417 و 715).

بعد از محمدخان، محمدقلي‌خان اين سمت را يافت كه در 1036 معزول شد. علاقه‌مندان مي‌توانند به فهرست عالم‌آراي عباسي رجوع فرمايند.

در اواخر دورة‌ شاه‌عباس دوم (متوفي 1077) مرتضي‌قليخان و بعد از او اوغوزخان حاكم گنجه بودند. (عباسنامه، چاپ ابراهيم دهگان، ص 334)

اين كه در نيم قرن آخر سلطنت صفويه، چه كساني از اين خاندان در قراباغ حكومت داشته‌اند، نيازمند بررسي و جستجوي بيشتري است. ولي همين كه بعدها در دوره نادر و قاجاريه نيز زياداوغلوها حكام گنجه بوده‌اند، مي‌توان حسد زد كه رشته حكومت آن‌ها در آن سال‌ها هم گسيخته نشده است.

محمدكاظم مروي، نام آخرين سپهسالاري را كه شاه سلطان حسين در 1129 براي سركوبي ابدالي‌ها و بازپس‌گيري هرات فرستاد، صفي‌قليخان زياداوغلو نوشته، اما در جهانگشا لقب او تركستان اوغلو ذكر شده و ظاهراً صحيح همان است.

به هر صورت، از همان آغاز فرمانروايي نادر در سال 1148 كلبعلي‌خان و دو پسرش اغورلوخان و حسنعلي‌خان در كنار نادر بودند (ص 397 متن). بعد از مرگ كلبعلي‌خان ابتدا اغورلوخان و بعد حسنعلي‌خان حاكم گنجه شدند (صفحات 669 ، 860 متن)

در سفرنامه صنيع‌الدوله اعتماد‌السلطنه (ص 38) مي‌خوانيم: «قبر حسنعلي خان بن كلبعلي خان قاجار بيگلربيگي گنجه و قراباغ متوفي 1156 در مسجد گنجه است.»

در اوايل كار كريم‌خان زند، در سال‌هايي كه او بر آذربايجان تسلط يافت، به نوشته مجمل‌التواريخ شاهوردي خان زياداوغلو بيگلربيگي گنجه بود و كريم‌خان برادر او رضا قلي‌خان را همراه خود به گروگان به شيراز برد.

آخرين فرد اين خاندان، جوادخان پسر شاهوردي‌خان بود كه در حمله سيسيانف [فرمانده روسي] به گنجه، پس از سه ساعت جنگ دلاورانه با يك پسر خود  دراول شوال 1219 كشته شد و روس‌ها سه روز شهر را قتل عام كردند و با اين حادثه گنجه از دست ايران رفت.(3)

خانواده جوادخان كه پس از كشته شدن وي در زندان بودند، به دست ماركز پاولوچي همراه چند تن از خان‌هاي قزلباش آزاد مي‌شوند.(4) و در آغاز جنگ دوم روس و ايران (1243 ـ 1241 هـ ق) يكي از پسرهاي جواد‌خان به نام اغورلوخان كه روس‌ها به واسطه كمي سن، او را در سال 1218 هـ ق نكشته بودند و در اين هنگام بزرگ شده بود، با روس‌ها جنگيده غالب آمد و در گنجه تسلط و استقلال يافت، ولي تمام اين عمليات، از طرف او و سپاه اسيران موقتي بود ، زيرا روس‌ها چندي بعد آمده ، گنجه را دوباره متصرف شدند و پس از اشغال گنجه از طرف روس‌ها ، طايفه زياد اوغلو به زيادخانوف شهرت پيدا كردند.(5)

اغورلوخان پسر جوادخان و بازماندگان او به ايران آمدند و در خوي ساكن شدند، مرحوم سرلشكر صادق كوپال ظاهراً از همين خاندان بود.(6)

دكتر مهدي مجتهدي شرح حال سرلشكر كوپال را كه هنگام تأليف كتاب «رجال آذربايجان در عصر مشروطيت»‌ هنوز زنده بود (1327 شمسي) در اين كتاب نوشته است كه بخش‌هايي از آن را نقل مي‌كنيم: «امير لشكر محمدصادق‌خان كوپال از لايق‌ترين، پاكدامن‌ترين، شجاع‌ترين ، با معلومات‌ترين و وطنپرست‌ترين صاحب منصبان قشون ايران است. وي در خوي متولد شده و تحصيلات ابتدايي را در آن شهر به پايان رسانيده. با پدرش آقا ميرزامحمد كه تاجر بوده به استانبول رفته، تحصيلات متوسطه و عالي را در ساحل بسفور تمام كرده است.

كوپال از محصلين مدرسه حربيه [مدرسة‌ نظامي] استانبول است، در رشته توپخانه آن مدرسه تحصيل نموده، با رجال و ژنرال‌هاي بزرگ ترك هم مدرسه يا همدرس بوده و از آن زمان با آن‌ها رفاقت داشته و امروز هم دارد. در بين آن‌ها عصمت پاشا (اينونو) و كاظم‌پاشا و مصطفي كمال‌پاشا (آتاترك) به كوپال صميميت كامل داشته و دارند... كوپال در سال 1310 قمري متولد شده است. خاطرات خود را از نه سالگي به اين طرف نوشته است. اين خاطرات مي‌توان گفت تنها به وي تعلق ندارد، بلكه متعلق به ايران است. با مطالعه آن مي‌توان يك دوره از تاريخ معاصر ايران را در تاريخ حيات يك نفر صاحب‌منصب وطن‌پرست تعقيب نمود. وقتي كه وي به دفترچه خاطرات خود نظر مي‌افكند متأثر مي‌شود، مدتي خود را فراموش مي‌كند.»(7)

پيكر پاك جوادخان را همراه با عده‌اي از يارانش، در مسجد جمعه گنجه به خاك مي‌سپارند تا در اوايل دهه 1960 ميلادي حادثه‌اي رخ مي‌دهد و نام آن رادمرد را بر سر زبان‌ها مي‌اندازد. احمدعيسي‌اف اين رويداد را در كتاب «گنجه و گنجه‌ليلر» [گنجه و گنجه‌اي‌ها] چنين شرح مي‌دهد:

«اين حادثه قبل از آن كه من به گنجه بيايم، اتفاق افتاده است. خيلي جلوتر در اوايل دهه 1960 (1339). لكن پس از سپري شدن 15 ـ 10 سال، ‌باز هم درباره آن صحبت‌ها ادامه داشت. آن هم به تندي و بلند. در اصل اين رخداد تلخ سبب گرديد كه جوادخان مجدداً در بين اهالي گنجه مطرح و خاطره‌اش زنده گردد.

مي‌خواستند در نزديكي حمام «چوكك»، در حياط مسجد جمعه، فواره‌اي بسازند. تراكتور ناهمواري‌هاي زمين را هموار مي‌كرد كه ناگهان به مانعي برخورد. نگاه كردند و قبر بزرگي ديدند. هر چهار طرفش مثل صندوق بتوني بود. همه مي‌دانستند كه در آن پيرامون، قبر زياد است، ولي بي‌آن كه توجه كنند، زمين را مي‌كندند. اين بار ممكن نشد. هر كاري كردند كه پيچانده و از جا بلند كنند نتوانستند به نوشته سنگ مزار نگاه كردند،‌ چه ديدند؟ اين كه آرامگاه جوادخان است. تراكتورچي دست از كار كشيد و رفت: «گناه است، من به اين دست نمي‌زنم». خيلي‌ها دست نگه‌داشتند «اين كه يك اثر تاريخي است . اجازه بدهيد كارشناسان ببينند، بعد...»

به كميته حزبي شهر خبر دادند و به آكادمي علوم تلگرافي مخابره ‌كردند. به هر جايي كه گمان مي‌رفت، اطلاع داده شد. سه روز، پنج روز، كمي منتظر شدند، كسي نيامد... يك روز صاحب اختيار شهر آمد، دست‌هايش را به كمر زده و شكم گنده‌اش را جلو داده:

ـ آخر جوادخان كيست؟ گفت ـ دوره‌خان، بيگ خيلي وقت است كه سپري شده، از بين ببريدش.

نتوانستند بتون را داغان كنند. از هر كجا بود ديناميت پيدا كرده، آوردند و قبر را منفجر كردند. صبح آن روز ديدند كه يكي از مناره مسجد جمعه كه زينت‌بخش شهر بود، كج شده است. گفتم كه كج شد. آن هنگام اندكي مشخص مي‌شد، ولي الان به طور كامل ديده مي‌شود. اين هم دردي شد از آن موقع. اكنون كارشناسان هر چه سعي و تلاش مي‌كنند به جايي نمي‌رسند. بي‌خود نگفته‌اند كه آنچه آدمي به خود مي‌كند، ديگري نمي‌تواند بكند. حداقل امروز بايد بيدار شويم».(8)

چون سخن از مسجد جامع گنجه و مزار جوادخان در حياط آن مسجد به ميان آمد، بايد گفت گرچه اين مسجد قبل از جوادخان بوده، ولي وي آن را تعمير و مرمت نموده است. در اين زمينه اعتماد‌السلطنه، اطلاعات جالبي به دست مي‌دهد. وي مي‌نويسد:

«اين مسجد از بناهاي شاه‌عباس اول است در سال 1015 بنا نموده و تاريخ آن مطابق است با تاريخ فتح گنجه، چنانكه يكي از شعرا گرفته: تاريخ فتح گنجه «كليد شماخي» است. معمار اين مسجد شيخ بهائي عليه‌الرحمه مي‌باشد و از روي كمال علم و استادي، طوري حياط و ديوار مسجد را ساخته‌اند كه در وقت ظهر، سايه به يك اندازه معيني از ديوار به زمين مي‌افتد كه في‌الحقيقه از روي همان سايه نصف‌النهار را تشخيص مي‌دهند. گويند روس‌ها كه به سبك معمول در اروپا دستة ساعت خود را از نصف‌النهار قرار مي‌دهند، به اين مسجد آمده، از روي سايه ديوار، ساعت خود را كوك مي‌كنند و اعتمادي كامل به صحت اين فقره دارند. خلاصه اگر در اين مسئله آخر ترديدي باشد، در باني مسجد هيچ ترديد نيست. زيرا كه خود شيخ بهائي عليه‌الرحمه تفصيل بناي مسجد را در سنگي مرتسم نموده ، بعد ظاهراً قراباغي‌ها خراب كرده‌اند. زيرا كه معين است مسجد و منبر را قشون قراباغي منهدم ساخته و مدتي هم به حالت خرابي باقي بوده تا در سال 1209 در عهد سلطنت ... آقا‌محمدشاه قاجار... جوادخان زياداوغلو قاجار بيگلربيگي و صاحب اختيار الگاء گنجه و قراباغ، مسجد و منبر را مرمت و تعمير نموده است و تاريخ اين مرمت و اسم تعمير كننده در منبر اين مسجد كه چوب و منبت است مترسم مي‌باشد.

اطراف مسجد، مدرسه است. به اين معني كه اصل مسجد مثل مدفن امامزاده در وسط صحن وسيعي در تحت قبه مرتفع واقع و دور صحن حجرات است كه جاي طلاب و محصلين علوم مي‌باشد. در مسجد سواي اوقات نماز دائماً مقفل است. محراب آئينه‌كاري است. فرش مسجد حصير، ولي پاك و تمير است. چنارهاي بلند وكهن در اطراف مسجد يعني مابين گنبد و محراب ديده مي‌شود كه در قديم‌الايام غرس نموده‌اند. چهار طرف مدرسه حوض ساخته‌اند كه آب در آن‌ها جاري است. در ايوان جلو مسجد سنگ مرمري است كه مقبره حسنعلي‌خان كلبعلي‌خان قاجار بيگلربيگي گنجه و قراباغ است كه در سنه 1056 وفات كرده. در دو طرف سر در مسجد دو گلدسته بلند است كه به مناره شباهت دارد. جلو مسجد، خيابان بسيار عريض طويلي است شبيه به خيابان قزوين كه اطراف آن را در زمان قديم چنار كاشته‌اند و از قراين معلوم است كه از بناهاي صفويه است. دكاكين اطراف، وقف مدرسه مي‌باشد. از قرار تقرير متولي، سالي چهار هزار منات، منافع موقوفات مدرسه است.»(9)

پس از كشته شدن جوادخان، روس‌ها مردم گنجه را سه روز قتل عام كردند و اين كشت و كشتار براي ترساندن ساير امراء و خوانين قفقاز بود كه در آينده در مقابل هجوم روس‌ها از خود مقاومتي نشان ندهند كه به سرنوشت اهالي گنجه گرفتار خواهند شد و به محض اين كه خوانين از كشتار سه روز گنجه مطلع گرديدند با سيسيانوف به طريق مدارا حركت مي‌كردند. در اين بين حسينقلي‌خان حاكم باكو كه در ظاهر با سيسيانوف طريق مدارا در پيش گرفته بود، در باطن نقشه قتل او را مي‌كشيد و بالاخره هم موفق شد كه سيسيانوف را از بين ببرد. در اين زمينه مهدي بامداد مي‌نويسد:

«حسينقلي خان حاكم بادكوبه از حكام وطنخواه و جدي ايران بوده و چون ايران از سال 1218 هـ ق در جبهه‌هاي مختلف نواحي قفقاز سرگرم جنگ با روسيه بود، نتوانست ياري شايسته‌اي نسبت به او بعمل آورد و او را از تعرضات روس‌ها مصون و محفوظ بدارد، لكن خود او تا جايي كه برايش امكان داشت در مقابل روس‌ها ايستادگي كرد و سرانجام مغلوب، و با اهل و عيال و بستگان خود از بادكوبه كه به تصرف روسيه در آمده بود، در سال 1221 هـ ق به ايران آمد و مورد محبت و تفقد امناي دولت ايران واقع شد و در تبريز ساكن گرديد.

بيرون آمدن حسينقلي‌خان از بادكوبه به اين ترتيب صورت گرفت كه در سال 1221 هـ ق مأمورين مخفي روسيه به عناوين گوناگون و طورهائي كه خودشان مي‌دانستند و به طور كلي با وسائلي كه اروپائيان هميشه ممالك مشرق زمين در دست دارند، اهالي بادكوبه را بر عليه حسينقلي خان بشورانيدند و پس از شورش اهالي، او مجبور گرديد كه با اهل و عيال و بستگان خود به تبريز آمده در آنجا سكونت اختيار نمايد.

در سال 1220 هـ ق كه سيسيانوف سردار روس كه در نواحي مختلف قفقاز داخل در جنگ با ايران بود، براي اين كه ايرانيان را در جبهه‌هاي گوناگون سرگرم جنگ و ناتوان كند. چند فروند كشتي جنگي با عده‌اي افسر و سرباز به گيلان فرستاد و بندر انزلي را گرفتند. لكن بعد روس‌ها در مقابل مبارزه دليرانه گيلانيان با دادن تلفاتي چند دركشتي‌هاي خود نشسته، به سمت بادكوبه رهسپار شدند. حسينقلي‌خان حاكم بادكوبه براي اين كه مبادا روس‌ها پس از بازگشت خود از گيلان به بادكوبه آمده و صدمات و خساراتي به شهر و اهالي آنجا وارد آورند، از دولت مركزي استمداد كرد. فتحعليشاه هم عسكرخان افشار ارومي را با جمعي به ياري او فرستاد. اتفاقاً پيش‌بيني حسينقلي‌خان خيلي درست و بجا بود، زيرا هنگامي كه روس‌ها به نزديكي بادكوبه رسيدند، خواستند كه به آن شهر دست‌اندازي كنند. عسكرخان و حسينقلي‌خان سخت با روس‌ها جنگيدند و در اين هنگام، حكام و خوانين ديگر قفقاز از قبيل شيخ‌عليخان قبه، نوح‌بيگ پسر سرخاي‌خان‌لگزي و غيره با لشكريان خود به كمك حسينقلي خان آمدند و اين بار سركرده روس را منهزم كرده و او را از اين حدود خارج ساختند.

سيسيانوف سردار اعزامي روسيه به قفقاز در مدت اقامت خود با اكثر خوانين و امراي قفقازيه كه زير نظر ايران بودند به مرور به عناوين گوناگون مراوده پيدا كرده و آنانرا بر عليه ايران تشويق و تسليح مي‌كرد. از جمله خوانين و حكام، حسينقلي‌خان بادكوبه‌اي بود كه با او نيز بناي مراوده و مماشات را گذاشت. حسينقلي‌خان به ظاهر با او سازش كرد. لكن در باطن جداً با اعمال او مخالف و دشمن خوني او بود. يكي از روزها، سيسيانوف طالب ملاقات وي گرديد و او هم پذيرفته و ملاقات بين دو طرف در نزديك قلعه بادكوبه صورت گرفت. در اين هنگام، ابراهيم خان پسرعموي حسينقلي‌خان نيز كه در آن مجلس حضور داشت، از پشت سر او را هدف گلوله قرار داد و او را كشت. پس از كشتن سيسيانوف، سر و دست او را بريده به تهران نزد شاه فرستادند.

اعقاب و بستگان حسينقلي‌خان كه در بادكوبه زندگاني مي‌كنند، نام خانوادگي خود را باكيخانوف قرار داده‌اند. هنگامي كه حسينقلي‌خان به ايران وارد شد. ابراهيم خان نيز با او آمد و در دستگاه عباس ميرزا نايب‌السلطنه در آذربايجان مشغول به خدمت گرديد. در سال 1238 هـ ق «شهر زور»‌ از عثماني‌ها گرفته شد. ابراهيم‌خان به نظم آن ولايت مأمور گشت.»(10) حسينقلي‌خان ظاهراً پس از جنگ‌هاي اول ايران و روسيه به عراق عجم و شهر سلطان‌آباد كه امروزه اراك خوانده مي‌شود منتقل شد و گويا در همان شهر درگذشت. بازماندگانش كه هنوز در اين شهر سكونت دارند، عنوان خانوادگي «بادكوبه» را برگزيده‌اند.(11) همچنين «سليم‌خان درزمان سلطنت فتحعلي‌شاه قاجار حكمران شكي بود. در سال 1221 هـ ق كه شكي در معرض دست‌اندازي و تهاجم روس‌ها واقع شده بود، فتحعلي شاه به خيال خود براي جلوگيري از روس‌ها، فرج‌الله كه از رؤساي بزرگ ايل شاهسون بود به ياري او فرستاد، ولي در قبال تعرضات روس‌ها كاري از پيش نبردند و عاقبت همان بساطي كه از طرف روس‌ها براي حسينقلي‌خان حاكم بادكوبه چيده شد به اين معني كه مزدوران خود را از اهالي شهر بر عليه او شوراندند، براي سليم‌خان حاكم شكي هم‌نظير پيدا كرد. اهالي شكي بر او شوريده و او مجبور كرد كه مانند حسينقلي‌خان خاك آبا و اجدادي خود را ترك كرده، با اهل و عيال و بستگان به تبريز آيد و در آنجا ساكن شود.»(12)

«شيخ علي‌خان حكمران قبه و دربند نيز از بزرگان آن سوي ارس بود كه در طول دوره اول جنگ‌هاي ايران و روس، در كنار ساير ايرانيان دلاورانه جنگيد. او متولد 1192 هـ ق و پسر فتحعلي‌خان بودكه پدر وي داعيه شروانشاهي را داشت. او در سال 1206 در 13 سالگي به حكومت رسيد و در همان آغاز كار با حملات و مداخلات روس‌ها روبرو گرديد و با حمايت عباس ميرزا جنگ و مقاومت آغاز نهاد. در سال 1224 روس‌ها شهر قبه را متصرف شدند و شيخ‌علي‌خان به جنگ و ستيز با روسها ادامه داد و در سال 1235 از روس‌ها شكست خورد و به دربار ايران پناهنده گرديد».

 

 

 

پي‌نوشت‌ها:ــــــــــــــــــــــ

1ـ سعيد نفيسي ـ پيشين ـ (ج2) ـ ص 107

2ـ خانك عشقي ـ‌ پيشين ـ ص 177.

3ـ تعليقات دكتر رياحي بر عالم‌آراي نادري ـ (ج3) ـ ص 1306.

4ـ ميرزاآدي گؤزه‌ل‌بيگـ قره‌باغ‌نامه

5ـ مهدي بامداد ـ پيشين (ج1) ص 288 و 287.

6ـ تعليقات دكتر رياحي ـ پيشين.

7ـ دكتر مهدي مجتهدي ـ رجال آذربايجان در عصر مشروطيت ـ ص 206.

8ـ احمد عيسي‌افـ گنجه و گنجه‌لي‌لر ـ آذرنشر ـ‌باكو ـ 1991 ـ ص 85.

9ـ اعتماد‌السلطنه ـ مرآت‌البلدان ـ ص 2036

10ـ مهدي بامداد ـ شرح حال رجال ايران (ج 1) ـ ص 446 (ج2) ص 112.

11ـ همانجا

12ـ‌ مهدي بامداد ـ شرح حال رجال ايران (ج1) ـ ص 446 (ج2) ص 112.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:49  توسط رسول اردبیلی و دوستان  |