تبليغاتX
ایران شمالی

ایران شمالی

خبر درباره سرزمینهای قفقازی ایران

 

حركت آزاديبخش ايران شمالي

 

 

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

 

 

تلاش امريكا براي تبديل باكو

 

 به عرصه رويارويي با ايران

 

 

 

·                                                      دكتر عارف محمدزاده

 

 

اخيرا امريكا دفتر ويژه اي را در باكو فعال كرده است. اين دفتر كه با اعلام آشكار مقامات امريكا و موافقت رژيم حاكم بر ايران شمالي داير شده وظيفه دارد در مناطق شمالغرب ايران ناامني و اغتشاش بوجود آورد. تحليل گران يكي از اهداف امريكا را تبديل باكو و ايران شمالي به عرصه رويارويي با ايران ميدانند . به بيان ديگر امريكا تلاش ميكند دولت باكو را نيز درگير ماجراهاي خود با ايران كند . همكاري رژيم باكو با امريكا براي لطمه زدن به امنيت ملت ايران و ناامن كردن جامعه آذريهاي ايران واكنش هاي ويژه ايران را به دنبال خواهد داشت...تحليل دكتر محمد زاده درباره ايجاد ايستگاه اطلاعاتي ضد ايراني امريكا درباكو بازتابهاي گسترده اي در رسانه هاي ايران و محافل سياسي ايران شمالي داشته است .

 

 

اين روزها به علت برگزاري نشست اخير سران كشورهاي عضو ناتو (سازمان نظامي كشورهاي غربي براي استيلا بر جهان) در شهري به نام «ريگا»، بار ديگر نام «ريگا» به صورت گسترده در رسانه‏ها ومطبوعات جهان تكرار مي‏شود.

طي يك سال اخير برخي مقامات آمريكا مانند «آدام ارلي» ، «رايس » و « نيكلاس برنز» (معاون وزير امور خارجه آمريكا) از اجراي طرحي مشابه « طرح ريگا» در زمان جنگ سرد، دربارة ايران خبر داده‏اند. به گفته آنان، آمريكا دفترهاي ويژه‏اي را در برخي از شهرهاي جهان ـ بخصوص اطراف ايران ـ كه ايرانيان زيادي در آنها زندگي مي‏كنند ، داير كرده‏ است، اكنون دفترهاي ضد ايراني آمريكا در شهرهاي باكو و دبي فعال است...

 

·                                ريگا و طرح ريگا چيست؟

 

ريگا پايتخت لتوني، شهري توريستي با سابقه و شهرت امنيتي و سياسي است. مجاورت ريگا با درياي بالتيك از گذشته‏هاي دور اين مكان را به نقطه‏اي مورد توجه سياحان و سياستمداران بخصوص دستگاههاي جاسوسي و نظامي غرب تبديل كرده است. برگزاري اجلاس 2006 ناتو در اين شهر ـ كه اخيراً برگزار شد ـ پيامهايي دارد كه به آن نيز خواهيم پرداخت.

ريگا نامي آشنا براي كارگردانان و جاسوسان جنگ سرد ميان غرب و بلوك شرق سابق است.

در زماني كه روابط آمريكا و شوروي قطع شده بود و آمريكايي‏ها در داخل شوروي امكان فعاليت نداشتند، «ريگا» را به عنوان مركزي براي جاسوسي، انجام عمليات‏هاي رواني و امنيتي و اقدامات نظامي عليه شوروي انتخاب كردند. آن روزها پايگاه ريگا چون يك محل ديده‏باني براي كسب اطلاعات و رؤيت تحركات نظامي و امنيتي شوروي به حساب مي‏آمد.

در اسناد وزارت خارجة آمريكا آمده است: « پايگاه ريگا را در زمان نبود روابط واشنگتن و مسكو براي كسب اطلاعات از اتحاد جماهير شوروي پيش‏بيني كرديم...»

يكي از ديپلماتهاي آمريكايي گفته است: « در سال 1926 [نه سال پس از برپايي نظام كمونيستي در روسيه] جواني از ايالت ويسكانسين را به نام جورج كنان به پايگاه ريگا اعزام كرديم، به او گفتيم؛ برو و روسها را بشناس. در ريگا اقامت كن. تو پنجرة‌ ما به روي شوروي خواهي بود» كنان ، بعدها به معروف‏ترين كارشناس امور شوروي تبديل شد. به طور خلاصه؛ ريگا يكي از اصلي‏ترين پايگاههاي آمريكا و غرب در دورة جنگ سرد، براي كسب اطلاعات و جاسوسي از شوروي و مركزي براي اپوزوسيون سازي و عمليات براندازي عليه شوروي بوده است.

 

·                                پيامهاي همايش سران ناتو در ريگا

 

بعد از فروپاشي شوروي و انحلال پيمان نظامي « ورشو » ـ كه در مقابل پيمان ناتو به وجود آمده بود ـ بسياري از تحليل گران سياسي كه شناخت عميقي از ماهيت استعماري و سلطه طلبانه كشورهاي غربي نداشتند، پيش بيني مي‏كردند « ناتو » نيز منحل خواهد شد ، زيرا با فروپاشي شوروي و بلوك شرق و سامانة‌ فكري كمونيسم و در نتيجه انحلال پيمان ورشو، ديگر تهديد بزرگي از لحاظ نظامي عليه غرب و آمريكا وجود ندارد و دليلي براي تداوم حيات ناتو نيست. اما در عمل اتفاق ديگري افتاد. ناتو نه تنها منحل نشد، بلكه شعاع عملياتي خود را گسترش داد و حتي به جذب كشورهاي بلوك شرق سابق نيز دست زد. برخي از اين كشورها را به عضويت پذيرفت و با بسياري ديگر همكاري نظامي آغاز كرد. آمريكا نيز شروع به ايجاد پايگاه دركشورهاي بلوك شرق سابق كرد و اين اقدامات ، در كنار مسايلي چون اشغال افغانستان و عراق، تداوم جنگ در لبنان و فلسطين ، ايجاد پايگاهها و زندانهاي مخفي در كشورهاي مختلف توسط آمريكا، جهان را به سوي ميليتاريزه شدن پيش برد، صلح و امنيت را بخصوص در خاورميانه به خطر افكند و تروريسم را گسترش داد.

برپايي اجلاس اخير ناتو در ريگا ، حاكي از آن است كه :

ـ غربي‏ها پيروزي تاريخي خود را بر شوروي سابق يادآور مي‏شوند، بار ديگر قدرت نظامي ـ امنيتي خود را به رخ روسيه و ديگر كشورها مي‏كشند و اين پيام را به كشورهاي آسيايي ، افريقايي و ملل شرق ارسال مي‏كنند كه در مقابل ما چاره‏اي جز تسليم نداريد.

ـ در حالي كه آمريكا درعراق زمينگير شده و نيروهاي ناتو در افغانستان درگير است و حزب الله لبنان بعد از سي و چند روز نبرد با اسراييل، حضور سياسي و نظامي خود را قوي‏تر از پيش در لبنان حفظ كرده و در يك سخن، اطمينان مردم آمريكا و كشورهاي غربي به قدرت نظامي آمريكا و ناتو متزلزل شده است، و از سوي ديگر ايمان ملتهاي مسلمان به مبارزه با آمريكا محكم‏تر شده، برپايي اجلاس ناتو در ريگا، تلاشي براي تحكيم اتحاد نظامي و خشونت بار كشورهاي غربي و تقويت روحية غربي‏هاست.

ـ اجلاس ناتو در ريگا، مي‏تواند به معني تأكيدي دوباره بر ماهيت خشونت گرايانه غرب، و كاربرد زور در روابط بين المللي توسط غربي‏ها باشد.

 

·                                ريگا و ايران

 

تأكيد صريح مقامات آمريكا از جمله آدام ارلي، رايس و نيكلاس برنز بر ايجاد پايگاههاي مشابه ريگا عليه ايران در اطراف جمهوري اسلامي و شهرهاي ايراني‏نشين جهان (مانند باكو، دوبي، استانبول، فرانكفورت، لندن و...) به روشني حكايت از آن دارد كه وسعت جغرافياي عملياتي آمريكا و غربي‏ها عليه ايران بسيار بيشتر از وسعت جغرافياي عملياتي آنها عليه شوروي در دورة جنگ سرد مي‏باشد. به بيان ديگر، ايران، ايراني كه نه سلاح اتمي دارد و نه از قدرتي برابر با قدرت نظامي شوروي برخوردار است ، براي غرب مساله‏اي مهم‏تر از شوروي است و به بيان روشنتر، قدرت تأثيرگذاري ايران بر سياست جهاني و ملت‏هاي مسلمان، قدرتي انكار‏ناپذير است. آمريكا و غرب طي 28 سال مبارزه با ملت ايران (حملة ‌نظامي از طبس تا خليج فارس، حمايت تسليحاتي و سياسي از رژيم صدام ، حمايت از جريان تروريسم ضد ايراني از منافقين تا طالبان، تلاش گسترده براي ايجاد جنگ قومي و فرقه‏اي در ايران، استفاده از مراكز و مجامع بين المللي مانند آژانس انرژي اتمي و سازمان ملل و تشكل‏هاي حقوق بشري عليه ايران و ...) نتوانسته‏اند، انقلاب اسلامي ملت ايران را به شكست بكشانند و هر روز كه مي‏گذرد، اقتدار ايران و قدرت تأثيرگذاري آن بر سياست جهاني و منطقه‏اي افزونتر مي‏شود.

آمريكا و كشورهاي غربي مانند انگليس، فرانسه، هلند ، سوئد ، دانمارك و ... امروز هر يك براي مبارزه با ملت ايران نقشي را برعهده گرفته‏اند و رهبري اين مبارزه بر عهدة آمريكاست. مطالب و مقالاتي كه تحليل‏گران و نظريه پردازان غربي دربارة ايران ارايه مي‏دهند، حاكي است كه آنها از يك سو با نگاه به گذشته ملت ايران كه در ادوار مختلف مانند دورة‌ صفوي و يا دوره‏هاي پيش از اسلام نقش امپراتوري و ابر قدرتي داشته ، و از سوي ديگر با مطالعة وضعيت كنوني ايران و پيش‏بيني آينده، بر اين باور هستند كه ايران با شتاب به سوي « ابر قدرت شدن » و يا حداقل « تبديل شدن به قدرت برتر در خاورميانه » حركت مي‏كند.

غربي‏ها كه براي تأمين منافع نامشروع و دراز مدت خود برنامه‏ريزيها كرده‏اند، ايران را به عنوان قدرتي مي‏بينند كه در آينده كشورها و دولتهاي منطقه مي‏توانند در ساية آن، روابط خود را با غرب به صورت مناسب و برابر تنظيم كنند و از طريق پيوند با ايران قدرتمند، در مقابل زياده‏خواهي‏ها و زورگويي‏ها و امتياز‏طلبي‏هاي غرب بايستند. از اين روست كه غربي‏ها مبارزة گسترده‏اي را با تمام ابزارهاي اطلاعاتي ، اقتصادي ، سياسي، و جنگ رسانه‏اي و علميات رواني عليه ايران آغاز كرده‏اند و ايجاد پايگاههاي مشابه ريگا،  در شهرهاي ايراني نشين جهان بخصوص در كشورهاي اطراف ايران يكي از پروژه‏هاي مهم آنها براي تضعيف ايران است.

آمريكايي‏ها مشخصاً اعلام كرده‏‏اند كه از طريق ايجاد پايگاههاي مشابه ريگا در شهرهاي ايراني نشين جهان، براي نفوذ به داخل ايران، جمع‏آوري اطلاعات، ارتباط با مخالفان ملت ايران و حمايت از آنها و بكارگيري آنها در راستاي طرحهاي مورد نظر خود استفاده خواهند كرد.

بررسي فعاليت‏هاي پايگاه ضد ايراني آمريكا در دبي نشان مي‏دهد كه سازمان سيا ،  با استفاده از عناوين و اصطلاحات غير امنيتي مانند « دفتر مخالفان غير خشونت طلب ! » و داير كردن كارگاههاي آموزشي (جاسوسي) به جمع‏آوري، آموزش و تقويت مخالفان ملت ايران پرداخته و مي‏كوشد تا با ايجاد سرپلهايي، در اطراف ايران ، با داخل ارتباط برقرار، و به تدريج جريانهاي متعددي را ايجاد كند. اين جريانها مي‏توانند اهداف و افكار متفاوتي داشته باشند ( جريانهاي فرقه‏اي، منافقين ، تجزيه طلب، وهابيت ، ضدديني و حتي قاچاقچيان مواد مخدر) كه نقطة ‌مشترك اين جريانها، شكست انقلاب اسلامي و سقوط جمهوري اسلامي است. از نگاه آمريكايي‏ها، مديريت و تقويت اين جريانها، در فرايندي  ـ مثلاً ده ساله ـ مي‏تواند ضمن درگير كردن دستگاههاي نظام با مسايل عديده و تغيير فضا به ايجاد آشوبها، ناامني‏ها و خشونت‏هاي فزاينده در ايران بيانجامد و در نهايت به آسيب ديدن شديد امنيت ملت ايران و حتي تجزية ايران منجر شود.

 

·                                تلاش آمريكا براي از بين بردن امنيت ملت ايران و تجزية ‌ايران

 

جنگ هشت ساله رژيم صدام با ايران در حالي پايان يافت كه تماميت ارضي ايران همچنان حفظ شده بود، در حالي كه كشورهايي مانند آمريكا، فرانسه، آلمان ، انگليس، كويت، عربستان ، مصر و ... به صورت گسترده از صدام حمايت سياسي، تسليحاتي و مالي كرده بودند. ايران امروز، بخش مركزي و بزرگي از «ايران واحد» است كه در طول زمان و در كشاكش ابرقدرتها و در ساية حاكميت دولتهاي ضعيف و بي‏كفايت بخشهاي بزرگي از آن تجزيه شده است. حفظ تماميت ارضي ايران امروزي در طول هشت سال جنگ كه با مقاومت سرسختانه ملت ايران ممكن شد، براي آمريكا و دولتهاي غربي كه از وجود «كشورهاي بزرگ» در خاورميانه ناراحت هستند، ناخشنود كننده بود.

از نگاه آمريكايي‏ها، تجزية‌ ايران نه تنها به شكست انقلاب ملت ايران مي‏انجامد، بلكه براي هميشه غرب را از وجود كشور قدرتمندي به نام « ايران » كه داراي پشتوانة مذهبي ، فرهنگي و امپراتوري در طول تاريخ است، راحت مي‏كند.

بعد از استقرار حكومت جمهوري اسلامي، آمريكا و غرب به صورت گسترده‏اي به سازماندهي مخالفان ايران پرداختند.

آنها گروههاي مختلف مانند سلطنت طلب‏ها، بهايي‏ها، منافقين و ... را زير چتر حمايت مالي ، سياسي و امنيتي خود گرفتند. آمريكا و غربي‏ها اميد داشتند كه در ساية فعاليت اين گروهها درمدت زماني اندك بتوانند حكومتي وابسته به غرب را در ايران روي كار بياورند. اما درعمل نتيجة مطلوب حاصل نشد و ميلياردها دلار پولي كه آمريكا ، فرانسه، آلمان و انگليس ، هلند ، دانمارك و كانادا و ... براي حاكم كردن حكومتي وابسته درايران هزينه كرده بودند، برباد رفت... آنها كه از فروپاشي شوروي و تجزية اين كشور به شدت ذوق زده شده بودند، راهبردي مشابه راهبرد فروپاشي شوروي را براي ايران طراحي كردند. در اين راهبرد ايجاد و تقويت جريانهاي تجزيه طلب و قوم گرا جايگاه ويژه‏اي دارد. طي ده سال گذشته ، سازمان سيا براي ايجاد گروههاي تجزيه طلب از ميان ايراني‏هاي ساكن در آمريكا و اروپا كار كرده است. ايجاد گروهها و انجمن‏هايي از آذري‏هاي ايراني ساكن در آمريكا و اروپا از جمله اقدامات سيا مي‏باشد.

حاصل نخستين تلاشهاي سيا براي ايجاد ناامني و ايجاد جريان تجزيه طلبي جديد در آذربايجان ايران، پيدايش تشكلي تحت عنوان «كنگره آذريهاي جهان » بود كه در رأس آن برخي افراد بدنام و وابسته به گروه منافقين و ساير گروهكهاي ضد اسلامي قرار دارند. نخستين همايش اين تشكل در سال 1376 (1997 ميلادي) در آمريكا برپا شد . در ادامه انجمنها و گروههاي ديگري در سوئد ، دانمارك ، آلمان و ... به وجود آمدند. اين گروهها و انجمنها از افراد معدودي تشكيل يافته‏اند. اغلب اين افراد به علت فروپاشي گروهكهاي متبوع خود، بيكاري از مشكلات مالي رنج مي‏بردند و كار در اين گروهها و انجمنها را به علت درآمد مالي مغتنم مي‏دانند. يكي از وظايف شغلي اين افراد، ارتباط با داخل ايران براي جذب افراد و نيز ارتباط با مقامات و تشكلها و نهادهاي غربي و ارايه گزارشهاي جعلي و دروغين دربارة‌ وضعيت اقوام ايراني مي‏باشد...

سازمان سيا از افراد جذب شده براي انجام عمليات رواني و جنگ‏ رسانه‏اي عليه ملت ايران نيز استفاده مي‏كند. راه‏اندازي شبكه‏هاي ماهواره‏اي و راديويي تجزيه طلب به زبانهاي آذري ، عربي، بلوچي ، تركمني و كردي از جمله اقدامات سازمان سيا مي‏باشد. شبكة ماهواره‏اي آذري زبان (گون آز . تي وي) كه مدتي فعاليت داشت، به مديريت يكي از اعضاي سابق سازمان تروريستي منافقين اداره مي‏شد و محملي براي تقويت جريان تجزيه طلبي و بيگانه گرايان بود...

 

·        باكو ، ريگاي شوروي و آمريكا عليه ايران

 

باكو، شهري است كه در نتيجة انعقاد عهدنامه‏هاي گلستان و تركمانچاي از ايران جدا و تحت اشغال روسيه گرفت... اين شهر بعد از سال 1319 (1940 ميلادي)، نقش ريگاي شوروي را عليه ايران برعهده داشت. روسيه كه در دوره تزار توانسته بود، اراضي قفقازي ايران و بخصوص ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) را اشغال كند، از باكو به عنوان اصلي‏ترين مركز براي گسترش جريان شوروي‏گرا و تجزيه طلب در آذربايجان ايران استفاده مي‏كرد. به بيان ديگر شوروي در انديشه تجزية‌ آذربايجان ايران و منضم كردن آن به خاك خود بود و در اجراي اين طرح، باكو نقش اصلي را برعهده داشت. تلاش شوروي براي تجزية آذربايجان ايران در دورة جنگ دوم جهاني از طريق ابداع نظرية ضد اسلامي «پان آذريسم» و ايجاد حكومتي دست نشانده (فرقة دمكرات) ناكام ماند و هزاران تن از وابستگان فرقه به شوروي (باكو ) گريختند. بعد از انقلاب اسلامي و با علني شدن فعاليت احزاب و  گروههايي مانند توده و فدايي خلق به نفع شوروي، صدها تن از وابستگان اين احزاب و گروهها به باكو رفتند...

دولت شوروي با سازماندهي ايراني‏هاي ساكن در ايران شمالي (بخصوص باكو) از آنها در امورات مختلف ضد ايراني، از جاسوسي گرفته تا كارهاي رسانه‏اي و تبليغي و اقدامات تحقيقي استفاده مي‏كرد.

پس از فروپاشي شوروي و روي كار آمدن سيستمي غربگرا، ضد اسلامي و ضد ايراني در باكو، آمريكا ميراث بر جاي مانده از شوروي را در اختيار گرفت.

عدم واكنش عملي و مؤثر دولت ايران، در مقابل اقدامات ضد ايراني دولت باكو طي پانزده سال اخير، باعث شده است كه پس از استقلال ايران شمالي نيز همچنان باكو به عنوان مركز تجمع عناصر تجزيه طلب و ضد ايراني ارزيابي شود. عناصر شناخته شده‏اي كه آشكارا در كشورهاي غربي عليه تماميت ارضي ايران فعاليت دارند، به باكو سفر و با مقامات مختلف دولت باكو ديدار مي‏كنند. برگزاري همايشي با عنوان « دومين همايش آذريهاي جهان» كه توسط دولت باكو در اسفند 1384 با حضور الهام علي اف برگزار شد و عناصري از تجزيه طلبان شناخته شده مقيم كشورهاي غربي در آن سخنراني كردند، به روشني حاكي است كه دولت باكو، سياستي همسو با دولت آمريكا براي ايجاد ناامني درايران و لطمه زدن به امنيت ملت ايران در پيش گرفته است.

كاركرد برخي نهادهاي دولتي باكو (مانند آموزش و پرورش ، كميتة رسيدگي به امور آذريهاي خارج و وزارت امور خارجه) در ارتباط با تجزيه‏طلبان ضد ايراني، دليلي ديگر بر همسويي سياست دولت باكو با سياست‏هاي ضد ايراني آمريكاست.

هنگامي كه «آدام ارلي» ـ از مقامات آمريكا ـ اعلام كرد كه در باكو نيز دفتر ويژه‏اي براي جمع‏آوري اطلاعات و ارتباط با مخالفان ايران ايجاد مي‏شود، دولت باكو هيچ واكنشي نشان نداد و حتي سخنان «آدام ارلي» را تكذيب نكرد. عدم تكذيب سخنان «آدام ارلي» درباره راه‏اندازي يك ايستگاه ضد ايراني در باكو، حاكي از آن بود كه دربارة موضوع با دولت باكو توافق شده است. البته با توجه به خدمات گسترده‏اي كه دولت باكو به آمريكا ارايه مي‏دهد، موافقت آن براي فعاليت ايستگاه اطلاعاتي آمريكا عليه ايران در باكو قابل پيش‏بيني بود. آمريكا تاكنون خواستهاي خود را بر دولت باكو همواره تحميل كرده است، از جمله:

ـ تعيين مسير خط لولة نفتي باكو ـ جيهان

ـ استفاده از زمين و آسمان ايران شمالي در جريان اشغال افغانستان و عراق

ـ حضور اشغالگرانة‌ صدها تن از سربازان دولت باكو در افغانستان و عراق

ـ ايجاد بازداشتگاههاي مخفي در باكو

ـ استقرار رادارها و پايگاههاي جاسوسي در ساحل خزر و در كنار مرزهاي ايران

ـ احداث پايگاه هوايي ويژه در مسير خط لولة باكو ـ جيهان در پوشش پايگاه سوخت رساني براي هواپيماهاي آمريكا و ...

نحوه روابط و تعامل دولت باكو با آمريكا گواه آن است كه اين دولت به بهاي تداوم حكومت خود، و با اين تصور كه آمريكا تنها قدرت مسلط در جهان است، حاضر به هر گونه همكاري با اين كشور مي‏باشد و فعال شدن ايستگاه ويژة ضد ايراني آمريكا در باكو، از جمله موارد «همكاري!» دولت الهام علي اف با آمريكاست.

دربارة علل سياست‏هاي ضد ايراني دولت باكو، كارشناسان سياسي ايران نظرات متعددي دارند، اما اغلب اين كارشناسان در اين نكته اتفاق نظر دارند كه عدم استفاده جمهوري اسلامي از اصل حقوقي «مقابله به مثل»، موجب تداوم اقدامات و سياستهاي ضد ايراني دولت باكو شده است. اگر حاكميت باكو و دستگاههاي دولتي اين حكومت با دشمنان تماميت ارضي ايران روابط نزديكي برقرار كرده و آنها را تحت حمايت سياسي، تبليغاتي و مالي قرار داده است، ايران نيز بايستي مقابله به مثل كرده و از «حكومت قره‏باغ» و يا ساير جريانهاي تجزيه طلب مانند هواداران تشكيل «جمهوري تالش ـ مغان» يا فعالان تشكيل «جمهوري لزگستان»  حمايت كند. به اعتقاد كارشناسان سياسي ، تنها با تكيه بر اصل حقوقي «مقابله به مثل» مي‏توان دولت باكو را وادار كرد تا سياستهاي اشتباه خود را دربارة همساية بزرگ خود ايران، اصلاح كند و اين مي‏تواند موجب تقويت و گسترش روابط تهران ـ باكو نيز شود...

يا اگر دولت باكو با راه‏اندازي و فعاليت ايستگاه ويژه ضد ايراني آمريكا موافقت مي‏كند، ايران نيز مي‏تواند بدون صرف هزينه‏اي، امكان فعاليت ايستگاه مشابهي عليه دولت باكو را به ارمنستان بدهد.

طبق اطلاعات منتشر شده  در رسانه‏هاي ايران ـ بخصوص سايت بازتاب ـ ايستگاه ويژه ضد ايراني آمريكا در باكو، يك مركز اطلاعاتي و كانون جنگ رواني و رسانه‏اي عليه ايران است. هدف اصلي اين ايستگاه، ايجاد ناامني و آشوب در ايران و لطمه‏زدن به امنيت ملت ايران از طريق راه اندازي فتنه‏هاي سياسي ـ قومي است.

 

·        هدف آمريكا از انتخاب باكو

 

مقامات باكو در همكاريهاي جديد با آمريكا براي لطمه زدن به امنيت ملت ايران از يك نكتة مهم غافل هستند، و آن اينكه؛ آمريكا به دنبال كشاندن جنگ پنهان و آشكار خود با ايران به باكو مي‏باشد. به بيان ديگر آمريكا مي‏خواهد، باكو و ايران شمالي را به عرصة رويارويي خود با ايران تبديل كند و در اين مسير نيز اقداماتي انجام داده است. «تبديل شدن باكو به ميدان رويارويي آمريكا ـ ايران چه نتايج و پيامدهايي مي‏تواند داشته باشد؟ » پاسخ اين سؤال را از سؤالي ديگر مي‏توان دريافت: «تاكنون در برخي شهرهاي جهان بخصوص در خاورميانه ، كه آمريكا آنها را به مركز فعاليت عليه اسلام و ايران تبديل كرده بود، چه اتفاقاتي رخ داده و اين اتفاقات چه نتيجه‏اي جز از بين رفتن نظم و امنيت داشته است؟» آمريكا، دولت باكو را گام به گام و به تدريج به جاهايي كه مي‏كشاند كه خطوط قرمز ايران است...

بررسي روابط باكو با تهران، بعد از فروپاشي شوروي و پيدايش دولت باكو، نشان مي‏دهد كه سياست اين دولت با ايران همواره سياسي دو گانه ، غير اصولي و مبتني بر فرصت طلبي‏هاي خام بوده است. اينگونه سياست از ويژگي دورانديشي و آينده‏نگري بي‏بهره است و نمي‏تواند ضامن تأمين منافع ملي و مشترك دو كشور همسايه كه ريشة‌ تاريخي مشترك دارند، باشد. البته جريانهايي غربگرا و افراطي در داخل حاكميت و نيز اپوزوسيون باكو وجود دارد كه به علت وابستگي به «سياست دلار» آمريكا، حاضر هستند، به بهاي تأمين منافع شخصي خود و منافع آمريكا، كشور و مردم خود را فدا كنند. اما حتي اگر اين جريانهاي آمريكايي نيز درصدد تبديل باكو به عرصة رويارويي آمريكا و ايران باشند، طبيعي است كه مسووليت ماجرا، و مقابله با جريانهاي افراطي غربگرا و وابستگان «سياست دلار آمريكا» در آن كشور بر عهدة دولت باكو مي‏باشد و ايران نمي‏تواند در امور داخلي كشوري همسايه دخالت كند. اما دفاع از امنيت ملت ايران ، حق قانوني و رسمي ايران است و اقدامات متناسب براي مقابل با فعاليت‏هايي كه توسط كشورهاي بيگانه در باكو براي ايجاد ناامني و تهديد امنيت ملت ايران صورت مي‏گيرد، مبناي حقوقي و اخلاقي دارد، حتي اگر امنيت كشور مقابل به مخاطره افتد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:26  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

حركت آزاديبخش ايران شمالي

 

 

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

وهابيّت در ايران شمالي

·        احمد كاظمي

 

 

 

 

يكي از موضوعاتي كه عدم مقابله با آن در درازمدت مي‏تواند به يك عامل ناامني در قفقاز جنوبي (بخصوص در مناطق مسلمان نشين) تبديل گردد، گسترش فرقه‏هاي تحريف شده مذهبي، به ويژه وهابيت، كريشنا و بهائيت است. اين موضوع در قفقاز شمالي و به ويژه ايران شمالي پس از فروپاشي شوروي شدت گرفته است. البته اين نكته مهم را بايد افزود كه در ايران شمالي معمولاً به هر جريان مذهبي از سوي مقامات دولتي برچسب وهابيت چسبانيده مي‏شود. و حتي ديده شده كه براي مقابله با فعاليت‏هاي معمولي جوانان شيعه، به آنها اتهام وهابيگري مي‏زنند. اما اين به معناي بي‏توجهي نسبت به گسترش گروه‏هاي واقعي و خطرناك وهابيت در اين سرزمين نيست.

وهابيت از نظر روحيه، خط‏مشي، شبيه جريان خوارج صدر اسلام است كه با بسياري از احكام اسلامي با عنوان‏هايي چون شرك و بدعت مبارزه مي‏كردند و ساير مسلمانان را تكفير و به جان و ناموس و مالشان تعدي مي‏كردند.

نجد ناحيه‏اي وسيع از شبه جزيره عربستان و مركز پيدايش و نشر وهابيت در قرن 18 م/ 12 هـ است كه رسماً جزء قلمرو امپراتوري عثماني به شمار مي‏رفت. محمد بن عبدالوهاب (1703 ـ 1792 م) ، بنيان‏گذار جنبش وهابيت ، در شهر عيينه از بلاد نجد متولد شد و از همان كودكي نزد پدرش كه قاضي و عالم حنبلي بود، به تحصيل فقه حنبلي پرداخت. وي ازهمان آغاز جواني، بسياري از اعمال مردم نجد را زشت شمرده و به استهزا مي‏گرفت و آنان را جاهل و مشرك مي‏خواند.

وهابيون تعبيري خاص از توحيد دارند. آنها با زيارت قبور ائمه اطهار (ع) ، تمجيد پيامبر اكرم (ص) و با هر گونه گرايش‏هاي عقلي، فلسفي، منطقي، تصوف، عرفان، تأويل و تفسير قرآن و به طور كلي، با هر روش و شيوه‏اي كه از ظاهر فراتر مي‏رود، مخالف هستند.

به باور كارشناسان، سياست‏هاي ضد عثماني وهابيون در قرون هجدهم و نوزدهم از يك سو و نيز تلاش استعمار انگليس براي شكاف در صفوف وحدت اسلامي باعث حمايت انگليسي‏ها از وهابيون شد و تحت اين حمايت با سقوط امپراتوري عثماني و تشكيل حكومت آل سعود در شبه جزيره عربستان، وهابيت به شدت در جزيره العرب گسترش پيدا كرد.

براساس نوشته‏ها و كتاب‏هايي چون خاطرات مستر همفر، جاسوس معروف انگليس در ممالك اسلامي، محمد بن عبدالوهاب در اعلام مذهب خود صرفاً بازيچه دست انگليسي‏ها بود و هدف عمده‏اش ايجاد شكاف و تفرقه در ميان مسلمانان در جهان اسلام بوده است. همچنين ناصرالسعيد در كتابش «تاريخ آل سعود»، به طور مستند مشخص مي‏سازد كه سليمان القرقوزي اليهودي، جد محمد بن عبدالوهاب، و نيز محمد بن سعود خويشاوند محمد بن عبدالوهاب و نخستين حاكم هم پيمان او در نجد، نيز يهودي بودند و هدفشان نابودي اسلام از داخل بوده است.

از جمله موضوعات قابل توجه در مورد وهابيون، دشمني آنها با شيعيان مي‏باشد. اصولاً آنان با رد و طرد عقل، فلسفه، اجتهاد و تفسير و هر گونه فراتر رفتن از ظواهر، به طوركلي در مقابل تشيع كه داراي مايه‏هاي عقلي، فلسفي و اجتهادي است، قرار مي‏گيرند. آنان با استناد به برخي از آداب و عادات و عبادات شيعيان، عناوني مختلفي نظير شرك، بدعت و رافضي، مرتد و كافر را براي شيعيان به كار مي‏برند. از اين رو، گسترش عقايد وهابيون و تبليغ آنها در ايران شمالي كه پس از ايران دومين كشور شيعه مذهب (نسبت به جمعيت) مي‏باشد، مي‏تواند موجب ايجاد چالش‏هاي جدي گردد. اصولاً در قفقاز و به ويژه ايران شمالي نسبت به فعاليت وهابيون حساسيت فراواني وجود دارد. فعاليت وهابيون در اين مناطق توسط گروه‏هايي از افغانستان و آسياي مركزي و نيز كشورهاي حاشيه خليج فارس از جمله عربستان، اردن ، قطر، كويت و امارات متحدة عربي حمايت مي‏شود؛ درحالي كه دو نهاد ديني به نام‏هاي «اداره مسلمانان قفقاز» و « كميته دولتي امور ديني» در ايران شمالي فعاليت دارند، اما اخبار حاكي از آن است كه فعاليت وهابيون در اين كشور به موازات محدوديت‏هايي كه براي گروه‏هاي اصيل اسلامي ايجاد مي‏شود، در حال افزايش است.گفته مي‏شود اداره روحانيت قفقاز، وهابيت را به دو قسمت وهابي‏هاي راديكال و وهابي‏هاي ليبرال تقسيم مي‏كند. براساس اين تقسيم، وهابي‏هاي راديكال كه در پوشش انجمن‏هاي خيريه فعاليت مي‏كنند، خطري براي امنيت ايران شمالي محسوب مي‏شوند. نكته قابل توجه اين است كه اداره مسلمانان قفقاز و كميته امور ديني ايران شمالي همواره يكديگر را به گسترش وهابيت متهم مي‏كنند. براي نمونه، اوت سال 2005 (1384) اداره مسلمانان قفقاز، كميته دولتي امور ديني را به بي‏توجهي به فعاليت وهابيون متهم كرد. در مقابل، رافيق علي اف، رئيس وقت كميته دولتي امور ديني، فاش نمود كه كتب وهابي و ضد ايراني در انبارهاي اداره مسلمانان قفقاز نگهداري مي‏شود. از سال 2004 (1383) نيز گروه‏هاي بهايي با حمايت رژيم صهيونيستي در ايران شمالي فعاليت خود را شروع كرده‏اند. اين در شرايطي است كه مردم ايران شمالي ، خواهان مقابله با اين گروه‏هاي تندرو و ضالّه كه عامل ناامني در منطقه هستند، مي‏باشند؛ به ويژه اينكه حيدر علي اف، رئيس سابق دولت باكو، فعاليت وهابيون را از جمله عوامل تهديد كننده امنيت ملي اين كشور عنوان كرده است. براساس آماري كه در اوايل سال2002 (1381) توسط صمد بايرام‏زاده ، يكي از مسئولان كميته دولتي امور ديني ايران شمالي، ارائه شد، در اين كشور 62 مسجد وهابي فعاليت مي‏كند. علاوه بر باكو اغلب مساجد وهابيون در منطقه قوبوستان و روستاهاي نريمان اف، مرزه، جمجم و خيلميلي واقع شده‏اند. احداث اين مساجد با كمك مالي امارات متحده عربي و پاكستان انجام شده است.

براساس نظرسنجي انجام شده توسط روزنامه 525 چاپ باكو ( از روزنامه‏هاي نزديك به وزارت امنيت دولت باكو)، بيش از 76 درصد مردم اين كشور خواهان ممنوعيت فعاليت وهابيون هستند. براساس اين نظرسنجي كه مي 2001 انجام شد، مردم ايران شمالي در حالي با فعاليت وهابيون و مسيونرها مخالفت مي‏كنند كه ده‏ها سازمان افراطي مبلغ مسيحيت و وهابيت دراين كشور فعاليت دارند و مقامات دولتي در برخوردي انفعالي ، اقدام قاطعي براي مبارزه با آنان به عمل نمي‏آورند. به باور كارشناسان، مقامات دولتي ايران شمالي تحت پوشش تبليغات مبارزه با وهابيون، به مبارزه با مراكز و محافل اصيل تعاليم مباني دين اسلام در سراسر كشور مي‏پردازند. رافيق علي اف ، رئيس كميته دولتي امور ديني ايران شمالي ، 17 اوت 2005 (1384) گفت: «تاكنون 340 جمعيت ديني توسط اين اداره به ثبت رسمي رسيده است كه 27 مورد آن را جمعيت‏هاي غير اسلامي تشكيل مي‏دهند». وي افزود: با افزايش نظارت به فعاليت وهابيون، آنها فعاليت خود را از مساجد به منازل منتقل كرده‏اند.

گسترش وهابيت در بخش‏هايي از قفقاز علل زيادي دارد؛ از جمله حذف نهاد روحانيت در دوران شوروي موجب شد تا الگوهاي خشن ديگري مانند سلفيه و وهابيت به نام اسلام توسط برخي ماجراجويان عرضه شود و آنها جايگزين مبلغان واقعي دين صلح و آرامش در جامعه گردند. از نظر غربي‏ها، اسلام عامه مردم قفقاز، زمينه مساعدي براي رشد بنيادگرايي فراهم مي‏كند. اما آنها معتقدند كه نيروي موسوم به وهابيون در قفقاز از سوي محافلي در كشورهاي خليج فارس و با تأييد دولت اين كشورها از نظر مالي به شدت تحت حمايت قراردارند. آنها دراين راستا به گروه «خطاب» فرمانده چچني اردني الاصل و شاميل باسايف، جنگ سالار چچني، اشاره مي‏كنند.

به اعتقاد اكثر كارشناسان، پس از فروپاشي شوروي و ايجاد جمهوري‏هاي تازه استقلال يافته در منطقه، تلاش براي گسترش وهابيت از سوي برخي محافل خارجي شدت گرفته است. بعد از فروپاشي شوروي يكي از مدل‏هاي اجتماعي براي جايگزين الگوهاي توسعه اقتصادي سوسياليستي ، مدل اسلامي بود كه با توجه به سابقه تأثير و نفوذ اسلام دراين منطقه مطرح شد. به دنبال آن، بحث تهديد اصول‏گرايي اسلامي از سوي جمهوري اسلامي ايران در محافل تبليغاتي غربي دنبال شد، ولي به زودي آشكار شد كه ايران روابط خود را با كشورهاي منطقه در چارچوب منافع مشترك تنظيم كرده است و اساساً كانون تهديد در كشورهاي ديكتاتوري عربي و افغانستان به ويژه در حاكميت طالبان است. پيوندهاي عميق قومي ميان مردم جمهوري‏هاي قفقاز و آسياي مركزي با افغانستان از جمله حضور بيش از يك ميليون ازبك، ده‏ها هزار تركمن و پنج ميليون تاجيك باعث شده است كه طالبان گرايي به يك تهديد اصلي تبديل شود و تسري تحولات امنيتي از اين كشور به جمهوري‏هاي منطقه تشديد شود. به رغم سقوط طالبان در افغانستان و نيز كشته شدن افرادي مانند جمعه باي نمنگاني، از رهبران تندرو در آسياي مركزي ، هنوز فعاليت وهابي در قفقاز شمالي ادامه دارد. به باور كارشناسان، يكي از مهم‏ترين علل گسترش وهابيت در قفقاز به ويژه در ايران شمالي ، بحران اقتصادي حاكم بر اين كشور است. گروه‏هاي وهابي با ذخاير مالي هنگفتي كه سران مرتجع عرب در اختيارشان قرار مي‏دهند، تحت پوشش مؤسسه‏هاي خيريه در ميان اقشار فقير به ويژه يك ميليون آواره جنگ قره‏باغ فعاليت كرده و در قبال كمك‏هاي مالي، آنها را به وهابيت جذب مي‏كنند. آمارهاي متفاوتي از تعداد گروه‏هاي وهابي در ايران شمالي داده شده است كه گاه تعداد آنها به صدها مورد مي‏رسد. گفته مي‏شود برخي مساجد باكو نظير مسجد ابوبكر، محل فعاليت‏هاي آشكار وهابيون است.

براساس آمارهاي غير رسمي، بيش از يك هزار سازمان مسيونري و مبلغ وهابيت در ايران شمالي فعاليت مي‏كنند كه بيش از 350 سازمان با تسهيلات و مجوز رسمي دولت باكو مشغول راهزني معنوي اين ديار هستند. حتي برخي از گروه‏هاي ضاله مذهبي كه فعاليت آنها در كشورهاي اروپايي ممنوع است، در ايران شمالي فعاليت مي‏كنند. از جمله گروه‏هاي مسيونري در اين كشور مي‏توان به كليساي حيات سوزو، كليساي بش اون لوقلار، يهوا شاهيدتري، آدوانتيس‏هاي روز هفتم، برادري گيده اون، كليساي ايختوس و مروجين حيات نوين اشاره كرد. جالب اينكه هرگاه اين رژيم گامي در مقابل فعاليت گروه‏هي مسيونري برداشته ، با واكنش سفارت آمريكا در اين كشور مواجه شده است. دراين خصوص مي‏توان به واكنش غربي‏ها و شوراي اروپا به تعطيلي فعاليت كليساي «معبد محبت» در ايران شمالي اشاره كرد. اين كليسا در راستاي ايجاد دشمني بين مذاهب فعاليت مي‏كرد. تاكنون هزاران نفر از مردم ايران شمالي به مسيحيت گرويده‏اند و كشورهاي غربي طرح‏هايي براي مسيحي كردن مردم اين كشور تدوين كرده‏اند.

در نهايت بايد گفت، عدم عزم رژيم حاكم بر ايران شمالي براي مقابله با گسترش وهابيت و گروههاي مسيونري مي‏تواند موجب ايجاد ناامني شود؛ چرا كه گسترش اين گونه عقايد به ويژه در ايران شمالي ، موجب ايجاد چالش‏هاي ديني و ملي مي‏شود و ايجاد تفرقة ديني و مذهبي بخصوص افراط گريهاي وهابيت و مسيحيان صهيونيست موجب تزلزلي در وحدت و وفاق ملي مي‏شود كه خود يكي از عوامل اصلي ناامني است. طي سالهاي گذشته، پليس و نيروهاي امنيتي باكو در مواردي از كشف سلاح از وهابيون خبر داده‏اند. وهابيت از بدو پيدايش  با خشونت و ترور همراه بوده و دشمني عميقي با شيعيان دارد. آنها بوسيدن مزار ائمه اطهار (ع)‌ توسط شيعيان را كفر مي‏دانند، اما بوسيدن عباي زربافت فلان مقام عربستاني را جايز مي‏شمارند!؟ دشمني وهابيت با شيعه تاريخ مفصلي دارد و وهابيون بارها به كشتار و  قتل عام شيعيان و ويران كردن بارگاه امامان شيعه اقدام كرده‏اند كه آخرين آن، ويران كردن حرم عسكريين (ع) در عراق است.

گسترش وهابيت در ايران شمالي كه اكثريت جمعيت آن شيعه مي‏باشد، به طور حتم خشونتها و درگيريهاي خونيني را در پي خواهد داشت.

گفته مي‏شود يكي از علل مداراي رژيم باكو با وهابيت ، رشوه‏هاي كلاني است كه سران اين گروه به مأموران دولتي مي‏پردازند تا آنها در گزارشهاي خود وهابيت را به عنوان يك گروه مذهبي بي‏خطر معرفي كنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:16  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

حركت آزاديبخش ايران شمالي

 

 

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

 

نقش امپرياليسم انگليس در جدا شدن

سرزمين‏هاي قفقاز از ايران

·        ن . نجم آزاد (فقاهتي)

گروهي بر اين باورند كه علت شكست سپاهيان ايران از قواي روسيه، خسّت فتحعلي شاه در رساندن آذوقه و مهمات براي نيروهاي نظامي ايران بوده است. صحت و اهميت اين مسأله هرچه باشد، سزاوار است كه چند نكتة ديگر نيز در ارتباط با اين شكست مورد توجه كافي قرار گيرد.

نخست طول مخاصمات (در حدود 26 سال) و تهي شدن خزانة شاهي و مشكلات تدارك هزينة جنگها.

دوم، فراگير شدن فقر عمومي و ركود اقتصادي بر اثر تداوم منازعات داخلي و جنگهائي كه از زمان سقوط دولت صفوي با بعضي از همسايگان صورت گرفته و موجب كاهش شديد توان نظامي و اقتصادي ايران شده بود.

سوم و مهمتر از همه، عدم آگاهي فتحعلي شاه و اكثر درباريان او از اصول مملكتداري و ناتواني از درك اهداف سياسي و مطامع استعماري بيگانگان و اعتماد و خوش‏بيني بيش از اندازه به ياري و وعده‏هاي پوچ آنان و نيز ، فقدان يك سياست خارجي قاطع و مدبّرانه. در اين باره يكي از مورخان مطلع روزگار ما به حق چنين مي‏نويسد:

« بايد اين حقيقت براي ملت ايران روشن گردد كه يكي از علل شكست ايران در جنگهاي قفقازيه و تسليم دربار ايران در برابر مطامع روسيه، سياست شوم استعماري انگلستان بود كه همواره مصالح و منافع ملت ايران را فداي مطامع خويش كرده است. در زمينة جنگهاي ايران و روس نيز سياست خائنانة‌ انگليس، كه در خفا با دولت تزاري روس براي تسلط بر ايران همداستان شده بود، شاه و درباريان ساده‏لوح ايران را فريب داد و با وجود آنكه طبق پيمان با ايران متعهد و ملزم بود كه ايران را در برابر حملات دولت ثالث حمايت كند، هنگام ضرورت، از كمك و ياري چشم پوشيد و ايران را در برابر رقيب زورمندي مانند روسية تزاري تنها گذاشت.»(1)

اما براي اينكه معلوم شود كه دولت انگلستان سياست شوم استعماري خودرا چگونه و با استفاده از چه اوضاع و احوالي به مرحلة اجرا درآورده است، بايد اندكي به عقب برگرديم و موجبات شروع جنگها و شرايط سياسي ايران و تا حدودي منطقه را در رابطه با تحولات اروپا مورد بررسي قرار دهيم.

وصيت‏نامه منسوب به پطركبير و اشغال گرجستان توسط روسها

اغلب تاريخ نويسان تصرف گرجستان را توسط روسها در سال 1197 هـ ق / 1783 م كه ظاهراً به تقاضاي اريكلي (هراكليوس)، حكمران آن سرزمين صورت گرفته بود، در جهت وصيت پطركبير براي دست يافتن به درياي آزاد دانسته‏اند. اگر چه در اصالت اين وصيت نامه، كه نزديك به صد سال پس از مرگ وي و در جريان رقابت‏هاي توسعه طلبانة دولتهاي اروپائي دراوايل قرن نوزدهم ميلادي انتشار يافته، ترديد وجود دارد، اما اين موضوع چيزي از اهميت آن نمي‏كاهد؛ زيرا مندرجات آن نه فقط بازتاب دقيقي از نقش‏هاي توسعه طلبانة امپراتوران روسيه در حد يك آرزو است، بلكه تا حدي نيز بازگو كنندة‌ موقعيت و اوضاع سياسي و اجتماعي كشورهاي مجاور آن، مانند ايران و عثماني ، و رقابتها و تمايلات دول ديگر اروپائي ، مانند انگليس و فرانسه در تسلط بر هندوستان است. همچنين تأكيد بر دوستي انگلستان و روسيه درمادة 7 آن وصيت نامه (2) ، القاء‏كنندة اين فكر است كه شايد ديپلماتهاي انگليسي در تهية آن دست داشته‏اند. از طرف ديگر، گذشته از آنكه دستيابي به درياي آزاد از طريق تنگة‌ داردانل و درياي مديترانه به مراتب آسان‏تر بود، از مادة 9 وصيت نامه چنين برمي‏آيد كه نويسنده به اهميت سوق الجيشي و اقتصادي قفقاز وقوف داشته و توجه خاصي به آن داده است:

«كشور گرجستان و سرزمين قفقاز رگ حساس ايران است، همين كه نوك نيشتر استيلاي روسيه به آن رگ برسد، فوراً چندان خون از بدن ايران بيرون خواهد رفت و چنان ناتوان خواهد شد كه هيچ  پزشك حاذقي نتواند آن  را بهبود بخشد...»(3) صرف نظر از مبالغه‏اي كه در اين نظر بكار رفته، بي‏گمان چنين تصوري از آنجا سرچشمه گرفته است كه اين منطقه، رابط تجاري مستقيم ايران از طريق درياي سياه با اروپا بود و مي‏توان پنداشت كه انگليسي‏ها كه با داشتن كشتيراني منظم در اقيانوس هند، تجارت خود را از طريق خليج فارس با ايران برقرار كرده بودند، در اين استيلا بيشترين نفع را مي‏كردند.

در سال 1210 هـ ق / 1796 م آقا محمد خان قاجار، بار ديگر گرجستان راكه از ديرباز بخشي از قلمرو ايران به شمار مي‏رفت مسخر ساخت، ولي اغتشاشات داخلي ايران و بازگشت اجباري وي سبب گرديد كه در غياب او روسها از دربند بگذرند واين بار، باكو، شماخي، گنجه ، لنكران و قسمتي از طالش را به دست آورده، آذربايجان و بندرانزلي و حتي شهر رشت را مورد تهديد قرار دهند. با اين همه، اين هجوم كه خود به خوبي نشان دهندة آشفتگي اوضاع داخلي ايران و ضعف نيروهاي دولتي و محلي بود ، با مرگ كاترين امپراتريس روسيه پايان يافت و به دستور پل اول، تزار روس جانشين كاترين، سپاهيان آن كشور به روسيه بازگشتند. در اين ميان، آقا محمد خان نيز كه، پس از تاجگذاري در تهران حملة‌ مجدد خود را به قفقاز شروع كرده و تا شهر شوشي پيش رفته بود ، در توطئه‏اي به قتل رسيد و عمليات نظامي از دو طرف، تا مدتي متوقف ماند.

با هجوم مجدد روسها به گرجستان ، براي بار سوم در سال (1216 هـ ق/ 1802 م) آلكساندر ، تزار روسها ، به منظور توجيه عمل توسعه طلبانة خود و جلوگيري از صف‏آرائي دولتهاي اروپايي در مقابل آن كشور اعلام كرد كه:  «الحاق  آن  ايالت به قلمرو رسيه يك نوع تعهد سنگين براي دولت روسيه، و بر اثر احساسات بشر دوستي و [اجراي] وصيت جرج سوم (گرگين خان) پادشاه گرجستان بوده است.»(4)  برخي از نويسندگان روس، ظاهراً با توجه به اشاره‏اي كه در اين اعلاميه به حملات ويرانگرانة آقا محمد خان شده و بي‏توجه به يكپارچگي گرجستان كه به طور معمول به دست امراي گرجي اداره مي‏شد، به الحاق آن ايالت به روسيه «مفهوم پيشرفته‏اي » داده، آن را وسيلة «رهائي آن كشور از هجومهاي ويران كننده و فشارهاي غارتگرانة كارگزاران شاه ايران و سلاطين ترك، از بين رفتن پراكندگي و تجزيه ، و امكان پذير شدن پيشرفت نيروهاي توليدي و فرهنگي آن سرزمين » دانسته‏اند؛ و برغم اعتراف به «استقرار رژيم استعماري تزاريسم و تحميل سنگيني بار اين رژيم بر شانه‏هاي تودة مردم» در آن سرزمين، چنين پنداشته‏اند كه: «اين كيفيت در مقايسه با بيدادگري فئودال‏هاي ايراني و ترك بارها تحمل پذير‏تر خواهد بود.»(5) اما برخي گزارشهاي فرانسوي در همان زمان حاكي است كه مردم آن سرزمين، حتي پس از شش سال حكومت روسها، حاضر به قبول حاكميت آنها نبوده؛ به طور مداوم در جنگ به سر مي‏بردند. و در حالي كه زير فشار باج و خراج اضافي حكمرانان روسي درماندگي بيشتري احساس مي‏كردند، متوجه شده بودند كه در ايام تابعيت ايران بدبختي كمتري داشته‏اند.(6) حتي اصلاحات ارضي و لغو برده‏داري و بيگاري رعيت (سرواژ) هم بهبودي در مسائل دهقانان آن سرزمين كه اكثريت مردم را تشكيل مي‏دادند ايجاد ننموده بود. مي‏توان تصور كرد كه قطع روابط تجاري ايران با اروپا از طريق بنادر گرجستان نيز، كه چندي بعد توسط روسها تحميل شد، ضربة شديدي بر اقتصاد آن سرزمين وارد كرده است. به همين لحاظ، در اعلامّية استقلال گرجستان كه در سال 1918 صادر و سپس به وسيلة لنين لغو و دولت آن كشور نيز بركنار شد، آمده است:

«گرجستان از امپراتوري تزار، اين زندان ملتها آزاد شده است.»(7)

روسها تفليس را محل انحرافات اخلاقي و بي‏بند وباري قرارداده، مردم را از خود بيزار كرده بودند. از آن گذشته، براي جلب حمايت مردم، ابتدا امتيازات و وعده‏هائي به آنان داده بودند كه پس از تسلط از انجام آن سرباز زدند. اين چنين رفتارهائي اوضاع را چنان به سود ايران تغيير داده بود كه بعضي از ناظران فرانسوي تصور مي‏كردندكه « با اندك كوششي سراسر قفقاز به دست صاحب اصلي آن باز خواهد گشت.»(8) روسها حتي با خانوادة ‌گرگين خان هم رفتار شايسته‏اي نكردند؛ همسر او، پس از مرگ شوهرش از رفتن به پطرزبورگ سرباز زد و همراه پسرش تهمورث، به دربار ايران پناهنده شد و ساير فرزندان او هم به دست روسها كشته و يا اسير شدند. برادر گرگين خان نيز قبلاً به دربار ايران پناهنده شده بود. از اين رو معلوم مي‏شود كه بين اميرزادگان گرجي بر سر پيوستن آن ايالت به روسيه اتفاق نظر وجود نداشته و صرف نظر از وابستگي ديرينة  آن سرزمين با ايران، آنان خود بزرگترين محرك فتحعلي شاه در حمله به گرجستان بوده‏اند.

بنابر اين، در توجيه تهاجم روسها به قفقاز به جرأت مي‏توان گفت كه اين بار نيز، روحية توسعه طلبي آنان ـ بمانند سال 1733 م ./1135 هـ . ق . به هنگام تسلط غلجائي‏ها، كه ولايات شمالي ايران شامل شروان، داغستان ، گيلان، مازندران و استراباد (گرگان) را اشغال كرده و سپس با قدرت گرفتن نادرشاه ، آنها را به ايران بازگردانده بودند ـ سبب شده بود كه با استفاده از اغتشاشات داخلي ايران نه تنها گرجستان، بلكه سراسر منطقة قفقاز را كه از نظر كشاورزي و بازرگاني براي آنان اهميت داشت، به تصرف خود درآورند. مرگ آقا محمد خان راه را براي پيشرفت روسها در زمان او، با همدستي و همداستاني ديپلوماسي انگلستان و با استفاده از ضعف حكومت و بي‏خبري دستگاه سلطنت ايران از مسائل سياست خارجي ، توانستند تا رود ارس كه آن را مرز طبيعي ايران و روسيه مي‏پنداشتند پيشروي كنند. شايد اگر هجوم روسها به قفقاز صورت نمي‏گرفت و احساسات ديني و ميهني ايرانيان براي اتحاد در مقابل دشمن خارجي بيدار نمي‏گرديد، سلسلة قاجاركه از همان ابتدا نفرت و عداوت مردم را با حملات ويرانگرانه و كشتارهاي بي‏رحمانه برانگيخته بود، در برابر قيام مرداني به مراتب لايق‏تر و مردمي‏تر از خان قاجار، محكوم به شكست مي‏گرديد.

ورود امپرياليسم انگليس به صحنة ‌سياست ايران

در اواخر قرن هيجدهم و اوايل قرن نوزدهم ميلادي، متصرفات انگليس در هندوستان از چند سوي مورد تهديد قرار گرفته بود و انگليسي‏ها با اعمال سياست ماهرانه و بسيار مكارانه‏اي كه مبتني بر ايجاد اختلاف ميان سلاطين و امراي منطقه و تضعيف و تهديد و تطميع آنها بود، توانستند مستملكات خود را در هندوستان حفظ كنند و در ضمن دولت تزاري روس را، كه چشم طمع به مستعمرات آنان در هند دوخته بود ، در تصرف سهمي ارزنده از خاك ايران ياري دهند.

نخستين خطر از جانب زمان شاه، از امراي افغانستان ، بود كه گروهي از مردم هند او را براي تسخير متصرفات انگليس در آن كشور دعوت كرده و تيپوصاحب، سلطان ميسور هم در اين مورد با او پيمان اتحاد بسته بود.(9)

دولت انگليس كه از اين لشكركشي هراسان شده بود، تصميم گرفت كه از طريق تحريك فتحعلي شاه و به عنوان اعادة‌ حاكميت ايران بر آن سرزمين، دشمن را دفع كند. به همين جهت مهدي علي خان نامي را كه اصلاً ايراني و نمايندة شركت هند شرقي در بوشهر بود(10) با هدايائي به دربار ايران فرستاد. وي با بيان شرح مفصلي از فجايع و غارت افغانها در لاهور و پناهنده شدن سكنة ‌شيعة‌ آن نواحي به اراضي تحت حكومت انگليس در هند، توانست فتحعلي شاه را كه مدعي حمايت از تشيع بود، به لشكركشي به افغانستان وادار سازد؛ به ويژه اينكه زمان شاه به تهديد دربار ايران نيز پرداخته بود. زمان شاه در پشت دروازه‏هاي هند بود كه خبر لشكركشي فتحعلي شاه به او رسيد و او ناچار، از پشت دروازة هند عقب نشست و به افغانستان بازگشت و سرانجام به دست برادرش محمود شاه، كه از طرف دربار ايران حمايت مي‏شد، شكست خورد و از دو چشم نابينا گرديد. و حكومت افغانستان به محمود شاه سپرده شد. به اين ترتيب، حكومت انگليسي هند كه مدتها نگران زمان شاه بود، آسوده خاطر گرديد.

ظاهراً همين واقعه، كه بهترين نشانة  فقدان درايت و عدم اطلاع شاه ايران و درباريانش از مسائل سياسي آن ايام بود و نيز، دستورهائي كه شاه به اغواي مهدي علي خان، در حمايت ناموجّه از اتباع انگليس و تجارت آنان و دشمني با فرانسويان داده بود، سبب گرديد كه در اواخر همان سال، يك مأمور انگليسي به نام سرجان ملكم، با هداياي بسيار از طرف حكومت انگليسي هند عازم دربار ايران شود. وي در سال 1215 هـ ق/ 1801 يك قرارداد سياسي، بر ضد افغانستان و فرانسه به همراه يك قرارداد تجاري با دولت ايران، منعقد كرد . اين قرارداد كه توسط حاجي ابراهيم خان اعتمادالدوله، صدر اعظم شاه، و سرجان ملكم مهر و امضاء‌ گرديد، شايد اولين قراردادي بود كه بين دولت ايران اسلامي و يك دولت مسيحي بر ضد يك كشور اسلامي و يك كشور مسيحي ديگر منعقد مي‏گشت؛ بي‏آنكه خطري از جانب آن دو كشور متوجه ايران باشد. در اين قرارداد مخصوصاً قيد شده بود كه در صورت حمله پادشاه افغانستان به هند، پادشاهان ايران براي اضمحلال آن كشور وارد عمل خواهند شد. در مقابل دولت انگليس ، هند برعهده گرفته بود كه براي دولت ايران « هر اندازه مهمات و آلات و ادوات جنگي و آذوقه لازم باشد، صاحب منصبان دولت پادشاهي انگليس تهيه نموده تحويل خواهند داد...»(11)

بدون ترديد قبول چنان تعهد غير قابل توجيهي از طرف فتحعلي شاه و درباريان او، بدون بخشش‏ها و هداياي گرانبها و رشوه‏هاي كلان مأموران انگليس ـ كه از آن تاريخ يكي  از وسايل بسيار مؤثر اعمال نفوذ آن كشور در ايران گرديدـ ممكن نبود. « كاپيتان ملكم مأموريت داشت كه با دولت ايران از دو راه وارد اتحاد شود: يا سالي سه يا چهار لك (صد هزار) روپيه براي مدت سه سال به دولت ايران بپردازد، يا مبلغي به شاه و وزراي او رشوه بدهد و آنها را به طرف دولت انگليس جلب نمايد؛ و او پس از مطالعة دقيق ، طريق اخير را اتخاذ نموده، در كيسه‏هاي پول را باز كرد و به مقصود رسيد... او اعتراف كرده كه هر اشكالي، تحت تأثير طلاي دولت انگليس ، به طور معجزه مانندي، از پيش برداشته مي‏شد.»(12)

چنين به نظر مي‏رسد كه ابراهيم خان صدراعظم نيز ، گوشة ‌چشمي به انگليسي‏ها داشته است. او كه گويا نسب يهودي داشته (13) ، در سال 1796 م/1210 هـ ق نيز، هنگامي كه آغا محمد خان مشغول تدارك سپاه در گرگان بود، شخصاً پيشنهاد جمهوري فرانسه را براي اتحاد بر ضد روس و انگليس و همكاري براي استرداد گرجستان ، رد كرد، به طوري كه فرستادگان دولت فرانسه به تهران، گمان كردند كه « آقا محمد خان نمي‏خواهد، افتخار غلبه بر روسها را با ديگران تقسيم كند»(14) و تمايلي به اتحاد در مقابل انگليسي‏ها نشان نداد. مي‏دانيم كه هم اوست كه دروازه‏هاي شهر شيراز را به روي سپاهيان آقا محمد خان باز كرد و با خيانت به لطفعلي خان زند، به حكومت زنديه كه مقاصد سياسي دولت انگليس را از گسترش روابط تجاري دريافته و به آنان روي خوش نشان نداده بود، پايان داد.(15) با اين همه، در آن وقت انگليسي‏ها توانسته بودند كه در شهر شيراز يك نمايندگي بازرگاني داير كنند. موافقت با افتتاح نمايندگي تنها در شهر شيراز و در پايتخت زنديه شايد بدان جهت بود كه از نزديك بر اعمال آنان نظارت كنند؛ نيز هم اوست كه با دادن پول و رشوه به سران ايلات عرب و طوايف دشتي و تنگستاني، آنها را از همراهي و مساعدت با لطفعلي خان زند بازداشت.(16) مي‏توان احتمال داد كه اين پولها را نمايندگي بازرگاني انگليس در شيراز در اختيار او گذاشته باشد. ميرزا ابوالحسن شيرازي، فرستادة فتحعلي شاه كه به مأموريت دربارهاي روس و انگليس رفته و خود عامل مؤثر در عقد عهدنامه‏هاي گلستان و تركمانچاي بوده، مورد توجه و محبت دولت انگليس قرار [داشت] و خود از حقوق بگيران رسمي دولت انگليس به شمار مي‏رفت، به شرحي كه خواهد آمد، خواهر زاده، و داماد اين مرد است.

به هر حال، انگليسي‏ها چندي پس از تحكيم موقعيت خود در هندوستان، توانستند از طريق حمايت از شجاع المك، برادر ديگر زمان شاه، به حكومت محمود شاه و وابستگي و اتحاد آن سرزمين با ايران خاتمه دهند. سپس در سال 1224 هـ .ق ./ 1809 م. قراردادي با شجاع الملك منعقد كردند كه در آن، اين بار ، كشورهاي ايران و فرانسه متحدي بر ضد «مملكت پادشاه درّاني (شجاع الملك )» قلمداد شده بودند. در اين قرارداد، دولت جديد افغانستان تعهد نموده بود كه هرگاه دو كشور مزبور بخواهند از داخل متصرفات «پادشاه و كابل» عبور نمايند، افغان‏ها مخالفت كنند و دولت انگليس هم در مقابل به دولت افغانستان وعدة‌ مساعدت مالي داده بود.(17)

نقشه‏هاي حمله به هند و اتحاد ناپايدار ايران و فرانسه

محرك نزديكي مجدد ايران و انگليس

خطر دومي كه مستعمرات انگليس را درهند تهديد مي‏كرد،  از جانب روسيه بود. پل اول، تزار روسيه كه به قولي در 1801 م به دست عمال انگليس به قتل رسيد، با ناپلئون قرار گذاشته بود كه از راه بخارا و كابل به هند حمله كنند.(18)

خطر سوم از طرف ناپلئون امپراتور فرانسه بود كه پس از مرگ پل، با استفاده از قرارداد تيلسيت، در سال 1807 م جانشين وي آلكساندر را وادار كرد كه در بهار آينده سپاهي در اصفهان، براي تهية‌ مقدمات حمله به هند، تشكيل دهند.(19) وي پيش از آن موفق شده بود كه مقدمات اتحادي از فرانسه و عثماني و ايران را براي حمله به هندوستان فراهم كند. دراين زمينه، عهدنامه‏اي هم به امضاء رسيده بود.

خطر چهارم از سوي دولت ايران بود كه آن هم دلايل چندي داشت: يكي از اين دلايل عدم مساعدت دولت انگليس با  ايران به هنگام لشكركشي روسها در سال 1215 هـ .ق ./ 1803 م. بود كه رجال ايران آن را براساس قرارداد دوستي دو كشور لازم شمردند، ولي انگليسي‏ها آن را بر ضد فرانسه تعبير مي‏كردند نه روسيه؛ زيرا در آن زمان روسها روابط حسنه‏اي با انگليسي‏ها داشتند. دربار ايران كه خود را فريب خورده مي‏ديد، متوجه دولت فرانسه ـ كه كوششهايش قبلاً در جهت نزديكي با ايران، عقيم مانده بود ـ گرديد، لذا به راهنمائي داود، كشيش كليساي اچميادزين و به توسط مارشال برون سفير فرانسه در دربار عثماني، نامه‏اي براي ناپلئون فرستاد كه مورد استقبال وي قرار گرفت.(20)

دليل ديگر، به روايت ناسخ‏التواريخ اين بود كه در سال 1215 هـ ق / 1803 م سلطان دكن سفيري به دربار فتحعلي شاه فرستاده اعلام كرده بود كه « مردم انگليس چهار صوبه از هفت صوبة هند را متصرف گشته‏اند و هنوز چشم دارندكه سه صوبة ديگر را به دست آورند،پس موقع آن است كه اگر ما را با ايشان رزمي پيش آيد، پادشاه ايران از ياري ما دست برندارد.(21)

بالاخره دليل ديگر اين بود كه فتحعلي شاه از جهت قرابتي كه بين خود و پادشاهان بابري هند احساس مي‏كرد، مصمم شده بود كه «چون به جنگ روسها خاتمه دهند، ميراث غصب شدة ‌فرزندان تيمور را از انگليسي‏ها باز پس ستاند.»(22)

سرانجام، در سال 1222 هـ ق /1087 م عهدنامة فن كنشتاين ميان دولتين ايران و فرانسه به امضاء رسيد كه براساس آن دولت ايران متعهد گرديد كه با دولت انگليس قطع رابطه كند و براي حمله به متصرفات آن دولت در هندوستان ، با فرانسه همكاري نظامي داشته باشد. در مقابل ، دولت فرانسه نيز متعهد شده بود كه از طريق ارسال اسلحه و آموزش نظامي سپاه ايران، دولت ايران را در باز پس ستاندن گرجستان ياري دهد.(23) ليكن هنوز دو ماهي از انعقاد عهدنامة‌ فين كنشتاين نگذشته بود كه ناپلئون ، پس از كسب يك پيروزي در جنگ با روسيه، با آن كشور صلح كرد، سپس در هفتم ژوئيه 1807 م عهدنامة تيلسيت را، بدون منظور كردن منافع ايران در قفقاز، با روسيه به امضاء رسانيد. با اين همه، اين موضوع در دربار ايران ، به عنوان عهدنامه فين كنشتاين تلقي نمي‏گرديد و دولت ايران همچنان اميدوار بود كه دولت فرانسه از دوستي خود با روسيه، براي ميانجيگري بين دو كشور و عقب راندن لشكريان روسيه از خاك ايران (گرجستان) استفاده كند. ظاهراً ناپلئون نيز قصد نداشت پيمان خود با ايران را لغو نمايد، بلكه اميدوار بود كه روسيه را نيز وارد اتحادية ايران و عثماني و فرانسه كند. اما معلوم نيست به چه سبب كوششي در جهت حل اختلافات اين دو كشور نكرد و تلاشي براي بيرون راندن روسها از گرجستان به عمل نياورد. سرانجام ، پيشروي سپاهيان روسيه در قفقاز كه اين بار مناطق ايروان و قره‏باغ را نيز در برمي‏گرفت و كشتار مسلمانان آن مناطق ، به رغم اعتراض ژنرال گاردان وزير مختار فرانسه در ايران به فرماندهي سپاه روس؛ و نيز خودداري افسران فرانسوي از شركت در جنگ و نرسيدن تجهيزات نظامي از فرانسه ، كم كم دولت ايران را از ادامة ‌همكاري با آن كشور نااميد ساخت. ولي با اين حال، افسران فرانسوي قريب يك سال ديگر، همچنان به آموزشهاي نظامي خود در ايران ادامه دادند. بعضي منابع فرانسوي صراحت دارد كه در اين وقت انگليسيها براي تداوم جنگ، پولهائي در گرجستان خرج مي‏كردند.(24)

احساس خطر دولت انگليس از اتحاد ايران و فرانسه

و اعزام سفير براي جلب دوستي ايران

از آنجا كه خصومت ميان دولتهاي انگليس و فرانسه همچنان باقي بود، انعقاد عهدنامة‌ فن كنشتاين و ادامة‌ آموزشهاي نظامي و تقويت نيروهاي رزمي ايران توسط افسران فرانسوي كه فتوحاتي نيز به دنبال داشت، دولتهاي انگليس و روس را به هراس انداخت و در نتيجه، سرجان ملكم، از طرف دولت انگليسي هند و «سرهارفورد جونز»، از طرف دولت بريتانيا، مأمور سفارت ايران شدند. دولت ايران كه هنوز به قرارداد خود با فرانسه پاي‏بند بود، اولي را محترمانه نپذيرفت و از او خواست كه موضوع مأموريت خود را به اطلاع حاكم شيراز برساند. وي كه يك ميليون روپيه براي كسب اجازة ورود به ايران بيهوده خرج كرده بود از رفتار سرد دولت ايران سخت برآشفت و در مراجعت، دولت هند را به اشغال جزيرة خارك برانگيخت. ليكن فرستادة دولت بريتانيا كه چند ماه پس از سرجان ملكم وارد ايران گرديد، موفق شد كه با استفاده از تغيير سياست ناپلئون و بي‏توجهي او نسبت به انتظارات دولت و ملت ايران ـ كه بهترين فرصت را در اختيار انگلستان قرار مي‏داد ـ‌ و نيز با دادن پيشنهادهاي فريبنده‏تري، چون تحويل تجهيزات جنگي و اعزام متخصص نظامي، مسير جريان حوادث را به سود آن كشور تغيير دهد. اما اين نيز مسلم است كه ناپلئون ، به رغم مصالحة ‌ظاهري با روسها، همچنان به ادامة همكاري خود با ايران علاقه‏مند بود و همكاري اين كشور را در حمله به هندوستان لازم مي‏دانست؛ ليكن فراموش كرده بود كه علت اصلي اتحاد ايران و فرانسه ، در درجة اول، كوشش در رفع تجاوز روسها به خاك ايران بود، نه بيرون راندن انگليسي‏ها از هندوستان. بنابراين ، دولت ايران ورود سفير جديدي از طرف دولت انگلستان را وسيلة خوبي براي تحريك فرانسويان و اجراي تعهدات خود ديد؛ حتي به اين خشنود بود كه آنان تجهيزات نظامي براي سپاهيان ايران فراهم كنند. به همين جهت، پس از مشورت در شوراي سلطنتي، موضوع به اطلاع ژنرال گاردان رسانيده شد و او طي قراردادي متعهد گرديد كه بيست هزار قبضه تفنگ و ديگر تجهيزات جنگي از فرانسه وارد ايران كند.(25) اين موضوع به خوبي نشان مي‏دهد كه بزرگترين مشكل ايران در مقابله با روسها كمبود تجهيزات نظامي بوده است. در نتيجه ، دستور داده شد كه جونز را كه هنوز در بوشهر اقامت داشت، مدتي در همان شهر و سپس ، به توالي، در شيراز و اصفهان نگهدارند، تا چنانچه دولت فرانسه به تعهدات خود عمل نكند، آنگاه به او اجازة عزيمت به تهران داده شود. سرانجام گاردان كه موفق به انجام تعهدات خود نشده بود، برخلاف ميل دولت ايران و نيز ناپلئون ، كشور ايران را ترك كرد.

اين نحوة ‌برخورد رجال ايران با سفراي فرانسه و انگليس به خوبي مي‏رساند كه ، برخلاف نظر بعضي از تاريخ نويسان، صرفاً هدايا و طلاهاي دولت انگليس سبب روگردان شدن دربار ايران از دولت فرانسه و روي آوردن به دولت انگليس نبوده است. در واقع دولت ايران از نظر رواني در شرايطي قرار داشت كه مجبور بود پيشنهادهاي فريبنده انگليسي‏ها را، كه با كمك نظامي  و مالي فوري و همآوازي با ايرانيان در ادامة‌ پيكار با متجاوزان همراه بود، بپذيرد. چنانكه ژوانن، دبير هيأت نظامي فرانسه در ايران هم در گزارشهاي خود، شاه را در قبول پيشنهادهاي جونز ذيحق دانسته و تصريح كرده  كه: «او چاره‏اي جز اين نداشت كه به وعده‏هاي طلائي  جونز، كه مرتباً او را به جنگ تشويق مي‏كرد و پيشنهاد اعزام سپاه، توپ و اسلحه مي‏داد، تسليم گردد.»(26) بايد اضافه كرد كه در اين وقت دولتهاي انگليس و روس نيز با هم در حالت اختلاف و خصومت بودند. عجب آنكه ناپلئون نيز پيكي پيش فتحعلي شاه فرستاده به او خبر داد كه دولت فرانسه دولت ايران را در افتتاح روابط ظاهري با دولت انگليس ذيحق مي‏داند.(27)

در چنين شرايطي بود كه سفير بريتانيا، بي‏آنكه تقاضايش مبني بر قطع روابط ايران با فرانسه پذيرفته شود، در تاريخ ذيقعدة 1224 هـ ق / فورية 1809 وارد تهران گرديد. و جونز نامه‏اي و هديه‏اي شامل يك قطعه الماس به ارزش بيست و پنج هزار تومان طلاي آن روز، از جورج سوم پادشاه انگليس براي فتحعلي شاه و هداياي گرانبهاي ديگري براي درباريان به منظور نشان دادن يك دوستي محكم ، همراه داشت. ملكم اعتراف كرده است كه «موفقيتهاي جونز تماماً به وسيلة رشوه بوده، چنانكه در آن اوقات بدون رشوه موفقيت غير ممكن بود»؛ و نيز گفته است كه «تمام قضاياي سياسي درايران به وسيلة طلا حل و فصل مي‏شود. هرگاه يكي از عمال دولت فرانسه بايد اخراج شود، عزل او درست مثل تعيين قيمت يك اسب قابل خريداري است. ايران مملكتي است كه در آن بدون صرف پول زياد نمي‏توان يك قدم برداشت.»(28)

با وجود اين پيشكشها، به علت حمايت عباس ميرزا از هيأت فرانسوي، جونز موفق به اخراج آنان از خاك ايران نگرديد؛ ‌اما انتشار خبر سوء قصد به جان ژوانّن، كه بدون ترديد يك دسيسة انگليسي بود، سبب شد كه وي را پيش عباس ميرزا به تبريز بفرستند و شاه از او خواست كه لااقل تا آمدن سفير او كه همراه گردان پيش ناپلئون رفته بود، در ايران بماند.(29)

در اين وقت افكار عمومي در ايران به شدت به دشمني با فرانسوي‏ها تحريك شده بود و حتي گاه خدمتكاران ايراني آنها مورد ضرب و شتم جهال و اوباش قرار مي‏گرفتند. اما چنانكه از اظهارات خود جونز  و نيز گزارش ژوانّن برمي‏آيد ، عوامل انگليسي در اين جريانات دست داشته‏اند.(30) متعاقب اين اوضاع، اعلام صلح دولت‏هاي انگليس و عثماني نيز، كه قطع رابطة عثماني و فرانسه را به دنبال داشت، شاه را به كلي از فرانسويان نااميد ساخت.(31) چندي نگذشت كه سرجان ملكم بار ديگر در صحنة‌ سياست ايران حضور يافت. وي «قبل از آنكه دربارة مأموريت خود سخني به ميان آورد، توپخانه و تفنگ‏هاي جديدي را كه همراه آورده بود به نظر شاه رساند و افسران انگليسي توپخانه و پياده نظام را به شاه معرفي نمود و بلافاصله آنان را براي تعليم دسته‏هاي سپاه و خدمت در اردوي زير فرمان عباس ميرزا به آذربايجان فرستاد.»(32) همزمان با اين اقدامات، دولت انگليس از تهديد دولت و ملت ايران هم غافل نمانده بود، چنانكه ملكم يك نفر از خاندان زند را هم با خود از هند به سواحل ايران آورده و مدعي تاج و تخت قلمداد كرده بود(33) تادر صورت شكست مذاكرات ، آشوبي در جنوب كشور برپا كنند. پيش از آن هم دولت انگليس نيروي دريائي كاملي در خليج فارس گردآورده بود.(34) انگليسي‏ها، كه ديگر به اهميت ايران پي‏برده بودند، درنظر داشتند كه اين بار با گرفتن امتيازات بيشتر از دولت ايران، از قبيل واگذاري جزيرة قشم و خارك  و هرمز به آنان و اجازة ساخت استحكامات نظامي در بوشهر و قراردادن بنادر بحر خزر در اختيار بازرگانان انگليسي، به عنوان شرايط كمك آنان به ايران درمقابله با روسها(35) ، مقدمات تسلط خود را بر اين كشور فراهم سازند. فتحعلي شاه با تمام اين تقاضاها، به علاوه با تأسيس كنسولخانه در شهرهاي شيراز ، اصفهان، يزد ، قزوين و تبريز موافقت كرد و تنها از واگذاري جزيرة خارك به نيروي دريائي انگليس خودداري ورزيد و به اين ترتيب، عدم درايت كامل خود را در مسائل سياسي و كشورداري نشان داد. پس از مدتي ، انگليسي‏ها خارك را هم گرفتند و در آن استحكامات نظامي به وجود آوردند.(36)

عهدنامه‏هاي جديد ايران و انگليس و سياست اتلاف وقت دولت آن كشور

به منظور برقراري روابط جديدي  كه متضمن همكاري انگليس در بيرون راندن روسها از قفقاز بود، در محرم 1334 هـ ق / مارس 1809 م يك عهدنامة‌ مقدماتي، به امضاي ميرزا شفيع صدراعظم و عبدالله خان امين الدوله، از طرف ايران و سرهارفورد جونز، از طرف دولت انگليس تنظيم گرديد كه دولت انگليس را مكلف مي‏نمود براي راندن مهاجم از خاك ايران، حتي در صورت وقوع صلح بين آن دو كشور، كمكهاي مالي و نظامي و سرباز در اختيار دولت ايران قرار دهد. در مقابل، دولت ايران موظف مي‏گرديد كه به هر گونه قرارداد موجود بين خود و دولتهاي اروپائي خاتمه دهد و نيز، از اعزام سپاه به هندوستان خودداري كرده، حتي از حملة‌ افغان‏ها به هند نيز، جلوگيري كند.

محققان روسي اين عهدنامه را پيماني ضد روسي خوانده و گفته‏اند كه جونز به منظور برانگيختن ايرانيان به جنگ با روسها، مانع از انجام مذاكرات صلح عباس ميرزا با فرماندهي ارتش روس در قفقاز شد(37)، اما چنين پيداست كه هدف انگلستان از بستن اين پيمان با ايران، ضمن كمك به تضعيف نيروهاي دو طرف و به خصوص ايران در يك جنگ فرسايشي، واتلاف وقت براي روشن شدن فرجام جاه طلبي‏هاي ناپلئون ، تحريك دولت روسيه به انصراف از پيمان تيليسيت و وادار كردن آن كشور به اتحاد با انگلستان بوده است. سرانجام نيز، در اواسط سال 1809 م انگليسي‏ها به اين منظور دست يافتند. در اين وقت ائتلاف جديد در اروپا، بين كشورهاي انگلستان، پروس، اتريش و روسيه به وجود آمده بود. ولي بعضي نيز گفته‏اند كه در سال 1807 م دولت انگليس يك عهدنامة‌ سري، در باب تقسيم ايران به مناطق نفوذ، با تزار روسيه بسته بود و به همين جهت، افسران انگليسي در اردوي عباس ميرزا، در لباس سربازان ايراني خدمت مي‏كردند.(38) در اين صورت شكي باقي نمي‏ماند كه اين معاهده چنانكه شواهد بعدي هم آن را تأييد مي‏كند، صرفاً براي فريب دادن ايرانيان بوده است.

اجراي اين عهدنامه، بدون ترديد مي‏توانست پيروزي ايران را به دنبال داشته باشد؛ اما مأموران انگليس كه در پي اتلاف وقت بودند، با نمايش ماهرانه‏اي مانع اجراي آن شدند؛ بدين معني كه سرجان ملكم صلاحيت نمايندگي جونز را ، به عنوان سفير تام‏الاختيار مورد ترديد قرار داد و از قبول تعهدات او خودداري كرد.

بي‏شك اين اختلاف ساختگي بود، زيرا امكان نداشت كه دولت بريتانيا اعزام سفير خود به ايران را به اطلاع حكومت انگليسي هند نرسانده باشد. اصولاً متعاقب همين اقدام بود كه ملكم، به ترتيبي كه گفته شد، براي بار سوم عازم ايران گرديد. در واقع هدف آن بود كه در حد امكان دولت ايران را تا فرجام جنگهاي ناپلئون و استقرار آرامش در اروپا منتظر نگهدارند.

بنابر اين دولت ايران سفير فوق العاده‏اي به لندن فرستاد، تا ضمن تحقيق در صحت نمايندگي جونز، عهدنامه را هم به امضاي دولت انگليس برساند. ميرزا ابوالحسن شيرازي، نمايندة‌ايران ، نامه‏اي از لندن فرستاد و صلاحيت جونز را براي عقد و امضاي عهدنامه تأييد كرد. چندي بعد، دولت انگليس، ميرزاابوالحسن خان را همراه سفير جديدي به نام «سرگوراوزلي» روانة ايران ساخت تا عهدنامة‌ ديگري با ايران منعقد سازد. اين مسافرت قريب سه سال طول كشيد؛ زيرا به مدت نه ماه از سفير ايران در لندن پذيرائي كردند و به هنگام بازگشت، به جاي عبور از اروپا كه نزديكتر بود، او را به قارة آمريكا برده ادعا كردند كه «باد مخالف عنان كشي را از دست ناخدا خارج كرده است.»(39) سرانجام سفير جديد بريتانيا و فرستادة دولت ايران در شوال 1326 هـ ق / فورية 1811 م وارد بوشهر شدند. اين مسافرت طولاني به دولت بريتانيا امكان داد در اوضاع اروپا و منطقه مطالعة بيشتري به عمل آورده، با توجه به تغييرات مهمي كه در اين تاريخ در اروپا رخ داده بود، عهدنامة جديدي تنظيم كند.

با امضاي عهدنامه جديد، اين بار دولت ايران تعهد كرد كه از اعزام هر نوع سپاه از طريق خانات بخارا، خوارزم، تاتارستان و سمرقند به سوي هند جلوگيري كند. اين امر نشان مي‏دهد كه دولت انگليس، به رغم داشتن روابط حسنه با روسيه، از طرف آن دولت آسوده خاطر نبوده است. در مقابل، تعهدي كه دولت انگليس برعهده گرفت اين بود كه اگر ايران مورد تهاجم كشوري خارجي قرار گيرد، صورت تقاضاي ايران و «در صورت امكان» نيروهاي نظامي انگليس به ياري ايران بيايند، وگرنه دولت انگليس سالي دويست هزار تومان به دولت ايران بپردازد؛ حتي اگر دولت انگليس با آن كشور صلح كرده و يا كوششهايش در جهت برقراري صلح در بين دو كشور متخاصم شكست خورده باشد؛ و خواهيم ديد كه بريتانيائي‏ها به اين وعدة‌ خود هم وفا نكردند. بر اساس اين پيمان دولت بريتانيا حكميّت خود را نيز در اختلافات سرحدي و تعيين حدود مرزي با روسيه، به ايران تحميل نمود؛ حكميتي كه خود سبب تحميل عهدنامة‌ ننگين گلستان گرديد؛ و چنانكه خواهيم ديد زمينة جنگهاي دورة دوم را فراهم ساخت و به عقد عهدنامة‌ ننگين‏تري منتهي شد.

جنگ يا صلح؟

تناقض و تلوّن در رفتار سفراي انگليس در مورد روابط

ايران با روسيه و تسليم اسرار نظامي ايران به روسها

دولت فرانسه، پس از مصالحه با روسيه، تمايلي به همكاري با ايرانيان در جنگ با آن كشور نشان نمي‏داد  و اين موضوع باعث ناخشنودي دولت و ملت ايران شده بود. جونز، با توجه به غليان احساسات ملي و ديني در ايران، سياست خود را برپاية ‌همآوازي با ايرانيان در ادامة‌ جنگ و استرداد گرجستان و وعدة‌ كمكهاي مالي و نظامي قرار داده ، توانست مورد اعتماد شاه قرار گيرد و به همراه ميرزا بزرگ قائم مقام، در مذاكرة‌ صلح شركت كند. او كه هر گونه ملاقات نمايندة‌فرانسه را با فرماندهي سپاهيان روس در قفقاز ممنوع كرده بود، پس از مذاكره با وي پيشنهادهاي دولت روسيه را غير قابل قبول اعلام كرد و پيشنهاد قطع مذاكرات داده، ادعا كرد كه جنگ را بشدت ادامه داده گرجستان را بي‏هيچ زحمتي، به وسيلة سربازان نيرومند ايران و كمكهاي دولت هند، پس خواهد گرفت.(40) به نظر ژوانن همكاري محرمانه‏اي بين جونز و فرماندهي سپاه روسيه وجود داشته است.(41) وقايع بعدي نشان مي‏دهد كه وعده‏ها و ادعاهاي جونز كاملاً بي‏اساس بوده و او مأموريت داشته كه روابط ايران و فرانسه را كه به سردي گرائيده بود، قطع كند و در ضمن، با جلب دوستي دولت ايران نسبت به دولت انگليس، خطري را  كه براي منافع آن كشور در هند بوجود آمده بود، از ميان بردارد، ولي چون نمي‏توانست به وعدة خود در استرداد گرجستان عمل كند، دوران مأموريتش، با آمدن سرگوراوزلي سفير جديد، به همراه حاجي ميرزا ابوالحسن شيرازي ، پايان پذيرفت.

با ورود اوزلي، نامه‏اي از « دورتيشف» فرمانده سپاه گرجستان، مبني بر تقاضاي ميانجيگري بين ايران و روسيه ، تسليم او گرديد. او برخلاف جونيز، شروع به جانبداري از صلح كرد. نزديكي دولت انگيس به ايران نخستين ثمرة خود را بروز داده، دولت روسيه را به ترك خصومت واداشته بود. از اين قرار احتمال مي‏رود كه برنامة مأموريت او به ايران براساس يك توافق قبلي با روسها و مقدمه‏اي براي همكاري با آنها در تحميل صلحي به زيان ايران بوده است. زيرا كه دورة جديد جنگهاي ناپلئون در اروپا و مقدمات حملة او به روسيه شروع شده روسيه با عثماني وارد جنگ گرديده بود و در مناطق اشغالي قفقاز نيز قيامهائي بر ضد روسها صورت گرفته بود. اوزلي كه مانند جونز به خوبي توانسته بود اعتماد فتحعلي شاه را نسبت به خود جلب كند، توانست موافقت دربار ايران را براي پذيرش صلح كسب كند. ولي چون نمايندة دولت روسيه خواستار الحاق تمام مناطق اشغالي به روسيه و كسب اجازة عبور سپاهيان آن كشور از خاك ايران براي حمله به كشور عثماني شد، مذاكره بدون نتيجه خاتمه يافت.

چنين به نظر مي‏رسد كه تحميل مذاكرة صلح به ايران، در شرايطي كه اوضاع از هر حيث به سود ايران دگرگون شده بود و روسيه در تحميل دعاوي خود اصرار مي‏ورزيد ، به منظور اجراي يك توطئه و گزارش اسرار نظامي ايران به روسها بوده است. زيرا جيمز مورير، منشي اوزلي، كه در اين مذاكره شركت كرده بود اعتراف كرده كه: « يك ملاقات بسيار محرمانه» با دورتيشف داشته است. او گفته است كه: « قبل از شروع مذاكره، دورتيشف دستور داد كه درها را ببندند و هيچكس وارد اطاق نشود و چون مذاكره تمام شد، ژنرال دستها را از خوشحالي به هم مي‏ماليد و گفت اكنون شمشيرت را كنار بگذار و خودش هم چنين كرد و شمشير و كلاهش را به كناري نهاد.»(42) صحنه‏اي كه مورير توصيف كرده، حكايت از تفاهم و توافق و اعتماد متقابل، بلكه همكاري كامل ميان دو دولت روس و انگليس دارد و مي‏رساند كه مورير، دورتيشف را از اسرار نظامي ايران و از توطئه‏اي كه در بحبوحة جنگ براي جلوگيري از پيروزي ايرانيان مي‏بايست صورت گيرد، از پيش آگاه ساخته بود. جنگ معروف اصلاندوز و شكستي كه در آن بر سپاه ايران تحميل شد، پس از اين واقعه و در چنان شرايطي رخ داد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:2  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

توطئة جنگ اصلاندوز و كارشكني افسران انگليسي در بحبوحة جنگ

با شكست مذاكرة صلح، شروع جنگ اجتناب ناپذير بود و به همين جهت فرماندهي سپاه ايران آمادة‌ كارزار گرديد. در اين وقت بود كه توطئه آشكار شد و اوزلي اعلام كرد كه دولتهاي روس و انگليس با هم صلح كرده‏اند و به افسران انگليسي دستور داد كه اردوي عباس ميرزا را ترك كنند وموضوع را نيز به اطلاع فرمانده قواي روسيه رساند. پيداست كه صلح ، يك شبه انجام نگرفته بود، ولي اعلام آن در چنان موقعيتي كافي بود كه روحية سربازان ايراني را تضعيف كند. سرانجام، از دو نفر افسر و سيزده سرجوخه، كه به  اصرار عباس ميرزا در ميدان جنگ باقي مانده بودند، سرجوخه‏ها هم در بحبوحة جنگ از آن خارج شدند و يكي از افسران نيز كه فرماندهي توپخانه را برعهده داشت، در جريان يك حملة غافلگيرانه و در حساس‏ترين لحظات جنگ، كه گلوله‏باران توپخانة دشمن بسياري از سربازان ايراني را به خاك و خون كشيده بود، ميدان را ترك گفت و توپخانه را كه در چنان شرايطي نقش تعيين كننده‏اي در نتيجه جنگ داشت بدون فرماندهي رها كرد. تنها كريستي، افسر انگليسي ، در اين توطئة ناجوانمردانه شركت نكرد و چندان در مأموريت خود ايستادگي كرد كه كشته شد . در چنين وضعيتي، سرنوشت ارتش جواني كه تازه نظام اروپائي را آموخته و ناگهان در ميدان جنگ فرماندهان و مربيان خود را از دست مي‏دهد، معلوم است. اكنون به خوبي مي‏توان حدس زد كه راز خوشحال شدن دورتيشف در ملاقات «بسيار محرمانة» خود با مورير چه بوده است. گويا مورير تصميم داشت كه با اعزام ماژوردارسي به گرجستان ، اطلاعات بيشتري از وضعيت نظامي ايران در اختيار روسها قرار دهد؛ ولي عباس ميرزا كه اعتماد خود را نسبت به انگليسي‏ها از دست داده بود، با تهديد به اينكه در صورت عبور وي از طريق گرجستان دستور خواهد داد او را باتير بزنند ، مانع عزيمت دارسي گرديد. لازم به گفتن است كه عدة سربازان روسي در اين جنگ دو هزار و سيصد نفر و تعداد توپهايشان فقط شش عراده و به مراتب از تعداد سربازان و توپهاي ايران كمتر بوده است. زيرا كه روسها به سبب درگيري با عثماني‏ها و احساس خطر از جانب ناپلئون ، امكان نيروي بيشتري را به جبهة فققاز نداشت.(43)

دعوت روسيه از اوزلي براي ميانجيگري و تحميل

عهدنامة گلستان توسط اوزلي به دولت ايران

شكست اصلاندوز، از آنجا كه معلول كارشكنيهاي علني مأموران انگليس بود، نتوانست ايرانيان را از فكر ادامة‌ جنگ و بازستاندن ايالات از دست رفته منصرف كند . در نتيجه مقامات ايران و در رأس آنها عباس ميرزا، تصميم به تربيت سرباز و تقويت سپاه گرفتند و به مدت يك سال اين كار را ادامه دادند . در اين وقت خبر حملة ‌نظامي ناپلئون به روسيه منتشر شده بود و روسيه كه نمي‏توانست در چند جبهه به جنگ بپردازد توسط سردار نظامي خود در قفقاز از سرگور اوزلي تقاضاي ميانجيگري كرد.(44)اين بار هم اوزلي موفق گرديد كه « با تطميع و تهديد به قطع كمكهاي مالي انگلستان»(45) ، شاه را به قبول صلح وادار سازد، و تحت تأثير شرايط سياسي و نظامي اروپا، به جنگي كه خود آتش افروز آن بود، بطور موقت، پايان دهد و استرداد سرزمينها را به مذاكرات دوستانه با حضور خود او موكول كند.

اوزلي، همراه حاجي ميرزا ابوالحسن شيرازي در مذاكرات صلح شركت كرد. مذاكرات شش ماه طول كشيد؛ و اين خود حاكي از ناخشنودي مقامات ايراني از نتيجة مذاكرات است. سرانجام، بر اثر فشار و وعده‏هاي اوزلي،  در تاريخ 29 شوال 1228 هـ ق / 12 اكتبر 1813 م در گلستان از توابع قره‏باغ، عهدنامه‏اي در يازده فصل و يك مقدمه، با حضور سفير انگليس به وسيلة حاجي ميرزا ابوالحسن نمايندة شاه ونيكولا دورتيشف، نمايندة فوق العادة تزار ،به امضاء ‌رسيد. براساس اين عهدنامه دولت ايران نه فقط از ادعاي خود نسبت به گرجستان چشم پوشيد، بلكه منطقة داغستان و شهرهاي واقع در ميان آن دو، شامل دربند، باكو، لنكران، شيروان و قره‏باغ را نيز، ظاهراً به طور موقت به روسها واگذار كرد. به علاوه اين قرارداد ايران را از داشتن ناوگان جنگي در درياي مازندران محروم كرد. در اين قرارداد به دولت روسيه حق داده شد كه پس از مرگ پادشاه از وليعهد او حمايت كند و به اين ترتيب زمينة دخالت بيگانگان در امور داخلي كشور رسماً فراهم گرديد.

 سرپرسي سايكس اعتراف مي‏كند كه اين معاهده كه شرايطش براي ايران شوم و مصيبت‏بار بوده، در مقابل درخواست فرمانفرماي روسي گرجستان و بر اثر مساعي عالية اوزلي تهيه شده است، اما باز ناجوانمردانه عباس ميرزا را متهم مي‏كند كه براي بدست آوردن تاج و تخت، سرزمينهاي مورد بحث را به روسيه واگذار كرده است.(46) در حالي كه عهدنامه توسط حاجي ميرزا ابوالحسن به امضاء رسيده و درج مادة اخير كه ظاهراً براي جلب رضايت عباس ميرزا صورت گرفته، چنانچه ناشي از بيم وقوع كشمش بين فرزندان بي‏شمار فتحعلي شاه نبوده باشد، جز نوعي نيرنگ سياسي نبوده است؛ زيرا، صرف نظر از محبوبيت نسبي او در پيشگاه مردم ايران ، نسبت به شاهزادگان ديگر، و حمايت كامل شاه از وي، از آنجا كه نامي از عباس ميرزا در عهدنامه برده نشده و تنها از وليعهد رسمي مملكت ياد شده است، اين عمل نمي‏تواند وسيله‏اي براي جلب موافقت وي با چنان عهدنامة‌ ننگيني باشد. همچنانكه نابود كردن و فراهم كردن وسايل عزل وي نيز، غير ممكن نبوده است و همانطور كه نوشته‏اند، سرانجام نيز به طور مشكوكي درگذشت. اما نكته اينجاست كه اين ماده از معاهده عملاً به زيان عباس ميرزا تمام شد و بهانه‏اي به دست مخالفان داد تا وي و وزير وطن پرست و كاردانش قائم مقام را مسبّب شكست و عامل قرارداد و همدست روسها معرفي كنند؛ در حالي كه عوامل روس و انگليس هر دو مخالف او و طرفدار محمد علي ميرزا، فرزند بزرگتر شاه بودند.(47) اما سؤالي كه در اين جا به حق بايد مطرح شود اين است  كه چرا اوزلي كه سمت ميانجي‏گري دولتهاي روس و ايران را داشته و نمايندة دولتي بوده كه براساس قرارداد دوستي، به حمايت از منافع ايران در مقابل مهاجم خارجي تعهد داشته و حكميّت خود را در اختلافات سرحدي ايران با روسيه به اين كشور تحميل كرده بود، در وضعيتي كه روسيه به علت تهديدات ناپلئون و دولت عثماني در اروپا ، توانائي پيكار در جبهة قفقاز را نداشت ، و حاضر به دادن امتيازاتي به نفع ايران بود، نه تنها هيچ گونه كوششي، حداقل در جهت استرداد بعضي از ولايات نكرده بلكه قدم به زيان اين مملكت برداشته و پس از اميدوار كردن دربار ايران به وعده‏هاي پوچ خود، و گرفتن نشان خدمت از تزار روس، راه لندن را در پيش گرفته است؟ اين سؤالي است كه سرپرسي سايكس علاقه‏اي براي پاسخ‏گوئي به آن نداشته است! ساسكس حتي چشم‏پوشي از داشتن نيروي دريائي در درياچة‌ خزر را، به ايهام، به ناداني ايرانيان نسبت داده است.(48) ترديدي نيست كه در ميان درباريان ايران افراد ناآگاه و ساده‏انديش وجود داشتند؛ اما نكته اينجاست كه همين افراد معمولاً مورد حمايت مأموران انگليس بودند و به توصيه و دسايس آنان مصدر كار مي‏شدند؛ چنانكه ميرزا ابوالحسن شيرازي بر اثر تحسين و توصية اوزلي مورد توجه فتحعلي شاه قرار گرفت و به وزارت امور خارجه رسيد.(49) و هم براثر دخالت اوزلي بود كه وي به جاي قائم مقام، كه مورد نظر وليعهد بود، به نمايندگي ايران در مذاكرات صلح برگزيده شد و به امضاي چنان قرارداد ننگيني تن در داد. از آن تاريخ، كوشش براي روي كار آوردن افراد نالايق و ساده‏لوح و خود فروخته، يكي از اصول مسلم سياست استعماري انگليس در ايران بوده است. شگفت آنكه نويسندگان روسي هم تعهد دولت انگليس را در مورد ايجاد ناوگان جنگي در درياي خزر، به سود آن دولت قلمداد كرده و پيمان صلح گلستان را «ضربة نيرومندي به نقشه‏هاي تجاوزكارانة ‌انگليسي» به حساب آورده‏اند كه «كوشش داشتند ايران را زير نفوذ خود گرفته و قسمت جنوبي درياي خزر را زير نظارت خود قرار دهند.»(50) گويا محققان شوروي نيز، كه هيچ‏گونه اشاره‏اي به جلسة سري دورتيشف بامورير و كناره‏گيري افسران انگليسي از اردوي ايران نكرده‏اند، براستي باور كرده‏اند كه امپرياليسم انگليس نقشي در شكست ايران نداشته و اين روسها بوده‏اند كه قفقاز را به زور شمشير سربازان خود گرفته‏اند؛ و مدعي شده‏اند كه ارتش روسيه در آن زمان از نيرومندترين ارتشهاي اروپا بوده است. اما نه تنها انگليسي‏ها بازندة اين جنگ نبودند، بلكه پايه‏هاي تسلط خود را از همان تاريخ در اين كشور استوار كردند. شكستهاي مكرر روسها از سپاهيان ايران در طول بيست و شش سال، كه كتابهاي تاريخ دورة ‌قاجار و نامه‏هاي فتحعلي شاه به ناپلئون ، ـ حتي اگر اندكي هم مبالغه آميز باشد ـ به خوبي بيانگر اين واقعيت است و ثابت مي‏كند كه ارتش روسيه نيز در آن زمان، چندان نيرومند نبوده است. گزارش فرانسويان نيز مؤيّد آن است كه: « از آن طرف روسها هم به نوبة‌خود، جنگ عالمانه‏اي با ايرانيها نمي‏كنند، و شمارة ‌سپاهيانش هم بسيار كمتر از ايرانيهاست.»(51)

پيروزي عباس ميرزا بر سپاه هفتاد هزار نفري عثماني كه عزم تصرف قسمتي از آذربايجان و كرمانشاهان را داشتند و تعقيب آنها تا درياچة وان و تصرف بسياري از تجهيزات نظامي آنان در سال 1237 هـ ق دليل ديگري بر توانائي رزمي ايران  در آن سالهاست. برادرش، محمد علي ميرزا نيز توانست پاشاي بغداد را كه وارد كرمانشاهان شده بود شكست داده تا منطقة بغداد پيشروي كند؛ اما مرگ ناگهاني وي و شيوع بيماري وبا در بغداد، مانع ادامة‌ پيشروي او گرديد و دولت عثماني نيز تقاضاي صلح كرد كه پذيرفته شد.

از اينها گذشته، چگونه مي‏توان تصور كرد كه فرمانده ارتش پيروزمندي نمايندة امپرياليسم شكست خورده را به ميانجي‏گري دعوت كند و او نيز پس از تأمين مطامع تجاوزكارانة  رقيب پيروزمند در حدي فراتر از انتظار آنان، و تحميل آن از طريق نيرنگ، و دادن وعده‏هاي فريبنده به دولت دوست، از تزار روسيه نشان افتخار بگيرد. شايان ذكر است كه اوزلي پس از پايان كار عهدنامه و به هنگام عزيمت به انگلستان از طريق روسيه، همه جا مورد استقبال گرم روسها قرار گرفت. امپراتور روسيه رسماً او را به حضور پذيرفت و از خدمات وي در انجام مذاكرات و استقرار صلح سپاسگزاري كرد و به وي نشان افتخار داد. اوزلي اعتراف كرد كه «خدمات كوچكي كه او افتخار انجام آن را داشته، بخشي از وظايف او و همه براساس دستورات دولت پادشاهي انگليس بوده است.»(52) سرانجام اين گفتة جان ويليام كي كه «ايران را دولت انگليس دست بسته تسليم دولت روس نمود.»(53)، خود بهترين دليل درباره نقش فعال آن دولت در شكست نظامي ايران و تحميل عهدنامه‏هاي گلستان و تركمانچاي مي‏باشد.

اوزلي، پس از مراجعت به انگلستان، در گزارش خود نوشت: «اكنون كه خطر ناپلئون منتفي شده و مرزهاي هند از تجاوز مصون مانده، بايد ملت ايران را رها كرد كه در توّحش خود باقي بماند.»(54) وي با اين گفته، نه فقط رابطة اين جنگها و ديپلماسي انگليس و شكست ايران را با صيانت مرزهاي هند به صراحت بيان كرده است، بلكه به ساده انديشي و خيانت رجالي اشاره داد كه فريب وعده‏هاي دروغين وي را خورده، در چنان شرايطي به قبول چنان عهدنامة ننگيني تن در داده‏اند.

ورود سفير جديد دولت انگليس و امضاي يك قرارداد دوستي

جديد به زيان ايران و در جهت قطعيّت يافتن عهدنامة گلستان

هدف ديگر دولت انگليس از تحميل عهدنامه گلستان، شانه خالي كردن از تعهد پرداخت كمكهاي مالي و نظامي به ايران در زمان جنگ بود. چون اوزلي، برخلاف وعده‏هاي خود، هيچگونه اقدامي نزد امپراتور روسيه، براي استرداد حتي بعضي از ولايات نكرده بود و نمي‏توانست ديگر به ايران برگردد، لذا، در سال 1229 هـ ق/1814 م سفير ديگري به نام هنري اليس از طرف آن دولت وارد ايران گرديد و او موفق شد كه قرارداد جديدي را كه همراه آورده بود به امضا برساند. در اين قرارداد، پرداخت كمك مالي مشروط به آن شده بود كه اوّلاً اين كمك با نظارت نمايندة ‌انگليس؛ فقط صرف نگهداري سپاه دفاعي در سرحدات شمالي ايران شود. ثانياً ايران به هيچ وجه درصدد تهاجم و جنگ تهاجمي برنيآيد. به اين ترتيب دولت انگليس توانست راه ادعاي ايرانيان را نسبت به ايالات از دست رفته براي هميشه مسدود كند.

مسألة‌ ديگر مربوط به امكان استفاده دولت ايران از معلمان نظامي كشورهاي دوست بود؛ زيرا معلمان انگليسي از ايران عزيمت كرده بودند و اينك روسها به اعزام معلمان خود ابراز تمايل كردند. اين موضوع نيز خود حكايت از روابط نزديك آن دو دولت و همكاري آنها در تسلط بر ايران دارد.

با اين همه، از آنجا كه وعده‏هاي اوزلي به وساطت در پيش تزار روسيه، اين گمان را در دربار ايران بوجود آورده بود كه عهدنامة‌ گلستان جنبة موقتي و حكم آتش‏بس را داشته و ايران مي‏تواند لااقل بخشي از سرزمين‏هاي از دست رفته را با اعزام سفير به دربار روسيه و از راههاي مسالمت‏آميز، پس بگيرد، اين بار نيز ، به جاي ميرزا ابوالقاسم قائم مقام، كه مردي آگاه و صالح و لايق و مورد نظر عباس ميرزا بود ، به اشاره سفير بريتانيا و براساس مصالح دولت استعماري انگليس كه ايجاب مي‏كرد كه نمايندگي ايران را شخصي سرسپرده و ساده‏لوح و بي‏اطلاع از مسائل سياسي بر عهده داشته باشد، حاجي ميزرا ابوالحسن شيرازي، به سفارت پطرزبورگ برگزيده شد و با هدايائي عازم آن ديار گرديد و ظاهراً همه جا مورد استقبال قرار گرفت. اما به رغم تمايل قبلي تزار نسبت به استرداد بخشي از سرزمين‏هاي اشغالي(55)، او هيچ گونه موفقيتي به دست نيآورد . مذاكرات بعدي يرملوف، حكمران روسي قفقاز و فرستادة تزار به تهران هم، از آنجا كه متضمن پيشنهادهاي غير قابل قبولي، چون اجازة حمله به خاك عثماني از طريق ايران بود، به هيچ نتيجة مثبتي نرسيد. از گفتة عباس ميرزا چنين برمي‏آيد كه فتحعلي شاه و درباريان بلند پاية‌ او، اصراري دراين باره به يرملوف نكرده‏اند. در اين وقت، نفوذ عوامل خارجي در دربار ايران به حدي بوده كه حتي ميرزا بزرگ قائم مقام را كه در اين مورد پافشاري مي‏كرد، به جنگ‏جوئي متهم كرده ، بركنارش كردند.(56)

دورة دوم جنگهاي ايران و روس، اسباب و علل آنها

از مشخصات بارز ديپلماسي انگليسي‏ها هميشه اين بوده كه هر جا عهده‏دار ميانجيگري شده‏اند، زمينه‏اي براي اختلاف و برخورد در آينده باقي گذاشته‏اند، تا در صورت لزوم، آتش افروزي و بهره‏برداري كنند. نظاير آن را امروزه در جامو و كشمير، تقسيم ايالات پشتونستان، بلوچستان ، كردستان و اروند رود مي‏توان به خوبي مشاهده كرد. در عهدنامة‌ گلستان هم چنين مواردي پيش‏بيني شده بود؛ به طوري كه سايكس هم بر ابهام زياد مواد مربوط به آن عهدنامه اعتراف دارد.(57)

در سال 1241 هـ ق/1825 م يرملوف فرمانرواي كل قفقاز، ناحية‌ كوچك بين ايروان و درياچة‌گوگچه را، كه از نظر سوق الجيشي و تسلط بر منطقة ايروان براي ايران مهم بود، پس از يك مذاكرة‌ مقدماتي با نمايندة‌ ايران و بي‏آنكه منتظر پاسخ قطعي دولت ايران شود، تصرف كرد. اين امر سبب گرديد كه احساسات مردم ايران كه بر اثر وصول بعضي اخبار نامطلوب، مانند دست‏درازي روسها به زنان مسلمان منطقه و ضبط اموال مردم توسط آنها و شكايات اهالي قفقاز دائر بر بدرفتاري و تعديات كارگزاران روسي، به فتحعلي شاه، نايب السلطنّه و علما، بر ضد روسها برانگيخته شده بود، ناگهان، به دنبال اعلام جهاد علماي بزرگ، به صورت يك قيام عمومي در سراسر كشور درآيد. اما محققان روسي، بي‏توجه به تجاوز آشكار نظاميان تزار به خاك ايران، ديپلماتهاي انگليس را در ايجاد دورة‌ دوم جنگها ، به منظور تضعيف موقعيت روسها در خاور نزديك و خاورميانه، مؤثر شمرده و گفته‏اند كه «در آن هنگام مك دونالد سفير انگلستان در ايران با شيوه‏هاي نيرنگ بازانه، از راه تطميع و وعده، عملاً سمت رايزني شاه را به دست گرفته بود. و دربار شاه، انگليسي‏ها و روحانيون بلند پاية‌ ايران، تبليغات گسترده‏اي را به منظور جنگ عليه روسها آغاز كردند.»(58) ليكن شواهد نشان مي‏دهد كه رفتار مأموران انگليس در اين باره با مقامات ايراني مانند گذشته مشكوك و دو پهلو بوده است. چنانكه هنري ويلك، كاردار سفارت بريتانيا در تهران، در جلسات متعدد مشاور، شاه را به مسالمت در برابر روسيه دعوت مي‏كرد؛ و در همان وقت ميجرهارت و دكتر كورمك ديگر نمايندگان سياسي آن كشور، عباس ميرزا و سران سپاه او را به جنگ با روسيه فرا مي‏خواندند.(59) پس از شروع جنگ نيز، مك‏دونالد و چند تن افسر انگليسي كه به عنوان مستشار نظامي ايران ، همه‏جا در ميدانهاي جنگ همراه شاه و وليعهد بودند، آنان را به ادامة ‌جنگ و نپذيرفتن صلح تحريك مي‏كردند.(60) با اين همه، وي در يك گفتگوي خصوصي نزد گريبايدوف اقرار كرده بود كه دولت او روسها را در دعاوي خود كاملاً محق مي‏داند و به او دستور اكيد داده‏اند كه تنها با اشارة ‌روسها در كار آنها دخالت كند.(61) بنابر اين پيداست كه اين بار نيز، ميان سفير انگلستان و فرماندهي سپاه روسيه روابط محرمانه‏اي وجود داشته و هر دو براي هدف واحدي، كه عبارت از سرگرم كردن دولت ايران  و شكست نظامي آن و تسلط بر قفقاز بود، همكاري داشته‏اند. چنانكه فرمانرواي روسي قفقاز نيز، رود ارس را سرحد طبيعي ايران تشخيص داده و تزار را به اشغال سرزمينهاي آن سوي رود، دعوت مي‏كرد.

دولت انگلستان در اين آتش‏افروزي مقاصد گوناگوني داشت كه از آن جمله مشغول كردن روسها در جنگ ديگري با ايران در قفقاز بود؛ زيرا نه تنها هنوز پيشروي تدريجي روسها در شرق ايران، خطري براي متصرفات آن كشور در هندوستان به شمار مي‏رفت، بلكه تصميم روسها به اشغال قسطنطنيه و تسلط بر تنگة‌داردانل، به دنبال شكست عثماني از ايران و علني شدن ضعف نظامي آن ، برخلاف مصالح دولتهاي غربي و به ويژه انگلستان بود.(62)

كوششهاي عباس ميرزا در جهت اصلاحات و تقويت بنية‌ نظامي ايران، بدون ترديد خطر بزرگي براي نفوذ سياسي و نظامي دولتهاي انگليس و روس در ايران به شمار مي‏رفت. چنانكه يرملوف در مأموريت خود به ايران و ديدن بخشي از ارتش جديد اين كشور مركب از 25 هزار نفر سواره و 25 هزار نفر پياده و 159هزار نفر توپچي و چهل عراده توپ كه مأمور استقبال از او بودند، طي نامه‏اي ، امپراتور روسيه را از «اصلاحات مهم او، و تشكيل لشكريان منظم براساس بسيار خوب، توپخانة‌ كامل و روزافزون، كارخانة توپ ريزي بسيار خوب، و يك كارخانة‌ اسلحه سازي كه زرّادخانه‏ها را پركند، بناي دژهايي به روش اروپائي ، بهره‏برداري از كانها و استخراج مقدار بسياري مس و سرب و آهن.»(63) آگاه كرد و در واقع به او هشدار داد. بركنار كردن عباس ميرزا كه از مخالفين سر سخت نفوذ سياسي بريتانيا در ايران بود، و در صورت رسيدن به سلطنت مي‏توانست به اصلاح امور مملكت و قطع نفوذ بيگانگان بپردازد، نه تنها از مقاصد ديگر انگليسي‏ها و نيز روسها بود ، بلكه متأسفانه با مطامع بعضي از شاهزادگان و رجال مخالف، مانند الهيارخان آصف الدّوله مطابقت داشت. آصف الدوله ، در برافروختن آتش جنگ و شكست ايران نقش اساسي برعهده داشته است. پيترآوري معتقد است كه منظور آصف الدوله از تحريك شاه به جنگ، آن بود كه موقعيت نظامي و پايه‏هاي وليعهدي عباس ميرزا را، در موضوع تضمين آن از طرف دولت روسيه، با كشانيدن وي به جنگ با آن دولت، متزلزل سازد.(64) گويا انگليسيها به آصف الدوله وعده داده بودند كه اگر به شعله‏ور كردن آتش جنگ موفق شود، او را در بخشي از خراسان به پادشاهي بردارند. به همين جهت، به دنبال شليك بدون اجازه سربازان وي به مواضع روسها، تعرض نيروهاي روسيه به مواضع ايران، آغاز گرديد. او پس از شعله‏ور كردن جنگ، با آنكه سرباز كافي و صدوده عراده توپ در اختيار داشت، از ميدان جنگ در شمال ارس، به تبريز گريخت و ميدان را براي پيشروي دشمن خالي گذاشت.(65) شگفت آن كه با اين همه در حساس‏ترين لحظات شهر تبريز ادارة‌ امور آن شهر، از طرف فتحعلي شاه به او سپرده شد. همين امر گويا يكي از اسباب نارضايتي مردم تبريز و از علل تسليم آن شهر به روسها بوده است.

با وجود اين، پيشرفت سپاهيان ايران در آغاز جنگ چنان بود كه در اندك مدتي بيشتر مناطق از نو تسخير شد. سايكس نيز اقرار دارد كه در اين وقت، مسلمانان گنجه، پادگان روسي آنجا را قتل عام كردند و ايرانيان در ظرف يك ماه، شهرهاي شيروان ، شماخي، طالش و گنجه را به تصرف درآوردند و به دروازه‏هاي تفليس رسيدند.(67) اما رسيدن زمستان و كمي آذوقه، عباس ميرزا را واداشت كه به طور موقت به تبريز مراجعت كند؛ امري كه خود سبب گرديد تا موقعيت نظامي شهرهاي قفقاز تضعيف گردد.

ناكاميهاي يرملوف در اين جنگها سبب بركناري وي شد و سردار ديگري  به نام ژنرال پاسكيويچ كه در جبهه‏هاي مشرق اروپا و عثماني آزموده شده بود به فرماندهي سپاه قفقاز منصوب شد. وي در سال 1243 هـ ق / 1828 م حملات تعرضي خود را آغاز كرد . عباس ميرزا كه موقعيت را براي مذاكره مناسب مي‏ديد نماينده‏اي نزد وي فرستاد كه نتيجه‏اي از آن به دست نيامد.(68) با اين همه، به نظر مي‏رسد كه روسها از پيشرفت خود در منطقه اطمينان نداشتند و به همين جهت كوشيدند كه با تحريك تركمانان و ايلات يموت گرگان به شورش، به مشكلات داخلي ايران دامن بزنند.(69) به هر حال، حملات پاسكيويچ ، به علت غيبت سپاهيان ايران از بعضي مناطق سوق الجيشي و ترس يا خيانت بعضي از حكام و خوانين محلي، با موفقيتهائي همراه بود. از سوي ديگر نرسيدن آذوقه و جيره و مواجب، روحيّة سربازان ايران را متزلزل ساخته بود. عباس ميرزا و وزيرش ميرزا ابوالقاسم قائم مقام، در وضع بسيار بدي قرار گرفته بودند. از طرف شاه پول نمي‏رسيد و عباس ميرزا مجبور بود هزينة‌ جنگ را از منطقة  حكمراني خود تهيه كند(70)؛ در حالي كه «گراني ولايت را خراب كرده و ماليات از مملكت وصول نمي‏شد.» (71) در چنين وضعي، بخشي از قواي تازه نفس پاسكيويچ توانست پس از تصرف قره‏باغ، راهي به سوي تبريز باز كند. در اين وقت، وخامت اوضاع بار ديگر نايب السلطنه را، كه سپاهيانش را در خوي تمركز داده بود، واداشت كه به فرماندهي سپاه روس پيشنهاد صلح دهد. اما پيش از آنكه اين اقدام به نتيجه برسد و در حالي كه پاسكيويچ خود هنوز به تسخير نخجوان مشغول بود، يكي از دروازه‏هاي شهر تبريز، به خواست ميرفتاح از روحانيون جوان و متنفّذ تبريز، به روي سپاهيان روس گشوده شد.

معماي تسليم شهر تبريز به سپاهيان روس يا يك توطئه انگليسي ديگر؟!

تسليم شدن تبريز و ورود گروهي از سربازان روسي به سركردگي ژنرال آريستوف به آن، به قدري براي پاسكيويچ غير منتظره بود كه بي‏درنگ دستور بركناري وي را داد؛ زيرا تصور مي‏كرد، خدعه‏اي در كار بوده باشد. بدون شك توطئه‏اي صورت گرفته بود؛ زيرا خبر تسليم شهر موقعي به آريستوف رسيد كه او با 4 هزار نفر سرباز و تنها ده عراده توپ در دو فرسنگي شهر در آجي‏چاي قرار داشت و غير ممكن بود كه بتواند آن شهر را كه ظاهراً با 8 هزار نفر سرباز و 120 عراده توپ محافظت مي‏شد، به آساني تسخير كند. بويژه آنكه پس از ورود پاسكيويچ معلوم گرديد كه عدة ‌سپاهيان همراه وي نيز از 6 هزار نفر بيشتر نبوده كه اغلب آنان در جريان جنگ و بخصوص بر اثر گرمازدگي از بين رفته بودند.(72)

چه كسي توطئه مي‏كرد؟

نويسندگان روس مغرضانه اين به  اصطلاح پيروزي را ناشي از همزبان بودن مردم آذربايجان با مردم آران (ايران شمالي كنوني/ جمهوري آذربايجان) دانسته‏اند. اين بدان معناست كه مردم غيرتمند و مسلمان آذربايجان و بويژه مردم تبريز، در شرايطي كه علماي بلند پاية‌ كشور، اعلام جهاد كرده و مردم از همه سو براي دفاع از مملكت به پاخاسته و آماده فداكاري بودند، تعصبات ديني و ميهني خود را، فداي همزباني با مردم آران كرده‏اند؛ به علاوه، با تسخير مجدد قفقاز كه بخش مهمي از آن نيز بازگردانده شده بود، اين خواست خود به خود تحقق مي‏يافت. پيداست كه چنين استدلالي از آرزوي جدا كردن آذربايجان از ايران و پيوستن آن به «آذربايجان شوروي سابق» نشأت مي‏گرفت؛ صرف نظر از آنكه در آن عصر مسأله‏اي به نام جانبداري از زبان تركي در آذربايجان وجود نداشت. از آن گذشته، رفتار روسها نيز در مناطق اشغالي چنان نبود كه ديگران را هم به آن علاقه‏مند سازد؛ و گرنه در شروع دورة‌ دوم جنگها آن فتوحات نصيب ايران نمي‏گرديد و مردم شهرهاي قفقاز به قتل عام سربازان روسي نمي‏پرداختند. چند سال بعد فريزر، بازرگان ديپلمات (و در واقع جاسوس) انگليسي، در سال 1250 هـ ق/ 1832 م، احساسات مردم تبريز را نسبت به روسها چنين گزارش مي‏كند: «10 آوريل ـ گزارشهاي نادلپسندي از بستگان قائم مقام است، غارت و سوگند ياد كرده‏اند كه او در باطن با روسها است و در دسيسه چيني براي فروختن مملكت به روسها، پاي او در ميان است. به مقرّ نمايندگي انگلستان نيز خسارتي رسيده است... در اين محل وحشت و نفرت از قدرت روسيه خود را به رنگهاي گوناگون نشان مي‏دهد و كمتر روزي مي‏گذرد كه شاهدي براي اين مدعا به دست نيايد.»(73) بنابر اين غير ممكن بودكه در چنين حال و هوائي مردم تن به حاكميت روسها دهند.

نويسندة روضة‌الصّفا،تسليم شدن شهر تبريز را ناشي از اختلافات اهالي آذربايجان در حمايت يا عدم حمايت از نايب السلطنه و نيز ناخشنودي از انتصاب آصف الدوله به ادارة‌ امور تبريز و نيز ، از خستگي نسبت به جنگهاي چند ساله مي‏داند و مير فتاح روحاني ياد شده را مسبّب تسليم شهر معرفي مي‏كند . اما از سوي ديگر صراحت دارد كه پس از تسليم شدن شهر، مردم سربازان روسي را مخفيانه گرفته مي‏كشتند.(74) در منشأت قائم مقام نيز، از زبان نايب السلطنه، به «فتاح غير عليم» كه «مصدر حركاتي » از نوع «ايجاد آشوب و فتنه» «بستن دكان و بازار» شده، اشاره رفته و مي‏رساند كه عناصر خرابكار در ميان مردم شهر نفوذ كرده و آنها را رو در روي عباس ميرزا قرار داده بودند. (75) شواهد نشان مي‏دهد كه تسليم شهر تبريز، نه به سبب همدستي با روسها، بلكه بر اثر اغواي بعضي از وعاظ شهر، چون مير فتّاح و نيز، تحريك گروهي از عوام و اوباش توسط عناصري خود فروخته و دشمني با عباس ميرزا و به بهانة‌ جلوگيري از كشتار و غارت اموال مردم در صورت تسلط قهرآميز روسها صورت گرفته؛ و جمعي از مردم تاجر پيشة‌ تبريز(76) بدون ارزيابي درست از توانائي دشمن و به اين تصور كه تسلط روسها بر آن شهر قطعي است، چاره را در تسليم ديده و در گشودن دروازة شهر و استقبال از نظاميان روسي باميرفتاح كه جواني مغرور و جاه‏طلب بوده، همكاري كرده‏اند. شايد نسبت غيرعليم به ميرفتاح از طرف عباس ميرزا، اشاره به همين اغواشدگي و ناآگاهي او از واقعيتها و توطئه‏هاي پشت صحنه باشد. همچنانكه كشتاري كه سربازان روسي به هنگام تسخير بعضي از شهرها، مانند گنجه، به راه انداختند، سبب شد كه برخي شهرها و مناطق ديگر نيز، مانند قره‏باغ و ايروان، از ترس ويراني و كشتار، به روسها اعلام اطاعت كنند. همچنين، قائم مقام تصريح مي‏كند كه بعضي از اهالي داغستان را روسها يا انگليسيها رشوه داده متمايل به خود كرده بودند.(77) اين اعمال چنانكه انتظار مي‏رفت وسيله‏اي براي سعايت بدخواهان از وليعهد، در پيش فتحعلي شاه گرديد، و شاه، به خيال اينكه او در انجام وظايف خود كوتاهي كرده و فراشانش به رعيت ظلم كرده و باعث آن حركات شده‏اند، طي نامه‏اي وي را سرزنش كرد و دستور داد كه فوراً مصالحه را بگذارند.(78) به نظر مي‏رسد كه عامل اصلي توطئه ، گذشته از بيگانگان، همان اصف الدوله، رقيب سرسخت و كينه‏توز ميرزا ابوالقاسم قائم مقام و دشمن سرسخت نايب السلطنه بوده باشد، كه در اين وقت عهده‏دار ادارة‌ امور تبريز و فرمانده تيپ آن شهر بود. و گويا وي شخصاً به توپخانه دستور داده كه به سوي دروازة شهر شليك كرده، راه ورود سربازان روسي را عملاً باز كنند. اسارت او در گوشه‏اي از شهر توسط روسها و سپس ارسال تقاضاي صلح به وسيلة‌ وي، از طرف روسها براي شاه كه ابتدا در قبول آن ترديد داشت، يك نوع خدعه سياسي به نظر مي‏رسد كه بيگانگان به دست او و براي تحميل صلحي غير شرافتمندانه به كشور و نيز تضعيف و بدنام كردن عباس ميرزا، مرتكب شده‏اند. به هر حال، شخصيت حقير و جاه‏طلب او، هرگونه خيانتي را ممكن مي‏ساخت.بعضي او را مردي بالنسبه عامي و از سياست تهيدست، اما فتنه‏جوي و آشوب طلب، ترسو و دسيسه گر توصيف كرده‏اند كه با خارجيان در ارتباط بود.(79) فريزر تصوير روشن‏تري از اين درباري خود فروخته ارائه مي‏دهد:

«اللهيار خان قاجار آصف الدوله... كه از نظر مرتبه و مقام، بعد از شاهزادگان خاندان سلطنتي، رعيت شماره يك محسوب مي‏شود، رييس يكي از شعبه‏هاي مهم ايل قاجار و برادر زن مرحوم عباس ميرزاست ... همه برآنند كه اين مرد از نظر دروغگوئي ، تقلّب و خيانت در ايران نظير ندارد و اين حرف مهمي است. هدف او قدرت است، شاه هر كس باشد گوباش، و براي حفظ قدرت هر كاري از دستش برآيد، مي‏كند. و اما در مورد انگليسيها يا روسها؛ هر كه بيشتر پول داد برنده است. بدين جهت دست او هر چه بيشتر در عمق توطئه فرو مي‏رود. يا اين را به آن ، يا خود را به بزرگترين دشمن مي‏فروشد؛ براي اينكه بتواند يك تومان پول نقد يا يك ذره قدرت به دست آورد... بي‏شرمي او نيز با ديگر صفاتش برابر است...»(80) به نظر مي‏رسد كه وجود چنين مرد خيانت پيشه‏اي در رأس امور شهر تبريز ، در وضعي چنان وخيم و حساس ، در حالي كه هيچگونه مقاومتي نيز درمقابل اوباش و طرفداران تسليم شهر نكرده و مانند سابق، اقدام به فرار نيز نكرده و تن به اسارت روسها داده، سپس از طرف آنها ميانجي صلح شده است، براي حل معماي تسليم آن شهر كافي است. از سوي ديگر، شواهدي چون بركنار شدن آريستوف از فرماندهي سپاه، پس از ورود به تبريز، و اصرار وزير مختار انگليس به قبول صلح از طرف ايران در آن شرايط، نشان مي‏دهد كه طرح اين توطئه نيز از طرف انگليسيها بوده است.

چنين پيداست كه تسليم شهر تبريز تنها راه پيروز گردانيدن روسها و شكست ايران بوده كه از پيش طرح‏ريزي شده بود. تأثير رواني آن امر سبب گرديد كه ، اولاً عده‏اي از سربازان عباس ميرزا و خصوصاً آنهائي كه خانواده و خويشاني در تبريز داشتند پراكنده و عازم آن شهر شوند و ثانياً ، شهرهائي چون ايروان ، كه تا آن زمان در مقابل روسها پايداري كرده بودند، دست از مقاومت بردارند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:59  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

اصرار وزير مختار بريتانيا براي پذيرش صلح

 

و تحميل عهدنامة ‌تركمانچاي به ايران

 

تسليم شدن شهر تبريز، كه اهميت جنبة رواني آن از نظامي‏اش بيشتر بود، به معناي شكست قطعي ارتش ايران نبود؛ زيرا شاه دستور داده بود كه سپاهياني از خراسان، تهران، كرمان، عراق (اراك)، خمسه (زنجان)، همدان، كرمانشاهان و كردستان، عازم جبهه‏هاي جنگ شوند و مصمم بود كه جنگ را ادامه دهد.(81) اما پاسكيويچ و مك دونالد، هر دو، اصرار داشتند كه شاه هر چه زودتر به مصالحه رضايت دهد. پاسكويچ تهديد مي‏كرد كه در صورت ردّ پيشنهاد صلح، وي عازم فتح تهران خواهد شد و گفته‏اند كه مك دونالد، سفير بريتانيا، بيش از فتحعلي شاه از پيشرفت روسها به هراس افتاده و با بيان خطرات آن، چندان در عقيده خود پافشاري كرد كه شاه را به قبول شرايط صلح و تعيين نماينده براي عقد پيمان جديد واداشت.(82) ليكن مي‏توان گفت كه اين نيز، يك نيرنگ سياسي بوده است؛ زيرا علاوه بر آنكه پاسكيويچ از ورود به مركز ايران منع شده بود، ضعف قدرت نظامي و گرماي شديد كه اكثر سربازان او را تلف كرده و تلفاتشان نيز روز به روز بيشتر مي‏شد، امكان پيشروي بيشتر را به او نمي‏داد. علاوه بر اين، سپاهيان تازه نفسي كه از ولايات خواسته شده بودند، قبل از اينكه او بتواند اين راه دراز را پيموده وارد تهران شود، سربازانش را از پاي درمي‏آوردند. از سوي ديگر مك دونالد، بيش از هر كس ديگري، به اين اوضاع واقف بود. مضافاً آنكه به اعتراف سايكس، اين مصالحه در وضعي صورت گرفت كه فاتحين بوسيلة مخاصمات و تدارك جنگ با عثماني، دچار تشويش و اضطراب بودند.(83) بنابر اين، به جرأت مي‏توان گفت كه هراس وزير مختار انگليس نه از بابت پيشروي روسها و فتح تهران، بلكه از بابت علني شدن ضعف نظامي روسها و تار و مار شدن سپاه روسيه و استرداد ولايات واگذار شده و از دست رفتن اثرات تحميل عهدنامه‏هاي گلستان و تركمانچاي درآينده بوده است. ظاهراً سايكس براي توجيه اعمال سفير انگلستان مدعي است كه رؤساي خائن آذربايجان به پاسكيويچ وعده داده بودند كه پانزده هزار قشون سواره نظام به كمك او روانة‌ تهران سازند.(84) اين ادعا هم بدون ترديد، واهي است؛ زيرا حتي در صورت قيام خوانين آذربايجان بر ضد حكومت قاجار ، عشاير و مردم مسلمان و متعصّب آدربايجان، در شرايطي كه مردم ايران يكپارچه براي جهاد در برابر تجاوز بيگانگان به پا خاسته بودند، تن به چنان خيانتي نمي‏دادند. نكته اينجاست كه وقوع همين جنگها و سياست مذهبي قاجاريه، وسيله‏اي براي تحكيم پايه‏هاي حكومت آن سلسله گرديد.

شرايطي كه پاسكيويچ براي عقد مصالحة‌ جديد پيشنهاد كرده بود و مك دونالد نيز با اصرار زياد ، رضايت شاه را براي قبول آن جلب كرد(85)، بسيار سنگين بود. از جمله يكي از شرايط اين مصالحه، پرداخت ده كرور تومان (پنج ميليون تومان) غرامت جنگ بود. شاه شش كرور تومان براي عباس ميرزا فرستاد و نوشت كه: «... مبلغ پنج كرور از آن بابت، به صيغة ‌انعام است و يك كرور به رسم  مساعده و وام ... بزودي مصالحه را بگذران و زياده بر اين طول مده، حكم همان است كه كرده‏ايم و پول همان است كه داده‏ايم. اگر صلح جويند حاضر و آماده‏ايم و اگر جنگ مي‏خواهند تا همه جا ايستاده‏ايم...» (86) قسمت اعظم بقيّة‌ غرامت را، عباس ميرزا از طريق فروش اموال خود فراهم ساخت.

بنابر اين، در شعبان 1243 هـ‌ق/ فورية 1828 م در مذاكره و صلحي كه با حضور سفير انگليس، كلنل مك دونالد و عباس ميرزا نايب السلطنه، حاجي ميرزا ابوالحسن شيرازي ، وزير امور خارجه، ميرزا ابوالقاسم قائم مقام و اللهيار خان آصف الدّوله ، نمايندگان دولت ايران ،  با هيأت نمايندگي روسيه انجام گرفت، عهدنامة‌ جديدي در محل تركمنچاي به امضاء ‌رسيد كه براساس آن، علاوه بر تعهد پرداخت پنج ميليون تومان، ايران تمام سرزمينهاي آن سوي ارس را به روسيه واگذار كرد. اين عهدنامه با پذيرفتن تنفيذ قوانين قضائي روسيه در مورد اتباع، آن كشور را در سالهاي بعد ، ميدان رقابت قدرتهاي خارجي گردانيد. اين عهدنامه، با اعطاي حق رفت و آمد آزاد كشتيهاي جنگي روسي در سراسر درياي مازندران، قسمت اعظم مناطق شمالي ايران را نيز در معرض تهديد نظامي آن كشور قرار داد. دولت انگليس كه متعهد به ميانجي‏گري و حمايت از منافع ايران بود، نه تنها حمايتي از اين كشور نكرد، بلكه با حكميّت به زيان ايران و سازش با روسيه و تحميل چنين قراردادي، عملاً دولت ايران را وادار كرد كه چندين برابر كمكهائي را كه در طي چند سال به شاه پرداخته بود، به دولت روسيه مسترد كند؛ و غنائمي از غرامت و تسليحات و قلاع نظامي تحويل آن دولت داد كه در هيچ جنگي نصيبش نشده بود. دولتهاي بريتانيا و روسيه در تحميل عهدنامة تركمانچاي مقاصد استعماري خود را كاملاً نشان دادند. نخست روسيه، و به تبع آن انگلستان، امتيازاتي از قبيل تخفيف در گمرك كالاهاي وارداتي آن دو كشور و معافيّت اثاث و لوازم اتباع و خدمتگذاران ايراني آنها از پرداخت هر نوع عوارض، به دست آوردند كه ايران را درعمل، به صورت نوعي تحت الحماية آنها درآورد. اما حمايتي كه در اين عهدنامه از وليعهدي عباس ميرزا شده، همچنان كه ديگران نيز يادآور شده‏اند(87)، چيزي جز كوشش در راه تحت الحمايگي ايران نبود. قائم مقام از انعقاد چنان عهدنامة‌ ننگيني، كه به مراتب بيش از انتظار روسها بود، ناخشنود بود و مي‏كوشيد كه امضاي آن را با طولاني كردن مباحثات ، به بهانة‌پرهيز از ابهام در متن عهدنامه، تا رسيدن سپاهيان اعزامي و تغيير شرايط به سود ايران، به تأخير ، بياندازد و روسها را به قبول شرايط مناسب‏تري وادار سازد.(88) ليكن، ظاهراً اصرار سفير انگلستان ، به همراه دو درباري عامي و خود فروخته و وصول نامة‌ پر از سرزنش شاه به عباس ميرزا كه آثار سعايت دشمنان از جاي جاي آن پيدا است، و فرمان صريحي كه دربارة‌ شتاب در عقد مصالحه به وي داده شده بود و نيز اوضاع آشفته شهر تبريز، مجالي براي درنگ باقي نگذاشته بود.

حذف مواد مربوط به كمكهاي مالي و نظامي به ايران

از قرارداد دوستي ايران و انگليس

مك دونالد، با آنكه خود ابتدا محرك ايران به جنگ بود و اين به معناي آن بود كه دولت ايران را در دفاع از خاك خود ذيحق مي‏دانست، اين بار نيز، پس از قبول صلح كه به اصرار وي صورت گرفته بود ، از پرداخت كمك مالي دولت متبوع خود به ايران، به بهانة‌ اينكه آغاز جنگ بر اثر اعلام جهاد و از طرف ايران بوده، امتناع ورزيد. سرانجام، به شرطي با پرداخت كمك به ايران، براي آخرين بار، موافقت كرد كه دولت ايران با تغيير آن مواد در قرارداد موافقت كند؛ و به اين ترتيب، يكبار ديگر نيز از فرصتي كه براي اعمال فشار به دولت ايران پيش آمده بود، در جهت منافع كشور خود استفاده كرد. و اگر چه اين كمك (دويست هزار تومان) در مقابل خسارات مالي و جاني فراواني كه بر كشور وارد گشته بود، رقم قابل توجهي نبود، ليكن دولت ايران، به جهت مشكلات مالي فراوان و خودداري شاه از پرداخت بقيّة ‌غرامت، ناچار از قبول آن گرديد. شگفت آنكه سايكس، به رغم تأييد تجاوز روسها بر ناحية‌ گوگچه، عباس ميرزا را مديون دولت انگليس مي‏داند كه در چنان شرايطي، با پرداخت دويست هزار تومان براي آخرين بار ، آن هم به شرط حذف مواد مربوط به آن در قرارداد، به نجات وي آمده است.(89)

زيرا به گفتة‌ او حملة‌ روسها ثابت نشده بود! سايكس اعتراف مي‏كند كه مك دونالد با اين عمل خدمت درخشاني به بريتانياي بزرگ كرد؛ چون آن قراردداد، با موقعيّت جديد، غير قابل اجرا (در واقع بيهوده) ومستلزم تهية‌ مخارج قشون ايران بود. اين سخن او اقرار به اعمال اين سياست است كه دولت انگليس در انجام تعهدات خود ثابت قدم نبوده و منافع دولت و ملت ايران را بنابر اقتضا فداي مصالح خود كرده است.

نتيجه

در اواخر قرن هيجدهم ميلادي رقابتهاي اقتصادي كه بر اثر انقلاب صنعتي در قارة اروپا به وجود آمده بود ، دولتهاي فرانسه و روسيه را بر آن داشت كه مستعمرات انگليس را در هندوستان مورد تهديد قرار دهند. در اين وقت دولت ايران نيز، كه در رأس آن پادشاهاني خوشگذران و ناآگاه و در عين حال، جاه‏طلب و خودكامه قرار داشت، بر اثر ناآگاهي از اصول سياست و كشورداري وخيانت و خود فروختگي و يا ساده انديشي بعضي از رجال نوخاسته، به ورطة يك بازي خطرناك سياسي كشانيده شد. انگليسي‏ها نخست كوشيدند كه با ايجاد اختلاف در بين كشورهاي منطقه، خطر حمله به هند را رفع كنند. سپس توسعه طلبي روسها آنها را واداشت كه با تحميل عهدنامه‏هاي گلستان و تركمانچاي به ايران، سرزمينهاي قفقاز را به عنوان هديه‏اي براي جلب رضايت و دوستي روسها تسليم آنها كنند.

در واقع حوادث اروپا موقعي ايران را تحت تأثير قرار داد كه حكومت نوپائي از خاستگاه عشايري، با رجالي نه چندان آشنا به مسائل سياسي و غالباً ناآگاه از تحولات سياسي و اقتصادي جهان و بخصوص مغرب زمين و اهداف استعماري اروپائيان، در اين كشور تشكيل يافته و بر آن بود كه با بينش ايلاتي و سنتي خود معضلات سياسي و اجتماعي كشور را در صحنة‌ بين المللي حل و فصل كند. كريم خان زند اين هوشياري را داشت كه از توسعة تجاري انگليسيها درايران بيمناك باشد و دستور اخراج آنها را بدهد؛ اما فتحعلي شاه، با وجود اقرار به فريبكاري انگليسيها، هرگز ندانست كه تا چه اندازه بازيچة سياست آنان بوده است. غرور و خودكامگي او كمتر مجالي براي رجال آگاه و صالح مملكت باقي مي‏گذاشت تا سياست هوشمندانه‏تري در قبال بيگانگان در پيش بگيرند. سفيران بريتانيا، براساس سياست امپرياليستي خود، حداكثر استفاده از ويژگيهاي اخلاقي او كردند و با آوردن تحف و هداياي گرانبها و بذل و بخششهاي بي‏دريغ كه در آن روزگار نشانة كمال احترام بود، خود را مورد اعتماد كامل شاه قرار داده ، سمت رايزني او را بر عهده گرفتند؛ و با اعمال توطئه‏هاي مختلف نه تنها رجال آگاه و وطن پرست را خاموش، يا از صحنة‌ سياست دور و در صورت لزوم نابود كردند، بلكه وسايل ترقي و روي كار آمدن افراد خود فروخته و عامي، چون آصف الدولة قاجار و حاجي ميرزا ابوالحسن شيرازي را، كه به عقيدة صاحبنظران ، جيمز موريه كتاب حاجي باباي اصفهاني را در توصيف اعمال و حركات او نگاشته است، براي پيشبرد مقاصد استعماري خود فراهم ساختند. گفتني است كه جامعة ايراني در آن روزگار بر اثر جنگها، كشتارها و تخريبهائي كه از زمان سقوط دولت صفوي به مدت بيش از يك قرن ادامه داشت، دچار مشكلات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي فراواني شده بود. ناامني و فقر و نابرابريهاي ناشي از آن، فسادي را در بطن جامعه به وجود آورده بود كه بيگانگان آن را به «حرص و مال و پول‏پرستي» تعبير كرده‏اند. فريزر كه كمتر زماني سخنش از نيش زدن به ايران و ايراني خالي است، گاه توصيف و توجيه منصفانه‏اي از اوضاع اجتماعي ايران كرده است. او پس از بيان اين مطلب كه چگونه فتحعلي شاه با سپردن حكومت  ايالات و ولايات و شهرها و حتي قصبات و روستاهاي عمده به افراد خاندان خود و پسرها ونوادگان بي‏شمارش، نظام فاسدي به وجود آورده كه با دربار و حرمسراهاي خود خزانة‌ كشور را از درآمد ملي تهي مي‏كنند و نوكران بي‏بند و بارشان روستائيان را براي اخاذي بيشتر تحت شكنجه قرار مي‏دهند؛ از وضع كشاورزي خراب، بازرگاني آشفته و راكد، راههاي پر از راهزن و نبود امنيت مالي و جاني ياد كرده، نتيجه مي‏گيرد كه: « چنين شرايطي اخلاق مردم را نيز تابع نظام زور و تعدي كرده، تمايل به دروغ و فريب و نيرنگ را پرورش داده و تقريباً همه را فاسد كرده است. اين همه براي اين است كه شرارت و خودپرستي طايفة بيكاران و تن پروران خاندان سلطنتي ارضاء شود؛ كساني كه هرزه‏ترين و ولخرج‏ترين و فاسدترين و مضرترين اشخاص براي كشورشانند؛ افرادي كه شايد مانند آنها در هيچ سرزمين و در هيچ عهدي به بار نيامده  است...»(90)اين توصيف، كه از اواخر سلطنت فتحعلي شاه بوده و نشانة‌ ريشه‏دار شدن انحطاط اجتماعي است، همچنان مي‏تواند تصويري گويا از حقايق دوران سلطنت اين پادشاه و سالهاي دراز جنگ باشد. در اين ميان تنها شاهزاده‏اي كه به اعتراف دشمن و دوست، به سادگي مي‏زيست و بيشتر درآمد حوزة حكمراني خود را صرف نگهداي لشكريان و تهية تجهيزات نظامي كرده و به اصلاحات مهمي دست زده بود، عباس ميرزاي نايب السلطنه بود كه متأسفانه بيش از هر كس ديگري مورد رشك و كينه و سعايت درباريان قرار داشت. وي، بدون ترديد، تنها شاهزاده‏اي بود كه مي‏توانست به اوضاع نابسامان كشور خاتمه داده، استقلال و ترقي براي ايران به ارمغان آورد. عباس ميرزا كوشش بسيار كرد كه سياست هوشمندانه‏اي در قبال وقايع و مسايل در پيش بگيرد، ليكن استبداد شاه و فساد درباريان و نفوذ فوق العادة سفيران بريتانيا در شاه، مانع موفقيت وي گرديد.

ترديدي نيست كه اقتباس اصول و صنايع نظامي غرب، با توجه به پيشرفت علوم نظامي در آن منطقه ، اجتناب ناپذير بود، ليكن اين موضوع نمي‏بايست استقلال و سياست ملي را در معرض خطر قرار دهد. قواي نظامي ايران چه پيش از آموزشهاي فرانسويان، چه بعد از آن به پيشرفتهاي قابل توجهي نائل شده بود، ليكن سياستي كه پشتوانة عمليات نظامي سپاهيان ايران باشد، از حداقل انسجام و استقلال هم برخوردار نبود؛ زيرا سررشتة مصالح مملكت را به دست بيگانگاني سپرده بودند كه از همان ابتدا هدفي جز استعمار و تسلط بر منطقه نداشتند. بنابر اين، چنانچه به رغم عدم همكاري افسران فرانسوي در عمليات جنگي، ادامه و همكاري آنان را در آموزش و ايجاد صنايع نظامي پذيرا مي‏شدند، نظاميان ايران چنانكه بارها نشان داده بودند، مي‏توانستند از عهدة قلع و قمع روسيه كه غالباً مجبور به نبرد در جبهه‏هاي اروپا و عثماني بود برآيند. چنانكه فريزر، پس از ستايش از سخت كوشي، خوشروئي ، شجاعت و بردباري سربازان ايراني، تأكيد مي‏كند كه: « به آنها مزد خوب بپردازيد، و خوب فرمان بدهيد و ديگر شاه لازم نيست كه از روسها بترسد.»(91) اشارة‌ او در واقع به خودداري از پرداخت حقوق سپاهيان است كه تا حدي نيز از خسّت و لئامت شاه سرچشمه مي‏گرفت و گاه باعث پراكندگي آنان در لشكركشيها مي‏گرديد. با تمام اين احوال، اين سربازان در شديدترين سرماها با كمترين لباس و كمترين غذا دليرانه مي‏جنگيدند و فاتح مي‏شدند، اما ضعف پشتوانة‌ نظامي و مالي كه غالباً ناشي از دشمني با نايب السلطنه و كارشكني در جنگ بود، آنان را وا مي‏داشت كه اراضي متصرفي خود را رها كرده به مناطق مناسبتر عقب‏نشيني كنند. سايكس كه همه جا در پي كتمان علل واقعي شكست ايران بوده، مدعي است كه : «تعليم، جنبة ظاهري داشت، يعني سربازان ايراني فقط در مراسم رژه مانند سربازان اروپائي شده بودند...»(92) ولي او معلوم نكرده است كه آيا سربازان ايراني كه سخت كوشي و شجاعت و بردباري آنان را نويسندة‌ هموطن او ستايش كرده، فاقد استعداد بوده‏اند، يا معلمان انگليسي ايشان در آموزش كوتاهي كرده‏اند. او خود اقرار مي‏كند كه: «به سال 1827 م عباس ميرزا درنزديكي اچميادزين بر نيروي روس تحت فرماندهي ژنرال كراسوفسكي كه داراي پنج هزار پياده، و يك هزار سواره نظام و دوازده عراده توپ بود ظفر يافت. ايرانيان در پياده نظام با روسها برابر ولي در قسمت توپخانه و سواره نظام بر آنها برتري داشتند؛ توپخانة‌ ايران به خوبي انجام وظيفه نمود...»(93)

به اين ترتيب اين حقيقت بايد به صراحت اعلام شود كه دولت ايران در جريان جنگهاي ايران و روس، نه در ميدان جنگ، بلكه در ميدان سياست شكست خورده است.

چنين پيداست كه دولت انگلستان در تسليم كردن قفقاز و خصوصاً گرجستان به روسية‌ تزاري نتيجة اقتصادي مهمي هم در نظر داشته است؛ و آن اينكه نزديكترين راه بازرگاني مستقيم ايران را از طريق درياي سياه با اروپا قطع كرده، تجارت ايران را به انحصار خود درآورد. در واقع، جدائي گرجستان  از ايران ـ كه روسها پس از چندي واردات كالاهاي اروپائي را نيز از آن طريق به ايران ممنوع ساختند ـ سبب انتخاب راه زميني عثماني (تركيه) ، يا سوريه و عراق كنوني، از طرف بازرگانان، و در نتيجه افزايش هزينة‌ حمل و نقل گرديد. اين تغيير مسير ضمن اينكه صادرات و در نتيجه توليدات كشور را با ركود قابل توجهي مواجه ساخت باعث تشديد فقر و بيكاري شد و واردات روسيه و انگلستان را، كه كشتيهايش به طور منظم به اقيانوس هند و خليج فارس رفت و آمد مي‏كردند ، غير قابل رقابت نمود. از آنجا كه روسيه كالاي زيادي براي صدور نداشت و حتي بيشتر واردكننده كالا از ايران بود، انگلستان با پرداخت حق گمركي ناچيز پنج درصد، يكّه‏تاز بازار تجارت ايران گرديد. ورود بي‏وقفة منسوجات انگليس به بازار ايران كه بخش اعظم صادرات آن كشور را تشكيل مي‏داد و ابتدا به مبلغ ناچيز و بهاي تمام شده و گاه كمتر به فروش مي‏رسيد، سبب شد كه صنايع پارچه بافي كشور ما كه در سراسر ماوراءالنهر و قفقاز و حتي اروپا شهرت داشت، از بين برود. از طرف ديگر، ناتواني كشورهاي ديگر اروپائي در رقابت با تجارت انگليس، به تدريج، باعث افزايش قيمت كالاهاي وارداتي خصوصاً پس از نابودي توليدات داخلي و بروزگراني و تورم و كاهش نقدينگي گرديد، كه در اواخر دوران حكومت قاجار و پيش از انقلاب مشروطيت، از مشخصات بارز اقتصاد ايران است.

سرانجام در تمام قرن نوزدهم ميلادي و تا وقوع انقلاب روسيه، ايران، ميدان رقابتهاي سياسي كشورهاي غربي، به ويژه دو دولت روس و انگليس شد. و همين امر مانع پيشرفت مملكت و جبران عقب‏ماندگيهائي گرديد كه مادّة ‌آخر قرارداد ايران و فرانسه براي خريد تفنگ، آغازي نافرجام، به منظور برطرف كردن آن در مقياسي قابل توجه بود.(94)

 

 

 

 

 

پي‏نوشت‏هاـــــــــــــــــــــــــــ

توضيح : در اين فهرست AF علامت آرشيو ملي فرانسه است كه نگارنده مستقيماً از گزارشهاي آن استفاده كرده است.

1ـ ايران در دورة‌ سلطنت قاجار؛ تأليف علي اصغر شميم؛ چاپ اول بهمن 1344: كتابخانه ابن سينا؛ ص 78.

2ـ تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دورة‌ معاصر؛ تأليف محمود محمود؛ انتشارات اقبال، تهران 1344؛ ج 1 ؛ ص 47.

5ـ تاريخ ايران از زمان باستان تا به امروز؛ تأليف: 6 تن از تاريخ نگاران شوروي، ترجمة: كيخسرو كشاورز؛ انتشارات پويش 1359؛ صص 316 ـ 317.

6ـ در مورد وضع گرجستان و سرزمينهاي اشغالي: 6 سال پس از تصرف آنها توسط روس‏ها مراجعه شود به گزارش فرانسوي زير:

1-     AF IV 1686, dossier 2, no , Projet d instructon, le …? Mars 1807.

2-     AF IV 1686, dossier 2, Rapport Sur la mission du Mr.

3-     AF IV 1705 , dossier 1 , Constantinople le … mai 1807.

7ـ بحران ماركسيسم؛ ترجمة مصطفي رحيمي ؛ سروش؛ تهران 1370 ؛ ص 212.

8ـ ايضاً گزارشهاي ياد شده در شمارة‌ (6) اين فهرست.

9ـ تاريخ روابط خارجي ايران؛ تأليف عبدالرضا هوشنگ مهدوي؛ انتشارات اميركبير؛ چاپ دوم ؛ سال 1355؛ كتابهاي سيمرغ؛ ص 193.

10ـ تاريخ ايران: تأليف. ژنرال سرپرسي سايكس؛ ترجمة ‌سيد محمد تقي فخر مازندراني ؛ چاپ 2؛ مؤسسة‌ مطبوعاتي علي اكبر علمي؛ 1335 ؛ ص 469.

11ـ تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس؛ محمود محمود ...؛ ص 36.

12ـ همان كتاب...؛ ص 45.

13ـ تاريخ ايران در دورة قاجاريه ؛ تأليف رابرت گرنت واتسن ؛ ترجمة‌ ع. وحيد مازندراني ؛ چاپ چهارم، 1356 ؛ كتابهاي سيمرغ ؛ ص 68.

14- AF III 75 “ Extrait de la letter de Brugnere et Olivier de Teheran, 3 Vendemimre” annee 5 de republique Francaise a Verniac.

15ـ در مورد مخالفت زنديه با انگليسيها مراجعه شود به: تاريخ سياسي و اجتماعي ايران در عصر زند؛ تأليف : غلامرضا ورهزام؛ مؤسسة انتشارات معني ؛ تهران 1366 ؛ چاپ اول ؛ صص 201 ـ 207 . همچنين به : تاريخ روابط خارجي ايران: تأليف : هوشنگ مهدوي .... ؛ ص 179

16ـ ايران در دورة‌ سلطنت قاجار؛ علي اصغر شميم...؛ ص 21.

17ـ تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس؛ محمود محمود...؛ صص 212 ـ 243 ـ 246.

18- تاريخ روابط خارجي ايران؛ تأليف: هوشنگ مهدوي؛ ص 196 و نيز: تاريخ ايران؛ تأليف سرپرسي سايكس...؛ ص 486.

19ـ تاريخ ايران؛ تأليف سايكس ...؛ ص 468.

20ـ تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس؛ محمود محمود...؛ ص 29.

21ـ ناسخ التواريخ؛ تأليف : لسان الملك سپهر؛ دورة‌ كامل قاجاريه؛ به اهتمام جهانگير قائم مقامي؛ انتشارات اميركبير 1337 ؛ ذيل وقايع سال دوم سلطنت فتحعلي شاه 1213 هـ . ق .

22- AF IV 1686 , dos. 2, rapport Sur mission de M. Jaubert en Perse, 6 mars 1807.

23- AF IV 1702, Traite finckenstein, 10 mai 1807

24ـ گزارش ياد شده در رديف شماره (22) اين فهرست.

25- AF IV 1705, dos. 4 , Convention avec la perse, Teheran, le 21 Janvier 1808.

26- AF IV 1686, dos . 4 , Jouannin a Capitain general de lyle de France, le 12 Septembre 1809.

27ـ يادداشتهاي ژنرال تره زر در سفر به ايران؛ ترجمة عباس اقبال ؛ انتشارات فرهنگ سرا؛ بهمن 1316 ؛ ص 109.

28ـ تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس؛ محمود محمود ...؛ ص 105 ؛ حاشيه.

29- AF IV 1686 , DOS. 2 , Extrait des letters de Jouannin , 7 Juin 1809.

30ـ دربارة‌ تحريكات انگليسيها بر ضد فرانسويها؛ مراجعه شود به همان سند ياد شده در رديف شماره (26) اين فهرست.

31- گزارش ياد شده در رديف شماره (29) اين فهرست.

32ـ ايران در دورة  سلطنت قاجار؛ علي اصغر شميم...؛ صص 52ـ 53 به اختصار.

33ـ تاريخ روابط خارجي ايران؛ هوشنگ مهدوي...؛ ص 207.

34ـ ايران در دورة‌سلطنت قاجار؛ علي اصغر شميم...؛ ص 49.

35ـ تاريخ روابط خارجي ايران؛ هوشنگ مهدوي...؛ ص 198.

36ـ ايران در دورة سلطنت قاجار؛ شميم...؛ ص 51.

37ـ تاريخ ايران از زمان باستان تا امروز...؛ صص 319 ـ 320.

38ـ ايران در دورة سلطنت قاجار؛ شميم...؛ ص 54.

39ـ در مورد تفصيل اين مسافرت مراجعه شود به: ناسخ التواريخ  ... ذيل وقايع سال 1226 هـ . ق؛ عين عبارت كتاب چنين است: كشتي ايشان در قبة باد مخالف عنان از دست ناخدا بستد.

40ـ در مورد چگونگي جريان مذاكرة ‌صلح رجوع شود به :

AF IV 1686 , dos. 4, de Y. M. Jouannin a M. le cap . gl . de lyle de France, Taures le 12 Sept . 1809 (copie).

41ـ همان مأخذ.

42ـ تاريخ روابط ايران و انگليس؛ محمود محمود..؛ ص 164.

43ـ براي اطلاع بيشتر از جريان جنگ اصلاندوز مراجعه شود به: تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس؛ صص 167 ـ 168 ؛ و نيز: روضة‌الصفاي ناصري ؛ تأليف: رضا قلي خان هدايت؛ جلد دوم ؛ انتشارات مركزي؛ صص 483 ـ 484.

44ـ روضة‌الصفا...؛ ص 493.

45ـ تاريخ روابط خارجي ايران؛ هوشنگ مهدوي ...؛ ص 212 به تلخيص.

46ـ تاريخ ايران؛ سايكس ...؛ ص 492ـ493.

47ـ در اين باره رجوع شود به گزارش فرانسوي ياد شده در رديف (40) اين فهرست؛ و نيز: تاريخ اجتماعي ايران؛ سعيد نفيسي ؛ 2...؛ ص 89.

48ـ تاريخ ايران؛ سايكس ...؛ ص 493.

49ـ تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس؛ محمود محمود...؛ ص 134.

50ـ تاريخ ايران از زمان باستان تا امروز ؛ 6 تن از تاريخ نگاران شوروي ، ص 321.

51ـ رجوع شود به همان گزارش ياد شده در رديف شماره (22) اين فهرست.

52ـ در اين مورد و دربارة روابط محرمانة‌ سفير انگليس و چگونگي تحميل قرارداد گلستان رجوع شود به: تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس؛ ج 1؛ صص 192 ـ 253.

53و54ـ همان مأخذ؛ ص 271.

55ـ ايضاً ...؛ ص 193.

56ـ در اين مورد مراجعه شود به : منشآت قائم مقام؛ به اهتمام جهانگير قائم مقامي؛ كتابفروشي ابن سينا؛ 1337؛ نامة‌ شمارة 44 ؛ رقم عباس ميرزا نايب السلطنه به ميرزا محمد علي آشتياني ؛ شوال 1238 هـ .ق.

57ـ تاريخ ايران؛ سايكس...؛ ص 416.

58ـ تاريخ ايران از زمان باستان تا امروز....ص 416.

59ـ ايران در دورة‌ سلطنت قاجار؛ شميم ...؛ ص 69.

60ـ تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دورة‌ معاصر ؛ سعيد نفيسي ...ج 2 ؛ ص 141.

61ـ همان مأخذ؛ ص 148.

62ـ ايران در دورة سلطنت قاجار؛ شميم... ص 70.

63ـ تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دورة‌ معاصر؛ سعيد نفيسي ... صص 89 ـ 88.

64ـ رجوع شود به گزارش فرانسوي ياد شده در رديف شماره (40) اين فهرست.

65ـ تاريخ معاصر ايران از تأسيس تا انقراض قاجاريه؛ نوشتة پيتر آوري؛ ترجمة محمد رفيعي مهر آبادي؛ چاپ اول 1363 ؛ مؤسسة مطبوعاتي عطائي ؛ ص 98.

66ـ ابوالقاسم قائم مقام در قصيده‏اي به مطلع: بگريز به هنگام كه هنگام گريز است، به موضوع شروع جنگ توسط او و سپس فرار از ميدان برغم داشتن صدوده توپ صراحت دارد؛ ديوان اشعار؛ ضميمة‌ سال دهم مجلة‌ ارمغان ؛ بدون تاريخ، ص 90.

67ـ تاريخ ايران؛ سايكس..؛ ص 497.

68ـ ايران در دورة سلطنت قاجار؛ شميم...؛ ص 71 حاشيه؛

69ـ در مورد تحريك تركمانان توسط روسها، ايضاً همان مأخذ؛ ص 72.

70ـ تاريخ اجتماعي و سياسي ايران دردورة معاصر؛ ج 2 ؛ سعيد نفيسي ... ؛ ص 9.

71ـ منشآت قائم مقام ...؛ نامة قائم مقام به منوچهر خان ايچ آقاسي باشي به شمارة 53 مورخ ذيحجة‌ 1242 هـ .ق .

72ـ تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دورة معاصر؛ ج 2؛ سعيد نفيسي...؛ صص 139 ـ 140.

73ـ سفرنامة فريزر (معروف به سفر زمستاني) ؛ تأليف جيمز بيلي فريزر؛ ترجمة‌ دكتر منوچهر اميري؛ انتشارات توس؛ 1364 ؛ ص 151.

74ـ روضة‌الصفاي ناصري؛ هدايت...؛ ص 676.

75ـ رجوع شود به منشآت قائم مقام ... نامة‌ شمارة‌40 ؛ مورخ 1237 هـ .ق .

76ـ تبريز به علت نزديكي با اروپا در تمام قرن 19 م مركز تجاري ايران گرديد؛ رجوع شود به : تاريخ اقتصادي ايران، قاجاريه 1332 ـ 1215 هـ ق؛ تأليف : چارلز عيسوي؛ ترجمة يعقوب آژند؛ نشر گستره 1362 صص 164ـ 176.

77ـ منشآت قائم مقام... نامة‌ شمارة 51 ؛ خطاب به ؟ مورخ محرم 1242 هـ .ق .

78ـ همان مأخذ؛ نامة‌ شمارة‌55 ؛ سواد فرمان فتحعلي شاه به وليعهد عباس ميرزا در سال مصالحة روسيه؛ مورخ نيمة دوم جمادي الآخر 1243 هـ .ق .

79ـ تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دورة‌ معاصر ؛ ج 2 ؛ سعيد نفيسي ؛ ص 8 و نيز تاريخ عضدي ...؟ توضيحات ؛ ص 253.

80ـ سفرنامة  فريزر (معروف به سفر زمستاني )...؛ نامة‌ اول ؛ ص 110.

81ـ منشآت قائم مقام ... نامة 55 ؛ مورخ نيمة دوم جمادي الآخر 1243 هـ . ق.

82ـ ايران دردورة سلطنت قاجار؛ شميم...؛ ص 72.

83ـ تاريخ ايران؛ سايكس ...؛ ص 500.

84ـ همان مأخذ؛ ص 502.

85ـ قائم مقام به پاسكويچ گفته بود كه بي‏دخالت سفير انگلستان ممكن نيست كه شاه به پرداخت ميليون‏هائي كه از او در اين مدت كوتاه تقاضا مي‏شود، تن بدهد؛ تاريخ اجتماعي و سياسي ايران؛ سعيد نفيسي ؛ ج 2... ص 147.

86ـ منشآت قائم مقام ...؛ نامة شمارة 55 ؛ جمادي الآخر 1243 هـ . ق.

87ـ ايران در دورة سلطنت قاجار؛ شميم... ص 75.

88ـ پاسكويچ به عباس ميرزا گفته بود كه قائم مقام دربارة هر كلمة ‌عهدنامة ‌آينده بحث مي‏كند و اين گفتگوهاي پايان ناپذير نشانة‌ نقشه‏اي است كه پيش از وقت كشيده كه كار طولاني شود و سپاهيان روسي را از پيشرفت مانع گردد؛ تاريخ اجتماعي و سياسي ايران...؛ سعيد نفيسي ؛ ج 2...؛ ص 156.

89ـ تاريخ ايران؛ سايكس ...؛ ص 496.

90ـ سفرنامة‌ فريزر...؛ نامة‌ هشتم ؛ صص 85ـ 86 به تلخيص.

91ـ همان مأخذ ...؛ نامة‌ يازدهم ؛ صص 382 ـ 385.

92 و 93 ـ تاريخ ايران؛ سايكس ...؛ ص 489.

94- AF IV 1705 , dos. 4 , Convention avec la Perse , 21 Janvier 1808

در مادة 6 اين قرارداد دولت فرانسه متعهد مي‏شد كه هرگاه دولت ايران تقاضا نمايد، متخصصاني در رشته‏هاي : ماهوت بافي، نقاشي ، چاپ ، شيشه‎گري ، ذوب و تراش كريستال ، ميناكاري و چيني‏سازي، ساعت‏سازي، زرگري، گراور سازي، جواهر سازي، نقاشي روي طلا ، اسلحه سازي، چاقو سازي ، آهنكاري، چيت بافي، مبل سازي ، سنگتراشي، توپچي‏گري و ساختن قنداق توپ، مهندسي معدن ، كشتي سازي ، باروت ريزي به ايران بفرستد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:57  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

حركت آزاديبخش ايران شمالي

 

 

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

روند تجزيه سرزمين هاي قفقازي ايران

·        جواد شريف نژاد

اشاره

منطقة قفقاز كه از زمان حكومت ساسانيان تحت حاكميت حكومت ايرانيان قرار داشت در دوره‏هاي متعدد تاريخي ديگر نيز خراجگزار پادشاهان ايران بود. اين منطقه يا توسط امراي ايراني و يا توسط حاكمان دست نشانده دولت مركزي ايران اداره مي‏شد . هر زمان كه حكومت مركزي ايران در دوره‏هاي مختلف در اثر درگير‏يهاي داخلي و جنگ‏هاي پيراموني ضعيف مي‏شد، در اين مناطق با تحريك كشورهاي دشمن يا فريب حكومتهاي محلي ادعاي استقلال مطرح مي شد. اين جريانات و كشمكشها  تا اواخر دورة‌ صفوي ادامه داشت.( شاه اسماعيل صفوي در برپايي ايران واحد و حكومت مقتدر شيعي نخست سرزمينهاي قفقازي ايران را فتح كرد ) در دورة صفوي كه اولين سلسله حكومتي منسجم پس از حملة‌ مغول‏ها در ايران بود، قفقاز كاملاً تحت حاكميت حكومت مركزي ايران درآمد. با سقوط حكومت صفوي و روي كار آمدن حكومت افشار و زنديه، اقتدار حكومت ايران در ادارة قفقاز سست گرديد و در اواسط حكومت قاجاريه، در زمان حكومت فتحعلي شاه در اوايل قرن نوزدهم، در اثر جنگ‏هاي ايران و روس با انعقاد قراردادهاي تحميلي گلستان در سال 1813 ميلادي و تركمنچاي در سال 1828 ميلادي قفقاز به كلي از ايران جدا گرديد.

 مقالة حاضر در سه بخش الف ـ قرارداد گلستان (تجزيه بخش‏هايي از قفقاز)، ب ـ قرارداد تركمن چاي (تجزية سرتاسر قفقاز) و ج - جدايي هفده شهر قفقاز ، تهيه و تدوين گرديده است.

 

مقدمه

منطقه قفقاز كه زمان حكومت ساسانيان تحت سيطره حكومت ايرانيان قرار داشت، در دوره‏هاي متعدد تاريخي، خراجگزار پادشاهان ايران بود. اين منطقه يا توسط امراي ايراني و يا توسط حاكمان محلي دست نشانده دولت مركزي ايران اداره مي‏شد. هر زمان كه حكومت مركزي ايران در دوره‏هاي مختلف در اثر درگيري‏هاي داخلي و جنگ‏هاي پيراموني تضعيف مي‏شد، اين مناطق ادعاي استقلال مي‏كردند. دولت‏هاي مركزي ايران نيز به سركوبي اين شورش‏ها برمي‏خاستند. اين جريانات تجزيه ‏طلبي تا اواخر دوره صفوي ادامه داشت. در دوره صفوي كه اولين سلسله حكومتي منسجم پس از حمله مغول‏ها در ايران بود، قفقاز كاملاً تحت سيطره حكومت مركزي ايران اداره مي‏شد. با فروپاشي دولت صفوي و روي كارآمدن حكومت افشاريه و زنديه، اقتدار حكومت ايران در اداره قفقاز اندكي سست شد و در اواسط دوره زمامداري قاجاريه، در زمان حكومت فتحعلي شاه در اوايل قرن نوزدهم، قفقاز به كلي از ايران جدا شد. تاريخ و سرگذشت كشور ما ايران مملو از پند و درس و عبرت است. از طرفي فداكاري‏ها، خلوص و هوشياريهاي جمعي از پيشينيان كه در مقاطعي از زمان، اين كشور را از سقوط حتمي نجات داده و سند افتخار و عزت كشور شده است واز طرفي ديگر حاكمان و زمامداران اين كشور در مقاطعي با قراردادهايي مانند گلستان و تركمن‏چاي و نيز قرارداد 1919 ميلادي (وثوق الدوله ) و تصويب نامه كاپيتولاسيون مايه عقب افتادگي و سرشكستگي كشورمان شده‏اند.

شاهد بر اين مدعا، روابط ايران و روسيه در عهد فتحعلي شاه قاجار به عنوان بدترين دوران ايران است، زيرا دو دوره جنگ با روسيه واقع شد كه با شكست ايران پايان گرفت. اولين آن پس ازده سال جنگ در سال 1288 هـ ق مصادف با 1188 هـ ش و مقارن با 1813 ميلادي به اتمام رسيد كه اين دوره از جنگ به جنگ اول ايران و روس مشهور شده و در سه مرحله به اتمام رسيد كه مرحله اول آن از سال 1218 هـ ق /1178 هـ ش /1803 م آغاز و تا امضاي « معاهده تيليسيت در سال 1222 هـ ق / 1182 هـ ش / 1807 م ادامه پيدا كرد و دومين مرحله آن نيز از معاهده تيليسيت تا انعقاد «پيمان بخارست»، در سال 1277 هـ ق / 1187 هـ ش / 1812 م / ادامه داشته و مرحله سوم آن از زمان پيمان بخارست شروع و تا انعقاد «معاهده گلستان» در سال 1288 هـ ق / 1188 هـ ش / 1813 م به اتمام رسيد. و دومين آن در سال 1324 هـ ق / 1207 هـ ش / 1828 م / با عهدنامه تركمنچاي پايان يافت. به موجب عهدنامه گلستان تجزيه بخش‏هايي از قفقاز شامل مناطق عمده‏اي از گرجستان، ولايات ساحلي درياي سياه، باكو، دربند، شيروان ، قره‏باغ، شكي ، گنجه ، مغان و قسمت علياي منطقه طالش و به موجب عهدنامه تركمنچاي تجزيه سرتاسر قفقاز شامل ايروان، نخجوان و اردوباد اتفاق افتاده و اين مناطق از مام ميهن جدا شده و به دولت روسيه تزاري واگذار گرديده است.

جنگ‏هاي طولاني ايران و روس (دو جنگ فوق الذكر) كه در قرن نوزدهم ميلادي مقارن با قرن سيزدهم هجري اتفاق افتاده از ديدگاههاي مختلف تاريخي، جغرافيايي، اقتصادي، سياسي، اجتماعي و ادبي در زندگي مردم ايران آن روز تاثير عميقي داشته و فعلاً نيز اين تاثيرات مشهود مي‏باشد. مقاله حاضر با بهره‏گيري از منابع و مآخذ كتابخانه‏اي و نيز يافته‏هاي ميداني نگارنده آماده گرديد و تحت عنوان هفده شهر قفقاز جهت مطالعه علاقمندان و كارشناسان و محققان قرار مي‏گيرد. يادآوري اين نكته را لازم مي‏دانم كه در اين مقاله بررسي هفده شهر قفقاز تا آنجا كه مقدور بوده به طور مستقل انجام شده و در صورت عدم امكان مطالعاتي در داخل مناطق آورده است . ضمن اين كه شهرهايي كه در اصل قراردادهاي گلستان و يا تركمن چاي مورد بررسي قرار گرفته در روزگار جدايي شايد روستايي بيش نبوده‏اند.

حال با اين مقدمه، جهت اطلاع از جريان روند تاريخي عهدنامه‏هاي تحميلي گلستان و تركمن چاي به اختصار بازگو شده و نهايتاً شهرهاي جدا شده در قالب هفده شهر قفقاز با يافته‏هاي جغرافيايي و پيشينه تاريخي معلوم مي‏گردد.

الف ـ قرارداد گلستان (تجزيه بخش‏هايي از قفقاز)

با كشته شدن آقا محمد خان قاجار در يازدهم خرداد ماه 1176 خورشيدي (31 مه 1797 ميلادي) ، آثار هرج و مرج در سرزمين پهناور ايران پيدا شد.اما در اثر تدبير و سياست صدراعظم ابراهيم خان كلانتر، خان بابا جهانباني برادرزاده و وليعهد رسمي آقا محمد خان كه در ان زمان والي ايالت فارس بود، به تهران آمد و زمام امور را در دست گرفت . وي توانست در عرض چند ماه آثار شورش و طغيان را در سرزميني كه از بلندي‏هاي قفقاز تا خليج فارس و از خوارزم و فرارود تا «سند» را در بر مي‏گرفت، آرام سازد. سپس او نيز به شيوة آقا محمدخان در نوروز 1177 خورشيدي (20 مارس 1798 ميلادي)، به نام فتح علي شاه در تهران تاجگذاري كرد.

درست در همين زمان، آراكلي خان حاكم گرجستان كه دل و جان به روس‏ها سپرده بود و دم از جداسري مي‏زد درگذشت و پسرش به نام گرگين خان به جاي او نشست. گرگين خان برخلاف پدر، خود را مانند اسلافش تابع دولت ايران مي‏دانست و حاضر نشد كه از تزار روسيه پيروي كند. روس‏ها كه از قتل آقا محمد خان تشجيع شده بودند، به تفليس يورش برده و گرگين خان و خانوده‏اش را به سن پترزبورگ تبعيد كردند. آنان براي فريب مردم گرجستان، ژنرال سيسيانوف (Sissianov ) را كه گرجي نژاد بود، به فرمانداري آن ديار منصوب كردند. گرگين خان در زندان روس‏ها و زير شكنجه‏هاي توان فرسا در روز 28 سپتامبر 1800 ميلادي (ششم مهر ماه 1179 خورشيدي) با امضاي سندي، از امارت گرجستان به سود تزار چشم پوشي كرد. بدين سان، پل اول تزار روسيه، عنوان تزار گرجستان را نيز به ديگر عنوان‏هاي خود افزود. با انتشار سند مزبور، اسكندر خان برادر گرگين خان، اعلام كرد كه سند مزبور به زور از برادرش گرفته شده و اعتبار ندارد. در اين فرآيند، وي عليه سلطة روس‏ها به پا خاست.

در اين زمان، پل اول امپراتور روس درگذشت و آلكساندر اول (1825 ـ 1801 ميلادي / 1204 ـ 1180 خورشيدي) بر جاي او تكيه زد. آلكساندر اول، سياست پرخاشگرانهتري را نسبت به ايران در پيش گرفت. وي مانند كاترين ، به طور كامل از سياست گسترش و توسعة ارضي پتركبير پيروي مي‏كرد.

در گام نخست ، تزار آلكساندر نيروي مجهزي براي اشغال تفليس گسيل نمود. نيروهاي كمكي كه از تهران به ياري اسكندر خان فرستاده شده بود، به موقع به آوردگاه نرسيد و در نتيجه ، ارتش كوچك اسكندر خان از روس‏ها شكست خورد و تفليس دوباره به چنگ سپاهيان روس افتاد. به دنبال اين پيروزي، تزار در 21 شهريور ماه سال 1181 خورشيدي (12 سپتامبر 1802 ميلادي) طي فرماني گرجستان را به عنوان بخشي از خاك روسيه اعلام كرد. روس‏ها پس از سلطة كامل بر گرجستان ، چهرة‌ واقعي خود را نشان دادند. آنها با شدت هر چه تمام‏تر دست به قتل و غارت مردم و نابودي سازمان‏هاي موجود گرجستان زدند. روس‏ها، حتي گفتگو به زبان گرجي را در ملأعام در سرزمين مزبور، قدغن كردند.

آلكساندر اول، پس از درهم كوبيدن همة هسته‏هاي مقاومت در گرجستان، در دسامبر 1803 ميلادي (آذر ماه سال 1182 خورشيدي) ، ژنرال سيسيانوف را مامور يورش عمومي به ديگر سرزمين‏هاي ايراني نشين قفقاز كرد. روس‏ها با سپاهي گران، قلب قفقاز، يعني شهر گنجه را نشانه گرفتند. بدين سان مرحلة نخست جنگ‏هاي روس عليه ايران آغاز شد كه ده سال به درازا كشيد.

روس‏ها به دنبال نبردهاي شديد، شهر گنجه را تصرف كردند. در اين نبرد «جواد خان» فرماندار گنجه و مردم اين شهر به شدت ايستادگي كرده و سرانجام با كشته شدن جواد خان مدافعان شهر، روس‏ها شهر گنجه را اشغال كردند.

ايرانيان برابر گستاخي روس‏ها، به شدت واكنش نشان دادند. در بهمن ماه سال 1182 خورشيدي (ژانويه 1804 ميلادي)، ارتش عباس ميرزا وليعهد، نيروهاي روسيه را در نزديكي «سه كليسا» (ايچميادزين)، به شدت درهم كوبيد. روس‏ها به دنبال اين شكست، دست به محاصره شهر و قلعه ايروان زدند. اما ارتش ايران و مردم شهر با دليري بسيار به مقاومت برخاستند، در نتيجه با وجود گلوله باران شديد، روس‏ها موفق به گشودن ايروان نشدند. سرانجام به دنبال شكست و ناكامي در همه جبهه‏ها، ژنرال سيسيانوف در نوامبر 1804 ميلادي (آبان ماه 1381 خورشيدي) ، دستور عقب نشيني صادر كرد.

در زمستان سال 1184 خورشيدي (فوريه 1805 ميلادي)، نيروي دريايي روسيه، مركب از دوازده كشتي جنگي و چند ناو تداركاتي به فرماندهي ژنرال شفت (Sheft ) در بندر انزلي نيرو پياده كرد. روس‏ها تا شهر «پيربازار» پيش آمدند. اما در آنجا، از نيروهاي ميرزا موسي منجم باشي حاكم گيلان به سختي شكست خوردند. در اين فرآيند، ژنرال شفت با تحمل تلفات سنگين و از دست دادن چند فروند كشتي جنگي، راه فرار در پيش گرفت.

يك سال بعد (دي ماه 1184 خورشيدي ـ ژانويه 1806 ميلادي) روس‏ها با تجديد نيرو، به شهر بادكوبه هجوم آوردند. اما، سيسيانوف خيلي زود دريافت كه با وجود برخورداري از لشگر انبوه و تازه نفس، توان گشودن قلعه و شهر بادكوبه را ندارد. از اين رو، راه تزوير و نيرنگ در پيش گرفت. وي بر آن بود كه در اثر ايجاد درگيري، همراهانش حسين قلي خان را به قتل رساند اما ابراهيم خان پسر عموي حسين قلي خان ، به روس‏ها پيشدستي كرد و سوء قصدكنان را هدف قرار داد. در اين معركه سيسيانوف كشته شد. به دستور حسين قلي خان ، سر مردي كه در خون‏ريزي شهره آفاق بود و صدها ايراني را به قتل رسانده بود به تهران فرستاده شد. اين واقعه روز 10 بهمن ماه 1184 خورشيدي (30 ژانويه 1806 ميلادي)، رخ داد.

به دنبال كشته شدن ژنرال سيسيانوف، نيروهاي روس پاي به فرار گذاشتند. مردم قفقاز به انتقام خون شهيدان، همه جا راه بر آنان بستند و تلفات سنگيني برباقيمانده نيروهاي سيسيانوف وارد كردند. به طوري كه تنها اندكي از آنان توانستند خود را به روسيه برسانند.

به دنبال كشته شدن سيسيانوف ، فرماندهي جبهه قفقاز به ژنرال گودوويچ (Godovich ) واگذار گرديد. اما دراين دوره هم روس‏ها نتوانستند موفقيتي به دست آورند. در اين ميان، آن دسته از مردم قفقاز كه ميهن خود را در اشغال بيگانه مي‏ديدند، عليه نيروهاي اشغالگر روس قيام كردند.

دولت ايران از آغاز نبرد با روس‏ها به دنبال متحداني مي‏گشت. پيروزي‏هاي بزرگ ناپلئون ، ايران را متوجه فرانسه كرد، فتح علي شاه، ميرزا محمد رضا خان قزويني را با هديه‏هايي گران بها كه به يك كرور (نيم ميليون) تومان بالغ مي‏شد روانه ديدار ناپلئون كرد. به دنبال چند گفتگو، سرانجام در روز سيزدهم ارديبهشت ماه سال 1186 خورشيدي (4 مه 1807 ميلادي) پيماني ميان نمايندگان دولت ايران و ناپلئون امپراتور فرانسه در اردوگاه فينكن اشتاين به امضا رسيد. به دنبال اين ، ناپلئون ژنرال گاردان را به سرپرستي هيأتي از نظاميان فرانسوي، به ايران گسيل كرد. گرچه گاردان مأموريت داشت كه ارتش ايران را به سبك نوين آموزش دهد، اما در حقيقت موظف بود كه بهترين راه حمله فرانسه به هندوستان و زمان حمله را تعيين كند.

دو ماه بعد، يعني در روز (7 ژوئيه 1807/15 تير ماه 1186 خورشيدي)، ناپلئون درتيليسيت (Tilisit ) با روس‏ها صلح كرد. بدين سان، ارتش تزار كه پس از امضاي پيمان صلح با فرانسه، از جبهة اروپا آزاد شده بود، به جبهة قفقاز گسيل شد تا جنگ عليه ايران را با شدت بيشتري پي‏گيرد.

دولت عثماني نيز كه به پشت گرمي فرانسويان در دسامبر 1806 (آذر ماه 1185 خورشيدي) به دولت روسيه اعلام جنگ داده بود، در وضعي بدتر از ايران قرار داشت. از اين روي، عثماني‏ها رو به ايرانيان آوردند. برپاية گفتگوهاي به عمل آمده، قرار شد كه دو كشور، هم زمان ارتش روسيه را در قفقاز مورد حمله قرار دهند. عباس ميرزا و يوسف پاشا، هر يك در رأس يك نيروي 20 هزار نفري به سوي دشت «آرپا چاي» حركت كردند تا هم زمان به نيروهاي روسيه در گرجستان حمله كنند. اما ژنرال گودوويچ پيش دستي كرد و شكست سختي به عثماني‏ها وارد كرد.

به دنبال اين شكست، حكومت عثماني بدون اين كه نظر متفق خود يعني ايران را استفسار كند، در ششم سپتامبر 1807 (14 شهريور ماه 1186 خورشيدي) ، پيمان متاركه جنگ با روسيه را امضا كرد.

به دنبال خيانت فرانسويان و عثماني‏ها و در اين فرآيند بي‏نتيجه ماندن اتحاد برابر روسيه، دولت ايران روز 28 اسفند ماه 1187 خورشيدي (19 مارس 1809 ميلادي) ، ناچار با دولت انگلستان پيمان بست. برپاية اين پيمان، دولت ايران پذيرفت كه به سپاهيان هيچ كشوري اجازه عبور از خاك ايران را به سوي هندوستان ندهد. در برابر دولت انگلستان متعهد شد كه اتحاد هميشگي با ايران داشته و در صورت حملة‌ يكي از كشورهاي اروپايي به ايران، كمك‏هاي لازم نظامي را در اختيار ايران قرار دهد.

هم چنين دولت انگلستان حاكميت ايران را بر خليج فارس به رسميت شناخت و تعهد كرد كه هرگاه دولت ايران لازم بداند، ناوگان جنگي خود را در اختيار دولت ايران قرار دهد وكشتي‏هاي مزبور، تنها از نقاطي كه ايران اجازه مي‏دهد، حق عبور داشته باشند. از اين قرارداد، به عنوان قرارداد مجمل (مفصل) نام برده مي‏شود. در 16 ژوئيه 1812 (25 تير ماه سال 1191 خورشيدي)، دولت بريتانيا بدون توجه به قرارداد خود با دولت ايران با امپراطوري روس عليه فرانسه (ناپلئون) متحد گرديد و روس‏ها از اين فرصت استفاده كرده سرانجام در سال 1192 خورشيدي (1813 ميلادي)، ارتش تزار بخش‏هاي ديگري از تالش را اشغال كرد. دولت ايران بر پاية قرارداد مفصل از دولت انگليس تقاضاي كمك كرد. اما دولت بريتانيا كه با امپراتوري روسيه در برابر ناپلئون متحد شده بود، حاضر نبود عليه روسيه اقدام كند. «دولت انگليس مي‏خواست بين ايران و روسيه اگر موقتاً هم باشد تا تعيين تكليف دولت فرانسه، صلح برقرار بماند. زيرا در غير اين صورت روسيه نمي‏توانست تمام توجه خود را معطوف اروپا كند».

«سرگوراوزلي» سفير دولت بريتانيا در تهران، ايران را براي پذيرش صلح با روسيه، زير فشار قرار داد. حتي دولت بريتانيا براي ترغيب فتح علي شاه به صلح، وعده داد كه با وساطت سرگوراوزلي، دولت روسيه ايالات از دست رفته را پس خواهد داد.

سرانجام به دنبال نزديك به ده سال جنگ كه در بيشتر ساليان نبرد ، پيروزي با ايرانيان بود، با اولين شكست مهمي كه در جبهة (اصلاندوز) بر ارتش وليعهد عباس ميرزا وارد آمد، دولت ايران كه برابر روسيه به كلي تنها مانده بود، زير فشار سياسي انگلستان مجبور به قبول عهدنامه صلح شد.

گفتگوهاي صلح، با وساطت سفير انگليس، چند ماه به درازا كشيد و سرانجام در روز بيستم مهر ماه 1192 خورشيدي (12 اكتبر 1813ميلادي)، عهدنامة ننگين گلستان به ايران تحميل گرديد. به موجب اين عهدنامة تحميلي سرزمين‏هاي زير از ايران جدا شد: ايالت قره‏باغ (كوراباغ) گنجه، خانات شكي، شيروان، قبه، دربند، بادكوبه، تمامي سرزمين داغستان و گرجستان، محال شوره‏گل ، آچوق باشي، گروزي، منگريل، آبخاز و آن بخش از سرزمين تالش كه به هنگام امضاي عهدنامه مزبور در اشغال ارتش روسيه بود. از سوي ديگر، برپاية اين قرارداد تحميلي، حاكميت بلامنازع دولت ايران بر درياي مازندران نيز خدشه‏دار گرديد.

ب ـ قرارداد تركمن چاي (تجزية سرتاسر قفقاز)

دولت وقت ايران با وجود تحمل شكست برابر روس‏ها و پذيرش عهدنامه گلستان و بي‏اعتنائي بيگانگان به اتحادهاي نظامي ، اتكاء به نفس را از دست نداده و احساس مي‏كرد هنوز به آن اندازه نيرومند است كه بتواند شكست‏ها را جبران كند. از اين روي، فتح علي شاه در ارديبهشت 1193 خورشيدي (مه 1814)، ميرزا ابوالحسن خان شيرازي را به بهانه مبادلة اسناد قرار داد گلستان با هديه‏هاي گران به سن‏پترزبورگ فرستاد. ميرزا ابوالحسن خان شيرازي وظيفه داشت كه تزار را به استرداد سرزمين‏هاي اشغالي وادار كند. در اين بين سفر وي ، مصادف شد با سفر تزار روسيه، همراه ارتش متحدين به پاريس و اقامت چند ماهه در آن شهر . از اين روي ، ميرزا ابوالحسن خان، مجبور شد چند ماهي در انتظار تزار بماند. تزار پس از بازگشت در بيستم دسامبر 1814 (29 آذر ماه 1193 خورشيدي) در حالي كه هنوز غرق در پيروزي و غرور بود، سفير ايران را به حضور پذيرفت. تزار با بي‏اعتنايي تقاضاي ميرزا ابوالحسن خان را در مورد استرداد سرزمين‏هاي اشغالي رد كرده ، چند ماه بعد يعني در مارس 1815 (اواخر اسفند ماه 1193 خورشيدي) ناپلئون از جزيرة الب گريخت و به پاريس بازگشت، در اين فرآيند، تزار و مقام‏هاي روس، لحن سخن گفتن را با سفير ايران تغيير دادند  و حتي تزار، زباني قول داد كه بخشي از سرزمين‏هاي اشغالي ايران در قفقاز را پس دهد. اما، يك صد روز بعد، يعني روز 18 ژوئن 1815 ميلادي (27 خرداد ماه 1193 خورشيدي)، ناپلئون در دشت واترلو (Waterloo ) شكست خورد و تسليم گرديد. در اين فرآيند، طرز سخن گفتن روس‏ها نيز عوض شد. ازاين روي، ناگزير ميرزا ابوالحسن خان با دست خالي به تهران بازگشت.

دولت روسيه در ژوئن 1817 (خرداد1196 خورشيدي)، ژنرال يرمولوف (Alexander Yermolov) فرمانده كل نيروهاي روسيه در قفقاز را به تهران فرستاد و پيشنهاد اتحاد عليه عثماني را نمود. تزار در پي آن بود تا در اثر شكست عثماني در جنگ، بخشي از سرزمين‏هاي حكومت مزبور نصيب ايران شود و در نتيجه ايرانيان سرزمين قفقاز را فراموش كنند. اما، فتح علي شاه كه به شدت از روس‏ها ناراحت بود، اين پيشنهاد را نپذيرفت. افزون بر آن، سفير روسيه تقاضا كرد تا به نيروهاي آن دولت اجازه داده شود كه با گذر از خاك ايران، ازبكان «خيوه» را سركوب كنند. هم چنين آنان اجازه يابند تا در شهر رشت نمايندگي بازرگاني برپا كرده و معلمين روسي ارتش ايران را تعليم دهند. در پاسخ، فتح علي شاه مسأله استرداد مناطق شمالي قفقاز را پيش كشيد و گفت: تا وقتي اراضي مزبور پس داده نشوند، با هيچ يك از تقاضاها موافقت نخواهد كرد. بدين سان  ژنرال يرمولوف بدون اخذ نتيجه، تهران را ترك كرد.

 با رفتن ژنرال يرمولوف، دولت ايران، محب علي خان ساوجي (ساوه‏اي) را به نزد سلطان عثماني فرستاد. محب علي خان  مأمور بود مفاد پيشنهاد روس‏ها و پاسخ ايران را به آگاهي  سلطان عثماني رسانيده و پيشنهاد كند كه در صورت تجاوز دولت روس به هر يك از دو كشور، به اتفاق عليه روس‏ها وارد جنگ شوند. اما سلطان عثماني، سخت گرفتار شورش سپاهيان «يني‏چري» بود و در نتيجه نتوانست خواست دربار ايران را مورد بررسي قرار دهد.

ژنرال يرمولف كه در سفر خود با ناكامي روبرو شده بود، با گزارش‏هاي دروغ و پراكندن شايعات ناصواب، بيش از پيش دشمني دربار روسيه را عليه ايران برانگيخت. در اين فرآيند، در شانزدهم ژانويه 1818 (26 دي ماه 1196 خورشيدي) ، تزار روس بيانيه‏اي خطاب به مردم قفقاز صادر كرد و اعلام نمود كه عهدنامة گلستان امنيت مرزهاي امپراتوري را در اين منطقه تأمين نموده و يك پيمان قطعي به شمار مي‏رود.

دولت ايران، براي دفع فتنه روس‏ها به دنبال متحداني مي‏گشت. از اين روي فتحعلي شاه ، ميرزا ابوالحسن خان شيرازي را به كشورهاي اروپايي فرستاد تا با برشمردن جنايات روسيه، حقانيت ايران را به اثبات رساند. وي نزديك به نه ماه، يعني از پاييز سال 1917 خورشيدي تا پايان بهار سال بعد (پاييز 1818 تا نيمة اول سال 1819 ميلادي)، با سلطان عثماني، امپراتور اتريش، امپراتور فرانسه، نايب السلطنه بريتانيا ديدار كرد اما، بيشتر كشورهاي اروپايي با روسيه متحد بودند.

هنگام امضاي قرارداد گلستان، روس‏ها به عمد از تعيين قطعي مرزهاي ايالت تالش طفره رفتند. نمايندگان دولت انگليس نيز كه واسطه پيمان مزبور بودند،  با اين موضوع موافقت داشتند. همين امر موجب جنگ‏هاي دوم ايران و روس و تحميل عهدنامه تركمان چاي به دولت ايران گرديد.

در دسامبر 1817 (آذر ماه 1196 خورشيدي)، ژنرال يرمولف، فرمانده كل نيروهاي روس در قفقاز، نماينده‏اي براي حل اختلافهاي مرزي به تهران فرستاد. در اين راستا، يك گروه كاري براي حل اختلاف‏ها تشكيل گرديد. اما در اثر نخوت و لجاجت روس‏ها، گروه كاري مزبور راه به جايي نبرد. پس از بازگشت نمايندة يرمولف، عباس ميرزا، نماينده‏اي نزد يرمولف فرستاد و از وي خواست تا چند نقطة مرزي را كه مورد اختلاف بود، به صورت دوستانه به ايران واگذار كند. اما يرمولف، نمايندة عباس ميرزا را به حضور نپذيرفت و او را دست خالي روانة تبريز كرد. از اين تاريخ تا آغاز جنگ‏هاي دوم ايران و روس، نامه‏هاي زيادي ميان عباس ميرزا و ژنرال يرمولف رد و بدل شد. اما تلاش‏هاي مزبور سرانجامي نداشت.

در اين ميان، با توجه به درگيري‏هاي ايران و عثماني (1202 ـ 1200 خورشيدي/ 23 ـ 1821 ميلادي) ژنرال يرمولف بر گستاخي خود افزود و چند قسمت از خاك ايران را در « بالغ لو» و «گوگ چاي » متصرف شد. از اين روي، عباس ميرزا، فتح علي خان رشتي حاكم تبريز را به تفليس فرستاد تا با ژنرال يرمولف دربارة تجاوز اخير و تعيين قطعي مرزهاي دو كشور گفتگو كند. فتح علي خان در هشتم فروردين ماه 1204 خورشيدي ( 28 مارس 1825 )، موافقتنامه‏اي با يرمولف امضا كرد. اما از آن جا كه موافقت نامه مزبور، مغاير با منافع ايران بود، عباس ميرزا آن را نپذيرفت. با رد موافقتنامه مزبور، يرمولف بخش‏هاي ديگري از منطقه «گوگ چاي » را متصرف شد.

فتح علي شاه در آبان 1204 خورشيدي (نوامبر 1825 )، ميرزا صادق خان مروزي را مامور كرد كه در معيت سفير روسيه در ايران به تفليس رفته و پيرامون مسايل جاري و افزايش مداخلات روس‏ها، با ژنرال يرمولف گفتگو كند. اما ورود ميرزا صادق خان مروزي (مروي) به تفليس،  با مرگ آلكساندر اول امپراتور روس (اول دسامبر 1825 ميلادي/ 10 آذر ماه 1204 خورشيدي) همزمان گرديد. از اين روي ، وي نتوانست گفتگوهاي لازم را به عمل آورد و ناچار به تهران بازگشت.

در اواخر سال 1204 خورشيدي (مارس 1826) دولت روسيه پرنس منچي كف (Menchikov ) را به عنوان سفير فوق العاده به تهران فرستاد تا نشستن نيكلاي اول به تخت سلطنت كشور مزبور را ، به آگاهي دولت ايران برساند.

هنگام ورود وي به تهران ، سيزده سال از اشغال بخش‏هاي بزرگي از قفقاز و تحميل قرارداد گلستان به ايران مي‏گذشت . در اين ميان، روس‏ها، پي در پي بر اعمال وحشيانه خود مي‏افزودند. مردم سرزمين‏هاي اشغالي كه از جور و ستم روس‏ها به جان آمده بودند، دسته دسته براي دادخواهي راهي تبريز و تهران مي‏شدند. سرداراني كه ريشه در قفقاز داشتند براي آزادي سرزمين‏هاي پدري از يوغ بيگانه، بي‏تابي كرده و بر فشار به دربار براي بازگرداندن قفقاز مي‏افزودند. از سوي ديگر، افزون بر جريحه‏دار شدن احساسات ملي، احساسات مذهبي ايرانيان نيز در اثر شنيدن رفتار روس‏ها با مردم مسلمان قفقاز، برانگيخته شده بود. در اين ميان، خشونت رفتار و گفتار «منچي كف» فرستاده روس‏ها در برخورد با بلند پايگان ايران، باعث شعله‏ور شدن دوباره آتش جنگ گرديد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 9:4  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

روز چهارم تير ماه 1205 خورشيدي (25 ژوئن 1826 ميلادي)، ارتش وليعهد ، منطقه‎ اشغالي تالش و شهر لنكران را آزاد كرد. هم زمان به اشغال مناطق گوگ چاي و بالغ لو پايان داده شد و قلعه شيشه به محاصره درآمد. مردم شهر گنجه كه براي چنين روزي لحظه شماري مي‏كردند،  با قيام همگاني، پادگان روس‏ها را اشغال و گنجه را آزاد كردند. خيزش مردمي، به همه نقاط قفقاز دامن كشيد. داغستاني‏ها، روس‏ها را از مناطق خود بيرون كردند و گرجيان نيز روس‏ها را از تفليس راندند. بدين سان، در زماني كم‏تر از سه هفته، همه مناطق اشغالي آزاد و روس‏ها كمابيش به پشت مرزهاي خود عقب رانده شدند.

فتح علي شاه كه در موقعيت خوبي قرار گرفته بود، براي بهره‏برداري از اين پيروزي در پي آن برآمد كه با روس‏ها آشتي كرده و آنها را به پذيرش رسمي مرزهاي ايران در قفقاز وادار كند. از اين روي، ميرزا داود خان ارمني را به عنوان سفير فوق العاده، به سن پترزبورگ فرستاد. اما ژنرال يرمولف،  از عبور ميرزا داودخان،  به خاك روسيه جلوگيري كرد. در نتيجه، وي مجبور شد از راه عثماني و لهستان به سوي محل مأموريت خود روانه شود. داودخان در استانبول از سفير امپراتوري اتريش درخواست ميانجي‏گري كرد. ميرزا داودخان ارمني به وسيله سفير مزبور نامه‏اي براي مترنيخ (Metternich ) صدراعظم اتريش فرستاد، اما پاسخي دريافت نكرد. از اين روي، داوخان كه در ضمن حامل نامه عباس ميرزا به برادر تزار و نايب السلطنة روسيه هم بود، ناچار عازم لهستان شد. اما روس‏ها كه خود را براي جنگ آماده مي‏كردند از ورود ميرزا دوادخان به خاك روسيه، جلوگيري كردند.

روس‏ها از تاخير عباس ميرزا در تصرف قلعه شيشه، بهره جسته و با تجهيز يك نيروي پنجاه هزار نفري، دوباره به قفقاز يورش آوردند. بنابه دلايلي كه هنوز از سوي تاريخ نگاران روشن نشده است،  در اين مرحله عباس ميرزا، دلبستگي به جنگ از خود نشان نمي‏داد و به جاي آن كه با تصرف قلعه شيشه كه نيرومند‏ترين دژ جنگي قفقاز بود، ارتش ايران را از يورش احتمالي روس‏ها در امان دارد و هم زمان با ايجاد استحكامات و تجهيز هر چه بيشتر عشاير و حفظ روحيه خيزش و قيام در ميان مردم قفقاز، آمادگي رزمي را براي رويارويي با تجاوز روس‏ها افزايش دهد، دست روي دست گذارد تا روس‏ها با تجديد قوا، دوباره قفقاز را تصرف كنند. روس‏ها، دربند و گن را اشغال كردند و مدافعين قلعه شيشه هم كه از رسيدن نيروهاي روسيه جان تازه‏اي يافته بودند، به نيروهاي وليعهد يورش آورده و تلفات سنگيني بر آن وارد كردند.

فتح علي شاه كه از شكست ناگهاني ارتش وليعهد سخت مضطرب شده بود، ميرزا محمدعلي خان شيرازي را روانه قفقاز كرد. در همين زمان، يك ستون پنج هزار نفري از سپاهيان روس از رود ارس گذشته و به سوي تبريز به حركت درآمدند. اما دراولين برخورد با نيروهاي عشاير، به سختي شكست خورده و در زمستان سال 1205 خورشدي (ژانويه 1828)، به شمال رود ارس عقب نشستند.

از سوي ديگر، گفتگوهاي ميرزا محمد علي خان شيرازي با يرمولف و ژنرال دبيچ (Debytch ) نماينده ويژه تزار، در اثر زياده‏خواهي روس‏ها به جايي نرسيده و در نتيجه سفير ايران به ناچار از محل مأموريت خود بازگشت.

در آغاز بهار سال 1206 خورشيدي (1827 ميلادي)، تزار روسيه يرمولف را بركنار و فرماندهي جبهه‏هاي قفقاز را به ژنرال پاسكوويچ (Paskovich ) واگذار كرد و نيروهاي كمكي زيادي هم در اختيار وي قرار داد. پاسكوويچ دراولين اقدام خود شهر ايروان را محاصره كرد. برابر اين اقدام روس‏ها، عباس ميرزا در خرداد ماه 1206 خورشيدي (ژوئيه 1827)، در رأس يك سپاه 25 هزار نفري، آماده جنگ شد. اما ، چنان چه گفته شد، عباس ميرزا ديگر دل به جنگ نمي‏داد و مايل بود هر چه زودتر به اين جنگ‏ها پايان دهد.

ارتش ايران در نزديكي سه كليسا (ايچميادزين) و نيز در حوالي شهر نخجوان، سپاهيان روس را در هم كوبيدند. اما عباس ميرزا، مايل به بهره‏گيري كامل از فرآيند اين پيروزي‏ها نبود و نخواست از موقعيت استفاده كرده و قواي پاسكوويچ را به طور كامل متلاشي كند.

روس‏ها كه از شكست حتمي رهايي يافته بودند، با تجديد قوا دست به حمله زده و در 22 مهر ماه 1206 خورشيدي (15 اكتبر 1827)، پس از هشت روز جنگ خونين، ايروان را اشغال كردند. سپس بدون اين كه با مقاومتي روبرو شوند با يك نيروي اندك از رود ارس گذشتند. نه روز بعد از سقوط ايروان (اول آبان ماه 1206 / 24 اكتبر 1827) روس‏ها شهر تبريز را نيز به اشغال خود درآوردند. يك هفته بعد پاسكوويچ وارد شهر تبريز شده و شروع به قتل عام مردم شهر كرد. در اين بين عباس ميرزا، نمايندگاني نزد پاسكوويچ فرستاد و تقاضاي متاركة جنگ كرد. در گفتگوهايي كه به عمل آمد، روس‏ها شرط ترك مخاصمه را واگذاري همة سرزمين‏هاي آن سوي ارس و نيز پرداخت پانزده كرور تومان غرامت دادند.

فتح علي شاه كه از تغيير حالت وليعهد و روس‏ها، سخت برآشفته بود، بدون آگاهي عباس ميرزا دستور جمع‏آوري سپاه داد و در زمستان سال 1206 خورشيدي (1828 ميلادي) با وجود شرايط سخت جوي به سوي قزوين حركت كرد.

در اين لحظه، بار ديگر انگليس‏ها وارد صحنه شدند. دولت انگستان در پي آن بود كه ايران را تضعيف كند تا نتواند خطر جدي براي هندوستان به حساب آيد و هم چنين در اثر شكست از روس‏ها ، تنها به دولت بريتانيا متكي گردد. انگليس‏ها، با نيرنگ، تطميع و تهديد اطرافيان فتح علي شاه و بي‏ميلي وليعهد به ادامه جنگ، وي را از ميان راه مجبور به بازگشت كرده و عهدنامه تركمن چاي را بر ايران تحميل كردند.

بدين سان، روز اول اسفند ماه 1206 خورشيدي (5 شعبان 1243 قمري ـ 21 فوريه 1828 ميلادي)، در قرية تركمن چاي قرارداد صلح بسته شد. باعث شگفتي و افسوس است كه بنا به شواهد تاريخي، عباس ميرزا در انعقاد قرارداد و واگذاري همة سرزمين قفقاز به روس‏ها، عجله داشت و تنها بر سر ميزان غرامت، به چانه زني پرداخت . در حالي كه حتي در آن شرايط نيز امكان باز پس‏گيري بخش‏هائي از قفقاز ، در برابر قبول قطعي عهدنامه گلستان وجود داشت.

برپاية قرارداد مزبور، ايالت‏هاي ايروان، نخجوان و بخش ديگري از تالش به روس‏ها واگذار گرديد. از سوي ديگر قضاوت كنسولگري (كاپيتولاسيون) بر ايران تحميل شد. و حاكميت و مالكيت ايران بر درياي مازندران، كم رنگ‏تر شد. در نتيجه، افزون بر پرداخت ده كرور غرامت جنگ، رود ارس مرز ميان دو كشور قرار گرفت.

ج ـ هفده شهر قفقاز

باكو (مركز سياسي ايران شمالي)

باكو پايتخت ايران شمالي ، بزرگ‏ترين بندر درياي خزر و پرجمعيت‏ترين شهر حوزة‌ اين دريا است. باكو يكي از بزرگ‏ترين و مهم‏ترين مراكز علمي، فني و فرهنگي منطقه به شمار مي‏رود. اين بندر در ساحل غربي درياي خزر و در خليج باكو قرار دارد. در اطراف مركز شهر باكو، شهركها، روستا ، شهرها، روستاها و ساير مراكز جمعيتي، كارخانه‏هاي صنايع سبك و سنگين، معادن، مؤسسات كشاورزي و مراكز استراحتگاهي، همه با هم «باكوي بزرگ» (متروپليتن باكو) را پديد آورده‏اند.

ازنظر اداري، در تركيب شوراي شهر باكو 47 شهرك در 10 ناحية اداري قراردارد (26 كميسر باكو، نسيمي، اكتبر، نريمانف، عزيز بيكف، قره‏داغ و ...) مساحت شهر باكو 2200 كيلومتر مربع است. باكوي بزرگ قسمت عمده‏اي از شبه جزيرة آبشوران، جزاير و شبه جزاير و دماغه‏هاي آبشوران و قبوستان را در برمي‏گيرد. در قسمت جنوب ناهمواريهاي باكو در غرب تپه و پشته‏اي است كه در بين آنها چاله‏ها و نوار ساحلي به ويژه در قسمت شرقي شبه جزيرة آبشوران، دشتهاي هموار قرار دارد.

قسمت مركزي شهر باكو در «دريابار» پلكاني خليج باكو قرار دارد.

ارتفاع باكوي بزرگ 28 متر پايين‏تر از سطح آب درياهاي آزاد است. در قلمرو باكو ذخاير و معادن ارزشمندي مانند نفت، گاز و مصالح ساختماني ( سنگ بنا،  مواد اوليه سيمان و آهك ، خاك رس) استخراج مي‏شود. در چند نقطة شهر و پيرامون آن (شيخ . سوراخاني) آبهاي گرم و معدني جاري است. تعدادي گل فشان (كي زكي ) بغ، بغا، لوك باتان و غيره نيز وجود دارد. اقليم باكو جنب مداري است. ميانگين درجة‌ حرارت ماهانه در زمستان 4 ـ 3 درجه و در تابستان بين 26 ـ 25 درجة سانتي گراد است.ميانگين  بارندگي سالانة‌ باكو 300 ميلي متر است. وزش بادهاي نسبتاً قوي باد شمال (خزري) و باد جنوب ( گيله‏وار) از ويژگيهاي باكوست.

در اطراف باكو درياچه‏هاي آب شور از نوع درياچه‏هاي ساحلي (بويوك شور، خوجاسن) وجود دارد خاكهاي خاكستري ـ قهوه‏اي، خاكهاي شوره‏زار و دشتها و جلگه‏هاي ساحلي، تپه‏هاي ماسه‏اي وگلي، گسترده شده است. چشم‏انداز باكوي بزرگ بيابان خشك ونيمه بياباني است.

جمعيت باكوي بزرگ 2/2 ميليون نفر (نقطة شهري باكو بدون روستاها و شهركهاي پيرامون 7/1 ميليون نفر ) است.

بيش از نيمي از جمعيت شهر را آذريها تشكيل مي‏دهند. در سال 1970 ميلادي (1351 شمسي) از كل جمعيت شهر 3/46 درصد را آذريها، 8/28 درصد را روسها و 4/16 درصد را ارامنه تشكيل مي‏دادند. تعدادي از اقليتهاي يهودي ، تاتار، لزگي، اوكرايني و غيره، در شهر زندگي مي‏كردند. پس از فاجعة ژانويه 1990 و پيامدهاي حاصل از استقلال آذربايجان، از 1991 ميلادي به بعد و نيز واقعة درگيري آذريها با ارامنه در شهر سومقائيت و باكو در 1992 ميلادي به و همچنين جنگ قره‏باغ، تركيب جمعيت شهر كاملاً دگرگون شده است.  به طوري كه اكنون ارامنة ‌اندكي در شهر زندگي مي‏كنند و اغلب روسها نه تنها از باكو، بلكه از اغلب نقاط آذربايجان مهاجرت كرده‏اند.

باكو از نظر تعدادي جمعيت پس از شهرهاي مسكو، سن‏پترزبورگ، كي‏يف و تاشكند، پنجمين شهر اتحاد شوروي (سابق) بود. تعداد جمعيت آذري باكو از 1920 تا 1976 ميلادي حدود 9/2 برابر و تعداد كل جمعيت شهر 5/4 برابر افزايش يافته است. هم اكنون باكو با جمعيتي حدود 2 ميليون نفر بيش از نيمي از جمعيت شهري و حدود 25 درصد جمعيت ايران شمالي را در خود جاي داده است.

پيشينة تاريخي

آثار به دست آمده از كاوشهاي باستان‏شناسي در شبه جزيره آبشوران نشان مي‏دهد كه اين منطقه از قديمي‏ترين نقاط مسكوني منطقه بوده است. در پيرامون درياچه‏هاي «آرتيوم»، «زيق» و نيز در محل‏هايي به نامهاي «شوولان»، «مردكان»، «بينه قدي»، «امير جان» و غيره ، آثاري از هزارة 3 ـ 1 پيش از ميلاد به دست آمده است. تاريخ دقيق بناي شهر باكو شناخته نشده است. تعدادي از پژوهشگران،  باكو را هم عصر «قيطره (قانقارا)»، «آلبانا» و «باروكا» مي‏دانند. آثار به دست آمدة‌ مربوط به دورة ساساني در سده‏هاي 5 ـ 7 ميلادي در باكو ، نشان دهندة‌ سكونت در شهر باكو است. در منابع مربوط به سده‏هاي 5ـ6 ميلادي «باقاران»، «آتش» و «باقوآن» ، ناميده شده است.

در منابع اسلامي (سدة 10 ميلادي) باكو را «باكوييه»، «باكوه»، «باكو» و در منابع روسي (سدة 15 ميلادي) «باكو» و در منابع فارسي دورة‌ صفويه «بادكوبه» ناميده‏اند. در نيمة دوم قرن نهم ميلادي ضعف خلافت عباسيان و شدت يافتن جريانات مركزگريزي، سبب ايجاد حكومتهاي مستقل شد. يكي از اين دولتها، حكومت شيروانشاهان بود. اواخر قرن 12 تا اوايل قرن 13، دورة‌ رشد و توسعة باكو بود. در سال 1211 ميلادي قزل ارسلان شماخي را به تصرف درآورد و پايتخت شيروانشاه، آخستان موقتاً به باكو منتقل شد. شيروانشاهان كوششهاي بسياري را براي امنيت شهر به كار بردند. در قرن 12 در اطراف باكو باروها و خندقها ساخته شد. «قلعه دختر» نيز جزو استحكامات شهر بود. در دهة 30 قرن 13، مغولها به باكو حمله كرده و پس از محاصره‏اي طولاني، شهر را به تصرف درآوردند. اين حمله سبب كاهش و ركود در استخراج نفت و بازرگاني باكو شد. فرمان سلطان محمد خدابنده (الجايتو) كه بر روي ديوار مسجد جامع (16 ـ 1304 ميلادي) نوشته شده گوياي اين مسئله است.

در 1501 ميلادي شاه اسماعيل صفوي به شيروان لشكر كشيد و باكو را به تصرف درآورد. در 1538 ميلادي در دورة فرمانروايي شاه طهماسب اول، شيروان  و باكو در تركيب دولت صفويه قرار گرفت. در دورة‌ جنگهاي ايران و عثماني در 1578 ميلادي سپاه عثماني باكو را اشغال كرد. در سال 1607 ميلادي شهر دوباره به حاكميت دولت صفويه درآمد. در نتيجة تقويت و استحكام دولت مركزي و پايان جنگهاي محلي ويرانگر كه كاهش نيروهاي توليدي را در پي داشت، سالهاي 40 قرن 17 سبب شكوفايي چشمگير شهر شد.

ثروتهاي طبيعي باكو و موقعيت مكاني مهم و استراتژيك آن سبب جلب توجه روسية تزاري در آغاز سدة 18 شده بود. پتركبير كه براي تصاحب ايالات ساحلي درياي خزر كوشش مي‏كرد، اقدام به تشكيل نيروي دريايي خزر كرد. در 26 ژوئن 1723 ميلادي سپاه پتركبير وارد باكو شد. ولي با انعقاد قرارداد صلح گنجه، بين ايران و روسيه در 1735 ميلادي باكو مجدداً در حاكميت دولت ايران قرار گرفت.

در اواسط سدة 18 در اين منطقه تعدادي خانات، از جمله «خانات باكو» به وجود آمد. جنگهاي بين اين خانات سبب ركود اقتصادي منطقه، از جمله باكو شد. در نيمة دوم قرن 18 زندگي اقتصادي شهر و بازرگاني بهبود يافت. سرپيچي حاكم باكو از اطاعت دولت مركزي ايران سبب حملة سپاهيان آقا محمد خان قاجار براي سركوبي حاكم باكو شد.خيانت حاكم بر باكو به دولت ايران و استمداد او از قواي روس سبب اعزام قشون روس در بهار 1796 ميلادي به فرمان كاترين دوم به فرماندهي ژنرال زوبوف به باكو شد و در 13 ژوئن باكو به تصرف روسيه درآمد. در آغاز سال 1796 ژنرال د. پ . سيسيانوف به سمت فرمانداري باكو منصوب شد. پس از مرگ كاترين دوم، فرزندش پاول اول، به ژنرال زوبوف دستور عقب‏نشيني داد و قواي روسية تزاري در 1797 ميلادي باكو را ترك كردند.

در اوايل سدة 19 الكساندر اول در فكر تصرف ولايات ساحلي درياي خزر ، به ويژه باكو بود. جنگهاي ايران ـ روسيه (در سالهاي 1804 ـ 1813) سبب تقويت موقعيت روسيه در تصرف باكو شد. قواي روسيه  در 12 اوت ميلادي 1805،  باكو را به محاصره درآورد، ولي در ادامة محاصره ناكام ماند و ناگزير به عقب‏نشيني شد. در 1806 ميلادي قواي ژنرال سيسيانوف به باكو نزديك شد. در زمان مذاكرة ژنرال سيسيانوف با حسينقلي خان ( حاكم ايراني باكو)، خان باكو، ژنرال سيسيانوف را دستگير كرده و به قتل رساند. در 6 اكتبر 1806 ميلادي روس‏ها به تلافي مرگ فرمانده خود باكو را به تصرف قواي خود درآوردند. و نهايتاً بعد از 7 سال جنگ و گريز، در جريان معاهدة گلستان در سال 1813 ميلادي مناطق شيروان و ديگر ولايتهاي شمال رود ارس از ايران جدا و به صورت اجباري به روسية تزاري ملحق شد.

گنجه

اين شهر تا سال 1804 گنجه نام داشت، از 1804 تا 1935 «يليزاوت پل» و از 1935 تا فروپاشي شوروي ، «كيروف آباد» نام داشت. اكنون نام اين شهر همان نام تاريخي خود، «گنجه» است. اين شهر در فاصلة 363 كيلومتري غرب باكو در دامنة شمال شرقي رشته كوههاي قفقاز كوچك، در دشت «گنجه ـ قازاخ» و در هر دو ساحل رود گنجه قرار دارد. گنجه داراي ايستگاه راه آهن (باكو ـ تفليس ) و فرودگاه بوده و محل تلاقي راههاي زميني منطقه مي‏باشد. مساحت آن 107 كيلومتر مربع است و به دو ناحية اداري به نام «گنجه» و «كپز» تقسيم مي‏شود. شهرك «حاجي كند» به انضمام روستاي استراحتگاهي گؤي گؤل تابع شوراي شهر گنجه هستند. گنجه از نظر تعداد جمعيت، دومين شهر بزرگ ايران شمالي (پس از باكو) به شمار مي‏رود.

پيشينة تاريخي

گنجه يكي از شهرهاي قديم ايران شمالي است. از گنجه در منابع عربي به نام «جنزه»، ارمني «قاندزا» نام برده شده است. علاوه بر آن در منابع روسي و مؤلفان سده‏هاي ميانة اروپا دربارة گنجه اطلاعاتي ارائه شده است. در داستان «كتاب دده‏قورقود» نيز نام گنجه آورده شده است. در مورد ريشه‏شناسي واژة «گنجه» عقايد متفاوتي ارائه شده است، ولي به نظر ن . مار، اي. ماركوارت و تعدادي ديگر، گنجه در زبان پهلوي به معني «گنجينه»، «دفينه» و «محل نگهداي محصول» بوده است. اين معاني با قرار داشتن گنجه در محل تلاقي راههاي كاروان رو و مراكز مهم تجاري مرتبط بوده است. طايفه‏اي به نام «گنجه» نيز وجود داشته كه در همين محل زندگي مي‏كردند.

تاريخ دقيق ايجاد شهر معلوم نيست. تعدادي از مؤلفين بنيان شهر را به اسكندر مقدوني نسبت مي‏دهند (سالهاي 323 ـ 336 پيش از ميلاد) و تعدادي ديگر احداث آن را بين ـ سده‎هاي دوم پيش از ميلاد تا 4 ميلادي ذكر كرده‏اند. مير خواند بناي شهر را به دورة‌ قباد اول، پادشاه ساساني (489 ـ 531 م.) و حمداله مستوفي در (60/659) ميلادي تخمين مي‏زند. به عقيدة باستان شناس اهل ايران شمالي اي. جعفرزاده ، گنجه در قرن پنجم ميلادي احداث شده است.

در اواسط قرن 7 ميلادي شهر گنجه به تصرف سپاهيان اسلام درآمد و به ميدان كارزار تبديل شد. در قرن 9 ميلادي گنجه در بازرگاني بين المللي نقشي مهم داشت. گنجه پس از بردع، دومين شهر اران به شمار مي‏رفت و از مراكز مهم اقتصادي آسياي صغير بود. در اقتصاد گنجه صنعت و تجارت از موقعيت ويژه‏اي برخوردار بود. در بازار گنجه محصولات صنعتي صنعتگران بومي و خارجي به فروش مي‏رسيد. وجود معادن مس، آهن، زاج و غيره در اطراف شهر ، زمينه‏هاي مناسبي را براي توسعة صنعت به وجود آورده بود. براساس اطلاعات ابن حوقل، گنجه شهري بسيار زيبا بود و در آن مردم بسياري مي‏زيستند.

در اواسط قرن 10 ميلادي پس از كاهش رونق بردع، پايتخت اران به گنجه منتقل شد. در كتاب حدود العالم، گنجه شهري بزرگ و آباد معرفي شده است كه با باروهاي بلندي احاطه شده و در اطراف شهر خندقهاي عميقي كنده شده بود. در قرون 10 ـ 9 ميلادي در نتيجة تضعيف اقتدار حكومت مسلمين، در ايران شمالي نيز مانند نقاط ديگر، دولتهاي مستقلي به وجود آمد. گنجه در سالهاي 60 قرن 10 ميلادي در تركيب دولت سالاريان قرار داشت. مقر حكومتي والي ساريان در آران در شهر گنجه بود. در همين دوره شهر گنجه به دست «علي التازي» حاكم سالاريان اداره مي‏شد. در سال (970 م ) گنجه به دست شداديان افتاد و پايتخت شداديان شد و روز به روز بر رونق آن افزوده شد. شداديان در گنجه، قلعه‏ها، كاخ‏ها، پلها و كاروانسراهاي چندي بنا كردند. در گنجه به دليل رونق اقتصادي سكه ضرب مي‏شد.

در اواسط قرن دهم گنجه به مركز مهم سياسي، اقتصادي و فرهنگي تبديل شد. راههاي كاروان‏رويي كه از شرق به گرجستان و سواحل درياي سياه منتهي مي‏شد،  از گنجه عبور مي‏كرد. تبديل گنجه به مركز سياسي، در حيات اقتصادي شهر تأثير بسيار داشت. مساحت شهر افزايش يافته و در اطراف ديوارهاي قلعه محله‏هاي تجارتي ـ صنعتي احداث شده بود. در اوايل قرن يازدهم مركز اسقف نشين آلبانيا از بردع به گنجه منتقل شد. در 1054 هجري طغرل سلجوقي (63 ـ 1038 م) به اران حمله كرد.

شاور، حكمران شدادي (66ـ 1048 م) با هداياي بسيار به استقبال طغرل رفته و ناگزير به پذيرش خراجگزاري او شد. سلجوقيان كه از قدرت يافتن شداديان بيمناك بودند، در سالهاي (76 ـ 1075 م) ، با سپاهي به فرماندهي «ساوتكين» به اران حمله كردند. پس از مقاومت و در نتيجة بي‏فايده بودن جنگ، فضلون سوم فرمانرواي شدادي تسليم شد، ولي پس از گذشت مدتي و بهبودي اوضاع، او موفق شد حاكميت را به دست گيرد. در سال (1088 م) سپاهيان يكي از فرماندهان ملكشاه سلجوقي (1702 ـ 1792 م) به نام غوغا، گنجه را به محاصره درآوردند. اين سپاهيان با ايجاد نقب در زير ديوار قلعه، وارد شهر شده و شهر به تصرف سلجوقيان درآمد و حاكميت از دست شداديان خارج شده و گنجه مركز استقرار حاكم سلجوقي گنجه گرديد.

پس از مرگ ملكشاه ، فرزندش غياث الدين محمد تاپار، گنجه را اداره مي‏كرد. پس از انتخاب غياث الدين محمد به سلطاني (1105 ـ 1117 م.) نيز گنجه به عنوان يكي از اقامتگاههاي سلاطين سلجوقي از اهميت برخوردار بود. سلجوقيان دراين دوره نيز گنجه را به عنوان ولايت سرحدي با دولت قدرتمند پادشاهي گرجستان، مورد توجه ويژه قرار مي‏دادند. در اين راستا در شهر سپاهي به استعداد 48 هزار نفر نگهداري مي‏شد. در نيمة اول سدة‌ 12 ميلادي گنجه چندين بار مورد هجوم فئودالهاي گرجي قرار گرفت. در 1109 ميلادي داويد چهارم (1089 ـ 1125 م.) پادشاه گرجستان، گنجه را به تصرف درآورد و شهر را غارت كردند. در مقابله با حملة گرجيها، سپاهيان سلجوقي به گرجستان يورش آورده و بعد از پيروزي بزرگ اين نبرد با غنائم بسيار بازگشتند. در اين بين غياث الدين محمد، به دليل اهميت گنجه فرزند كوچك خود ملكشاه را به اميري گنجه برگزيد.

در 30 سپتامبر 1139 م. زلزله‏اي در گنجه رخ داد كه ويراني بسيار بر شهر وارد كرد. بنابر اطلاعات مورخين در اين زلزله بين 200 تا 300 هزار نفر هلاك شدند. ديمتري اول پادشاه گرجستان با استفاده از موقعيت ويراني زلزله در شهر و بي‏دفاع بودن آن و نبودن حاكم گنجه، (قره سنقر) در اران، به شهر حمله كرده پس از غارت شهر، دستور نابودي شهر را داد. حاكم گنجه، (قره نسقر) با آگاهي از خبر حملة ‌گرجيها به گنجه با سرعت به شهر بازگشت و به گرجستان حمله كرده با غنائم بسيار مراجعت كرد. گنجه در مدت كوتاهي بازسازي شد و به مقر شمس الدين ايلدگز در اران تبديل شد.

در دورة حكومت محمد جهان پهلوان (1174 ـ 1186 م) و قزل ارسلان (1186 ـ 1191 م) از سلاطين ايلدگزها، گنجه پيشرفت بسيار كرد و در حيات اقتصادي ، سياسي و فرهنگي منطقه نقش بسيار داشت. درگيريهايي كه بين پسران محمد جهان پهلوان بر سر حاكميت گنجه در بر گرفته بود، سبب تضعيف دولت ايلدگزها شد.

در پايان نيمة دوم سدة 11 و آغاز سدة 13 ميلادي، گنجه از مراكز مهم تجاري، صنعتي، سياسي و فرهنگي خاورميانه و خاور نزديك بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 12:42  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

در دورة آخرين فرمانرواي ايلدگزها، ازبك (1210 ـ 1225 م) ، حاكم گنجه، كوشخرا (كاشغرا) بود. در آغاز سال 1220 ميلادي. ، سپاهيان مغول به فرماندهي جبه و سوبوتاي وارد اران شدند. بنابه نوشتة ابن اثير، مغولها كه پس از بيلقان به گنجه يورش آورده بودند، هنگامي كه جمعيت زياد شهر و عزم آنان را ديدند، به گرفتن خراج راضي شدند.

در 1231 م. مغولها گنجه را به محاصره درآورده و پس از محاصره‏اي هفت روزه، وارد شهر شده ، اهالي را از دم تيغ گذراندند. در 1259 م. گنجه در تركيب دولت ايلخانان قرار گرفت. «اصلاحات غازان» در گنجه نيز تأثير فراوان بر جاي گذاشت. براساس نوشتة حمداله مستوفي شهري در مقايسه با بزرگي و زيبايي گنجه در اران وجود نداشت. در دهة 50 سدة 14 ميلادي، پس از سقوط دولت ايلخانان، ملك اشرف چوپاني گنجه را به تصرف درآورد.

در سال 1402 ـ 1403 م . سپاهيان تيمور با گذر از گنجه به گرجستان يورش بردند. گنجه در نيمة نخست سدة 15 ميلادي در تركيب قاراقويونلوها و درنيمة دوم در تركيب دولت آق‏قويونلوها قرار داشت. در دورة فرمانروايي اوزون حسن، روابط تجاري گنجه با ديگر شهرها گسترش زيادي پيدا كرد.

در سدة 16 ميلادي گنجه در سيطرة حكومت صفوي قرار داشت و مركز بيگلربيگي قره‏باغ (بيگلربيگي گنجه) بود. در دورة شاه طهماسب اول (1524 ـ 1576 م.)، شاهوردي سلطان زياد اوغلو به عنوان بيگلربيگي گنجه منصوب شد. در دورة‌ جنگهاي ايران ـ عثماني ، گنجه را به تصرف درآوردند. بدين ترتيب براساس معاهدة صلح استانبول گنجه به حاكميت عثماني‏ها درآمد. در 1603 ميلادي شاه عباس اول (1587 ـ 1629) قشوني را به فرماندهي امير گونه با خان قاجار به گنجه فرستاد. امير گونه با خانان در نزديكي گنجه قشون عثمانيها را مغلوب كرد، ولي موفق به تصرف شهر نشد و نهايتاً در سال 1606 ميلادي قشون قزلباشهاي صوفي گنجه را فتح كردند.

در دورة شاه عباس اول در گنجه، مسجد، كاروانسرا، حمام و ديگر بناهاي عمومي احداث شد. بنابه به نوشتة پاره‏اي از منابع، شاه عباس شهر جديد گنجه را به نام خود ، «عباس آباد » نام نهاد. در سدة 17  ، گنجه مركز مهم تجاري و صنعتي بود. در سال 1725 ميلادي قشون عثماني به فرماندهي «ساري مصطفي پاشا» به گنجه يورش برده‏اند و با وجود مقاومت شديد مردم، شهر تسليم عثمانيها شد. در اكتبر 1734 ميلادي نادرشاه افشار استحكامات عثمانيها را در گنجه و دسته‏هاي مسلح تاتارهاي كريمه را به محاصره درآورده و نهايتاً در تابستان همان سال نادر پس از تسخير ايروان و تفليس و شكست سپاهيان عثماني، شهر گنجه را به تصرف درآورد.

براساس مفاد قرارداد گنجه كه در 1735 ميلادي بين ايران و روسيه به امضاء رسيد، گنجه دوباره در تركيب دولت ايران قرار گرفته و ادارة‌ امور گنجه دوباره به دست خاندان «زياد اوغلو» سپرده شد. ولي زياد اوغلو كه از سياست نادر در به دست‏گيري حاكميت گنجه ناراضي بود، در سال 1736 ميلادي در مراسم تاجگذاري نادر در دشت مغان به شاه شدن وي اعتراض كرد . به همين سبب نادر شاه (1736 ـ 1741م) به محدود كردن حاكميت و نفوذ زياد اوغلوها همت گماشت و طوايف «اوتوزايكي لر»، به تابعيت ملك نشين قره‏باغ (ورنده، جرابرت، گلستان، ديزاق و خاچين) فرمان داد و ادارة امور محالات « قازاخ ـ شمس الدين» و «بور چالي » را به پادشاهي كارتلي ـ كاختي سپرد.

در 1796 ارتش روسيه به فرماندهي ژنرال و. زوبوف، گنجه را به تصرف درآورد. در طرح روسية تزاري براي اشغال قفقاز جنوبي، گنجه نقشي استراتژيك دشت ولي پس از مرگ كاترين دوم ، در 1797 ميلادي ارتش روسيه عقب‏نشيني كرد. در 20 نوامبر 1803 ميلادي، ارتش روسية تزاري به فرماندهي ژنرال پ . د. سيسيانوف به گنجه حمله كرد. جواد خان حاكم گنجه عقب ‏نشيني كرده و مدت درازي با ارتش روسيه قلعة گنجه را به تصرف درآورد. «خانات گنجه» لغو و قلمرو آن ضميمة خاك روسيه شد. بنابه دستور سيسيانوف نام گنجه تغيير كردو به افتخار همسر آلكساندر اول،  «يليزاوت پل» ناميده شد. بعد ازاين غائله درگيري‏هاي مختلفي بين ايراني‏ها وروس‏ها درگرفت و در نهايت بر اساس معاهدة گلستان كه در 1813 ميلادي بين روسيه و ايران به امضا رسيد، گنجه كلاً ضميمه خاك روسيه شد...

شكي

شكي يكي از قديمي‏ترين شهرهاي ايران شمالي است كه در دامنه‏هاي جنوبي سلسله كوههاي قفقاز بزرگ، در 370 كيلومتري باكو قرار دارد.

دربارة شهر شكي در منابع عربي، فارسي، تركي، ارمني ، گرجي و همچين روسي و مؤلفان سدة ميانة اروپايي، اطلاعاتي ارائه شده است. تعدادي از اهالي شهر شكي در وادي رود «كيش » سكونت داشتند. در 1772 ميلادي سيل عظيمي، اين مناطق را ويران كرد و مردم به نقطة فعلي (نوخا) نقل مكان كرده و در آنجا ساكن شدند. نوخا از مناطق قديمي مسكوني ايران شمالي است. دربارة اين منطقه، بطلميوس (قرن دوم ) در كتاب «آموزش جغرافيا» اطلاعاتي تحت عنوان «نيگا » ارائه داده است.

 سال بناي شكي كاملاً مشخص و معين نشده است. گمان مي‏رود كه اين شهر در قديم در محل تلاقي رود كيش با ايري چاي در نزديكي قره‏داغ كنوني بنا شده است. شكي مركز ولايت تاريخي «اينيدلي» و از شهرهاي مهم آلبانياي قفقاز بود و ايالت شكي از مراكز مذهبي آلبانيا به شمار مي‏رفت. در قرن 7 ميلادي، شكي به دست سپاهيان اسلام فتح شد و در دورة جنگهاي خزرها با مسلمانان، چندين بار دست به دست گرديد. در پايان قرن 9 ميلادي، در دورة‌ افول قدرت اعراب، در ايالت شكي حكومتي مستقل ايجاد شد. در قرن 11 ، شكي تحت حاكميت شيروانشاهان قرار گرفت. فئودالهاي گرجي كه قصد ضميمه كردن اراضي شمال غربي ايران شمالي را به خاك گرجستان داشتند، چندين بار به شكي حمله كردند.

فتح شهر به دست اشغالگران مغول، ضربة شديدي به حيات اقتصادي آن وارد كرد. ولي در دورة حكومت ايلخانان، شكي مجدداً رو به توسعه گذاشت . مردم شهر در اين دوره به صنعت، بازرگاني ، شلتوك كاري، باغداري، پرورش كرم ابريشم و ساير فعاليت‏ها، اشتغال داشتند.

در دورة ‌انحطاط حكومت ايلخانان (پايان قرن 14 ميلادي) شكي به مركز حكومتي مستقل تبديل شد. دراين دوره شكي را «سيد علي» اداره مي‏كرد. در هنگام هجوم تيموريان به شكي، سيد علي رهبري مقاومتي جدي مقابله با آنان را به عهده داشت. او در سالهاي 98 ـ 1397 ميلادي با لشكري از مردم شكي به كمك مدافعان قلعة «الينجه قلعه» شتافت. پس از مرگ سيد علي ، فرزندش سيد احمد با ميانجيگري شيروانشاه ابراهيم اول (1328 ـ 1417 م.) با تيمور مناسبات دوستانه برقرار كرد.

در 1524 ميلادي، شكي را درويش محمد خان اداره مي‏كرد. در هنگام اردوكشي طهماسب اول شاه صفوي (76 ـ 1524 ) به شيروان، درويش محمدخان به كمك شيروانشاه شتافته و با سپاهيان خود با ارتش ايران به جنگ پرداخت. سپاهيان ايران براي تنبيه درويش محمدخان به شكي وارد شدند و او را كه در قلعة «گله‏سن، گوره‏سن» مقاومت مي‏كرد، به هلاكت رسانيدند و ايالت شكي در تركيب دولت ايران قرار گرفت.

دردورة جنگهاي ايران و عثماني ،  در سالهاي 80 قرن شانزدهم، شكي به تابعيت دولت عثماني درآمده و به مركز «سنجاق شكي » مبدل شد. دوباره در سال 1606 ميلادي سپاهيان ايران شكي را از دولت عثماني باز پس گرفتند.

در دورة نادرشاه (1736 ـ 1747 م) ، شورشهاي چندي عليه دولت ايران به وقوع پيوست . در سال 1734 ميلادي اهالي شكي عصيان كرده وكيل نادرشاه «ملك نجف» را به قتل رساندند. در شكي، حكومت به دست سركردة شورشيان، يكي از اعيان محلي به نام حاجي چلبي افتاد. پس از قتل نادرشاه حاجي چلبي حكومت خود را به سراسر ايالت شكي گسترش داد. در دورة او، شكي يكي از قدرتمندترين خانات ايران شمالي به شمار مي‏رفت. اين منطقه در 1805 ميلادي به اشغال روسيه درآمد و نهايتاً براساس معاهده گلستان، در سال 1813 ميلادي شكي از ايران منتزع به روسيه منضم شد.

شماخي

شماخي شهري تاريخي در ايران شمالي و مركز ناحيه شماخي است كه در 118 كيلومتري شمال غربي ايستگاه راه‏آهن باكو واقع  است. اين شهر در فاصلة 72 كيلومتري شمال شرقي ايستگاه راه‏آهن كوردامير (باكو ـ تفليس ) در كنار راه اصلي ارتباطي باكو ـ قازاخ، در دامنة جنوب شرقي رشته كوه قفقاز بزرگ واقع شده است.

شماخي از قديمي ‏ترين شهرهاي شيروان به شمار مي‏رود. دربارة شماخي در منابع دورة كلاسيك، عربي، فارسي، ارمني ، گرجي ، همچنين منابع روسي و اروپايي قرون وسطي مطالب زيادي ارائه شده است. براي نخستين بار از شماخي در اثر بطلميوس جغرافيدان يوناني در كتاب «آموزش جفرافيا» مربوط به قرن دوم ميلادي ، با نام «ساماخيا» يا «كماخيا» ياد شده است. در منابع عربي نام اين شهر «الشماخيه» ذكر شده و دربارة ريشة آن اطلاعات متعددي موجود است. در مورد ارتباط نام شهر با نام طايفه‏اي به همين نام، نيز مواردي ذكر شده است كه اين احتمال به حقيقت نزديك‏تر است.

تاريخ دقيق بناي شهر معلوم نيست. در نتيجة‌ كاوشهاي باستان‏شناسي پيرامون شهر آثاري مربوط به ويژگيهاي زندگي مردم در قرون 5ـ4 پيش از ميلاد يافت شده است. سكه‏هاي مربوط به دورة‌ روميها، آرشاكي‏ها و نيز سكه‏هاي شبيه به درهم‏هاي مربوط به دورة اسكندر مقدوني كه در اين كاوشها به دست آمده، نشان مي‏دهد كه شماخي در دورة آنتيك با دولتهاي شرقي و غربي روابط اقتصادي و فرهنگي داشته است.

پس از فتح اين منطقه به دست مسلمانان، شماخي به عنوان مركز ناحيه (محال)، محل استقرار حاكمان تابع خليفه بود. در دورة جنگهاي مسلمانان با خزرها، شماخي بارها دست به دست شده بود.

در قرون 9 ـ 10 ميلادي ،در دورة‌ تضعيف حكومت اعراب، شيروانشاهان يكي از دولتهاي ملوك الطوايفي مستقل منطقه بود. در اين دوره در منابع و متون تاريخي، از دولت شيروانشاهان  به نام دولت «مزيديها» نيز نام مي‏برند با آثار و ابنيه‏اي كه يزيد بن مزيد در آن ايجاد كرد، شماخي «يزيديه» نيز ناميده مي‏شد.

در قرن 11 ميلادي دور شهر ديواري (بارويي) از سنگهاي تراش خورده كشيدند (آثار و بقاياي اين ديوار كشف شده است). قلعه‏هاي گلستان و بوغورت كه در نزديكي شماخي قرار داشتند از اهميت تدافعي زيادي برخوردار بودند . اين قلعه‏ها از قرون 11 و 12 ميلادي به بعد به عنوان استحكامات پناهگاهي اصلي شيروانشاهان مورد استفاده قرار مي‏گرفتند. در دورة شيروانشاه منوچهر (1120 ـ 1149 م) شماخي باز هم توسعه يافت. در 1123 ميلادي نيروهاي سلطان محمود سلجوقي (1118 ـ 1131م) و در 1124 ميلادي نيز نيروهاي داويد پادشاه گرجستان (1089 ـ 1125م) به شماخي هجوم آوردند. بعدها بين پادشاه گرجستان و شيروانشاهان روابط خويشاوندي برقرار شد و هر دو دولت در برابر سلجوقيان با يكديگر هم پيمان شدند. در اين دوره در شماخي صنعتگري، تجارت ، علم و ادبيات، توسعة فراوان يافت و شماخي به يكي از مراكز مهم اقتصادي و سياسي تبديل شد. در 1191 ميلادي قزل ارسلان (1186 ـ 1191 م) حكمران ايلدگز، شماخي را تصرف كرد. شيروانشاه اول به طور موقت پايتخت خود را از شماخي به باكو منتقل كرد و ناگزير به پذيرش خراجگزاري به ايلدگزها شد. پس از فوت قزل ارسلان، شماخي مجدداً پايتخت شد. در 1221 م قواي مغول به فرماندهي جبه و سوبوتاي،شماخي را به محاصره درآوردند وتمامي ساكنان آن را كه در برابر آن مقاومت كرده بودند از دم تيغ گذراندند. هجوم مغول ضربة‌ هولناكي بر اقتصاد شهر وارد كرد. در قرون 13 و 14 ميلادي شيروان به ميدان نبرد ميان خوانين اردوي زرين و ايلخانان مبدل شد . فقط در دورة‌ پاياني قرن 14 و آغاز قرن 15 كه اوضاع آرام بود، حيات اقتصادي شهر دوباره رونق گرفت. در دورة ابراهيم اول (1382 ـ 1417 ) شماخي از نظر اقتصادي و فرهنگي توسعه پيدا كرد. در همين دوره روابط تجاري شماخي (عمدتاً صادرات ابريشم) با كشورهاي خارجي گسترش يافت. از شماخي به كشورهاي همسايه پارچه‏هاي دارايي، ديبا، زربفت و انواع ديگر پارچه‏هاي ابريشمي صادر مي‏شد.

در پاييز 1500 م قشون قزلباش شهر شماخي را تصرف و به قلمرو ايران ضميمه كردند . در دورة سلطنت شاه طهماسب اول (1524 ـ 1576 م) دولت شيروانشاهان به طور كامل منقرض گرديد. (1538 م) و شماخي به مركز بيگلربيگي تازه تأسيس شيروان تبديل شد. در دورة حاكميت عبداله خان استاجلو در بيگلربيگي شيروان، روابط تجاري شماخي گسترش يافت.

در 1538 سپاهيان عثماني اين شهر را به تصرف درآوردند. در 1609 ميلادي، شاه عباس اول (1587 ـ 1629 م) به اين شهر لشكر كشيد. نيروهاي صفوي با تخريب قسمتي از ديوار قلعه، وارد شهر شده و نهايتاً اين شهر به تصرف ايرانيان درآمد.

بدون در نظر گرفتن جنگهاي طولاني مدت، شهر در قرن 17 نيز يكي از مراكز صنعتگري و تجاري شيروان بود.در آغاز قرن 18 در دورة حكومت قاجاريه «خانات شماخي» يكي از واحدهاي سياسي نيمه مستقلي بود كه در ايران شمالي تشكيل شده بود. در 1768 ميلادي فتحعلي خان قوبايي (1758 ـ 1789 م) شماخي را تصرف كرد. پس از مرگ فتحعلي خان، در اثر ضعف حكومت مركزي قاجاريه و توسعة قلمرو امپراتوري روسيه، در 1796 ميلادي قشون روسيه به فرماندهي ژنرال و. زوبوف شهر را تسخير كردند. ولي پس از مرگ ناگهاني كاترين دوم، قواي روسيه از قفقاز فراخوانده شدند. در نتيجه، نيروهاي روسي از شماخي عقب‏نشيني كردند. در 27 دسامبر 1805 خانات شماخي با خيانت حكام محلي، تابعيت روسيه را پذيرفت و نهايتاً پس از پايان جنگ اول ايران و روسيه و شكست ايران، براساس معاهدة تحميلي گلستان در سال 1813 ميلادي ، شماخي رسماً جزو قلمرو روسيه گرديد.

قوبا (كوبا ـ قُبا)

شهري است در شمال شرقي ايران شمالي و مركز ناحية‌ اداري قوبا كه در محل تلاقي راههاي ارتباطي شمالي ـ جنوبي اين كشور قرار دارد. اين شهر در ساحل رود قوديال و در دشت شيبداري واقع شده است. قوبا در فاصلة‌ 28 كيلومتري ايستگاه راه آهن خاچماز و 167 كيلومتري باكو قرار دارد.

در دورة‌ شوروي در قوبا كارخانه‏هاي محركه‏هاي ميكروالكتريك، كنسروسازي، توليد روغن و پنير، آسفالت ـ بتون و آجرسازي ايجاد شده و در حال حاضر فعاليت دارند. در زمينة صنايع سبك، كارخانة نان ماشيني ، قاليبافي، مجتمع‏هاي توليدي، مجتمع توليد محصولات كشاورزي و غيره نيز فعال بوده و به دليل اهميت صنعتي اين شهر داراي نيروگاه برق آبي مي‏باشد.

اين منطقه به همراه دو منطقه ديگر از جمله قوسار و خاكماز از جمله مناطقي هستند كه بيشتر ساكنان آنها تالشي بوده و از گذشته با اين زبان مكالمه مي‏كردند. مقبره شيخ جنيد ـ جد شاه اسماعيل صفوي ـ در قوسار و نيز مزار 66 مومن در خاكماز از جمله مناطق مذهبي و ديدني اين منطقه محسوب مي‏گردند. در نهايت اين مناطق در سال 1813 ميلادي در قالب عهدنامه تحميلي گلستان از پيكره كشور ايران جدا گرديد.

لنكران

شهري در جنوب‏شرقي ايران شمالي در كنار درياي خزر و مركز ناحيه‏اي به همين نام مي‏باشد كه به صورت بندري در درياي خزر در مصب رودخانه لنكران قرار گرفته است. اين شهر در كنار راه آهن سراسري منطقه باكو ـ آستارا قرار گرفته و داراي فرودگاه بوده و در كنار جلگه‏اي به همين نام قرار گرفته است.

تاريخ بناي لنكران دقيقاً مشخص نيست. درباره ريشه‏يابي واژه لنكران عقايد متعددي ارائه شده است. لنكران در قرن هيجدهم منطقه مسكوني كوچكي بود. بنابه نوشته آ. ولينسكي، ديپلمات روس ، در لنكران جمعاً حدود 200 خانوار ساكن بودند. در نيمه دوم قرن هيجدهم لنكران رو به گسترش نهاد. در دوره حكومت قاراخان (1747 ـ 1786 م) مركز خانات تالش از آستارا به لنكران منتقل شد. اين امر تأثير مثبتي در زندگي اقتصادي ، سياسي و فرهنگي لنكران داشت و در اثر اين نقش صنعت و تجارت در آن گسترش يافت و شكوفا شد. اين ناحيه (لنكران) با ديگر شهرهاي ايران و كشورهاي پيرامون مبادلات تجاري داشته و از بنادر مهم درياي خزر محسوب مي‏گردد. در پايان قرن هيجدهم سپاهيان آقا محمدخان قاجار در جهت سركوبي جنبش‏هاي جدايي طلبانه لنكران وارد اين شهر شدند. در 1812 ميلادي در نزديكي قلعه لنكران بين سپاهيان ايران و روسيه نبرد درگرفت. در اول ژانويه 1813 ميلادي سپاهيان روس به فرماندهي ژنرال پ .س كوتليارفسكي در حمله‏اي شديد لنكران را به تصرف درآوردند. و  در نتيجه براساس معاهده تحميلي گلستان در 1813 سال ميلادي، لنكران ضميمة قلمرو امپراتوري روسيه شد و براي هميشه از پيكر ايران جدا شد. از ويژگي‏هاي اين منطقه وجود عالمان و انديشمندان عالي مقام مذهبي و فكري مي‏باشد.

تفليس

تفليس در تلفظ معاصر «تبيليسي»، سابقاً با «پ» تلفظ مي‏شد. به زبان عربي «تفليس» و به زبان روسي «تيفليس» پايتخت جمهوري گرجستان در مركز هندسي منطقه قفقاز واقع شده و يكي از مهمترين مراكز سياسي ، علمي ، فرهنگي و اقتصادي قفقاز در گذشته و اكنون مي‏باشد. تفليس مركز سياسي اداري و فرهنگي گرجستان و زيباترين شهر قفقاز است و به اعتباري مي‏توان آن را «عروس زيباي قفقاز » ناميد.

اين شهر در زبان گرجي « تپيل ـ ايس ـ اي» ناميده مي‏شود، كه از سه جزء تشكيل شده است كه جمعاً به معني «محل گرم» بكار برده مي‏شود. جغرافيدانان بسياري از تفليس نام برده‏اند، ليكن حمداله مستوفي قزويني جغرافيدان ايراني قرن هشتم ، تعبيري زيبا از تفليس به مضمون زير دارد:

«تفليس در دره افتاده است كه طرفي از آن پاكوه است و آب كر بر ميان آن روان است و از طرفي عمارات بر روي كر ساخته‏اند چنان كه بام هر رسته خان‏هاي زمين، كوي بر رسته عليا است و در آنجا حمامات بسيار است كه آب گرم آن را زاينده است و به آتش احتياج ندارد، حاصلش غلات بغايت نيكو برآيد  و اندكي ميوه دارد».

اراضي تفليس در هزارة 3 تا 4 پيش از ميلاد مسكون شده و براي اولين بار در سالنامه‏هاي مربوط به قرن چهارم ميلادي از تفليس به عنوان «قلعه شهر» نام برده شده است. به علت موقعيت چهارراهي تفليس هميشه داراي اهميت منطقه‏اي بوده و همين ويژگي‏ها، سبب گسترش و توسعة اين شهر از ديرباز تاكنون بوده است.

شهر تفليس در قسمت غربي گرجستان در مركز دهليز قفقاز و در 41 درجه و 2 دقيقة عرض شمالي و 44 درجه و 4 دقيقة طول شرقي از نصف النهار گرينويچ واقع شده است. اين شهر در فاصلة 120 كيلومتري رشته كوه قفقاز بزرگ و 250 كيلومتري درياي سياه قرار دارد. تفليس از نظر موقعيت جغرافيايي با شهرهاي تاشكند، استانبول، رم، بارسلون، بوستون و شيكاگو هم عرض است و با شهرهاي گوركي ، ساراتف، بغداد و عدن در يك نصف النهار قرار دارد.

شهر در دو طرف ساحل رودخانة كر به زبان گرجي «متكواري» در درون درة زيبايي گسترده شده است. كوه كمتر چين خورده «ماخات» در شرق شهر واقع شده‏اند. در روزهاي كاملاً صاف و آفتابي، از بلندي‏هاي شهر تفليس رشته كوه‏هاي قفقاز و قلة آن «قازبك» كه بلندترين نقطه در گرجستان است، به راحتي مشاهده مي‏شود.

پيشينة تاريخي

براساس اطلاعات به دست آمده از كاوش‏هاي باستان شناسي، اراضي شهر تفليس در هزارة 3 تا 4 پيش از ميلاد ، مسكون بوده است.

در دورة حكومت «واختانگ گورگاسال» (502 ميلادي) تفليس به مركز مهم اقتصادي گرجستان شرقي تبديل گرديد.در قرن ششم ميلادي، اين شهر پايتخت حكومت پادشاهي كارتلي بود. در قرن هفتم ميلادي ، سپاهيان اسلام قسمت‏هايي از گرجستان را به تصرف درآوردند و از سال‏هاي 30 قرن هشتم ميلادي ، تفليس مركز اقامتي امراي عرب شد.

در دورة «داويدباني» ، تفليس آزادي خود را به دست آورده و پايتخت دولت گرجستان متحد شد. در قرون 12 و 13 ميلادي، تفليس از مراكز مهم اقتصادي و فرهنگي بود. در قرن چهاردهم ابتدا مغولان و سپس تيموريان به تفليس حمله و خرابي‏هاي بسيار در آن پديد آوردند. عثماني‏ها نيز در قرون 17ـ15 ميلادي ، بارها به شهر حمله كردند. از قرن شانزدهم به بعد ، تفليس در تركيب دولت ايران قرار گرفت. لشكركشي‏هاي شاه عباس دوم در سال‏هاي 947، 953 و 961 هجري (قرون شانزدهم ميلادي بين سالهاي 1540 تا 1553 ميلادي ) براي سركوب حاكمان تفليس در دست اندازي به شيروان و قره‏باغ، سبب قبول تابعيت تفليس به ايران شد.

در سال 1801 ميلادي در اثر ضعف دولت ايران و سياست‏هاي استعماري روسية تزاري گرجستان شرقي به تصرف روسيه درآمد و از آن پس، تفليس به مركز فرمانداري گرجستان تبديل و نام آن از «تبيليسي» به تفليس تغيير داده شد و نهايتاً اين شهر زيبا و مهم در جريان عهدنامه تحميلي گلستان از سال 1813 ميلادي از مام ميهن جدا گرديد.

دربند (دمير قاپو ؛ باب الابواب )

دربند، بندري است در جمهوري خودمختار داغستان ، مركز ناحيه‏اي به همين نام و يكي از بنادر جمهوري فدراتيو روسيه در ساحل غربي درياي خزر ـ اين شهر در گذرگاه مهم و استراتژيك «دربند» (باب الابواب ) در كنار درياي خزر واقع شده كه تنها راه ارتباط زميني (جاده‏اي و راه‏آهن) بين قفقاز شمالي و قفقاز جنوبي و نيز ايران و روسيه در كنار ساحل درياي خزر از آن مي‏گذرد.

دربند يكي از قديمي‏ترين شهرهاي آلبانياي قفقاز مي‏باشد. درباره دربند در منابع لاتيني ، يوناني، عربي، ايراني، تركي، ارمني، گرجي ، روسي و غيره و نيز منابع مربوط به قرون وسطاي اروپا، اطلاعاتي ارائه شده است. مهمترين و اصلي‏ترين منبع در مورد دربند، كتاب «دربندنامه» است. تاريخ بناي شهر دربند، به طور دقيق مشخص نشده است، ليكن آثار به دست آمده از كاوشهاي باستان شناسي نشان مي‏دهد كه در قرون 6 تا 7 پيش از ميلاد مكانهاي مسكوني در اين منطقه وجود داشته است. گذرگاه دربند از زمانهاي قديم، يكي از معابر استراتژيك به شمار مي‏رفته است.

هونها ، سكاها ، سارماتها، خزرها و بعضي اقوام ديگر براي هجوم به قفقاز جنوبي و آسياي صغير هميشه از اين گذرگاه مهم و استراتژيك استفاده كرده‏اند. براي جلوگيري از هجوم اين قبايل، از طرف مردم بومي و بعدها ايرانيان و اعراب ، در شهر دربند و دراطراف اين گذرگاه اقدام به ساخت قلعه‏هاي تدافعي و مقرهاي ديده‏باني شده بود. دربند به عنوان پايگاهي براي مقابله با هجوم قبايل متحد، براي ايرانيان و سپس اعراب در محافظت از قفقاز شرقي محسوب مي‏شد، كه در منابع اين دوره به آن «باب»، «باب الحديد»، «باب الابواب» (در زبان عربي)، دربند (در زبان فارسي)، «دمير قاپي دربند » (به زبان تركي)، «باه» (در زبان ارمني)، «تيمور كاهالقا، كاهولقا» (به زبان مغولي ) «دربند خزر»، «دربند شيوان» و «دربند باكو» مي‏گفتند. در كتاب «دده قورقود» نيز نام دربند آورده شده است. جهانگرد آلماني به نام اولئوري (قرن 17 ميلادي) ، جهانگرد ترك اولياء چلبي ، عقيده دارند كه قبر دده‏قورقود در دربند قرار دارد. در كتاب دربندنامه دراين باره توضيحاتي داده شده است. دربند به عنوان يكي از مهمترين مراكز بازرگاني قفقاز شمالي، كشورهاي اروپايي را با كشورهاي آسياي ميانه و شرق ميانه به هم مرتبط مي‏كرد. واقع شدن بر سر راه ارتباطي و تجاري و نيز موقعيت و شرايط مناسب جغرافيايي، زمينه‏هاي گسترش و رونق اقتصادي دربند را به وجود آورده بود. در قرن اول پيش از ميلاد، تاكستانهاي انگور دربند تا كناره‏هاي درياي خزر كشيده شده بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 12:40  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

دربند يكي از بزرگترين نقاط مسكوني آلبانياي قفقاز بود كه در ابتداي قرن اول ميلادي در تركيب ولايت چولا (چورا) قرار داشت. در قرن پنجم ميلادي دربند از نظر اقتصادي و سياسي از مهمترين شهرهاي آلبانياي قفقاز و همچنين مركز اقامت جانشينان (مزربانان) ساساني به شمار مي‏رفت. در دوره ساسانيان براي جلوگيري از هجوم قبايل هون، خزر و ديگر اقوام ، اهميت بسياري به ساخت استحكامات و نگهداري مواضع دفاعي دربند داده مي‏شد. در سال 457 ميلادي به سركردگي «واچن دوم» حكمران آلبانياي قفقاز، شورشي عليه دولت ساساني به وقوع پيوست. شورشيان پادگان نظامي ساسانيان را در دربند تسخير  كرده و شهر را تصرف كردند و با طوايف كوه‏نشين همسايه، متحد شدند. پس ار سركوب شورش، براي جلوگيري از حمله خانات ترك شمال قفقاز، دولت ساساني را ناگزير به مستحكمتر كردن گذرگاه دربند كرده و استحكامات جديدي ساخته شده و در آن پادگانهايي ايجاد شد. ساسانيان از داخل ايران سه هزار خانوار فارس زبان به اين منطقه كوچ دادند. براساس اطلاعات ارائه شده توسط بلاذري مورخ عرب، (قرن نهم ميلادي)، خسرو اول پادشاه ساساني براي محافظت گذرگاه دربند سپاهي مركب از پنج هزار جنگجو تشكيل داده شود. ليكن تمام اين اقدامات نتوانست جلوي سيل هجوم طوايف ترك زبان به جنوب را سد كند.

در سالهاي 627 ـ 626 ميلادي خزرها به سركردگي خاقان خود «جبه» دربند را فتح و تمامي ديوارهاي قلعه دربند را ويران كردند. دربند مدتهاي بسياري به عنوان پايگاه هجوم خزرها به جنوب به شمار مي‏رفت. در دورة فتوحات اعراب، دربند به ميدان نبرد بين خزرها و مسلمانان تبديل شده بود. دربند بارها دست به دست شد. پس از فتح دربند به دست مسلمانان در سالهاي 43 ـ 642 ميلادي، اعراب اقدام به بازسازي و مستحكمتر كردن وضعيت دفاعي دربند به عنوان شهري مهم و استراتژيك كردند.

در اوايل قرن هشتم ميلادي، دربند مجدداً توسط خزرها فتح شد. در سالهاي 15 ـ 714 ميلادي دربند به سركردگي «حبيب بن مسلمه» از دست خزرها باز پس گرفته شد. برجها و باروهاي ويران شده مجدداً تعمير و بازسازي شد. براي نگهداري نفت و ديگر محصولات، انبارهاي زيادي ساخته شد. در دربند 24 هزار نفر نيروي نظامي مسلمانان  نگهداري مي‏شد. دربند با شهرهاي بغداد، دمشق، بصره و شهرهاي ديگر روابط اقتصادي و فرهنگي برقرار كرده بود. در اين شهر، سكه ضرب مي‏گرديد. در دوره خلافت عباسيان، دربند به عنوان مركز ترانزيت بازرگاني بين خانات خزر، پادشاهي روس، بيزانس ، كشورهاي اروپايي، ايران، چين، عراق، سوريه ، هندوستان و آسياي مركزي تبديل شده بود. از دربند محصولات نساجي (به ويژه پارچه‏هاي كتاني) ، رنگهاي قرمز، زعفران و غيره صادر مي‏شد.

دربند كه در قرن نهم ميلادي توسط امراي مسافري و هاشمي اداره مي‏شد، در قرن دهم تحت حاكميت شيروانشاهان قرار گرفت. براساس نوشته مورخين عرب، در اين دوره دربند از نظر جمعيت بزرگتر از اردبيل و تفليس بود. اميرنشين دربند كه تحت حاكميت شيروانشاهان بود، در نيمه اول قرن يازدهم ميلادي نسبتاً قدرتمند شده بود.

در سال 1032 ميلادي، قشون روس كه با غنايم بسيار از شيروان در حال گذرگاه دربند بود، توسط امير دربند مغلوب گرديد. در نيمه دوم قرن دوازدهم قپچاقها از سمت دربند  به شيروان حمله كردند. بنابه نوشته نسوي مورخ قرن سيزدهم، در دوره حكومت جلال الدين خوارزمشاه، پنجاه هزار خانوار از قبايل قپچاق به اطراف دربند كوچانده شدند. در سال 1239 ميلادي، مغولها دربند را اشغال كردند. براي تصاحب شيروان، دربند به ميدان كارزار بين اردوي زرين و ايلخانيان تبديل شده و شهر بين طرفين دست به دست شد. پس از ضعف دولت ايلخانيان، دربند در تركيب دولت مقتدر شيروانشاهان قرار گرفت. به علت اينكه سلسله جديد شيروانشاهان اصلاً از دربند بودند، به همين سبب، آنها را «دربنديها» مي‏ناميدند. در دوره دربنديها، دربند از مهمترين مناطق مسكوني و بندر اساسي شيروان به شمار مي‏رفت.

جنگهاي بين تيمور لنگ با توختاميش، خان اردوي زرين، در سالهاي 60 ـ 1359 ميلادي سبب تنزل بسياز زياد وضعيت اقتصادي و اجتماعي دربند شد. در توافق بين تيمور و ابراهيم اول، شيروانشاهان مسئول محافظت از گذرگاه دربند در مقابل حمله اردوي زرين شد . در قرن شانزدهم دولت صفوي كه براي تسخير داغستان بارها از دربند گذشته بودند، در سال 1509 ميلادي در دوره حكومت شاه اسماعيل اول دربند را به تصرف درآوردند. شاه اسماعيل تعدادي از بياتهاي ساكن درعراق را به دربند كوچانيد.

در دوره جنگهاي صفوي ـ عثماني، سپاهيان ترك دربند را متصرف شدند (1578 م). در سال 1606 ميلادي در دربند شورشهايي عليه حاكم عثماني « حسن پاشا» (گيزير پاشا) به وقوع پيوست و حسن پاشا مغلوب شده و چراغ سلطان استاجلو به عنوان حاكم دربند منصوب شد. در دوره صفويه، محافظت از دربند به عهده طوايف افشار و استاجلو سپرده شده بود.در اين بين جنبشهاي جلالي در دربند گسترش يافته بود. براساس نوشته آراكلي تبريزي (قرن هفدهم) اين جنبشها اراضي واقع تا دميرقاپي (دربند) را احاطه كرده بود و ناميده شدن يكي از قلاع دربند به نام «كوراوغلو» احتمالاً در اين رابطه است.

در تاريخ 23 اوت سال 1722 ميلادي، قشون روس به فرماندهي پطر اول وارد دربند شد. براساس معاهده بين ايران و روس در دوازدهم سپتامبر 1723 ميلادي و روسيه و عثماني در دوازدهم ژوئن 1724 ميلادي، دربند به روسيه ملحق شد. ليكن براساس معاهده رشت (1733 ميلادي) و گنجه (1735 ميلادي) ،  بين ايران و روسيه ، دربند مجدداً به حاكميت ايران درآمد.

در دوره نادر شاه، طايفه سرُسُر (سور سور ) كه در كناره‏هاي رودكر زندگي مي‏كردند، به نزديكي دربند كوچانده شدند. در اواسط قرن هجدهم، «خانات دربند» به مركزيت «دربند» تشكيل شد. در سال 1759 ميلادي فتحعلي خان قبايي خانات دربند را در خانات قبا ادغام كرد. در سال 1774 ميلادي قواي مشترك بعضي از خانهاي شيروان و داغستان به رهبري «اميرحمزه» دربند را به محاصره درآوردند. سركرده مدافعان دربند، طوطي بيكه، همسر فتحعلي خان بود كه حاضر به تسليم شهر به دشمن نشد. در سال 1775 ميلادي كه قشون روسيه در حال نزديك شدن به داغستان شرقي بودند، فتحعلي خان كليد دربند را براي كاترين دوم فرستاد. منظور فتحعلي خان از اين كار حفظ استقلال خود و جلب حمايت و مساعدت روسيه بود . ليكن به علت عدم تطبيق اين عمل با سياحت خارجي روسيه، كاترين دوم كليدهاي دربند را به فتحعلي خان بازگرداند. در سال 1796 ميلادي، سپاه 30 هزار نفري روسيه به سركردگي و. آ. زوبوف دربند را اشغال كرد. و نتيجه اين كه براساس مفاد عهدنامه تحميلي گلستان (24 اكتبر سال 1813) دربند ضميمه روسيه شد.

ايروان

ايروان (در منابع مختلف به صورت اروان، يروان، روان) پايتخت جمهوري ارمنستان يكي از شهرهاي مهم منطقه قفقاز به شمار مي‏رود. اين شهر از مراكز مهم صنعتي، علمي و فرهنگي قفقاز است.

ايروان در كناره‏هاي شمالي دشت آرارات و بعضاً فلات آتش فشاني، در ساحل رود رازدان (شاخه چپ ارس) در ارتفاع 1300 ـ 850 متري از سطح دريا واقع شده است.

در ادبيات ارمني، براي اولين مرتبه نام ايروان در آثار مربوط به قرن ششم ميلادي آورده شده است. از آثار خط ميخي به دست آمده در كاوشهاي باستان شناسي معلوم شده است كه پادشاه اوراتو «آرگيشتي اول» در سال 782 قبل از ميلاد قلعه «اربوني» را ساخته است. در نزديكي آن شهر ايروان كنوني ساخته شده است( نام شهر نيز برگرفته از نام همين قلعه است).

ايروان در قرون مختلف در تركيب دولت ساساني، خلافت اعراب ، قاراقويونلوها، آق قويونلوها و صفويان قرار داشت. بين سالهاي 1513 تا 1735 ميلادي شهر و قلعه آن بارها توسط عثماني‏ها و ايرانيان دست به دست شده است. در سال 1604 ميلادي سپاهيان شاه عباس ايروان را فتح و تعدادي از ارامنه را به ايران كوچاندند. پس از چندي اين منطقه به مركز خانات ايروان تبديل شد كه خراج گزار دولت ايران بود. در دورة‌ دوم جنگهاي ايران و روس (28 ـ 1826)، در اول اكتبر سال 1827 ايروان توسط قشون روس به تصرف درآمده و براساس معاهده تحميلي تركمنچاي در سال 1828 ميلادي ، خانات ايروان در تركيب امپراتوري روسيه قرار گرفت. ايروان كه در حال حاضر، به عنوان پايتخت جمهوري ارمنستان، يك شهر ارمني نشين شناخته مي‏شود، قرن‏هاي متمادي، نه تنها به عنوان ولايتي از ولايات ايران، يك سرزمين مسلمان نشين بود ، بلكه دژي استوار در برابر روس‏هاي تزاري، غيرتمندانه مقاومت كردند، بلكه ارتش امپراتوري روسيه را به ستوه آوردند. با وجود آن همه رشادت و پايمردي مسلمانان ايروان، بنا به عللي، از جمله خيانت عده‏اي از ارامنه و حاكمان محلي، متأسفانه در جنگ‏هاي ايران و روس كه با شكست نيروهاي ايران پايان يافت، 17 ولايت آن سوي ارس به تصرف روس‏ها درآمد و از آن تاريخ ، سياست ارمني كردن اين ولايت مسلمان نشين آغاز شد. روس‏ها با تغيير بافت جمعيتي ايروان به نفع ارامنه، اوضاع را براي مقاصد خاص خود مهيا كردند.

تباني و همكاري بعضي از ارامنه با روس‏ها براي تجزيه اين منطقه از ايران، از عهد پطركبير آغاز شده و در دوران سلطنت جانشينان وي از جمله كاترين دوم ادامه مي‏يابد تا اين كه در جنگ‏هاي ايران و روس، تزاريسم به هدف ديرينه خود نائل مي‏شود و بر اثر همكاري عده‏اي از ارمنيان تندرو و روس‏ها اين منطقه از ايران جدا و به قلمرو روسيه منضم مي‏گردد.

نخجوان

نخجوان شهري در ايران شمالي است كه پايتخت جمهوري خودمختار نخجوان است. اين شهر در مسير راه‏آهن باكو ـ ايروان واقع شده و محل تلاقي راههاي ماشين رو منطقه است. فرودگاه شهر در دشت «نخجوان» در ساحل رود ارس واقع شده است. فاصلة اين شهر از باكو پايتخت ايران شمالي ، 536 كيلومتر است. مساحت شهر حدود 15 كيلومتر مربع بوده و داراي آب و هواي قاره‏اي مي‏باشد.

نخجوان، يكي از شهرهاي قديم ايران است و تاريخ بناي شهر تاكنون به طور دقيق معين نشده است.

در نتيجة كاوشهاي باستان شناسي، اشياي مربوط به هزارة ‌دوم تا اول پيش از ميلاد، به دست آمده است. موجوديت شهر در قبل از ميلاد معلوم است. بعضي از مورخين پيدايش شهر را با استناد به ريشه‏يابي نام آن، به داستان نوح نسبت مي‏دهند. نام نخجوان براي اولين مرتبه در آثار بطلميوس يوناني (قرن دوم ميلادي) به نام «آموزش جغرافيا» تحت عنوان «تاكسوآنا» آورده شده است.

در منابع عربي قرون وسطي، نام اين شهر به صورت «نشوه»، «نشاوه» آورده شده است. محمد نخجواني، حمدالله قزويني ، كاتب چلبي، اولياء چلبي و بعضي ديگر از مورخان و جغرافيدانان، آن را به صورت «نقش جهان» ذكر كرده‏اند.

نخجوان كه بر سر راه تجارتي قديم قرار دارد، در تركيب دولت آتروپاتن قرار داشت. اين منطقه از قرن سوم ميلادي كه تحت حكومت ساسانيان قرار داشت، توسط مرزبانان اداره مي‏شد و پادگان نظامي ساسانيان محسوب مي‏شد. در اوايل قرون وسطي، شهر نخجوان كه مركز تجارت و شهرنشيني بود، با شهرهاي ممالك آسياي صغير، گرجستان و ارمنستان از يك سو، و بنادر درياي سياه از ديگر سو، روابط تجاري داشت.

در قرن ششم ميلادي، ساسانيان در نخجوان ضرابخانه‏اي داشتند كه از قديمي‏ترين ضرابخانه‏هاي منطقه قلمداد مي‏شد. در اين ضرابخانه، سكه‏هاي نقره‏اي كه با خط پهلوي بر روي آن «ناخج» نقش مي‏شد ، ضرب شده است.

در زمان جنگ ايران و بيزانس (روم شرقي)، در 625 ميلادي امپراتور روم شرقي (هراكليوس دوم) نخجوان را ويران كرد. شهر پس از بازسازي 654 ميلادي به دست سپاه اسلام فتح شد. در سال 656 ميلادي، درنزديكيهاي نخجوان بين سپاهيان خليفه و امپراتور روم، جنگي درگرفت.

شهر نخجوان كه يكي از مراكز مهم ايستادگي اعراب در مقابل امپراتور روم بود، به مركز نگهداري قشون تبديل شده بود كه از آن بين جنبش خرمدينان عليه ظلم خوانين محلي و سپاهيان خليفه، در نخجوان نيز گسترش يافته بود. در قرون 9 ـ 10 ميلادي، اين شهر ابتدا در تركيب دولت ساجي‏ها، سپس سالاريها قرار داشت. در 1021 ميلادي، نخجوان به اشغال سپاهيان «واسيلي دوم» امپراتور روم شرقي، درآمد.

در 1064 ميلادي، شهر به دست سلجوقيان افتاد. در اين دوره جانشينان سلجوقيان در ايران شمالي ، نخجوان را به عنوان نقطه‏اي براي اقامت برگزيدند. اين منطقه در دهه‏هاي 30 تا 70 قرن دوازدهم ميلادي، اصلي‏ترين محل استقرار ايلدگزها به شمار مي‏رفت. نخجوان در دورة‌ حكومت ايلدگزها، بسيار گسترش يافته و آباد شده بود.

در 1221 ميلادي نخجوان به دست مغولها به ويرانه تبديل شد. در 1225 ميلادي، سپاهيان جلال الدين خوارزمشاه آن را اشغال كردند. اما در 1231 ميلادي، مجدداً به دست مغولها افتاد. در 1275 ميلادي، اين شهر در تركيب دولت ايلخانيان قرار گرفت. در پايان قرن سيزدهم ميلادي با «اصلاحات غازان خان» اوضاع اقتصادي نخجوان بهبود يافت. در ضرابخانة نخجوان سكه‏هايي به نام حكمرانان ايلخاني ضرب مي‏شد. از سالهاي 50 قرن چهاردهم ميلادي به بعد، نخجوان در تركيب دولتهاي چوپانيان و جلايريان قرار داشت. در 1386 ميلادي، شهر نخجوان را «توختاميش» خان اردوي زرين و در 1387 ميلادي تيمورلنگ اشغال كردند. در دوره تيموريها، جنبش «حروفيه» در شهر گسترش يافته بود. در 1412 ميلادي، اين شهر در تركيب قراقويونلوها و در 1468 ميلادي در تركيب دولت آق قويونلوها قرار داشت. در 1501 ميلادي در جنگي كه بين آق قويونلوها و صفويه در نزديكي نخجوان در محلي به نام «شرور» درگرفت، صفويان پيروز شده و نخجوان را به تصرف خود درآوردند.

در دوره جنگهاي صفويه ـ عثماني ، شهر بارها دست به دست شد. در قرن 16 در تركيب بيگلربيگي تبريز و در قرن 17 در تركيب بيگلربيگي «چخورسعد» قرار داشت. از نيمة دوم قرن 18 ميلادي به بعد، تعدادي خانات در قفقاز به منصة ظهور رسيدند كه نخجوان مركز يكي از اين دولتها به نام «خانات نخجوان» بود. در 26 ژوئن 1827 ميلادي قواي روس نخجوان را تسخير كردند و در نتيجة‌ معاهدة تحميلي تركمنچاي، در سال 1828 ميلادي از ايران منتزع و جزو قلمرو امپراطوري روسيه قرار گرفت.

شوشا

شهري در ايران شمالي ، مركز ناحيه شوشا (در تركيب ولايت خودمختار قره باغ كوهستاني). اين شهر در فاصلة 403 كيلومتري غرب باكو در 11 كيلومتري ايستگاه راه آهن استپاناكرت واقع شده است. شوشا در ارتفاع 1400 متري (فلات شوشا) در رشته كوه‏هاي قره‏باغ قرار دارد. اين شهر يكي از مراكز استراحتگاهي كوهستاني است. شوشا زادگاه ن. وزيرف، خورشيد بانو ناتوان (شاعر كلاسيك)، م . م . نواب، عزير حاجي بي‏يف، خان شوشنسكي (خواننده كلاسيك آذري) بوده و مدفن ملاپناه واقف (شاعر كلاسيك) است.

پيشينة تاريخي

دربارة تاريخ بناي شهر و وجه تسمية آن اظهار نظرهاي متفاوتي وجود دارد. در منابع تاريخي و ادبي ، اگر چه تاريخ بناي شهر را به سال 1750 ميلادي و به پناهعلي خان جوانشير، خان قره‏باغ نسبت مي‏دهند، ولي بررسيهاي اخير نشان مي‏دهد كه شوشا از قديم منطقه‏اي مسكوني بوده است. پناهعلي خان نيز با درك موقعيت مهم و استراتژيك آن، پيرامون همين نقطه مسكوني ديوارها و استحكامات تدافعي بنا كرده و آنجا را به شهري آباد تبديل كرد. شوشا كه مركز خان نشين قره‏باغ بود، به احترام نام پناهعلي خان، «پناه آباد» ناميده مي‏شد. در نيمة دوم قرن 18 جمعيت ساكن در شوشا به سرعت افزايش يافت. در شهر محله‏هاي جديدي پديد آمد. بنابه نوشتة‌ برخي مؤلفان، شهر در ارتباط با روستاي «شوشي» در پيرامون آن ، «شوشا» ناميده شد. شوشا در بين مردم محل به عنوان قلعه نيز ناميده مي‏شود. شوشا به دليل استعدادهاي محلي در مدت كوتاهي به يكي از شهرهاي مهم صنعتي و بازرگاني منطقه تبديل شده بود، و بدين خاطر برخي از شاخه‏هاي صنعتگري در آن گسرش فراوان يافته بود. هر يك از شاخه‏هاي صنعتگري ، محلة مخصوصي همچون محله‏هاي آهنگران، رنگرزان، مسگران، دوزندگان، پارچه‏فروشان، پنبه فروشان، كفشدوزان ، كلاهدوزان داشتند كه در آن فعاليت مي‏كردند. در شهر تعدادي كاروانسرا و بازار جهت تجارت وجود داشت. بازرگانان شوشا با شهرهاي تبريز ، تهران، استانبول، اصفهان و مسكو مبادلات تجاري داشتند. در ضرابخانة شهر سكه‏اي نقره‏اي به نام «پناه آباد» (= پاناباد) ضرب مي‏شد.

در سال 1715 ميلادي آقا محمد خان قاجار براي سركوب شورش ابراهيم خليل خان حاكم متمرد شوشا، به آنجا لشكر كشيد و شهر را به محاصره درآورد ولي به دليل استحكام قلعه، موفق به تسخير آن نشد و عقب نشيني كرد. در دورة حكمراني ابراهيم خليل خان (1759 ـ 1806 م) در شوشا فعاليتهاي عمراني صورت گرفت. در سالهاي 1783 ـ 1784 م در اطراف شهر باروهاي مستحكمي احداث شد. در تابستان 1795 قواي آغا محمد خان قاجار دوباره شهر را به تصرف درآوردند. پس از مقاومت 33 روزة قلعه در مقابل سپاه ايران، و عدم موفقيت آقا محمد خان در تسخير شهر، او با سپاهيان خود از آنجا به گرجستان لشكر كشيده شهر تفليس را به تصرف درآورده شورشيان را سركوب كرد. در سال 1797 ميلادي آقا محمد خان دوباره وارد قره باغ شد و قواي ابراهيم خليل خان را در هم شكسته قلعه را تسخير كرد. اما در اثر سوء قصد به اغا محمد خان قاجار وكشته شدن او، سپاه ايران ناگزير به ترك منطقه شد. در اوايل قرن 19 قواي روسيه به فرماندهي ژنرال سيسيانف، به منطقه لشكر كشيد و با خيانت ابراهيم خليل خان به ايران، براساس عهدنامة غير قانوني در كوركچاي در سال 1805 ، او تابعيت و حمايت روسيه را به دست آورد.

پس از جنگ اول ايران و روسيه، براساس معاهدة تحميلي گلستان، شوشا به عنوان مركز خانات قره باغ به روسيه منضم شد. در سال 1822 ، خانات قره باغ منحل و شوشا به مركز «دايرة‌ نظامي» جديد التأسيس شويا تبديل گرديد. در اين دوره شهر توسط فرمانده نظامي اداره مي‏شد. در دورة‌ جنگهاي دوم ايران و روسيه (1826 ـ 1828) ، سپاهيان ايران به فرماندهي عباس ميرزا شاهزاده قاجار، شوشا را به محاصره درآوردند (1826 ميلادي)، اما موفق به تسخير قلعه نشده عقب نشيني كردند. پس از اين واقعه ارتباط شوشا براي هميشه با ايران قطع شد  و در نتيجه قرارداد تحميلي تركمان چاي در سال 1828 ميلادي از ايران جدا گرديد.

جلفا

شهري در جمهوري خودمختار نخجوان، واقع در ساحل چپ (شمالي) رود ارس و مركز ناحيه‏اي به همين نام (تا سال 1935 ميلادي قصبه‏اي شهرك مانند) در فاصله 46 كيلومتري نخجوان (مركز جمهوري خودمختار نخجوان) ، در كنار راه اصلي اردوباد ـ نخجوان واقع شده است.

در منابع، از جلفا با نامهاي جوقا، جولا، ياد شده است. تاريخ دقيق بناي شهر ، معين نيست . تصور مي‏رود كه در قرن ششم ميلادي بنيان نهاده شده باشد. احتمال دارد كه واژه «جلفا» با واژه «جوكي» كه نام تشكيلات بازرگاني بود، در ارتباط باشد. ويرانه‏هاي شهر قديمي جلفا در فاصله 3 كيلومتري شهر كنوني قرار دارد. در كاوشهايي كه در اين محل انجام شده ، آثار و بقايايي از كاروانسرا، بازار و بناهاي مذهبي و گورستاني قديمي به دست آمده است. در سالهاي 1939 ـ 1940 م ،  در اراضي جلفا ظروف گلي تك رنگ و چند رنگ، خنجرهاي مفرغي، نوك نيزه و پيكان، گرز ، النگو ، گلوبند و ديگر آلات تزئيني به دست آمده است(اين آثار در موزه دولتي تاريخ گرجستان نگهداري مي‏شود)

جلفا كه در سر راه كاروانرو قرار داشت، پس از تسلط مسلمانان ،  بر اهميت اقتصادي آن افزوده شد. در قرون 9 ـ 12 ميلادي صنعت و بازرگاني و تجارت در جلفا گسترش زيادي پيدا كرد. جلفا به دليل استقرار در سر راه ارتباطي اروپا و آسيا، از مراكز مهم تجارت و مبادله كالا به شمار مي‏رفت. هجوم مغول سبب تنزل موقعيت جلفا شد. بعدها كه جلفا در تركيب قراقويونلوها و سپس آق قويونلوها قرار گرفت، زندگي اقتصادي مردم آن رونق زيادي گرفت . در دوره صفويان جلفا از رونق بسيار زيادي برخوردار شد. و در نيمه دوم قرن 16 در تجارت بين المللي ابريشم نقش مهمي ايفا كرد. در همين دوره در جلفا 3 هزار خانه (15 ـ 20 هزار نفر ) وجود داشت. تجار جلفا به روسيه، ممالك شرق، و نيز ، مارسي ، آمستردام و ديگر شهرهاي اروپايي ابريشم صادر مي‏كردند. بازرگانان و جهانگردان سده‏هاي ميانه اروپايي از وجود بناهاي زيبا، ديوارهاي قلعه، كاروانسراها و ديگر بناهاي مهم شهر سخن به ميان آورده‏اند. شاه طهماسب صفوي (1524 ـ 1576 م) با در نظر گرفتن اهميت اقتصادي شهر، اهالي آن را از پرداخت ماليات معاف كرده بود.

در دوره جنگهاي ايران ـ عثماني، جلفا به دفعات دست به دست شد. در پاييز 1604 ميلادي شاه عباس اول، موفق شد جلفا را از عثماني‏ها باز پس گيرد. ولي پس از حمله مجدد عثماني‏ها، اهالي جلفا به اصفهان كوچانده شدند و در نتيجه در پيرامون اصفهان محلاتي به نام «جلفاي نو» تأسيس شد. شاه عباس براي برپايي دوباره زندگي اقتصادي ولايات ايران وتوسعه تجارت، مركز تجارت ابريشم را از جلفا به اصفهان منتقل كرد. در قرن هيجدهم جلفا اهميت خود را از دست داد و در تركيب خانات نخجوان قرار گرفت و براساس معاهده تحميلي تركمنچاي (1828 ميلادي) جلفا در تركيب خانات نخجوان، مجموعاً به روسيه واگذار گرديد.

منابع و مآخذ :ــــــــــــــــــــــ

1ـ امير احمديان ، بهرام ـ جغرافياي كامل قفقاز ـ چاپ اول ـ 1381 ـ سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح ـ تهران

2ـ امير احمديان ، بهرام ـ جغرافياي آذربايجان ـ چاپ اول ـ 1380 ـ سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح ـ تهران

3ـ امير احمديان ، بهرام ـ جغرافياي گرجستان ، انتشاررات بين المللي الهدي ـ تهران ـ 1377

4ـ سجاد پور، سيد محمد كاظم ـ روسيه و قفقاز ـ فصلنامه آسياي مركزي و قفقاز سال 3 ـ شماره 8 ـ 1373 ـ تهران

5ـ آقاناسيان، سرژ ـ ارمنستان ، آذربايجان، گرجستان ـ از استقلال تا استقرار رژيم شوروي 1923 ـ 1917 ـ تهران

6ـ جمهوري آذربايجان (كتاب سبز) ـ مباحث كشورها و سازمانهاي بين المللي ـ دفتر مطالعات سياسي و بين المللي وزارت خارجه ـ 1374 ـ تهران

7ـ جمهوري گرجستان ـ (كتاب سبز)ـ مباحث كشورها و سازمانهاي بين المللي ـ دفتر مطالعات سياسي و بين المللي وزارت خارجه ـ 1379 ـ تهران

8ـ جمهوري ارمنستان ـ (كتاب سبز) ـ مباحث كشورها و سازمانهاي بين المللي ـ دفتر مطالعات سياسي و بين المللي وزارت خارجه ـ 1377 ـ تهران

9ـ سردارنيا، صمد ـ ايروان يك ولايت مسلمان نشين بود ـ چاپ اول ـ 1380 ـ زوفا ـ تهران

10ـ روشندل و قلي پور، جليل و رافيك ـ سياست و حكومت در ارمنستان ـ چاپ دوم ـ 1375 ـ دفتر مطالعات وزارت امور خارجه ـ تهران

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 12:38  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

حركت آزاديبخش ايران شمالي

 

 

ديدار محرمانه و صميمانه روبرت كوچاريان و الهام علي اف

و  مساله قره باغ

ائلشن نصير اف

شاهد بوده ام كه در مطبوعات و رسانه هاي باكو براي ايجاد فضاي ضد ايراني همواره روابط ارمنستان با ايران زير ذره بين واقع ميشود . چندي پيش كه رييس مجلس ايران به ايروان سفر كرده بود مطبوعات پان تركيستي و ضد اسلامي باكو بار ديگر تبليغات عليه ايران را شدت دادند.

رژيم باكو و همچنين سفارت اسراييل در باكو با اهداف متعددي همواره با تامين هزينه برخي مطبوعات آنها را عليه ايران فعال ميكنند. يكي از سوژه هاي دايمي آنها ديدارهاي مقامات ارمنستان با مقامات ايراني است . اما تاكنون دهها بار الهام علي اف با كوچاريان ( كوچاريان از ارامنه آذري و متولد قره باغ است . ) ديدار كرده است.كوچاريان اهل قره باغ است و قره باغ بخشي از خاك ايران شمالي است ، اكنون سوال اين است كه الهام علي اف چگونه يك قره باغي را در مسووليت رييس جمهوري ارمنستان به رسميت ميشناسد و با وي ديدارها انجام ميدهد؟

روابط سياسي ميان رژيم باكو و ايروان در سطح رييس جمهوري داير و برقرار است . تبليغات عليه ايران به بهانه رابطه با ايروان براي ان است كه رژيم باكو به قول ايراني ها ميخواهد فرافكني كند .و اصل مساله اين است كه از گرايش مردم به سوي ايران و الحاق ايران شمالي به ايران در هراس است.

ما مردم ايران شمالي مطمئن هستيم كه رژيم باكو قره باغ را خواهد فروخت همچنانكه در دوره جبهه خلق اين كار را انجام دادند . شوشا و جبراييل و فضولي را فروختند ...شايد باز هم مقامات باكو بي شرمانه مدعي خواهند شد كه به دليل روابط تهران و ايروان نتوانستيم قره باغ را بگيريم و به همين جهت آن را به ارمنستان فروختيم...مساله اصلي براي حاكميت باكو تداوم حكومت است . « قره باغ ؟...اين مساله اي است كه نسلهاي آينده هم ميتوانند آن را حل كنند ...» اين حرف دل مقامات ما ميباشد.

 

ديدار خصوصي وصميمانه رابرت كوچاريان و الهام علي اف

 

به نقل از روزنامه خلق / چاپ باكو – هشتم آبان 1385

 

 

ديدار الهام علي‌اف و روبرت كوچاريان (7 آذرماه) در حاشيه سران كشورهاي مشترك المنافع در مينسك برگزار شد. علاوه بر المار محمدياراف وزير خارجه دولت باكو و واردان اوسكانيان وزير خارجه دولت ايروان، سرگئي لاوروف وزير خارجه روسيه، كارل دي كوخت رييس فعلي سازمان همكاري و امنيت اروپا و نماينده ويژه او آنژي كاسپرشيك و يوري مرزلياكوف رييس روسي «گروه مينسك» نيز در اين ديدار حضور داشتند.

سرگئي لاوروف در اين ديدار بر ضرورت ادامه مذاكرات پيرامون قره‌باغ تاكيد نمود. دو رييس جمهور ( كوچاريان و علي اف ) سپس ديدار خود را بطور خصوصي ادامه دادند. در اين ديدار خصوصي پيرامون راه‌حل‌هاي مناقشه قره‌باغ تبادل نظر شد.

 

 

شبكه پان تركيستي آينس به خاطر اينكه مردم را در مورد مناقشه قره باغ تحريك و از دولت انتقاد ميكرد تعطيل شد.

(روزنامه يني مساوات ـ 8/9/85)

 

توقف فعاليت آينس با مساله قره‌باغ در ارتباط است. گفته ميشود كه حاكميت باكو براي موافقت با صلح تسليم‌ گونه آماده مي‌شود. به همين دليل، آينس را خنثي كرد تا نتواند مردم را از خواب غفلت بيدار نكند و مردم هم از بخشيدن قره‌باغ به ارامنه بي‌خبر باشند. در هر صورت، اين جنجال در روند حل مناقشه قره‌باغ تاثير منفي خواهد داشت. احيانا علايم معامله بزرگ نيز به چشم مي‌خورد. براي مثال، در گزارش روز گذشته گروه بين‌المللي بحران آمده است، خشونت هفته گذشته حاكميت در مورد مخالفان سرسخت خود و مطبوعات مستقل علاوه بر اينكه براي مطرح شدن مساله حقوق بشر ايجاد انگيزه كرده است، در روند حل مناقشه قره‌باغ نيز تاثير منفي خواهد داشت. در واقع، منظور گروه بين‌المللي بحران روشن نيست. يعني مشخص نيست كه توقف فعاليت آينس به روند مذاكرات قره‌باغ تاثير منفي خواهد داشت و يا موجب مي‌شود كه دولت باكو در برابر ارامنه تن به گذشت بيشتري دهد. لازم به ذكر است، گروه بين‌المللي بحران بيش از ديگران از جزئيات مذاكرات قره‌باغ آگاه است. لذا مي‌توان گفت كه علايم معاملات تسليم‌ ‌گونه در رفتارهاي حاكميت بر آمده از تخيلات واهي جامعه نبوده بلكه به واقعيت نزديكتر است. گروه بين‌المللي بحران همچنين از ايالات متحده، سازمان همكاري و امنيت اروپا، شوراي اروپا و اتحاديه اروپا خواست كه تامين ‌آزادي مطبوعات را از دولت الهام علي‌اف خواستار شوند. بله ، گروه بين‌المللي بحران توان مشاهده عدم واكنش لازم غرب و سازمان‌هاي بين‌المللي مدعي موكراسي نسبت به طغيان فضاي غير دموكراتيك ايران شمالي را دارد و تلويحا اين وضعيت را نامطلوب خوانده است.

«دوستان قديمي» ما در غرب از رفتارهاي خشونت‌ آميز حاكميت باكو طوري چشم‌پوشي كرده‌اند كه بي‌سابقه است. ما در سال‌هاي 2005 ـ 2003 نيز شاهد بازي‌هاي سياسي دلالان خارجي در مورد كشور شديم. در آن زمان آنها به خاطر منافع خود كاري با الهام علي‌اف نداشتند و در واقع، بقاي حاكميت او را مي‌خواستند. ولي اكنون مساله ‌آزادي قلم و بيان مطرح  است. با توقف فعاليت ‌آينس ضربه بزرگي به وجهه مطبوعات وارد شده است. سلسله اقدامات دولت الهام علي‌اف عليه رسانه‌هاي گروهي در كوتاه‌ترين مدت از سرعت فوق‌العاده‌اي برخوردار شده است كه جلوگيري از اين روند به آساني ممكن نيست. ولي غرب همچون گذشته، در برابر اين مساله سكوت اختيار كرده است. آنها با اين رفتار خود، ما را به تامل خوب وادار مي‌كنند تا دريابيم كه براي آماده كردن الهام علي‌اف به صلح تسليم‌ گونه تلاش مي‌شود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:37  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

حركت آزاديبخش ايران شمالي

 

 

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

 

بازتاب گسترده اهانت مطبوعات باكو به پيامبر

روند اسلام ستيزي در ايران شمالي

·        دكتر بهرام ايزدي

همانگونه كه پيش بيني مي‏شد، اهانت شنيع يكي از مطبوعات صهيونيستي باكو به ساحت پيامبر اعظم (ص) و سكوت شنيع‏تر رژيم حاكم بر ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) با موج خروشاني از اعتراض‏هاي مردم مسلمان در شهرهاي مختلف مانند باكو، تهران، تبريز، اردبيل و اروميه مواجه شد.

اغلب كشورهاي اسلامي به ويژه كشورهايي كه جمعيت قابل توجهي از آنها «آذري‏هاي پراكنده در جهان » را شامل مي‏شوند، در چند روز گذشته شاهد اعتراضات و تجمع‏هاي گوناگون بوده و اين شهرها حالتي امنيتي به خود گرفته است.

اگر چه موضوع اهانت به ساحت پيامبر اسلام در چند سال گذشته بارها از سوي محافل غربي و صهيونيستي اتفاق افتاده، ليكن اين بار چون مرجع اهانت كننده از جمله به اصطلاح كشورهاي اسلامي است ، موضوع از حساسيت بيشتري برخوردار مي‏باشد... (واي به روزي كه بگندد نمك!)

حقيقت اين است كه از سال‏ها پيش به ويژه پس از جريان يازده سپتامبر، خوارداشت مقدسات اسلامي و تمسخر آموزه‏هاي دين اسلام در دستور كار محافل صهيونيستي قرار گرفته است. انتشار آيات شيطاني، چاپ كاريكاتورها در مطبوعات زنجيره‏اي غرب و ... از حلقه‏هاي پراكنده اين سياست به شمار مي‏رود.

در ماه‏هاي اخير سخنان پاپ بنديكت شانزدهم به عنوان  حلقه ديگري از سناريوي توهين به اسلام، موج جديدي از اهانت‏ها به ساحتِ شارع مقدس اسلام پديد آورد. اصولاً جايي كه رهبر كاتوليك‏هاي جهان بايستي منادي احترام به اديان مختلف باشد، به اشاعة سخناني احمقانه و تمسخر آئين يك ميليارد مسلمان ، مي‏پردازد. اهميت سخنان پاپ در اين بود كه نشان داد محافل ضد اسلامي صهيونيستي از مراكز سياسي تا مجامع ديني را در اختيار گرفته‏اند و باري خفته را خفته كي كند بيدار...

انتشار مطالب موهن در غرب نسبت به پيامبر اعظم (ص)، اگر چه عملي زشت و دور از رفتار انساني است، ليكن چون در راستاي سياست محافل پشت پرده صهيونيستي ـ آمريكايي انجام مي‏شود،  در كشورهاي غير اسلامي و صليبي عملي چندان دور از انتظار نيست. دور از انتظار آن است كه اين اقدام زشت در كشوري انجام گيرد كه بيش از 80 درصد مردم آن مسلمان و اهل تشيع هستند. يعني ايران شمالي...

سابقه اسلام ستيزي در ايران شمالي

كشور ايران شمالي اگر چه گذشته دور و دراز خود را در حوزة جغرافيايي ـ سياسي ايران سپري كرده، ليكن در پي انعقاد عهدنامه‏هاي گلستان و تركمانچاي تحت اشغال روسيه قرار گرفت. با قرار گرفتن ايران شمالي در حوزه مديريتي كمونيسم، انديشه‏هاي الحادي در اين كشور تقويت شد. در پي فروپاشي شوروي سابق و استيلاي 70 سال كفر بر ايران شمالي، يكي از پرورش يافتگان مكتب الحاد، ژنرال حيدر علي اف ـ افسر عالي رتبه سازمان جاسوسي ك گ ب ـ برسر كار آمد. بدين سان علي رغم فروپاشي «ساختار سازماني» كمونيسم در ايران شمالي ، انديشه‏هاي الحادي و كمونيستي همچنان بر «ساختار معنوي مردم» حكومت كرد. با وجود كارنامه سياه حيدرعلي اف در ستيز با اسلام، او كه سياستمداري كهنه كار بود، نحوه سلوك زيركانه‏تري با مراكز ديني در پيش گرفته بود. حيدر علي اف با پنبه سر مي‏بريد.

با اين حال در زمان فرمانروايي او برخي اقدامات آشكار عليه دين و اسلام انجام گرفت. او «آئين رسمي اسلام» را از سطور قانون اساسي كشور حذف كرد... براي نخستين بار در زمان سلطنت حيدر علي اف بود كه نشريه «يني آذربايجان» (آذربايجان نوين) ارگان حزب حاكم، با انتشار مقاله‏اي موهن، اساس عزاداري بر سيدالشهدا(ع) را به سخره گرفت. «چون حسين بن علي عرب است، عزاداري بر او جايز نيست... بايد به بابك گريست»! در اين مقاله شنيع تأكيد شده بود كه مسجد جامع باكو محل مناسبي براي تخليه شهوت‏هاي جنسي است!

در هر حال با مرگ حيدر علي اف، فرزند قماربازش الهام ـ كه بارها با وساطت پدر به جرم عياشي و قمار از بازداشتگاه‏ها رهايي يافته بود ـ بر سر كار آمد. گويي هميشه جانشين معاويه، يزيد مي‏شود...

حضور فردي مفسد در رأس حكومت يك كشور اسلامي، زمينه لازم براي نفوذ محافل غربي و صهيونيستي به منظور ستيز با اسلام را در لايه‏هاي آشكار كشور ايران شمالي فراهم ساخت.

يكي از پايگاه‏هاي مهم و قابل اعتنا براي نيل بدان منظور ، مطبوعات بود. آغاز حاكميت الهام علي اف بر ايران شمالي با تأسيس چند نشريه در اين كشور همراه شد. اين مطبوعات زيرنظر مراكز صهيونيستي و با تأمين غرب منتشر مي‏شوند. وظيفه اين نشريات ، انتشار مضامين ضد اسلامي در يك كشور اسلامي است.

نشريه «صنعت» از جمله اين مطبوعات باكوست كه چندين سال پيش با حمايت « كميتة دولتي نظارت بر امور ديني » انتشار خود را آغاز كرد. اوج فعاليت‏هاي ضد ديني اين نشريه، انتشار و ترجمة كتاب آيات شيطاني بود.

علي رغم اهانت‏هاي پي در پي و درج مقالات مسلسل در اين نشريه، دولت الهام علي اف سياست سكوت ، پيشه كرد.

توجيه دولت باكو در برابر اين سكوت زشت، برچسب هميشگي «حمايت از آزادي بيان» است. اين توجيه در حالي انجام مي‏شود كه دولت باكو چندي پيش در پي‏انتشار كتاب «نبرد من» اثر هيتلر كه شائبه ضد صهيونيستي داشت، با مترجم و ناشر كتاب به شدت برخورد نموده و دستور داد اين كتاب سريعاً جمع آوري شود.

علي رغم سكوت معني‏دار رژيم باكو، مردم مسلمان اقدام «صنعت» را محكوم كردند. بسياري از اهالي غيرتمند ايران شمالي پديد آورندگان اين نشريه را به « اعدام انقلابي » تهديد كرده‏اند.

چهارشنبه گذشته ( 24 آبان ماه 85) دانشجويان و استادان دانشگاه‏هاي تبريز با تعطيل كلاس‏هاي درس خود، سياست‏هاي اسلام ستيزي رژيم حاكم بر ايران شمالي را محكوم كردند. صبح روز يكشنبه (28 آبان ماه 85) بازار تبريز تعطيل شد و تجاز تبريزي با كشيدن پارچه‏هاي سياه اهانت به پيامبر اعظم (ص) را عزا گرفتند. صبح روز دوشنبه (29 آبان ماه 85 ) بسياري از اهالي غيرتمند و مردم مسلمان تبريز با تجمع در مقابل بيت نماينده فرزانه ولي فقيه در آذربايجان شرقي اعتراض خود را به اين اقدام زشت رژيم باكو نشان دادند. حضور اهالي فرهنگ و هنر در اين تجمع بسيار چشمگير بود. در همين حال دو تن از فيلم سازان غيور آذري در تبريز، از سفر به ايران شمالي و حضور در جشنواره تئاتر كه به دعوت مسئولان فرهنگي اين كشور در شرف انجام بود، خودداري كرده و نسبت به بي‏تفاوتي دولت باكو به اقدام نشريه صنعت اعتراض نمودند.

در همين حال اهالي بسياري از روستاها و قصبات اطراف باكو، تظاهرات گسترده‏اي انجام داده‏اند. اصولاً يك خيزش عمومي در ميان آذري‏هاي غيرتمند انجام شده است. با اين حال هنوز كبوتر سياه رنگي كه سكان اداره رژيم ايران شمالي را در دست گرفته، سر در ميان برف دارد و سكوت كرده است...

و دست آخر اينكه، تداوم حضور دولت باكو در سازمان كنفرانس اسلامي ( كه از قضا رياست دوره‏اي كميسيون وزراي خارجة  آن را نيز بر عهده ‏دارد !!!) كارنامه درخشاني براي فعاليت اين سازمان محسوب نخواهد شد.

 

 

تجمع دانشجويان در مقابل سفارت رژيم باكو در تهران

عضو حركت آزاديبخش ايران شمالي:

فلسطين و ايران شمالي را آزاد خواهيم كرد

 

در اعتراض به اهانت يك نشرية پان تركيستي باكو به ساحت حضرت رسول اكرم (ص) صدها تن از دانشجويان با تجمع در مقابل سفارت رژيم حاكم بر ايران شمالي ( جمهوري آذربايجان) و سردادن شعارهاي مختلف، سكوت رژيم باكو در مقابل اقدام نشرية ضد اسلامي محكوم كردند.

در اين تجمع كه صدها تن از دانشجويان دانشگاههاي مختلف تهران، بخصوص دانشجويان آذري شركت داشتند، حاج بيت الله جعفري (نماينده پيشين اروميه در مجلس شوراي اسلامي) شاعر و نويسنده و مدرس دانشگاههاي تهران سخنراني كرد.

وي گفت: طي سالهاي اخير و با جنايت‏هاي آمريكا  در عراق، افغانستان و فلسطين و اقدامات زنجيره‏اي غرب در اهانت به مقدسات اسلامي به خصوص حضرت رسول اكرم (ص) مسلمانان بيشتر با چهرة واقعي غرب آشنا شده‏اند.

جعفري افزود: شبكه فراماسونري و صهيونيسم فرهنگي عداوت و كينة خود را با اسلام و مسلمانان هر روز به شيوه‏اي ديگر آشكار مي‏كند، يك روز در دانمارك كاريكاتورهاي موهن منتشر مي‏شود، روز ديگر پاپ به اسلام اهانت مي‏كند و متأسفانه امروز شاهد آن هستيم كه در باكو ـ اين شهر شيعه نشين ـ يك نشرية  بدنام و خود فروخته به ساحت پيامبر اعظم (ص) جسارت مي‏كند.

بيت الله جعفري گفت: دولت باكو به احزاب اسلامي اجازة فعاليت نمي‏دهد و فعالان اسلامي را به زنجير و زندان مي‏كشد. اما همين دولت در مقابل فعاليت‏هاي ضد اسلامي و انتشار مقالات اهانت آميز در حق پيامبر اكرم (ص) و ائمة ‌اطهار (ع) سكوت كرده است.

در حالي كه سخنان بيت الله جعفري با فريادهاي تكبيردانشجويان مورد تأييد قرار مي‏گرفت، وي ادامه داد: ما مي‏دانيم كه دولت باكو زمينة نفوذ صهيونيسم را در ميان شيعيان مظلوم قفقاز و ايران شمالي فراهم  كرده است. اما به رژيم باكو و مزدوران صهيونيسم هشدار مي‏دهيم كه ما سرزمين‏هاي اشغال شدة جهان اسلام اعم از فلسطين و ايران شمالي را از چنگ صهيونيسم و مزدوران آنها آزاد خواهيم كرد.

وي با اشاره به بيانات علي اكرام علي اف ـ رهبر حركت  اسلامي ايران شمالي ـ گفت: در طول هفتاد سال حكومت شوروي نتوانست مردم ايران شمالي را از اسلام و ايران جدا كند و مطمئن باشيد كه آمريكا و صهيونيسم نيز نخواهد توانست اين كار را انجام دهد.

عضو حركت آزاديبخش ايران شمالي افزود: در خيابانهاي باكو فرزند سفير آمريكا و كاركنان سفارت رژيم صهيونيستي با نواميس مسلمين بازي مي‏كنند و كار به جايي رسيده كه يك نشرية‌ وابسته به اسراييل به ساحت پيامبر اكرم (ص) جسارت مي‏ورزد، به شما مژده مي‏دهم كه جوانان غيور ايران شمالي به خصوص اهالي نارداران اعلام كرده‏اند كه پاسخ اهانت كنندگان را خواهند داد و حتي يكي از اهالي باكو براي كشتن كسي كه به پيامبر (ص) اهانت نموده ، جايزه تعيين كرده  است.

تجمع‏كنندگان در پايان ، خواستار عذرخواهي دولت باكو از مسلمانان و مجازات اهانت كنندگان به ساحت پيامبر اعظم (ص) شدند. آنان از مسوولان جمهوري اسلامي خواستند كه در حمايت از مسلمانان مظلوم ايران شمالي به احضار سفير باكو در تهران اقدام كرده و كنسولگري رژيم باكو را در تبريز تعطيل كند.

 

 

 

شعبه ويژه دستگاه امنيتي آمريكا در باكو عليه ملت ايران

 

مدتي است كه دولت آمريكا شعبه ويژه اي را برا