حركت آزاديبخش ايران شمالي
پارسي گويان ايران شمالي
گنجه
استاد عزيز دولت آبادي
چند شهر است اندر ايران مرتفعتر از همه
بهتر و سازندهتر از خوبي آب و هوا
گنجة پر گنج در اران ، صفاهان در عراق
در خراسان مرو و طوس و روم باشد افسرا
شهر گنجه در غرب ايران شمالي قرار دارد. نامش از ۱۳۱۴ به كيروف آباد تغيير يافته بود. اين شهر بر رود گنجه ( از ريزابههاي كورا ) و بر خط آهن و به فاصلة حدود ۱۸۰ كيلومتري جنوب شرقي تفليس واقع است. منسوجات پشمي و ابريشمي آن معروف است.
بر طبق بعضي مآخذ، گنجه در (۲۴۵هـ . ق / ۸۵۹م ) به دست مسلمانان بنا شد. در زمان اصطخري شهر كوچكي بر جادة بردعه به تفليس بود. پس از انحطاط بردعه، كرسي (= پايتخت) ناحية اران شد.
از حدود ۳۴۰ هـ . ق سلسلهيي به نام شدادي بر آنجا فرمان ميراند، تا آنكه ملكشاه
حكومت آنان را برانداخت. در ۵۳۳به سبب زلزله ويران شد ( عدة تلفات را عمادالدين
محمد اصفهاني ۳۰۰۰۰۰وابن اثير ۱۳۰۰۰۰ تن نوشتهاند)؛ قراسنقر، امير آذربايجان
واران، در اين زمان در شهر نبود. گويند قراسنقر شهر گنجه را از نو بنانهاد و شكوه
و جلال آن را بازگردانيد، در ۶۲۲ سلطان جلال الدين خوارزمشاه آن را تصرف كرد.
چهار سال بعد مغولان شهر را گرفتند و سوزانيدند. در دورة شاه اسماعيل اول
صفوي باز هم به خاک مقدس مملكت ايران ملحق شد. حكام آن عنوان خان داشتند. در ۹۹۱ هـ . ق تركان عثماني امامقلي خان حاكم آنجا را مغلوب كردند و در ۹۹۶ گنجه را اشغال كردند. شاه عباس اول آن را به سال ۱۰۱۴ گرفت و شهر تازهيي بنا نهاد و گنجة نو را به سال ۱۱۳۵ تركان عثماني بار ديگر اشغال كردند، ولي نادر شاه آن را بازستاند (۱۱۴۸ پس از وفات نادر خانهاي گنجه تحت فرمان دولت مركزي قاجاريه درآمدند... تا با تحميل عهدنامه عهدنامةگلستان ( ۹ شوال ۱۲۲۸ هـ . ق ، اكتبر ۱۸۱۳ م )بر دولت وقت ايران اين شهر كه از كانونهاي جوشان شعر و ادب فارسي است به اشغال روسيه درآمد . در ۱۱۹۲ شمسي ( سال انعقاد عهدنامه ننگين گلستان ) روسها نام اليزابت پول به شهر نهادند ولي در ۱۳۰۳ اسم سابق آن احيا شد و به سال ۱۳۱۴ به نام س . م . كيروف، كيروف آباد نام نهادند.و بعد از فروپاشي شوروي و آزادي ايران شمالي از اسارت روسيه بار ديگر شهر نام كهن و ايراني خود را بازيافت .
در نيمة كهنه غربي شهر، مسجد تاتار و استحكاماتي از دورة شاه عباس موجود است.
حاج سياح در سفرنامة خود مينويسد: بعد از سه ماه توقف در شكي روانة گنجه كه به زبان روسي اليزابت پل مينامند گرديدم. در روي رودكر كشتي كوچكي بسته و به آرامي از دو طرف كه عراده با اسبان رفته از آب ميگذرانند و اين رعايت از جانب دولت شده... بعد از گذشتن از آب روانه شدم فرداي آنروز به شهر رسيدم كه اكنون (1276 ق / 1859م ) دارالحكومه است و ساير آن ايالت هم به همان اسم موسوم ميباشد. رودخانهاي در آنجا جاري است موسوم به «گنجه» كه پل بسيار معتبري بر آن بستهاند، و اين رود فاصله است ميان محلة عيسويان و مسلمانان كه اغلب شيعي مذهب ميباشند. هم در اين محله ميدان بسيار وسيعي است شبيه ميدان شاه اصفهان، اطراف آن دكاكين و كاروانسراست. مسجدي شاه عباس مبرور بنا كرده كه به اطراف حجرات دارد و هنوز طلاب در آنجا مشغول تحصيل علوم دينيه ميباشند. درختهاي چنار و آب روان در آن ميدان مقرر است... علائم قديمه كه خوانين ساختهاند آنجا زياد است. اليوم دارالحكومة شكي و قراباغ تابع آن ميباشد. تلگراف در آنجا موضوع است، راهها را هموار نمودهاند؛ پسته با اسب منظم ، اشياء آنجا با عراده حمل و نقل ميشود، ابريشم و پشم و روغن فراوان است. نساجي بقدر كفاف خودشان. اين ايام مدرسة دولتي بنا كردهاند، بدون استثنا اطفال عموم مردم را تربيت مينمايند... اشجار مثمر و غيره بسيار دارد خاصه گردو، كه يك تجارت عمدة ايشان گره چوب گردو ميباشد كه به قيمت خوب داد و ستد ميشود. عدد نفوس بيست و پنج هزار.
فرهاد ميرزا هم كه سفري به اين مناطق كرده در سفرنامة خود (مولفة 1292 ) در فاصلة گنجه با بعضي از شهرها چنين مينويسد:
« از گنجه تا كنار ارس كه قزاقخانه است 630 ورس [ هرورس معادل 8/1066 متر است] و از گنجه تا ايروان از راه كوه كه سوار ميرود 180 ورس و از راه پستهخانه 230 ورس است، و از گنجه تا گوگجه دنگيز كه درياچة ايروان است كه در طرف مابين جنوب و مغرب گنجه است70 ورس است...»
« از گنجه سيم تلگراف را به نوخو ( قصبهايست كه در شمال گنجه واقع شده ) كشيدهاند. اصل نوخو همان شكي است كه قديماً نوخو ميگفتهاند كه در نسبت نخوي بر وزن اخوي گويند» داشت يوزداغي در ميان ولايت شكي و گنجه است و كوه ممتدي است به طول ولايت واقع شده . (ص 348) گنجه از شهرهاي زيباي آران است. جمال الدين عبدالرزاق در توصيف آن گويد:
چو شهر گنجه اندر كل آفاق
نديدستم حقيقت در جهان خاك
كه رنگ خلد و بوي مشك دارد
گلابش آب باشد، زعفران خاك
چنان مطرب هوائي دارد الحق
كه رقص آيد در او در هر زمان خاك
در هفت اقليم آمده:
چند شهر است اندر ايران مرتفعتر از همه
بهتر و سازندهتر از خوبي آب و هوا
گنجة پر گنج در اران ، صفاهان در عراق
در خراسان مرو و طوس و روم باشد افسرا
بطوريكه ذكر شد در اين شهر تاريخي شداديان گنجه از سال 340 تا 481 حكومت داشتند. قطران تبريزي ضمن مدح بعضي از بزرگان و سلاطين اين خاندان در مطاوي ديوان خود حدود ده بار از گنجه ياد كرده و در رباعيي گويد:
اي ترك به گنجه از كجا افتادي
كاندر دل و جان من فكندي شادي
يك بوسه مرا به مستي اندر دادي
اي ترك هميشه مست و خرم بادي
مرحوم سعيد نفيسي هم در مقدمه بر ديوان نظامي گنجهاي مطالبي دربارة جغرافياي تاريخي اين شهر آورده است. اينك نام شاعران فارسي گوي گنجه ـ اين شهر نظامي پرور ـ ذكر ميشود:
ابوالعلاي گنجهاي
نظام الدين محمود مكني به ابوالعلا از اساتيد شعراي سدة 6 هجري قمري است. وي به خاقاني و فلكي شرواني سمت استادي داشته و از طرف جلال الدين منوچهر ملقب به « خاقان » از ملوك شروان (حك 514 ـ 544 ق ) به لقب ملك الشعرا ملقب و به رياست تمامي شعراي شروان و توابع آن منصوب بوده و در فرامين سلطاني او را استاد الشعرا مينوشتهاند. تاريخ درگذشت ابوالعلا را 544 نوشتهاند.
خاقاني شرواني گويا داماد اين ابوالعلا هم بوده است، مدتي فيمابين اين دو استاد و شاگرد رنجشي واقع و اشعار ركيكي رد و بدل گرديده. از ابوالعلاست:
از آنگه كه از مادر عقل زادم
به فضل و هنر در جهان داد دادم
مرا شصت سال است و از خاك اران
بود شانزده تا به شروان فتادم
تو اي قرة العين فرزند ماني
تو را هم پدر خوانده، هم اوستادم
تو اي افضل الدين اگر راست پرسي
بجان عزيزت كه از تو، نه شادم
بجاي تو بسياركردم نكوئي
تو را دختر و شهرت و مال دادم
ببستم ميان تا به تعليم و شفقت
زبان تو در شاعري برگشادم
دروگر پسر بود نامت به شروان
به خاقانيت من لقب برنهادم
چو شاعر شدي نزد خاقانت بردم
لقب نيز خاقانيت برنهادم...
( مستوفي، 827؛ هدايت (م) 1/81 ؛ تربيت، 27 ؛ مدرس ، 4/213)
برهان گنجهاي
شيخ برهان الدين حسين از شاعران تواناي گنجه در سدة هفتم و يا قبل از آن بوده. مولف نزهةالمجالس 20 رباعي از او نقل كرده. از اوست:
گر رنگ رخت به باد بر داده شود
از رنگ رخت باد همه باده شود
ار تو به مثل به سنگ بر بوسه دهي
سنگ از لب تو، عقيق و بيجاده شود
***
مهر از لب جانفزاي نوشين بردار
بار از دل عاشقان غمگين بردار
در كار جگر سوختگان كن نظري
از گوشة مه، طرة مشكين بردار ( خليل، 262، 340)
پرتو گنجهاي
محمد كريم متخلص به پرتو از خوانين گنجه بوده است و در فن شعر هم مهارت داشته. مرحوم تربيت مينويسد: فتح الله كردستاني 32 بيت از اشعار او را در تذكرة خود آورده است. اين مأخذ براي نگارنده ناشناخته مانده. شعرش اين است:
بناز افكن لب پرخنده خنده
بكن آزادگان چون بنده، بنده
اگر باري ز پرده رخ گشائي
نماند در جهان يك زنده، زنده ( تربيت، 75)
پسر سله گنجهاي
از شاعران ناشناختة سدة هفتم هجري قمري است. از رباعيات اوست:
هندوي سر زلف تو، اي شهر آراي
چون ترك به يغماي ختن دارد راي
در پاي تو ميافتد و، دل ميدزدد
داند كه بود روزي هندو در پاي ( خليل ، 278)
پور خطيب گنجهاي
ابن خطيب، پور خطيب، پسر خطيب، نامش تاج الدين احمد و [گويا] شوهر مهستي گنجهاي باشد. از بزرگ زادگان و فضلا و دانشمندان و سخنوران گنجه بوده است. خود گويد:
بزرگ زاده جواني بدم من از گنجه
همه مسائل تفسير و فقه كرده تمام
گه مجادله جلد و گه مباحثه چست
مفسري بنوا، واعظي فصيح كلام
هواي بادة خامم بدين مقام افكند
هزار كار چنين بيش كرد بادة خام
در تاريخ گزيده مسطور است: تاج الدين احمد معاصر سلطان محمود غزنوي بود! ، اشعار خوب دارد، مناظرات او و منكوحهاش نيك شيرين و لطيف باشد. به عقيدة بعضي، جوهري زرگر بخارائي ( در قرن ششم ) آنها را ساخته است. در نزهة المجالس دو رباعي ذيل به نام پسر خطيب گنجه آمده:
گويند بهشت را كجا يابد مست
وز دوزخ، آزاد كه بتواند رست
گر ميخواران جمله به دوزخ باشند
پس بنمايم بهشت را چون كف دست
***
با هر كه دلم ز عشق تو راز كند
اول سخن از هجر تو آغاز كند
از ناز، دو چشم خود چنان باز كني
كانده زده، لب به خندهاي باز كند
معاصربودن تاج الدين احمد با سلطان محمود غزنوي (378 ـ 422 ق ) محل ترديد است چون منكوحهاش مهستي بين سالهاي 511 ـ 512 به دربار شهريار گنجه: سلطان محمود بن محمد بن ملكشاه سلجوقي راه يافته است. و او با سلطان محمود غزنوي نزديك به يك قرن فاصله دارد! ( مستوفي ، 815 ـ 816 ؛ خليل ،142، 304 ؛ تربيت، 76؛ خيام پور ، 105)
جمال گنجهاي
در هيچ يك از مآخذي كه در دست هست از او ياد نشده است، فقط به اعتبار اينكه از او دو رباعي در نزهةالمجالس آمده او را ميتوان از شاعران سدة هفتم و يا قبل از آن به شمار آورد. از اوست:
گل گرچه همه بوي و همه رنگ آيد
در جوي لبت ، سبوش بر سنگ آيد
خود را چه نهد سرو چمن ، بالائي
كز قامت تو، ورا قبا تنگ آيد
***
با من صنما، به مهر كوشي يا نه
وزما سخن وفا نيوشي يا نه
گيرم كه ز لب، شَكَر به من مي ندهي
بادام ز چشم ميفروشي يا نه
حميد گنجهاي
حميد پسر رشيد گنجهاي از شاعران نسبتاً معروف گنجه در سدة هفتم بوده از او هشت رباعي در نزهةالمجالس آمده است:
گر شانه زبان درخم گيسوت كشد
ورآينه روي سخت در روت كشد
سرمه كه بود كه آيد اندر چشمت
يا وسمه، كه او كمان ابروت كشد
***
آمد گل، اگر باده گساري، واخور
بي باده، نفس چند شماري، واخور
دي آقچه نداشتي نخوردي ، شايد
امروز كه گل به دست داري واخور ( خليل ، 164 ، 297)
دختر خطيب گنجهاي
او نيز شاعره گمنامي است كه قبل از سدة هفتم ميزيسته و رباعي ذيل در نزهةالمجالس (مؤلفة نيمة اول قرن هفتم ) به نام او آمده است:
در عالم جان خطبه بنام خط اوست
صبح دل عشاق، ز شام خط اوست
تشبيه خطش به مشك ميكردم، عقل
گفتا: غلطي، مشك غلام خط اوست ( خليل ، 317)
رشيد گنجهاي
تاريخ حيات « رشيد » هم روشن نيست، از جملة شاعراني است كه شعرش در نزهةالمجالس آمده بنابر اين پيش از نيمه اول قرن هفتم زندگي ميكرده است. رباعي ذيل از اوست:
از ديده به جز پرده دريدن نايد
جز گريه و خونابه چكيدن نايد
گفتم مگري، نمينيوشد چه كنم
چشم است نه گوش از او شنيدن نايد( خليل، 586)
رضي گنجهاي
اين شاعر هم گمنام است و در جائي جز نزهةالمجالس ازاو ياد نشده. از اوست:
تا بر رخ زيباي تو باشد نظرم
هر لحظه بود آرزويت بيشترم
اندر لب تو آب حياتي است كه من
چندانكه از او بيش خورم تشنهترم ( خليل ، 354)
رضيه گنجهاي
از اين شاعرة شيرين سخن هم 9 رباعي در نزهةالمجالس آمده. از آنهاست:
مه بر رخ تو گزيدنم، دل ندهد
وز تو صنما بريدنم دل ندهد
تا از لب نوش تو، چشيدم شكري
از هيچ شكر، چشيدنم دل ندهد
***
هر چند، چو خاك راه خوارم گيري
خاك توام، ارچه خاكسارم گيري
در بحر غمم زاشك ، شايد كه به لطف
نزديك لب آيي، به كنارم گيري (خليل ،248،354)
سعد گنجهاي
« سعد » هم از شاعران گمنام سدة هفتم هجري و يا قبل از آنست. چهار رباعي از او در نزهةالمجالس آمده و در يك مورد « سعد رعد گنجهاي » معرفي شده از اوست:
گل رغم تو را رخ چمن ميآراست
پنداشت كه ماند به رخ خوب تو راست
چون ديد، كه نيست بارخت راست به راست
از شرم رخت پره بداد از چپ و راست
***
اي گشته به لطف ابر بهمن تشنه
هجرانت به خون من چو دشمن تشنه
مپسند كه در كوي كرم نيست روا
در لعل تو آبِ كوثر و من تشنه (خليل، 189، 353)
شمس اسعد گنجهاي
امير شمس الدين اسعد گنجهاي بيترديد يكي از گويندگان بزرگ گنجه بوده و بطوريكه آقاي دكتر رياحي نوشتهاند بعد از نظامي و مهستي تواناترين شاعر اين شهر بوده است. اين رباعي او در ديوان رباعيهاي شمس وارد شده است:
تا چند، چو دف دست ستمهات خورم
يا همچو رباب، زخم غمهات خورم
گفتي كه : « چو چنگ دربرت بنوازم »
من ناي تو نيستم كه دمهات خورم ( ص 163)
جمال خليل در يك مورد نام او را به صورت امير اسعد گنجهاي آورده و از اينجا برميآيد كه سمت اميري ( احتمالاً در گنجه ) داشته است.
متأسفانه در هيچ تذكره و جنگي نامي و شعري از او نمانده است.ظاهراً مولف نزهةالمجالس ( به قرينة اينكه رباعيهاي بيشتري دنبال هم از او آورده ) ديوان شمس اسعد را در دست داشته و رويهمرفته 106 رباعي از او آورده است:45 رباعي زير نام شمس اسعد گنجهاي، 2 رباعي زير عنوان امير اسعد گنجهاي، 27 رباعي زير نام اسعد گنجهاي، 15 رباعي زير نام شمس گنجهاي، 2 رباعي زير نام اسعد، ده رباعي بنام شمس اسعد، 5 رباعي زير عنوان شمس، از رباعيات اوست:
اي آنكه قدت زسرو بيشي دارد
بر مشك خطا زلف تو پيشي دارد
رخسار تو دفتر نكوئي است، وليك
منشور جمال در حواشي دارد
***
اي شمع چو من سوخته و مهجوري
وزدست فراق خسته و رنجوري
زين غصه كه ميگدازدت آتش دل
گر، زآنكه به خود فرو روي معذوري ( خليل، 136، 316؛ رياحي، 77)
شمس الياس گنجهاي
شمس الدين الياس ميداني گنجهاي نيز از شاعران سدة هفتم يا پيش از آنست از او يازده رباعي زير نامهاي: شمس الدين الياس، الياس ميداني، الياس گنجهاي در نزهة المجالس آمده و باز در يك جنگ كهن سدة 8 كتابخانة لالا اسماعيل استانبول (كه فيلم آن به شماره 573 در دانشگاه تهران هست) اشعاري زير عنوان شمس الياس مضبوط است از رباعيات اوست:
خواهي كه سرت چنگ صفت بفرازد
بر قول مخالفِ خرد جان بازد
بنشين بر استاد به زانو، چون چنگ
تا هم بزند تو را و هم بنوازد
***
ساقي، برخيز نام بر ننگ بزن
قرابة زهد و توبه بر سنگ بزن
مطرب تو طبيب راست قولي بنشين
قارورة مي بين و رگ چنگ بزن (خليل، 157؛ رياحي ، 78)
شمس عمر گنجهاي
او نيز شاعر گمنام سدة هفتم و يا قبل از آن ميباشد. اين رباعي از اوست:
دندان تو، بر لؤلؤ تر عاج نهد
خاك قدمت، بر سر ما تاج نهد
از بهر كمان ابرو و تير مژهات
دل، ديده هدف كند بر آماج نهد ( خليل، 295)
شهاب گنجهاي
قاضي حاجي شهاب نيز از شاعران سدة 7 و يا پيش از آن است . سه رباعي از او در نزهةالمجالس آمده. از اوست:
آنها، كه بتان ختن و چين بينند
كي چون بت من، چنين به آيين بينند
صاحبنظران عالم، امروز كجاند
تا در بدن تو، برج سيمين بينند
صباي گنجهاي
ميرزا ابراهيم فرزند حسن آقا از روحانيون و شعرائي است كه به منظور تحصيل از محال قزوين به شهر شيشه رفته و تا آخر عمر در همانجا اقامت گزيده است: صبا با مدرسي امرار معاش ميكرد تا شيشة عمرش به سال 1286 در شهر شيشه ( شوشي قراباغ ) به سنگ فنا شكست. وي علاوه بر شاعري، خوشنويس هم بود، اشعارش به فارسي و تركي است. از نامة منظومي كه جواباً به ميرزا حسن وزير اوف نوشته ابياتي نقل ميشود:
حسنا ، ماه منا، سيم تنا، گل بدنا
حسن الوجه، قمر پيكر و سيمين ذقنا
گلرخا، غنچه لبا، سرو قد، آهونگها
اي به گلزار فصاحت سمنا، ياسمنا
ناگهم سايه به سر از ره الطاف افكند
قاصد خوشخبر از حضرتش آمد به منا
اي نثار قدمت جان همه اهل كمال
وي فداي قلمت جملة اهل سخنا ...
طبيب گنجهاي
از او فقط در كتاب « دانشمندان آذربايجان » ياد و به خطا غزل معروف ميرزا عبدالباقي طبيب اصفهاني كه به مطلع زير است بنام وي ثبت شده است:
غمش در نهانخانة دل نشيند
به نازي كه ليلي به محمل نشيند... ( تربيت ، 245)
عبدالعزيز گنجهاي
نجم الدين نام داشت و در سدة هفت يا قبل از آن ميزيست از رباعيات اوست:
با روي تو از قمر نميآيد هيچ
با لعل تو از شكر نميآيد هيچ
گر صد ورق از دفتر گل باز كنم
جز شرح رخ تو برنميآيد هيچ
***
دي گفت بتم كه از بدي و نيكي
ميپرس زمن ، چو يافتي نزديكي
گفتم كه بگو شرح ميان خود را
گفتا كه: نگفتمت بدين باريكي ( خليل، 173،365)
علي آقا گنجهاي
فرزند ملاپناه واقف است كه اوايل سال 1212 هجري قمري به دست محمد بيگ، فرزند مهر علي، برادرزادة ابراهيم خليل جوانشير كشته شد. او نيز مانند پدرش شاعر بود ضمن مستزاد ملمع فارسي و تركي در جواب واقف گويد:
پيدا شود از مثل چنين دلبر مهرو
با زينت با صورت با روي سمن بو
آندم شود احسن محبوب مزين
با شوكت با عزت با خلقت نيكو
يارب به كه قسمت شده اين شوخ ملك خو
با زيب معين ظاهر كني بر من... ( مشتري 25 ـ 28)
عياني گنجهاي
از رباعي سرايان سدة 7 و يا قبل ازآن است، از او هفت رباعي در نزهةالمجالس آمده :
زلفت بر خال و خط غلط ميگردد
پرگار صفت گرد نقط ميگردد
خط تو زمرد است و زلفت افعي
افعي به چه زهره گرد خط ميگرد
***
چاكر به لب تو، اي پسر خودارد
چون بلبل، كو بر گل تر خو دارد
جانا تو شكر لبي و من طوطي طبع
داني تو كه طوطي به شكر خو دارد ( خليل ، 266،343)
فخر گنجهاي
شرح حالش روشن نيست و در ماخذي جز نزهةالمجالس ( مولفة نيمةاول سدة 7) از او ياد نشده است. از رباعيات اوست:
تا ماه رخت، روشني حسن بكاست
تاريكي غم نگر كه اندر دل ماست
اشك دو هزار كس ، درآورد به چشم
آن دود كه از آتش رخسار تو خاست ( خليل ، 319)
قتالي خوارزمي، گنجهاي
پهلوان محمود نام داشت و از اهالي اورگنج خوارزم بود و مثنوي كنزالحقايق بدو منسوب است، وي در سال 722 در خيوق خوارزم درگذشته است . از او در قاموس الاعلام دو جا ذكر شده در جلد پنجم، ص 3602 زير نام: قتالي خوارزمي و در جلد ششم ص 4224 گنجهاي. صاحب « صبح گلشن » نيز در دو مورد از وي چنين ياد كرده است:
الف ـ محمود پهلوان گنجهاي ابن پوريا ولي كه پير كشتي گيران ولايت بوده مثنوي كنزالحقايق محتوي لطايف ظاهري و باطني منظوم نموده ازاوست:
مرد تمام آنكه نگفت و بكرد
وآنكه بگفت و بكند نيم مرد
وانكه بگفت و نكند زن بود
نيم زن است آنكه نگفت و نكرد
ب ـ قتالي تخلص محمود پهلوان خوارزمي است كه اول حال به ورزش رياضات پهلواني و دلاوري شهرة شجاعت و زورآوري او جهاني را فرا گرفت و آخر كار به كوشش مجاهدات جسماني و روحاني صيت معرفت و خداداني او در اطراف و اكناف عالم رفت از اوست:
گر مرد رهي نظر به ره بايد داشت
خود را نگه از هزارچه ، بايد داشت
در خانة دوستان چو محرم گشتي
دست و دل و ديده را نگه بايد داشت
واله در رياضالشعرا، هدايت در رياض العارفين، آذر در آتشكده، وفاي زنوزي در رياض الجنه او را خوارزمي قيد كردهاند. مدرس هم زير عنوان پورياي ولي مينويسد: « محمود خوارزمي معروف به پهلوان محمود و مشهور به قتالي بوده مثنوي كنزالحقايق كه هفده سال پيش از گلشن راز شبستري نظم شده از او بوده و از ابيات همان مثنوي است:
اگر تو خوي خوش داري به هر كار
از آن خويت بهشت آيد پديدار...
وي در سال هفتصد و بيست و دو در خيوق خوارزم درگذشته و در شب وفاتش گفته است:
امشب زسر صدق و صفاي دل من
در ميكده آن هوش رباي دل من
جامي به كفم داد كه بستان و بنوش
گفتم نخورم گفت براي دل من
محتمل است كه تجنيس ناقص « اور گنج » (زادگاه شاعر ) با « گنجه » سبب شده است كه پارهيي از تذكره نويسان از او دو شاعر بسازند خوارزمي و گنجهاي!
ضمناً صاحب « رياض الجنه » از او زير عنوان « فنائي خيوقي » ياد كرده كه متناسب با روح عرفاني پورياي ولي است تا « قتالي » پهلوان محمود كه در پارهيي از منابع فرزند پورياي ولي معرفي شده است. ( آذر ، 326؛ فاني، 5/807؛ هدايت ( ر ) ،124؛ سليم، 330 ، 382؛ سامي، 5/3602 ،6/4224؛ مدرس 1/201)
قدسي گنجهاي
شيخ ابراهيم نام داشت و از شاعران سدة 13 بود. مرحوم تربيت تاريخ تولد او را 1231 ق و مرگش را 1281 قيد و اضافه كرده است كه ديواني مركب از اشعار فارسي و تركي دارد. نگارنده تا حين طبع به اشعار او دسترسي پيدا نكرد. ( تربيت ، 306)
قوامي گنجهاي
قوام الدين (احمد ) متخلص به قوامي از سخنوران بلند پاية قرن ششم هجري قمري گنجه است. بعضي از مآخذ او را برادر صلبي و يا عموزادة استاد سخن حكيم نظامي گنجهاي و هر دو بزرگوار را مريد شيخ السالكين اخي فرج زنجاني قيد كرده و قوامي را با القاب استاد الشعراء و البلغا، ابوالفضايل ستودهاند. و بعضي به دليل آنكه در آثار نظامي از او ياد نشده است در اصالت انتساب وي به نظامي ترديد كردهاند.
هدايت در مجمع الفصحا مينويسد: « او را استاد قوامي مطرزي خباز ميخوانند و عم شيخ نظامي ميدانند، گويندميان او و حكيم سوزي مهاجرت بوده در صنايع سخن صاحب مهارت است... از اشعارش آنچه در تذكرهها يافتهام بعضي را نيز به نام قوامي رازي ديدهام » (96 بيت از اشعار او را آورده ) اشعار وي در معارف و مواعظ و ذوقيات و صنايع و بدايع شعري است. قصيدة رائية او موسوم به « بدايع الاسحار في صنايع الاشعار » در مدح قزل ارسلان عثمان بن شمس الدين ايلدگز ( 581 ـ 587 ق / 1185 ـ 1191 ) يكي از امهات قصايد اوست در يكصد بيت كه متضمن هشتاد و سه صنعت از صنايع بديعي است و با اين ابيات آغاز ميشود:
اي فلك را هواي قدر تو بار
وي ملك را ثناي صدر توكار
تير چرخت ز مهر ديده سپر
تير چرخت ز مهر ديده سپار
جود را برده از ميانه ميان
بخل را داده از كناره كنار
ساعد ملك و رخش دولت را
تو سواري و همت تو سوار
پست با رفعت تو خانة خان
تنگ با فسحت تو شارع شار
بي وفاي تو مهر جان ناچيز
با وفاي تو مهر جان چو بهار
صبح بدخواه ز احتشام تو شام
گل بدگوي زافتخار تو خار...
در قصيدة مذكور صنايع متعددي از جمله موارد ذيل بكار رفته است:
حسن مطلع، ترصيع ، استعاره، محتمل الضدين، التفات، ايهام ، سياقة الاعداد و ...
( شمس قيس، 381؛ دولتشاه، 128 ؛ ضياء 2/198 ـ 201 ؛ هدايت (م) ، 1/478 ؛تربيت ، 309 ؛ براون ، 77 – 106 ؛ مشار، 1/201 ؛ منزوي ، 3/2126 و 1241 و 2488؛ خليل، 181 ، 525 )
كفائي گنجهاي
تاريخ زندگيش روشن نيست، به نوشتة مرحوم تربيت « از مدحت سرايان ملوك طبرستان بوده است». ( تربيت ، 315 )
مختصر گنجهاي
مختصر هم از شاعران ناشناخته گنجه هست كه سدة هفتم و يا قبل از آن در قيد حيات بوده ، از رباعيات اوست:
زلف سيهت كه مشك تو بر تو اوست
مردافكن و چست و دلبر و هندو اوست
كس مشك نديد، كان ندارد آهو
الا زلفت كه مشك بي آهو اوست ( خليل، 269)
مصاحب گنجهاي
اوغورلوخان گنجهاي فرزند محمد قلي خان زياداوغلي قاجار و متخلص به مصاحب از شاعران سدة يازدهم هجري است. پدرش محمد قلي خان در زمان شاه صفي صفوي (1038 ـ 1052 ق ) بيگلربيگي قراباغ بود. خود « مصاحب » در جواني مدتي داروغة شهر قم بوده و در آنجا نزد عبدالرزاق فياض لاهيجي درس ميخوانده. بعداً دو سال ميرآب اصفهان بوده و پس از درگذشت عمويش مرتضي قلي خان بسال 1074 هجري در زمان سلطنت شاه عباس ثاني ( 1052 ـ 1077 ق ) بجاي او بيگلربيگي قراباغ شده است.
قوسي تبريزي شاعر معاصر وي ترجيع بندي در ستايش او دارد كه از اشارات و عبارات آن پيداست كه آنرا پس از فوت عباس دوم و جلوس سلطان سليمان صفوي (1077 ق ) سروده و در آن گنجه را فردوس ثاني و خود را غلام اوغورلوخان خوانده است:
هواي گنجه اول فردوس ثاني واردي باشيمده
فغان كيم ناتوانليق مانع و جمعيم پريشاندرو
اوغورلوخان زياد اوغلي مصاحب روزگارينده
كي بيز اونون قولي ، اول بندة شاه سليماندور...
صاحب ترجمه نخست « زيادي » تخلص ميكرده و بعدها مصاحب. مرحوم تربيت شرح حال او را، هم زير عنوان « زيادي » عيناً از تذكرة نصر آبادي نقل كرده و هم در ذيل « مصاحب » مطالب نادرستي از « گلستان ارم » تأليف باكيخانوف آورده ، از جمله نامش را كربلاي علي خان قيد واين دو بيت معروف مصاحب نائيني را به نام وي ثبت كرده است:
مصاحب در ره عشق جهانسوز
محبت را از آن كودك بياموز
كه چون مادر به كين او ستيزد
هم اندر دامن مادر گريزد
در تذكرة روز روشن نيز ترجمة حالش با تخلص زيادي از تذكرة نصر آبادي تلخيص شده ولي استاد وي را اشتباهاً مولانا عبدالرزاق كاشي نوشته است. محمد طاهر نصر آبادي ترجمهاش را چنين به قلم آورده است:
« اغورلوخان ـ خلف محمد قلي خان زياداوغلي بيگلربيگي قراباغ، اويماق ايشان در مردانگي و جرات مشهورند و تواريخ صفويه از اين معني گوياست... به خدمت علامه مولانا عبدالرزاق نهايت ربط داشتند، چنانكه درسي هم ميخوانده... بعد از فوت مرتضي قلي خان عمويش بيگلربيگي ولايت اصفهان شد، طبعش در ترتيب نظم اشعار و معما كمال رغبت دارد و زيادي تخلص ميكرد. شعرش اينست:
ما را گداخت گرية بي منتهاي چشم
آخر نيافتم چه بود مدعاي چشم
اين در گداز آن شد و آن در گداز اين
چشمم بلاي دل شد و دل شد بلاي چشم
***
فضاي باطنم از عشق عالمگير روشن شد
ز اعجاز جنونم ديدة زنجير روشن شد
***
سركشي اي شوخ هر جايي بسست
اين غرور و ناز و خودرايي بسست
تا ز سرمستان بزم او شوي
اين قدر كز خود برون آيي بسست
***
نواي بلبلان را گوش كردي در چمن ، يكشب
بيا پهلوي شمع و حرفي از پروانه هم بشنو
مصاحب در وصف آب و هواي گنجه چند رباعي و غزل دارد كه از آن جمله است:
زاهد گل آرزو دميدن دارد
در شيشة دل باده رسيدن دارد
دانم كه ترا بادة رنگين هوسست
در گنجه هواييست كه ديدن دارد
گويا در فصل بهاري ( و شايد نوروز 1074 ) همراه اردوي شاه عباس ثاني به مازندران رفته بوده كه غزلي در وصف بهار اشرف سروده است. از آنجاست:
فصل گلست و ريزد، نوش از بهار اشرف
ساقي پياله پر كن، در لالهزار اشرف
دستي چو موج برزن، اول به كشتي مي
گر مينهي چو دريا، سر در كنار اشرف ...
(نصر آبادي، 25 ـ 26 و 540؛ تربيت ، 168ـ 169 و 347؛ گلچين ، (پ) ، 494ـ 499)
مغيثي گنجهاي
از قدماست وشاعري گمنام است. بطوريكه در هيچ مأخذي از او ياد نشده، بجز اينكه ابيات ذيل را تقيالدين اوحدي بدون اشاره به شرح حالش به نام او ثبت كرده است:
مرا سه چيز نمود ازدو زلف و لب، جانان
يكي فريب و دويم حيلت و سيم دستان
فريب و حيلت و دستانش كردهاند مرا
يكي نژند و دويم عاجز و سيم حيران
نژند و عاجز و حيران مرا سه چيز كنند
يكي فراق، دويم دوري و سيم هجران
فراق و دوري و هجران آن نگار كه هست
يكي پري و دويم دلبر و سيم جانان
پري و دلبر و جانان من شدهست مرا
يكي حيات و دويم راحت و سيم درمان
حيات و راحت و درمان زروي اوست كه هست
يكي منير و دويم روشن و سيم تابان
منير و روشن و تابان چوروي او نبود
يكي سهيل و دويم زهره و سيم كيوان
سهيل و زهره و كيوان مرا چرا كردند
يكي غريب ، دويم بي كس و سيم پژمان
اشعار مذكور كه مشتمل بر صنعت سياقة الاعداد و تبيين و تفسير است يادآور قصيدة قوامي گنجهاي است كه گفت:
ز عكس روي و لب و عارضش برند صفا
يكي سهيل، دويم زهره و سيم جوزا... ( هدايت (م) ، 1/506)
مهستي گنجهاي
از سخنوران معروف سدة ششم هجري قمري است. دربارة زادگاهش ميان تذكره نويسان اختلاف است. جمعي او را گنجهاي و بعضي نيشابوري شناختهاند.
مير عباس ميرباقر زاده از فضلاي تاجيكستان به استناد دو كتاب خطي كه دربارة مهستي در 21 شوال 900 در شهر گنجه نوشته شده او را اهل خجند معرفي كرده است كه پس از درگذشت پدر، به همراه مادرش به گنجه رفت و به امير احمد پسر خطيب گنجه كه خود از سخنوران نامي اين شهر بود دل بسته است. ولي چون به علت جمال صوري و كمالات معنوي مورد توجه شهريار گنجه: ( سلطان محمود بن محمد بن ملكشاه ) و اميرزادگان و اهل دربار بود اين پيش آمد خوش آيند قرار نگرفته مهستي را از گنجه تبعيد كردند و او با خاطري پريشان از راه قراباغ به زنجان آمد، و از اخي فرج زنجاني ديدن كرد و بعد عازم بلخ شد، سپس به مرو رفت و تا سال 548 كه سلطان سنجر اسير طايفة غزان شد در مرو بود و از اين تاريخ به گنجه مراجعت كرد و به عقد امير احمد درآمد. در همين وقت بود كه با نظامي كه در سنين اواخر عمرش بود ملاقات كرد. (چون نظامي به سال 576 درگذشت؟ در هفت فرسنگي گنجه در قشلاق شهر حمدان به خاك سپردند)مهستي چند سالي در قيد حيات بود و پس از وفات در پهلوي قبر نظامي مدفون ساختند. حمدالله مستوفي او را به خطا با سلطان محمود غزنوي معاصر دانسته است! و صبا در روز روشن مينويسد: « در كتاب آفتاب عالمتاب » نامش منيجه خانم نگاشته شده، وي از زنان شهر گنجه است. و بعضي نيشابوري و برخي بدخشاني دانستهاند. « هدايت فقدان ديوان مهستي را از اثر حملة عبدالله خان ازبك به هرات دانسته است... ابتكار اين شاعرة نامبردار در انتخاب موضوع رباعيات او را پيشرو شيوة تازهيي شناسانده است كه بعدها شهر آشوب ناميده شد.
در نزهة المجالس 61 رباعي از مهستي نقل شده و كتابي از سدة هفتم هجري ( در كتابخانة سناي سابق و ملي تبريز ) در دست است كه محتوي ترانههاي پسر خطيب گنجه و مهستي است. دكتر رياحي در مقدمة بر نزهة المجالس مينويسد كه « فريتزماير » در كتاب « مهستي زيبا » كه بيشتر بر اساس ترانههاي موجود در اين كتاب فراهم آمده ( چاپ 1963 آلمان )، و طاهري شهاب در ديوان مهستي ( تهران 1336 ) رباعيهاي او را جمع و چاپ كردهاند. از اوست:
اي باد كه جان فداي پيغام تو باد
گر برگذري به كوي آن حور نژاد
گو در سر راه ، مهستي را ديدم
كز آرزوي تو جان شيرين ميداد
***
منگر به زمين، كه خاك و آبت بيند
منگر به فلك، كه آفتابت بيند
جانم بشود ز غيرت، اي جان و جهان
گر زآنكه شبي، كسي به خوابت بيند
***
اي رنج و غم تو برده و خوردة دل
انديشة تو، به ناز پروردة دل
ياد لب تو، نقش نهانخانة جان
نور رخ تو، شمع سراپردة دل
***
دل برد ز من به قهر و من نستيزم
ور بار دهد، نگيرم و بگريزم
تا روز مخاصمت، چو بيدل خيزم
آخر، به بهانهاي دراو آويزم
( دولتشاه، 65؛ (م)، 593 ـ594 ؛ آينده، 2/140 ـ 143 و 462 ـ 470 ؛ تربيت، 365 ؛ طاهري، مقدمه بر ديوان مهستي ؛ خليل ، 97)
نجم گنجهاي
او نيز از جمله شاعران گمنامي است كه در نيمه اول سده هفت و يا قبل از آن ميزيسته از رباعيات اوست:
گل كيست؟ تو شكرين دهاني او نه
سوسن كه بود؟ تو خوش زباني او نه
در باغ به بالاي تو ميماند سرو
اينست كه تو سرو رواني او نه ( خليل، 333)
نجيب گنجهاي
امير نجيب الدين عمر از شاعران بزرگ گنجه در سدة هفتم يا قبل از آنست، در نزهة المجالس 43 رباعي از او آمده است و احتمال ميرود كه مولف ديوان نجيب را در دست داشته از رباعيات اوست:
زلفت كه تو را به چشم در ميآيد
گر چه بر چشم تو بسر ميآيد
هندوست ورا زچشم خود دور افكن
زيرا كه به روي ترك برميآيد
***
با آنكه ز هجران تو آسيمه سرم
سوداي رخ تو كرد زير و زبرم
سوگند به چشمهاي شوخ تو ، كه من
بر روي تو از زلف تو آشفته ترم ( خليل ، 282 و 285)
نصير گنجهاي
از شاعران سدة هفتم و يا پيش از آن است مولف نزهة المجالس اين رباعي را از او آورده است:
از گرد ره آن نگار دمساز آمد
در خنده و با كرشمه و ناز آمد
آن نور ز چشم رفته آمد واچشم
و آن جان ز تن رفته به تن بازآمد ( خليل، 393)
نظامي گنجهاي
ابو محمد، نظام الدين الياس فرزند زكي فرزند مويد گنجهاي (نظامي گنجهاي) يك از بزرگترين شاعران ايران و پيشواي مثنوي گويان و افسانه سرايان پارسي است. در تاريخ ولادت او مانند ساير سخنوران نامدار اختلاف نظرهاست. ولي به اقرب احتمال وي به سال 535 در گنجه پا به عرصة حيات نهاده. در سنگ مزارش نيز كه از جانب حكومت شوروي نصب شده ولادتش همان تاريخ 535 و مرگش 599 قيد شده است. و اين تاريخ درگذشت نيز مورد تأييد برتلس ( دايرة المعارف اسلامي ) و خاورشناس معروف ريپكا، وشبلي ( در شعر العجم ) و مرحوم مينوي قرار گرفته است.
از مجموع نوشتهها برميآيد كه نظامي در جواني پدر و مادرش را از دست داد و خالش عهدهدار تربيت او گرديد، ولي چندي نگذشت كه او نيز پي سپر پدر و مادر شد. با وجود اينهمه گرفتاريها توانست تعلميات عالي كسب كند، وي شاعري متدين بود و ميل به عرفان داشت و تعليم اصول آن را از شيخ اخي فرج زنجاني فرا گرفت.
اثر عمدة نظامي خمسة اوست كه مجموعهاي از پنج منظومة حماسي در موضوعهاي مختلف است. اجتماع اين منظومهها زير عنوان واحد ممكن است مربوط به خود شاعر نباشد. زيرا تذكره نويسان نزديك به زمان شاعر از آنها بنام پنج گنج يا خسمه ياد نكردهاند.
شمس قيس رازي در المعجم كه اوايل سدة هفتم هجري تأيف شده حكايتي آورده است كه بر شهرت و نفوذ اشعار نظامي در بين كلية فارسي زبانان آن عصر دلالت ميكند: « ... دوستي از اهل طبع كه در نظم و نثر دستي داشت و از عطيت ... آواز خوش نصيبي تمام، چون مجلس از اغيار خالي ديد و مجالس را به زيور اتحاد خالي يافت بيتي چند از خسرو و شيرين نظامي به لحني خوش و آوازي دلكش برميخواند و با چند ظريف آن را ضربي خفيف ميزد. من گفتم همانا از فهلويات هر چه برين وزن است به نسبت همين لحن بر توان گفت و در قسمت همين ضرب توان آورد، همه به اتفاق گفتند جملة فهلويات برين وزن است و همة اورا منان ( لحني از موسيقي قديم كه فهلويات بدان خوانده ميشد) بدين اصل ...» ص 169 كاملا واضح است كه اشعار و مثنويات نظامي در حال حيات او با وجود مشكلات و موانع ناشي از بدي ارتباطات، سينه به سينه هفت شهر عشق را ميگشته است. همچنانكه بعدها به سير در اطراف و اكناف جهان پرداخت.
پيتر چلكوفسكي، نظامي را نمايشنامه نويس چيرهدست و پنج گنج را نوعي ( نمايشنامه براي خواندن ) معرفي ميكند. او معتقد است كه زنجيرة رويدادها در نمايشنامههائي كه حكيم گنجوي براي مطالعه نوشته با دقت بيشتري تنظيم شده است.
عملكردهاي نمايشي داستانهاي نظامي اساساً سبب تاثير و نفوذ اين داستانها در شعراي 750 سال گذشته، و نيز در نقاشان مينياتور و خطاطان و آهنگسازان و دراين اواخر در نمايش و فيلم باله بوده است. اين تاثير محدود به ايران نميشود بلكه در سراسر آسياي غربي و مركزي، در قفقاز و شبه قارة هند و پاكستان نيز ميتوان آن را ديد. مضمونهاي شيرين و فرهاد و ليلي مجنون، و بهرام وهفت شاه دختش در خيمه شببازيهاي تركي و فارسي و همچنين در نمايش به زبان اردو در قرن نوزدهم و نمايش امروزي تركي و آذربايجاني، و فيلم نامههاي فارسي و مجسمهسازي معاصر ايران ياد ميشود.
* ليلي و مجنون نمايشنامة روان شناختي است با سرانجامي مصيببار، اين داستان مبين تبحر نظامي در پديد آوردن داستاني تمام عيار از قصة سادهاي كه در بيابان رخ ميدهد. اصالت كار حكيم گنجهاي ناشي از تصوير روان شناختي است كه از غنا و پيچيدگي روح انسان به هنگام مواجهه با عشق شديد و پايا به دست ميدهد. اما در ليلي و مجنون ويژگي مشترك مرگ هر دو دلداده به گونة خصوصي ارائه شده است؛ در اين داستان مجنون است كه بر مزار ليلي جان ميسپارد.
* هفت پيكر كه قصة ديگري در خمسه است به داستانهاي رزمي عاشقانة پرماجراي بهرام گور ميپردازد. زندگي پر فراز و نشيب بهرام چارچوب هفت داستان ناب است كه نقاط قوت و ضعف طبيعت انسان را در صحنههائي نشان ميدهد كه به جزئيات كامل وصف شده است. تغيير روز به روز لباسها و رنگ گنبدها بيشك در بردارندةمعاني عرفاني و كيهاني است.
* نظامي پس از خسرو و شيرين و ليلي و مجنون و هفت پيكر، منظومهيي دربارةاسكندر كبير نوشت بنام « اسكندر نامه » . كه داستاني است تخيلي كه مشخص رفتار قهرمانانة شخصيت اصلي است. بسياري از مضمونهاي اين منظومة بلند براي اجرا بر صحنه نيز مناسب است.
* مثنوي اول از خمسه مخزن الاسرار است كه آنرا بنام فخرالدين بهرام شاه صاحب ارزنگان منظوم ساخته و روز 24 ربيع الاول سال 559 از نظم آن فراغت حاصل كرده است:
بود حقيقت به شمار درست
بيست و چهارم زربيع نخست
از گه هجرت شده تا اين زمان
پانصد و پنجاه و نه افزون برآن
اين مثنوي در 2227 بيت است و به سال 1960 م . به اهتمام عبدالكريم علي اوغلو در باكو به چاپ رسيده است تاكنون شروح متعددي بر مخزن الاسرار نوشته شده است.
* مثنوي دوم از پنج گنج، داستان خسرو و شيرين است كه درسال 576 بنام شمس الدين محمد جهان پهلوان ( 568 ـ 581 ق / 1172 ـ 1185 م ) دومين پادشاه از سلسلة اتابكان آذربايجان موشح ساخته است. در تاريخ شروع به نظم گويد:
گذشته پانصد و هفتاد و شش سال
نزد بر خط خوبان كس چنين خال
اين داستان تقريباً داراي 6500 بيت در بحر هزج مسدس مقصور است. تاريخ دقيق اتمام آن مسخص نيست؛ تاريخ 581 قمري از همه محتملتر مينمايد.
حكايت خسرو و شيرين از مشاهير قصص عهد ساسانيهاست، خسرو پرويز بيست و سومين پادشاه ساساني و شيرين مسيحي بانوي حرمسراي اوست. نظامي در شرح بعضي از صحنهها، تحت تاثير ويس ورامين فخرالدين اسعد گرگاني قرار گرفته است.
به نوشتة مرحوم تربيت قطعاتي از اين حكايت در كتاب المحاسن والاضداد منسوب به جاحظ ذكر شده. ابومنصور ثعالبي در غررالاخبار و ابو علي مسكويه در نديم الفريد، ابوالقاسم فردوسي در شاهنامه و ... هر يك از اين حكايت شرحي نوشتهاند كه شبيه هم ميباشند ولي بعد از فردوسي كه به شيوة خاص خود اين داستان را در حماسة بلندي گنجانيده است، نظامي بزرگترين و اولين ناظم اين منظومة پارسي است. بعد از نظامي صدها نفر از سخنوران ايران و هندوستان اين قصه را به رشتة نظم درآودهاند ولي هيچيك از آنها به سلاست و بلاغت و رواني و شيريني نظم نظامي نرسيده است.
از شاعران ترك هم: شيخي، صدري، آهي ، جليلي، لامعي، عارف چلبي، فصيحي، سالم و سايرين اين داستان را به نظم كشيدهاند ( نشرية دانشكدة ادبيات تبريز، سال 21/1 و 2).
* ليلي و مجنون ـ سومين مثنوي از پنج گنج است و آنرا در سلخ رجب 584 بعد از آنكه كمتر از چهار ماه نظم چهار هزار بيت آن طول كشيده بود به اتمام رسانيده است:
اين چار هزار بيت اكثر
شد گفته به چار ماه كمتر
گر شغل دگر حرام بودي
در چارده شب تمام بودي
كآراسته شد به بهترين حال
در سلخ رجب، به ثا و فا، دال (= 584)
تاريخ عيان كه داشت با خود
هشتاد و چهار بعد پانصد
در نسخههاي چاپي اين رقم به بيش از پنجهزار بيت بالغ شده و معلوم ميدارد كه بعدها نيز حكيم بيتهائي بر آن افزوده است.
موضوع مثنوي شرح معاشقات قيس بن عامر عاشق مشهور عرب ملقب به مجنون است با ليلي بنت سعد.
نظامي اولين شاعري است كه اين حكايت را به نظم كشيده و بعد از او از شاعران ايران و هند و تركيه به اين مثنوي نظيرههائي ساختهاند .
* بهرام نامه كه به نام هفت پيكر يا هفت گنبد نيز معروف ميباشد، چهارمين مثنوي از منظومههاي نظامي است و در آن مجالس بزم و نوش خواريهاي بهرام پنجم چهاردهمين پادشاه ساسانيان (420 ـ 440 م ) شرح شده است.
نظامي اين مثنوي را كه از حيث اشتمال به مضامين بديع و تشبيهات و كنايات و استعارات مقام ارجمندي دارد. به نام سلطان علاء الدين كرپه ارسلان ( يعني شيربچه ) كه از سلسلة تركان آقسنقري بوده و از (584 ـ 604 ق ) حكومت داشته به نظم درآورده است:
چون اشارت رسيد پنهاني
از سراپردة سليماني
پرگرفتم چو مرغ بال گشاي
كه كنم بردر سليمان جاي
كسروي در بخشي از شهرياران گمنام از احمديليان نام برده ( ج 2 ص 110 ـ 138 ) و از علاء الدين كرپه ارسلان به علت ادب دوستي و نوازش شعرا و احترام به حكيم نظامي، به نيكي ياد كرده است (ص 126 ـ 135 ).
شعرا بر اين داستان نيز نظيرهها ساختهاند.
بهرام نامه حاوي بيش از پنجهزار بيت است و مكرر بطبع رسيده است .
* اسكندرنامه ـ پنجمين مثنوي است كه دربارة اسكندر مقدوني ( فاتح معروف در زمان داراي سوم آخرين پادشاه هخامنشيان) به نظم كشيده است. اين مثنوي شامل شرفنامه و اقبال نامه و مجموعاً نزديك به ده هزار بيت در بحر متقارب است، بحري كه حكيم فردوسي شاهنامه را به همين وزن سروده است.
الف ـ شرفنامه را به نام ملك جهان پهلوان، نصرةالدين مسعود فرزند اخستان شروانشاه سروده و در خطاب به وي گفته است:
جهان پهلوان نصرةالدين كه هست
بر اعداي دين چون فلك چيره دست
اگر شد سهي سرو شاه اخستان
تو سر سبز بادي در اين گلستان
ب ـ اقبالنامه قسمت دوم از منظومة اسكندرنامه است كه به نام نصرة الدين مسعود فرزند اخستان شروانشاه مذكور، منظوم شده است. و در چند مورد از او ياد كرده گويد:
سر سرفرازان و گردنكشان
ملك نصرت الدين سلطان نشان
در اقبالنامه از زلزلههايي كه شب شنبه در گنجه رخ داده سخن به ميان آمده است. در خاتمه اقبالنامه اشعاري آمده است كه ظاهراً الحاقي است.
نظامي چو اين داستان شد تمام
به عزم شدن تيز برداشت گام
نه بس روزگاري بر اين برگذشت
كه تاريخ عمرش ورق درنوشت
فزون بود شش مه ز شصت و سه سال
كه بر عزم ره بر دهل زد دوال ...
نظامي علاوه بر پنج گنج كه مذكور افتاد داراي ديوان قصايد و غزليات و رباعيات و ساير انواع شعر نيز هست. نسخ خطي آن در كتابخانههاي ايران، هندوستان، مصر، تركيه نگهداري ميشود.
مثنوي:
اي همه هستي ز تو پيدا شده
خاك ضعيف از تو توانا شده
هر كه نه گويا به تو خاموش به
هر چه نه ياد تو فراموش به
پرده برانداز و برون آي فرد
گر منم آن پرده بهم درنورد
حرف زبان را به قلم باز ده
وام زمين را به عدم بازده
قصايد :
ملك الملوك فضلم به فضيلت معاني
زمن و زمان گرفته به مثال آسماني
نفس بلند صوتم، جرس بلند صيتم
قلم جهان نوردم علم جهان ستاني
سر همتم رسيده به كلاه كيقبادي
بر حشمتم گذشته زپرند جوزجاني
سخن از من آفريده، چو سماع ارغنوني
نكتم به ذوقها در ، چو شراب ارغواني
غزل:
روزگار آشفتهتر، يا زلف تو، يا كارمن
ذره كمتر، يا دهانت، يا دل غمخوار من؟
نظم پروين خوبتر، يا در، يا دندان تو
قامت تو راستتر، يا سرو، يا گفتار من؟
مهر و مه رخشنده تر، ياراي من ، ياروي من
طالعم گردندهتر، يا خوي تو ، يا كار من؟
وصل تو دلجويتر، يا شعرهاي نغز من
هجر تو دلسوزتر، يا نالههاي زارمن؟
رباعي:
گر آه كشم، كجاست فريادرسي
ور صبر كنم عمر نماندهست بسي
برياد تو ميزنم به هر دم نفسي
كس را ندهد خداي سوداي كسي
***
(نظامي، خمسه؛ عوفي، 2/396؛ شمس قيس، 169؛ تربيت، 381 ـ385؛ نفيسي، (مقدمه بر ديوان)؛ معارف، 5 ش 2 مرداد ـ آبان 1367؛ نشر دانش، ش 1 سال 10، آذر، دي 1368، 16 ـ 22)
واقف گنجهاي
ملا پناه متخلص به واقف اصلش از محال قزاق شمس الدين از توابع گنجه است. به سال 1184 هجري مطابق 1766 ميلادي در ايام حكومت ابراهيم خليل جوانشير به قلعة پناهآباد كه بعدها شوشي = شيشه ناميده شد نقل مكان كرد و سرانجام به سال 1206 در اثر ابراز شايستگي به خدمت ابراهيم خليل رسيد و به منصب ائشيك آقاسي، منصوب گشت.
سال 1211 كه آغا محمد خان قاجار براي دومين بار به جانب قراباغ هجوم آورد و شهر شيشه را تصرف كرد ملاپناه و فرزندش علي آقا گرفتار وقرار شد كه صبحدم در رديف ساير مخالفان به قتل رسند، ولي قضيه برعكس شد و آغا محمد خان در شب شنبه 21 ذيحجة 1211 يعني پس از چهار روز تصرف شيشه بدست سه تن از گماشتگان خود: صادق گرجي، حداد فراش و عباسعلي مازندراني به قتل رسيد، و ملاپناه و فرزندش موقتاً از مرگ نجات يافتند ولي پس از چند روز بدست محمد بيك فرزند مهر علي بيك كشته شدند.
از اشعارش 170 بيت شامل غزل، مستزاد، معشرات، مخمسات تركي و فارسي در تذكرة نواب و رياض العاشقين آمده، معروف است كه وقتي آغا محمد شاه قاجار به سال 1209 قمري در حملة نخست به قراباغ در اطراف شهر شيشه صف آرائي كرده بود نامه تهديدآميزي به ابراهيم خليل فرستاد و اين بيت عرفي را با اندك تصرفي بدان الصاق كرد:
زمنجنيق فلك سنگ فتنه ميبارد
تو ابلهانه گرفتي ميان شيشه قرار
ملاپناه كه در قلعه حاضر بود بالبداهه اين بيت گفت و در جواب نامه فرستادند:
گر نگه دار من آنست كه من ميدانم
شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد
اين مثنوي به او منسوب است:
شنيدستم كه مجنون دل آزار
چو شد از مردن ليلي خبردار
گريبان چاك زد با آه و افغان
به سوي تربت ليلي شتابان
در آنجا كودكي ديد ايستاده
به هر سو ديدة حسرت گشاده
نشان قبر ليلي را از او جست
چو آن كودك بخنديد و بدو گفت
كه اي مجنون تو را گر عقل بودي
ز من كي اين تمنا مينمودي
ميان قبرها را جستجو كن
ز هر مرقد كفي از خاك بو كن
زهر خاكي كه بوي عشق برخاست
يقين كن تربت ليلي همانجاست
توهم واقف در اين دير جگر سوز
رموز عشق از آن كودك بياموز ( نواب، 1 ـ 17؛ مشتري، 8 ـ 24؛ هيئت، 77 ـ 78)
