تبليغاتX
ایران شمالی

ایران شمالی

خبر درباره سرزمینهای قفقازی ایران

 

 

 
 

حركت آزاديبخش ايران شمالي

 

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 
 
 
 
پارسي گويان ايران شمالي

 

گنجه

  استاد‏ عزيز دولت آبادي

چند شهر است اندر ايران مرتفع‏تر از همه

بهتر و سازنده‏تر از خوبي آب و هوا

گنجة‌ پر گنج در اران ، صفاهان در عراق

در خراسان مرو و طوس و روم باشد افسرا

 

شهر گنجه در غرب ايران شمالي قرار دارد. نامش از ۱۳۱۴ به كيروف آباد تغيير يافته بود. اين شهر بر رود گنجه ( از ريزابه‏هاي كورا ) و بر خط آهن و به فاصلة‌ حدود ۱۸۰ كيلومتري جنوب شرقي تفليس واقع است. منسوجات پشمي و ابريشمي آن معروف است.

بر طبق بعضي مآخذ، گنجه در (۲۴۵هـ . ق / ۸۵۹م ) به دست مسلمانان بنا شد. در زمان اصطخري شهر كوچكي بر جادة‌ بردعه به تفليس بود. پس از انحطاط بردعه، كرسي (= پايتخت) ناحية اران شد.

از حدود ۳۴۰ هـ . ق سلسله‏يي به نام شدادي بر آنجا فرمان مي‏راند، تا آنكه ملكشاه

 

حكومت آنان را برانداخت. در ۵۳۳به سبب زلزله ويران شد ( عدة ‌تلفات را عمادالدين

 

محمد اصفهاني ۳۰۰۰۰۰وابن اثير ۱۳۰۰۰۰ تن نوشته‏اند)؛ قراسنقر، امير آذربايجان

 

واران، در اين زمان در شهر نبود. گويند قراسنقر شهر گنجه را از نو بنانهاد و شكوه

 

و جلال آن را بازگردانيد، در ۶۲۲ سلطان جلال الدين خوارزمشاه آن را تصرف كرد.

 

 

چهار سال بعد مغولان شهر را گرفتند و سوزانيدند. در دورة ‌شاه اسماعيل اول

 

صفوي باز هم به خاک مقدس مملكت ايران ملحق شد. حكام آن عنوان خان داشتند. در ۹۹۱ هـ . ق تركان عثماني امامقلي خان حاكم آنجا را مغلوب كردند و در ۹۹۶ گنجه را اشغال كردند. شاه عباس اول آن را به سال ۱۰۱۴ گرفت و شهر تازه‏يي بنا نهاد و گنجة نو را به سال ۱۱۳۵ تركان عثماني بار ديگر اشغال كردند، ولي نادر شاه آن را بازستاند (۱۱۴۸ پس از وفات نادر خانهاي گنجه تحت فرمان دولت مركزي قاجاريه درآمدند... تا با تحميل عهدنامه  عهدنامة‌گلستان ( ۹ شوال ۱۲۲۸ هـ . ق ، اكتبر ۱۸۱۳ م )بر دولت وقت ايران اين شهر كه از كانونهاي جوشان شعر و ادب فارسي است  به اشغال روسيه درآمد . در ۱۱۹۲ شمسي ( سال انعقاد عهدنامه ننگين گلستان ) روسها نام اليزابت پول به شهر نهادند ولي در ۱۳۰۳ اسم سابق آن احيا شد و به سال ۱۳۱۴ به نام س . م . كيروف، كيروف آباد نام نهادند.و بعد از فروپاشي شوروي و آزادي ايران شمالي از اسارت روسيه بار ديگر شهر نام كهن و ايراني خود را بازيافت .

در نيمة‌ كهنه غربي شهر، مسجد تاتار و استحكاماتي از دورة‌ شاه عباس موجود است.

حاج سياح در سفرنامة خود مي‏نويسد: بعد از سه ماه توقف در شكي روانة‌ گنجه كه به زبان روسي اليزابت پل مي‏نامند گرديدم. در روي رودكر كشتي كوچكي بسته و به آرامي از دو طرف كه عراده با اسبان رفته از آب مي‏گذرانند و اين رعايت از جانب دولت شده... بعد از گذشتن از آب روانه شدم فرداي آنروز به شهر رسيدم كه اكنون (1276 ق / 1859م ) دارالحكومه است و ساير آن ايالت هم به همان اسم موسوم مي‏باشد. رودخانه‏اي در آنجا جاري است موسوم به «گنجه» كه پل بسيار معتبري بر آن بسته‏اند، و اين رود فاصله است ميان محلة‌ عيسويان و مسلمانان كه اغلب شيعي مذهب مي‏باشند. هم در اين محله ميدان بسيار وسيعي است شبيه ميدان شاه اصفهان، اطراف آن دكاكين و كاروانسراست. مسجدي شاه عباس مبرور بنا كرده كه به اطراف حجرات دارد و هنوز طلاب  در آنجا مشغول تحصيل علوم دينيه مي‏باشند. درختهاي چنار و آب روان در آن ميدان مقرر است... علائم قديمه كه خوانين ساخته‏اند آنجا زياد است. اليوم دارالحكومة‌ شكي و قراباغ تابع آن مي‏باشد. تلگراف در آنجا موضوع است، راهها را هموار نموده‏اند؛ پسته با اسب منظم ، اشياء آنجا با عراده حمل و نقل مي‏شود، ابريشم و پشم و روغن فراوان است. نساجي بقدر كفاف خودشان. اين ايام مدرسة دولتي بنا كرده‏اند، بدون استثنا اطفال عموم مردم را تربيت مي‏نمايند... اشجار مثمر و غيره بسيار دارد خاصه گردو، كه يك تجارت عمدة‌ ايشان گره چوب گردو مي‏باشد كه به قيمت خوب داد و ستد مي‏شود. عدد نفوس بيست و پنج هزار.

فرهاد ميرزا هم كه سفري به اين مناطق كرده در سفرنامة‌ خود (مولفة 1292 ) در فاصلة گنجه با بعضي از شهرها چنين مي‏نويسد:

« از گنجه تا كنار ارس كه قزاقخانه است 630 ورس [ هرورس معادل 8/1066 متر است] و از گنجه تا ايروان از راه كوه كه سوار مي‏رود 180 ورس و از راه پسته‏خانه 230 ورس است، و از گنجه تا گوگجه دنگيز كه درياچة‌ ايروان است كه در طرف مابين جنوب و مغرب گنجه است70 ورس است...»

« از گنجه سيم تلگراف را به نوخو ( قصبه‏ايست كه در شمال گنجه واقع شده ) كشيده‏اند. اصل نوخو همان شكي است كه قديماً نوخو مي‏گفته‏اند كه در نسبت نخوي بر وزن اخوي گويند» داشت يوزداغي در ميان ولايت شكي و گنجه است و كوه ممتدي است به طول ولايت واقع شده . (ص 348) گنجه از شهرهاي زيباي آران است. جمال الدين عبدالرزاق در توصيف آن گويد:

چو شهر گنجه اندر كل آفاق

نديدستم حقيقت در جهان خاك

كه رنگ خلد و بوي مشك دارد

گلابش آب باشد، زعفران خاك

چنان مطرب هوائي دارد الحق

كه رقص آيد در او در هر زمان خاك

 

در هفت اقليم آمده:

چند شهر است اندر ايران مرتفع‏تر از همه

بهتر و سازنده‏تر از خوبي آب و هوا

گنجة‌ پر گنج در اران ، صفاهان در عراق

در خراسان مرو و طوس و روم باشد افسرا

بطوريكه ذكر شد در اين شهر تاريخي شداديان گنجه از سال 340 تا 481 حكومت داشتند. قطران تبريزي ضمن مدح بعضي از بزرگان و سلاطين اين خاندان در مطاوي ديوان خود حدود ده بار از گنجه ياد كرده و در رباعيي گويد:

اي ترك به گنجه از كجا افتادي

كاندر دل و جان من فكندي شادي

يك بوسه مرا به مستي اندر دادي

اي ترك هميشه مست و خرم بادي

مرحوم سعيد نفيسي هم در مقدمه بر ديوان نظامي گنجه‏اي مطالبي دربارة جغرافياي تاريخي اين شهر آورده است. اينك نام شاعران فارسي گوي گنجه ـ اين شهر نظامي پرور ـ ذكر مي‏شود:

 

ابوالعلاي گنجه‏اي

نظام الدين محمود مكني به ابوالعلا از اساتيد شعراي سدة 6 هجري قمري است. وي به خاقاني و فلكي شرواني سمت استادي داشته و از طرف جلال الدين منوچهر ملقب به « خاقان » از ملوك شروان (‌حك 514 ـ 544 ق ) به لقب ملك الشعرا ملقب و به رياست تمامي شعراي شروان و توابع آن منصوب بوده و در فرامين سلطاني او را استاد الشعرا مي‏نوشته‏اند. تاريخ درگذشت ابوالعلا را 544 نوشته‏اند.

خاقاني شرواني گويا داماد اين ابوالعلا هم بوده است، مدتي فيمابين اين دو استاد و شاگرد رنجشي واقع و اشعار ركيكي رد و بدل گرديده. از ابوالعلاست:

از آنگه كه از مادر عقل زادم

به فضل و هنر در جهان داد دادم

مرا شصت سال است و از خاك اران

بود شانزده تا به شروان فتادم

تو اي قرة‌ العين فرزند ماني

تو را هم پدر خوانده، هم اوستادم

تو اي افضل الدين اگر راست پرسي

بجان عزيزت كه از تو، نه شادم

بجاي تو بسياركردم نكوئي

تو را دختر و شهرت و مال دادم

ببستم ميان تا به تعليم و شفقت

زبان تو در شاعري برگشادم

دروگر پسر بود نامت به شروان

به خاقانيت من لقب برنهادم

چو شاعر شدي نزد خاقانت بردم

لقب نيز خاقانيت برنهادم...

 ( مستوفي، 827؛ هدايت (م) 1/81 ؛ تربيت، 27 ؛ مدرس ، 4/213)

 

برهان گنجه‏اي

شيخ برهان الدين حسين از شاعران تواناي گنجه در سدة هفتم و يا قبل از آن بوده. مولف نزهة‌المجالس 20 رباعي از او نقل كرده. از اوست:

گر رنگ رخت به باد بر داده شود

از رنگ رخت باد همه باده شود

ار تو به مثل به سنگ بر بوسه دهي

سنگ از لب تو، عقيق و بيجاده شود

***

مهر از لب جانفزاي نوشين بردار

بار از دل عاشقان غمگين بردار

در كار جگر سوختگان كن نظري

از گوشة مه، طرة مشكين بردار   ( خليل، 262، 340)

 

پرتو گنجه‏اي

محمد كريم متخلص به پرتو از خوانين گنجه بوده است و در فن شعر هم مهارت داشته. مرحوم تربيت مي‏نويسد: فتح الله كردستاني 32 بيت از اشعار او را در تذكرة‌ خود آورده است. اين مأخذ براي نگارنده ناشناخته مانده. شعرش اين است:

بناز افكن لب پرخنده خنده

بكن آزادگان چون بنده، بنده

اگر باري ز پرده رخ گشائي

نماند در جهان يك زنده، زنده ( تربيت، 75)

 

پسر سله  گنجه‏اي

از شاعران ناشناختة‌ سدة هفتم هجري قمري است. از رباعيات اوست:

هندوي سر زلف تو، اي شهر آراي

چون ترك به يغماي ختن دارد راي

در پاي تو مي‏افتد و، دل مي‏دزدد

داند كه بود روزي هندو در پاي ( خليل ، 278)

 

پور خطيب گنجه‏اي

ابن خطيب، پور خطيب، پسر خطيب، نامش تاج الدين احمد و [گويا] شوهر مهستي گنجه‏اي باشد. از بزرگ زادگان و فضلا و دانشمندان و سخنوران گنجه بوده است. خود گويد:

بزرگ زاده جواني بدم من از گنجه

همه مسائل تفسير و فقه كرده تمام

گه مجادله جلد و گه مباحثه چست

مفسري بنوا، واعظي فصيح كلام

هواي بادة‌ خامم بدين مقام افكند

هزار كار چنين بيش كرد بادة‌ خام

در تاريخ گزيده مسطور است: تاج الدين احمد معاصر سلطان محمود غزنوي بود! ، اشعار خوب دارد، مناظرات او و منكوحه‏اش نيك شيرين و لطيف باشد. به عقيدة‌ بعضي، جوهري زرگر بخارائي ( در قرن ششم ) آنها را ساخته است. در نزهة المجالس دو رباعي ذيل  به نام پسر خطيب گنجه آمده:

گويند بهشت را كجا يابد مست

وز دوزخ، آزاد كه بتواند رست

گر ميخواران جمله به دوزخ باشند

پس بنمايم بهشت را چون كف دست

***

با هر كه دلم ز عشق تو راز كند

اول سخن از هجر تو آغاز كند

از ناز، دو چشم خود چنان باز كني

كانده زده، لب به خنده‏اي باز كند

معاصربودن تاج الدين احمد با سلطان محمود غزنوي (378 ـ 422 ق ) محل ترديد است چون منكوحه‏اش مهستي بين سالهاي 511 ـ 512 به دربار شهريار گنجه: سلطان محمود بن محمد بن ملكشاه سلجوقي راه يافته است. و او با سلطان محمود غزنوي نزديك به يك قرن فاصله دارد! ( مستوفي ، 815 ـ 816 ؛ خليل ،142، 304 ؛ تربيت، 76؛ خيام پور ، 105)

 

جمال گنجه‏اي

در هيچ يك از مآخذي كه در دست هست از او ياد نشده است، فقط به اعتبار اينكه از او دو رباعي در نزهة‌المجالس آمده او را مي‏توان از شاعران سدة‌ هفتم و يا قبل از آن به شمار آورد. از اوست:

گل گرچه همه بوي و همه رنگ آيد

در جوي لبت ، سبوش بر سنگ آيد

خود را چه نهد سرو چمن ، بالائي

كز قامت تو، ورا قبا تنگ آيد

***

با من صنما، به مهر كوشي يا نه

وزما سخن وفا نيوشي يا نه

گيرم كه ز لب، شَكَر به من مي ندهي

بادام ز چشم مي‏فروشي يا نه

 

حميد گنجه‏اي

حميد پسر رشيد گنجه‏اي از شاعران نسبتاً معروف گنجه در سدة‌ هفتم بوده از او هشت رباعي در نزهة‌المجالس آمده است:

گر شانه زبان درخم گيسوت كشد

ورآينه روي سخت در روت كشد

سرمه كه بود كه آيد اندر چشمت

يا وسمه، كه او كمان ابروت كشد

***

آمد گل، اگر باده گساري، واخور

بي باده، نفس چند شماري، واخور

دي آقچه نداشتي نخوردي ، شايد

امروز كه گل به دست داري واخور ( خليل ، 164 ، 297)

 

دختر خطيب گنجه‏اي

او نيز شاعره گمنامي است كه قبل از سدة‌ هفتم مي‏زيسته و رباعي ذيل در نزهة‌المجالس (‌مؤلفة‌ نيمة‌ اول قرن هفتم ) به نام او آمده است:

در عالم جان خطبه بنام خط اوست

صبح دل عشاق، ز شام خط اوست

تشبيه خطش به مشك مي‏كردم، عقل

گفتا: غلطي، مشك غلام خط اوست ( خليل ، 317)

 

رشيد گنجه‏اي

تاريخ حيات « رشيد » هم روشن نيست، از جملة‌ شاعراني است كه شعرش در نزهة‌المجالس آمده بنابر اين پيش از نيمه اول قرن هفتم زندگي مي‏كرده است. رباعي ذيل از اوست:

از ديده به جز پرده دريدن نايد

جز گريه و خونابه چكيدن نايد

گفتم مگري، نمي‏نيوشد چه كنم

چشم است نه گوش از او شنيدن نايد( خليل، 586)

 

رضي گنجه‏اي

اين شاعر هم گمنام است و در جائي جز نزهة‌المجالس ازاو ياد نشده. از اوست:

تا بر رخ زيباي تو باشد نظرم

هر لحظه بود آرزويت بيشترم

اندر لب تو آب حياتي است كه من

چندانكه از او بيش خورم تشنه‏ترم ( خليل ، 354)

 

رضيه گنجه‏اي

از اين شاعرة‌ شيرين سخن هم 9 رباعي در نزهة‌المجالس آمده. از آنهاست:

مه بر رخ تو گزيدنم، دل ندهد

وز تو صنما بريدنم دل ندهد

تا از لب نوش تو، چشيدم شكري

از هيچ شكر، چشيدنم دل ندهد

***

هر چند، چو خاك راه خوارم گيري

خاك توام، ارچه خاكسارم گيري

در بحر غمم زاشك ، شايد كه به لطف

نزديك لب آيي، به كنارم گيري (خليل ،248،354)

 

سعد گنجه‏اي

« سعد » هم از شاعران گمنام سدة‌ هفتم هجري و يا قبل از آنست. چهار رباعي از او در نزهة‌المجالس آمده و در يك مورد « سعد رعد گنجه‏اي » معرفي شده از اوست:

گل رغم تو را رخ چمن مي‏آراست

پنداشت كه ماند به رخ خوب تو راست

چون ديد، كه نيست بارخت راست به راست

از شرم رخت پره بداد از چپ و راست

***

اي گشته به لطف ابر بهمن تشنه

هجرانت به خون من چو دشمن تشنه

مپسند كه در كوي كرم نيست روا

در لعل تو آبِ كوثر و من تشنه (خليل، 189، 353)

 

شمس اسعد گنجه‏اي

امير شمس الدين اسعد گنجه‏اي بي‏ترديد يكي از گويندگان بزرگ گنجه بوده و بطوريكه آقاي دكتر رياحي نوشته‏اند بعد از نظامي و مهستي تواناترين شاعر اين شهر بوده است. اين رباعي او در ديوان رباعيهاي شمس وارد شده است:

تا چند، چو دف دست ستمهات خورم

يا همچو رباب، زخم غمهات خورم

گفتي كه : « چو چنگ دربرت بنوازم »

من ناي تو نيستم كه دمهات خورم ( ص 163)

جمال خليل در يك مورد نام او را به صورت امير اسعد گنجه‏اي آورده و از اينجا برمي‏آيد كه سمت اميري ( احتمالاً در گنجه ) داشته است.

متأسفانه در هيچ تذكره و جنگي نامي و شعري از او نمانده است.ظاهراً مولف نزهة‌المجالس ( به قرينة‌ اينكه رباعيهاي بيشتري دنبال هم از او آورده ) ديوان شمس اسعد را در دست داشته و رويهمرفته 106 رباعي از او آورده است:‌45 رباعي زير نام شمس اسعد گنجه‏اي، 2 رباعي زير عنوان امير اسعد گنجه‏اي، 27 رباعي زير نام اسعد گنجه‏اي، 15 رباعي زير نام شمس گنجه‏اي، 2 رباعي زير نام اسعد، ده رباعي بنام شمس اسعد، 5 رباعي زير عنوان شمس، از رباعيات اوست:

اي آنكه قدت زسرو بيشي دارد

بر مشك خطا زلف تو پيشي دارد

رخسار تو دفتر نكوئي است، وليك

منشور جمال در حواشي دارد

***

اي شمع چو من سوخته و مهجوري

وزدست فراق خسته و رنجوري

زين غصه كه ميگدازدت آتش دل

گر، زآنكه به خود فرو روي معذوري ( خليل، 136، 316؛ رياحي، 77)

 

شمس الياس گنجه‏اي

شمس الدين الياس ميداني گنجه‏اي نيز از شاعران سدة ‌هفتم يا پيش از آنست از او يازده رباعي زير نامهاي: شمس الدين الياس، الياس ميداني، الياس گنجه‏اي در نزهة المجالس آمده و باز در يك جنگ كهن سدة‌ 8 كتابخانة‌ لالا اسماعيل استانبول (‌كه فيلم آن به شماره 573 در دانشگاه تهران هست) اشعاري زير عنوان شمس الياس مضبوط است از رباعيات اوست:

خواهي كه سرت چنگ صفت بفرازد

بر قول مخالفِ خرد جان بازد

بنشين بر استاد به زانو، چون چنگ

تا هم بزند تو را و هم بنوازد

***

ساقي، برخيز نام بر ننگ بزن

قرابة‌ زهد و توبه بر سنگ بزن

مطرب تو طبيب راست قولي بنشين

قارورة مي بين و رگ چنگ بزن (‌خليل، 157؛ رياحي ، 78)

 

شمس عمر گنجه‏اي

او نيز شاعر گمنام سدة‌ هفتم و يا قبل از آن مي‏باشد. اين رباعي از اوست:

دندان تو، بر لؤلؤ تر عاج نهد

خاك قدمت، بر سر ما تاج نهد

از بهر كمان ابرو و تير مژه‏ات

دل، ديده هدف كند بر آماج نهد ( خليل، 295)

 

شهاب گنجه‏اي

قاضي حاجي شهاب نيز از شاعران سدة‌ 7 و يا پيش از آن است . سه رباعي از او در نزهة‌المجالس آمده. از اوست:

آنها، كه بتان ختن و چين بينند

كي چون بت من، چنين به آيين بينند

صاحبنظران عالم، امروز كجاند

تا در بدن تو، برج سيمين بينند

 

صباي گنجه‏اي

ميرزا ابراهيم فرزند حسن آقا از روحانيون و شعرائي است كه به منظور تحصيل از محال قزوين به شهر شيشه رفته و تا آخر عمر در همانجا اقامت گزيده است: صبا با مدرسي امرار معاش مي‏كرد تا شيشة‌ عمرش به سال 1286 در شهر شيشه ( شوشي قراباغ ) به سنگ فنا شكست. وي علاوه بر شاعري، خوشنويس هم بود، اشعارش به فارسي و تركي است. از نامة‌ منظومي كه جواباً به ميرزا حسن وزير اوف نوشته ابياتي نقل مي‏شود:

حسنا ، ماه منا، سيم تنا، گل بدنا

حسن الوجه، قمر پيكر و سيمين ذقنا

گلرخا، غنچه لبا، سرو قد، آهونگها

اي به گلزار فصاحت سمنا، ياسمنا

ناگهم سايه به سر از ره الطاف افكند

قاصد خوشخبر از حضرتش آمد به منا

اي نثار قدمت جان همه اهل كمال

وي فداي قلمت جملة ‌اهل سخنا ...

 

 

طبيب گنجه‏اي

از او فقط در كتاب « دانشمندان آذربايجان » ياد و به خطا غزل معروف ميرزا عبدالباقي طبيب اصفهاني كه به مطلع زير است بنام وي ثبت شده است:

غمش در نهانخانة‌ دل نشيند

به نازي كه ليلي به محمل نشيند... ( تربيت ، 245)

 

عبدالعزيز گنجه‏اي

نجم الدين نام داشت و در سدة ‌هفت يا قبل از آن مي‏زيست از رباعيات اوست:

با روي تو از قمر نمي‏آيد هيچ

با لعل تو از شكر نمي‏آيد هيچ

گر صد ورق از دفتر گل باز كنم

جز شرح رخ تو برنمي‏آيد هيچ

***

دي گفت بتم كه از بدي و نيكي

مي‏پرس زمن ، چو يافتي نزديكي

گفتم كه بگو شرح ميان خود را

گفتا كه: نگفتمت بدين باريكي ( خليل، 173،365)

 

علي آقا گنجه‏اي

فرزند ملاپناه واقف است كه اوايل سال 1212 هجري قمري به دست محمد بيگ، فرزند مهر علي، برادرزادة ابراهيم خليل جوانشير كشته شد. او نيز مانند پدرش شاعر بود ضمن مستزاد ملمع فارسي و تركي در جواب واقف گويد:

پيدا شود از مثل چنين دلبر مه‏رو

با زينت با صورت با روي سمن بو

آندم شود احسن محبوب مزين

با شوكت با عزت با خلقت نيكو

يارب به كه قسمت شده اين شوخ ملك خو

با زيب معين ظاهر كني بر‏ من... ( مشتري 25 ـ 28)

 

عياني گنجه‏اي

از رباعي سرايان سدة 7 و يا قبل ازآن است، از او هفت رباعي در نزهة‌المجالس آمده :

زلفت بر خال و خط غلط مي‏گردد

پرگار صفت گرد نقط مي‏گردد

خط تو زمرد است و زلفت افعي

افعي به چه زهره گرد خط مي‏گرد

***

چاكر به لب تو، اي پسر خودارد

چون بلبل، كو بر گل تر خو دارد

جانا تو شكر لبي و من طوطي طبع

داني تو كه طوطي به شكر خو دارد ( خليل ، 266،343)

 

فخر گنجه‏اي

شرح حالش روشن نيست و در ماخذي جز نزهة‌المجالس ( مولفة نيمة‌اول سدة  7) از او ياد نشده است. از رباعيات اوست:

تا ماه رخت، روشني حسن بكاست

تاريكي غم نگر كه اندر دل ماست

اشك دو هزار كس ، درآورد به چشم

آن دود كه از آتش رخسار تو خاست ( خليل ، 319)

 

قتالي خوارزمي، گنجه‏اي

پهلوان محمود نام داشت و از اهالي اورگنج خوارزم بود و مثنوي كنزالحقايق بدو منسوب است، وي در سال 722 در خيوق خوارزم درگذشته است . از او در قاموس الاعلام دو جا ذكر شده در جلد پنجم، ص 3602 زير نام: قتالي خوارزمي و در جلد ششم ص 4224 گنجه‏اي. صاحب « صبح گلشن » نيز در دو مورد از وي چنين ياد كرده است:

الف ـ   محمود پهلوان گنجه‏اي ابن پوريا ولي كه پير كشتي گيران ولايت بوده مثنوي كنزالحقايق محتوي لطايف ظاهري و باطني منظوم نموده ازاوست:

مرد تمام آنكه نگفت و بكرد

وآنكه بگفت و بكند نيم مرد

وانكه بگفت و نكند زن بود

نيم زن است آنكه نگفت و نكرد

ب ـ  قتالي تخلص محمود پهلوان خوارزمي است كه اول حال به ورزش رياضات پهلواني و دلاوري شهرة‌ شجاعت و زورآوري او جهاني را فرا گرفت و آخر كار به كوشش مجاهدات جسماني و روحاني صيت معرفت و خداداني او در اطراف و اكناف عالم رفت از اوست:

گر مرد رهي نظر به ره بايد داشت

خود را نگه از هزارچه ، بايد داشت

در خانة‌ دوستان چو محرم گشتي

دست و دل و ديده را نگه بايد داشت

واله در رياض‏الشعرا، هدايت در رياض العارفين، آذر در آتشكده، وفاي زنوزي در رياض الجنه او را خوارزمي قيد كرده‏اند. مدرس هم زير عنوان پورياي ولي مي‏نويسد: « محمود خوارزمي معروف به پهلوان محمود و مشهور به قتالي بوده مثنوي كنزالحقايق كه هفده سال پيش از گلشن راز شبستري نظم شده از او بوده و از ابيات همان مثنوي است:

اگر تو خوي خوش داري به هر كار

از آن خويت بهشت آيد پديدار...

وي در سال هفتصد و بيست و دو در خيوق خوارزم درگذشته و در شب وفاتش گفته است:

امشب زسر صدق و صفاي دل من

در ميكده آن هوش رباي دل من

جامي به كفم داد كه بستان و بنوش

گفتم نخورم گفت براي دل من

محتمل است كه تجنيس ناقص « اور گنج » (زادگاه شاعر ) با « گنجه » سبب شده است كه پاره‏يي از تذكره نويسان از او دو شاعر بسازند خوارزمي و گنجه‏اي!

ضمناً صاحب « رياض الجنه » از او زير عنوان « فنائي خيوقي » ياد كرده كه متناسب با روح عرفاني پورياي ولي است تا « قتالي » پهلوان محمود كه در پاره‏يي از منابع فرزند پورياي ولي معرفي شده است. ( آذر ، 326؛ فاني، 5/807؛ هدايت ( ر ) ،124؛ سليم، 330 ، 382؛ سامي، 5/3602 ،6/4224؛ مدرس 1/201)

 

قدسي گنجه‏اي

شيخ ابراهيم نام داشت و از شاعران سدة 13 بود. مرحوم تربيت تاريخ تولد او را 1231 ق و مرگش را 1281 قيد و اضافه كرده است كه ديواني مركب از اشعار فارسي و تركي دارد. نگارنده تا حين طبع به اشعار او دسترسي پيدا نكرد. ( تربيت ، 306)

 

قوامي گنجه‏اي

قوام الدين (‌احمد ) متخلص به قوامي از سخنوران بلند پاية ‌قرن ششم هجري قمري گنجه است. بعضي از مآخذ او را برادر صلبي و يا عموزادة‌ استاد سخن حكيم نظامي گنجه‏اي و هر دو بزرگوار را مريد شيخ السالكين اخي فرج زنجاني قيد كرده و قوامي را با القاب استاد الشعراء و البلغا، ابوالفضايل ستوده‏اند. و بعضي به دليل آنكه در آثار نظامي از او ياد نشده است در اصالت انتساب وي به نظامي ترديد كرده‏اند.

هدايت در مجمع الفصحا مي‏نويسد: « او را استاد قوامي مطرزي خباز مي‏خوانند و عم شيخ نظامي مي‏دانند، گويندميان او و حكيم سوزي مهاجرت بوده در صنايع سخن صاحب مهارت است... از اشعارش آنچه در تذكره‏ها يافته‏ام بعضي را نيز به نام قوامي رازي ديده‏ام » (96 بيت از اشعار او را آورده ) اشعار وي در معارف و مواعظ و ذوقيات و صنايع و بدايع شعري است. قصيدة‌ رائية او موسوم به « بدايع الاسحار في صنايع الاشعار » در مدح قزل ارسلان عثمان بن شمس الدين ايلدگز ( 581 ـ 587 ق / 1185 ـ 1191 ) يكي از امهات قصايد اوست در يكصد بيت كه متضمن هشتاد و سه صنعت از صنايع بديعي است و با اين ابيات آغاز مي‏شود:

اي فلك را هواي قدر تو بار

وي ملك را ثناي صدر توكار

تير چرخت ز مهر ديده سپر

تير چرخت ز مهر ديده سپار

جود را برده از ميانه ميان

بخل را داده از كناره كنار

ساعد ملك و رخش دولت را

تو سواري و همت تو سوار

پست با رفعت تو خانة‌ خان

تنگ با فسحت تو شارع شار

بي وفاي تو مهر جان ناچيز

با وفاي تو مهر جان چو بهار

صبح بدخواه ز احتشام تو شام

گل بدگوي زافتخار تو خار...

در قصيدة‌ مذكور صنايع متعددي از جمله موارد ذيل بكار رفته است:

‏ حسن مطلع، ترصيع ، استعاره، محتمل الضدين، التفات، ايهام ، سياقة الاعداد و ...

 ( شمس قيس، 381؛ دولتشاه، 128 ؛ ضياء 2/198 ـ 201 ؛ هدايت (م) ، 1/478 ؛‌تربيت ، 309 ؛ براون ، 77 – 106 ؛ مشار، 1/201 ؛ منزوي ، 3/2126 و 1241 و 2488؛ خليل، 181 ، 525 )

 

كفائي گنجه‏اي

تاريخ زندگيش روشن نيست، به نوشتة مرحوم تربيت « از مدحت سرايان ملوك طبرستان بوده است». ( تربيت ، 315 )

 

مختصر گنجه‏اي

مختصر هم از شاعران ناشناخته گنجه هست كه سدة هفتم و يا قبل از آن در قيد حيات بوده ، از رباعيات اوست:

زلف سيهت كه مشك تو بر تو اوست

مردافكن و چست و دلبر و هندو اوست

كس مشك نديد، كان ندارد آهو

الا زلفت كه مشك بي آهو اوست ( خليل، 269)

 

مصاحب گنجه‏اي

اوغورلوخان گنجه‏اي فرزند محمد قلي خان زياداوغلي قاجار و متخلص به مصاحب از شاعران سدة يازدهم هجري است. پدرش محمد قلي خان در زمان شاه صفي صفوي (1038 ـ 1052 ق ) بيگلربيگي قراباغ بود. خود « مصاحب » در جواني مدتي داروغة‌ شهر قم بوده و در آنجا نزد عبدالرزاق فياض لاهيجي درس مي‏خوانده. بعداً دو سال ميرآب اصفهان بوده و پس از درگذشت عمويش مرتضي قلي خان بسال 1074 هجري در زمان سلطنت شاه عباس ثاني ( 1052 ـ 1077 ق ) بجاي او بيگلربيگي قراباغ شده است.

قوسي تبريزي شاعر معاصر وي ترجيع بندي در ستايش او دارد كه از اشارات و عبارات آن پيداست كه آنرا پس از فوت عباس دوم و جلوس سلطان سليمان صفوي (1077 ق ) سروده و در آن گنجه را فردوس ثاني و خود را غلام اوغورلوخان خوانده است:

هواي گنجه اول فردوس ثاني واردي باشيمده

فغان كيم ناتوانليق مانع و جمعيم پريشاندرو

اوغورلوخان زياد اوغلي مصاحب روزگارينده

كي بيز اونون قولي ، اول بندة‌ شاه سليماندور...

صاحب ترجمه نخست « زيادي » تخلص مي‏كرده و بعدها مصاحب. مرحوم تربيت شرح حال او را، هم زير عنوان « زيادي » عيناً از تذكرة نصر آبادي نقل كرده و هم در ذيل « مصاحب » مطالب نادرستي از « گلستان ارم » تأليف باكيخانوف آورده ، از جمله نامش را كربلاي علي خان قيد واين دو بيت معروف مصاحب نائيني را به نام وي ثبت كرده است:

مصاحب در ره  عشق جهانسوز

محبت را از آن كودك بياموز

كه چون مادر به كين او ستيزد

هم اندر دامن مادر گريزد

در تذكرة روز روشن نيز ترجمة حالش با تخلص زيادي از تذكرة نصر آبادي تلخيص شده ولي استاد وي را اشتباهاً مولانا عبدالرزاق كاشي نوشته است. محمد طاهر نصر آبادي ترجمه‏اش را چنين به قلم آورده است:

« اغورلوخان ـ خلف محمد قلي خان زياداوغلي بيگلربيگي قراباغ، اويماق ايشان در مردانگي و جرات مشهورند و تواريخ صفويه از اين معني گوياست... به خدمت علامه مولانا عبدالرزاق نهايت ربط داشتند، چنانكه درسي هم مي‏خوانده... بعد از فوت مرتضي قلي خان عمويش بيگلربيگي ولايت اصفهان شد، طبعش در ترتيب نظم اشعار و معما كمال رغبت دارد و زيادي تخلص مي‏كرد. شعرش اينست:

ما را گداخت گرية بي منتهاي چشم

آخر نيافتم چه بود مدعاي چشم

اين در گداز آن شد و آن در گداز اين

چشمم بلاي دل شد و دل شد بلاي چشم

***

فضاي باطنم از عشق عالمگير روشن شد

ز اعجاز جنونم ديدة ‌زنجير روشن شد

***

سركشي اي شوخ هر جايي بسست

اين غرور و ناز و خودرايي بسست

تا ز سرمستان بزم او شوي

اين قدر كز خود برون آيي بسست

***

نواي بلبلان را گوش كردي در چمن ، يكشب

بيا پهلوي شمع و حرفي از پروانه هم بشنو

مصاحب در وصف آب و هواي گنجه چند رباعي و غزل دارد كه از آن جمله است:

زاهد گل آرزو دميدن دارد

در شيشة دل باده رسيدن دارد

دانم كه ترا بادة‌ رنگين هوسست

در گنجه هواييست كه ديدن دارد

گويا در فصل بهاري ( و شايد نوروز 1074 ) همراه اردوي شاه عباس ثاني به مازندران رفته بوده كه غزلي در وصف بهار اشرف سروده است. از آنجاست:

فصل گلست و ريزد، نوش از بهار اشرف

ساقي پياله پر كن، در لاله‏زار اشرف

دستي چو موج برزن، اول به كشتي مي

گر مي‏نهي چو دريا، سر در كنار اشرف ...

 (نصر آبادي، 25 ـ 26 و 540؛ تربيت ، 168ـ 169 و 347؛ گلچين ، (پ) ، 494ـ 499)

 

مغيثي گنجه‏اي

از قدماست وشاعري گمنام است. بطوريكه در هيچ مأخذي از او ياد نشده، بجز اينكه ابيات ذيل را تقي‏الدين اوحدي بدون اشاره به شرح حالش به نام او ثبت كرده است:

مرا سه چيز نمود ازدو زلف و لب، جانان

يكي فريب و دويم حيلت و سيم دستان

فريب و حيلت و دستانش كرده‏اند مرا

يكي نژند و دويم عاجز و سيم حيران

نژند و عاجز و حيران مرا سه چيز كنند

يكي فراق، دويم دوري و سيم هجران

فراق و دوري و هجران آن نگار كه هست

يكي پري و دويم دلبر و سيم جانان

پري و دلبر و جانان من شده‏ست مرا

يكي حيات و دويم راحت و سيم درمان

حيات و راحت و درمان زروي اوست كه هست

يكي منير و دويم روشن و سيم تابان

منير و روشن و تابان چوروي او نبود

يكي سهيل و دويم زهره و سيم كيوان

سهيل و زهره و كيوان مرا چرا كردند

يكي غريب ، دويم بي كس و سيم پژمان

اشعار مذكور كه مشتمل بر صنعت سياقة الاعداد و تبيين و تفسير است يادآور قصيدة قوامي گنجه‏اي است كه گفت:

ز عكس روي و لب و عارضش برند صفا

يكي سهيل، دويم زهره و سيم جوزا... ( هدايت (م) ، 1/506)

 

مهستي گنجه‏اي

از سخنوران معروف سدة ششم هجري قمري است. دربارة زادگاهش ميان تذكره نويسان اختلاف است. جمعي او را گنجه‏اي  و بعضي نيشابوري شناخته‏اند.