تبليغاتX
ایران شمالی

ایران شمالی

خبر درباره سرزمینهای قفقازی ایران

 

 

 
 

حركت آزاديبخش ايران شمالي

 

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 
 
 
 
پارسي گويان ايران شمالي

 

گنجه

  استاد‏ عزيز دولت آبادي

چند شهر است اندر ايران مرتفع‏تر از همه

بهتر و سازنده‏تر از خوبي آب و هوا

گنجة‌ پر گنج در اران ، صفاهان در عراق

در خراسان مرو و طوس و روم باشد افسرا

 

شهر گنجه در غرب ايران شمالي قرار دارد. نامش از ۱۳۱۴ به كيروف آباد تغيير يافته بود. اين شهر بر رود گنجه ( از ريزابه‏هاي كورا ) و بر خط آهن و به فاصلة‌ حدود ۱۸۰ كيلومتري جنوب شرقي تفليس واقع است. منسوجات پشمي و ابريشمي آن معروف است.

بر طبق بعضي مآخذ، گنجه در (۲۴۵هـ . ق / ۸۵۹م ) به دست مسلمانان بنا شد. در زمان اصطخري شهر كوچكي بر جادة‌ بردعه به تفليس بود. پس از انحطاط بردعه، كرسي (= پايتخت) ناحية اران شد.

از حدود ۳۴۰ هـ . ق سلسله‏يي به نام شدادي بر آنجا فرمان مي‏راند، تا آنكه ملكشاه

 

حكومت آنان را برانداخت. در ۵۳۳به سبب زلزله ويران شد ( عدة ‌تلفات را عمادالدين

 

محمد اصفهاني ۳۰۰۰۰۰وابن اثير ۱۳۰۰۰۰ تن نوشته‏اند)؛ قراسنقر، امير آذربايجان

 

واران، در اين زمان در شهر نبود. گويند قراسنقر شهر گنجه را از نو بنانهاد و شكوه

 

و جلال آن را بازگردانيد، در ۶۲۲ سلطان جلال الدين خوارزمشاه آن را تصرف كرد.

 

 

چهار سال بعد مغولان شهر را گرفتند و سوزانيدند. در دورة ‌شاه اسماعيل اول

 

صفوي باز هم به خاک مقدس مملكت ايران ملحق شد. حكام آن عنوان خان داشتند. در ۹۹۱ هـ . ق تركان عثماني امامقلي خان حاكم آنجا را مغلوب كردند و در ۹۹۶ گنجه را اشغال كردند. شاه عباس اول آن را به سال ۱۰۱۴ گرفت و شهر تازه‏يي بنا نهاد و گنجة نو را به سال ۱۱۳۵ تركان عثماني بار ديگر اشغال كردند، ولي نادر شاه آن را بازستاند (۱۱۴۸ پس از وفات نادر خانهاي گنجه تحت فرمان دولت مركزي قاجاريه درآمدند... تا با تحميل عهدنامه  عهدنامة‌گلستان ( ۹ شوال ۱۲۲۸ هـ . ق ، اكتبر ۱۸۱۳ م )بر دولت وقت ايران اين شهر كه از كانونهاي جوشان شعر و ادب فارسي است  به اشغال روسيه درآمد . در ۱۱۹۲ شمسي ( سال انعقاد عهدنامه ننگين گلستان ) روسها نام اليزابت پول به شهر نهادند ولي در ۱۳۰۳ اسم سابق آن احيا شد و به سال ۱۳۱۴ به نام س . م . كيروف، كيروف آباد نام نهادند.و بعد از فروپاشي شوروي و آزادي ايران شمالي از اسارت روسيه بار ديگر شهر نام كهن و ايراني خود را بازيافت .

در نيمة‌ كهنه غربي شهر، مسجد تاتار و استحكاماتي از دورة‌ شاه عباس موجود است.

حاج سياح در سفرنامة خود مي‏نويسد: بعد از سه ماه توقف در شكي روانة‌ گنجه كه به زبان روسي اليزابت پل مي‏نامند گرديدم. در روي رودكر كشتي كوچكي بسته و به آرامي از دو طرف كه عراده با اسبان رفته از آب مي‏گذرانند و اين رعايت از جانب دولت شده... بعد از گذشتن از آب روانه شدم فرداي آنروز به شهر رسيدم كه اكنون (1276 ق / 1859م ) دارالحكومه است و ساير آن ايالت هم به همان اسم موسوم مي‏باشد. رودخانه‏اي در آنجا جاري است موسوم به «گنجه» كه پل بسيار معتبري بر آن بسته‏اند، و اين رود فاصله است ميان محلة‌ عيسويان و مسلمانان كه اغلب شيعي مذهب مي‏باشند. هم در اين محله ميدان بسيار وسيعي است شبيه ميدان شاه اصفهان، اطراف آن دكاكين و كاروانسراست. مسجدي شاه عباس مبرور بنا كرده كه به اطراف حجرات دارد و هنوز طلاب  در آنجا مشغول تحصيل علوم دينيه مي‏باشند. درختهاي چنار و آب روان در آن ميدان مقرر است... علائم قديمه كه خوانين ساخته‏اند آنجا زياد است. اليوم دارالحكومة‌ شكي و قراباغ تابع آن مي‏باشد. تلگراف در آنجا موضوع است، راهها را هموار نموده‏اند؛ پسته با اسب منظم ، اشياء آنجا با عراده حمل و نقل مي‏شود، ابريشم و پشم و روغن فراوان است. نساجي بقدر كفاف خودشان. اين ايام مدرسة دولتي بنا كرده‏اند، بدون استثنا اطفال عموم مردم را تربيت مي‏نمايند... اشجار مثمر و غيره بسيار دارد خاصه گردو، كه يك تجارت عمدة‌ ايشان گره چوب گردو مي‏باشد كه به قيمت خوب داد و ستد مي‏شود. عدد نفوس بيست و پنج هزار.

فرهاد ميرزا هم كه سفري به اين مناطق كرده در سفرنامة‌ خود (مولفة 1292 ) در فاصلة گنجه با بعضي از شهرها چنين مي‏نويسد:

« از گنجه تا كنار ارس كه قزاقخانه است 630 ورس [ هرورس معادل 8/1066 متر است] و از گنجه تا ايروان از راه كوه كه سوار مي‏رود 180 ورس و از راه پسته‏خانه 230 ورس است، و از گنجه تا گوگجه دنگيز كه درياچة‌ ايروان است كه در طرف مابين جنوب و مغرب گنجه است70 ورس است...»

« از گنجه سيم تلگراف را به نوخو ( قصبه‏ايست كه در شمال گنجه واقع شده ) كشيده‏اند. اصل نوخو همان شكي است كه قديماً نوخو مي‏گفته‏اند كه در نسبت نخوي بر وزن اخوي گويند» داشت يوزداغي در ميان ولايت شكي و گنجه است و كوه ممتدي است به طول ولايت واقع شده . (ص 348) گنجه از شهرهاي زيباي آران است. جمال الدين عبدالرزاق در توصيف آن گويد:

چو شهر گنجه اندر كل آفاق

نديدستم حقيقت در جهان خاك

كه رنگ خلد و بوي مشك دارد

گلابش آب باشد، زعفران خاك

چنان مطرب هوائي دارد الحق

كه رقص آيد در او در هر زمان خاك

 

در هفت اقليم آمده:

چند شهر است اندر ايران مرتفع‏تر از همه

بهتر و سازنده‏تر از خوبي آب و هوا

گنجة‌ پر گنج در اران ، صفاهان در عراق

در خراسان مرو و طوس و روم باشد افسرا

بطوريكه ذكر شد در اين شهر تاريخي شداديان گنجه از سال 340 تا 481 حكومت داشتند. قطران تبريزي ضمن مدح بعضي از بزرگان و سلاطين اين خاندان در مطاوي ديوان خود حدود ده بار از گنجه ياد كرده و در رباعيي گويد:

اي ترك به گنجه از كجا افتادي

كاندر دل و جان من فكندي شادي

يك بوسه مرا به مستي اندر دادي

اي ترك هميشه مست و خرم بادي

مرحوم سعيد نفيسي هم در مقدمه بر ديوان نظامي گنجه‏اي مطالبي دربارة جغرافياي تاريخي اين شهر آورده است. اينك نام شاعران فارسي گوي گنجه ـ اين شهر نظامي پرور ـ ذكر مي‏شود:

 

ابوالعلاي گنجه‏اي

نظام الدين محمود مكني به ابوالعلا از اساتيد شعراي سدة 6 هجري قمري است. وي به خاقاني و فلكي شرواني سمت استادي داشته و از طرف جلال الدين منوچهر ملقب به « خاقان » از ملوك شروان (‌حك 514 ـ 544 ق ) به لقب ملك الشعرا ملقب و به رياست تمامي شعراي شروان و توابع آن منصوب بوده و در فرامين سلطاني او را استاد الشعرا مي‏نوشته‏اند. تاريخ درگذشت ابوالعلا را 544 نوشته‏اند.

خاقاني شرواني گويا داماد اين ابوالعلا هم بوده است، مدتي فيمابين اين دو استاد و شاگرد رنجشي واقع و اشعار ركيكي رد و بدل گرديده. از ابوالعلاست:

از آنگه كه از مادر عقل زادم

به فضل و هنر در جهان داد دادم

مرا شصت سال است و از خاك اران

بود شانزده تا به شروان فتادم

تو اي قرة‌ العين فرزند ماني

تو را هم پدر خوانده، هم اوستادم

تو اي افضل الدين اگر راست پرسي

بجان عزيزت كه از تو، نه شادم

بجاي تو بسياركردم نكوئي

تو را دختر و شهرت و مال دادم

ببستم ميان تا به تعليم و شفقت

زبان تو در شاعري برگشادم

دروگر پسر بود نامت به شروان

به خاقانيت من لقب برنهادم

چو شاعر شدي نزد خاقانت بردم

لقب نيز خاقانيت برنهادم...

 ( مستوفي، 827؛ هدايت (م) 1/81 ؛ تربيت، 27 ؛ مدرس ، 4/213)

 

برهان گنجه‏اي

شيخ برهان الدين حسين از شاعران تواناي گنجه در سدة هفتم و يا قبل از آن بوده. مولف نزهة‌المجالس 20 رباعي از او نقل كرده. از اوست:

گر رنگ رخت به باد بر داده شود

از رنگ رخت باد همه باده شود

ار تو به مثل به سنگ بر بوسه دهي

سنگ از لب تو، عقيق و بيجاده شود

***

مهر از لب جانفزاي نوشين بردار

بار از دل عاشقان غمگين بردار

در كار جگر سوختگان كن نظري

از گوشة مه، طرة مشكين بردار   ( خليل، 262، 340)

 

پرتو گنجه‏اي

محمد كريم متخلص به پرتو از خوانين گنجه بوده است و در فن شعر هم مهارت داشته. مرحوم تربيت مي‏نويسد: فتح الله كردستاني 32 بيت از اشعار او را در تذكرة‌ خود آورده است. اين مأخذ براي نگارنده ناشناخته مانده. شعرش اين است:

بناز افكن لب پرخنده خنده

بكن آزادگان چون بنده، بنده

اگر باري ز پرده رخ گشائي

نماند در جهان يك زنده، زنده ( تربيت، 75)

 

پسر سله  گنجه‏اي

از شاعران ناشناختة‌ سدة هفتم هجري قمري است. از رباعيات اوست:

هندوي سر زلف تو، اي شهر آراي

چون ترك به يغماي ختن دارد راي

در پاي تو مي‏افتد و، دل مي‏دزدد

داند كه بود روزي هندو در پاي ( خليل ، 278)

 

پور خطيب گنجه‏اي

ابن خطيب، پور خطيب، پسر خطيب، نامش تاج الدين احمد و [گويا] شوهر مهستي گنجه‏اي باشد. از بزرگ زادگان و فضلا و دانشمندان و سخنوران گنجه بوده است. خود گويد:

بزرگ زاده جواني بدم من از گنجه

همه مسائل تفسير و فقه كرده تمام

گه مجادله جلد و گه مباحثه چست

مفسري بنوا، واعظي فصيح كلام

هواي بادة‌ خامم بدين مقام افكند

هزار كار چنين بيش كرد بادة‌ خام

در تاريخ گزيده مسطور است: تاج الدين احمد معاصر سلطان محمود غزنوي بود! ، اشعار خوب دارد، مناظرات او و منكوحه‏اش نيك شيرين و لطيف باشد. به عقيدة‌ بعضي، جوهري زرگر بخارائي ( در قرن ششم ) آنها را ساخته است. در نزهة المجالس دو رباعي ذيل  به نام پسر خطيب گنجه آمده:

گويند بهشت را كجا يابد مست

وز دوزخ، آزاد كه بتواند رست

گر ميخواران جمله به دوزخ باشند

پس بنمايم بهشت را چون كف دست

***

با هر كه دلم ز عشق تو راز كند

اول سخن از هجر تو آغاز كند

از ناز، دو چشم خود چنان باز كني

كانده زده، لب به خنده‏اي باز كند

معاصربودن تاج الدين احمد با سلطان محمود غزنوي (378 ـ 422 ق ) محل ترديد است چون منكوحه‏اش مهستي بين سالهاي 511 ـ 512 به دربار شهريار گنجه: سلطان محمود بن محمد بن ملكشاه سلجوقي راه يافته است. و او با سلطان محمود غزنوي نزديك به يك قرن فاصله دارد! ( مستوفي ، 815 ـ 816 ؛ خليل ،142، 304 ؛ تربيت، 76؛ خيام پور ، 105)

 

جمال گنجه‏اي

در هيچ يك از مآخذي كه در دست هست از او ياد نشده است، فقط به اعتبار اينكه از او دو رباعي در نزهة‌المجالس آمده او را مي‏توان از شاعران سدة‌ هفتم و يا قبل از آن به شمار آورد. از اوست:

گل گرچه همه بوي و همه رنگ آيد

در جوي لبت ، سبوش بر سنگ آيد

خود را چه نهد سرو چمن ، بالائي

كز قامت تو، ورا قبا تنگ آيد

***

با من صنما، به مهر كوشي يا نه

وزما سخن وفا نيوشي يا نه

گيرم كه ز لب، شَكَر به من مي ندهي

بادام ز چشم مي‏فروشي يا نه

 

حميد گنجه‏اي

حميد پسر رشيد گنجه‏اي از شاعران نسبتاً معروف گنجه در سدة‌ هفتم بوده از او هشت رباعي در نزهة‌المجالس آمده است:

گر شانه زبان درخم گيسوت كشد

ورآينه روي سخت در روت كشد

سرمه كه بود كه آيد اندر چشمت

يا وسمه، كه او كمان ابروت كشد

***

آمد گل، اگر باده گساري، واخور

بي باده، نفس چند شماري، واخور

دي آقچه نداشتي نخوردي ، شايد

امروز كه گل به دست داري واخور ( خليل ، 164 ، 297)

 

دختر خطيب گنجه‏اي

او نيز شاعره گمنامي است كه قبل از سدة‌ هفتم مي‏زيسته و رباعي ذيل در نزهة‌المجالس (‌مؤلفة‌ نيمة‌ اول قرن هفتم ) به نام او آمده است:

در عالم جان خطبه بنام خط اوست

صبح دل عشاق، ز شام خط اوست

تشبيه خطش به مشك مي‏كردم، عقل

گفتا: غلطي، مشك غلام خط اوست ( خليل ، 317)

 

رشيد گنجه‏اي

تاريخ حيات « رشيد » هم روشن نيست، از جملة‌ شاعراني است كه شعرش در نزهة‌المجالس آمده بنابر اين پيش از نيمه اول قرن هفتم زندگي مي‏كرده است. رباعي ذيل از اوست:

از ديده به جز پرده دريدن نايد

جز گريه و خونابه چكيدن نايد

گفتم مگري، نمي‏نيوشد چه كنم

چشم است نه گوش از او شنيدن نايد( خليل، 586)

 

رضي گنجه‏اي

اين شاعر هم گمنام است و در جائي جز نزهة‌المجالس ازاو ياد نشده. از اوست:

تا بر رخ زيباي تو باشد نظرم

هر لحظه بود آرزويت بيشترم

اندر لب تو آب حياتي است كه من

چندانكه از او بيش خورم تشنه‏ترم ( خليل ، 354)

 

رضيه گنجه‏اي

از اين شاعرة‌ شيرين سخن هم 9 رباعي در نزهة‌المجالس آمده. از آنهاست:

مه بر رخ تو گزيدنم، دل ندهد

وز تو صنما بريدنم دل ندهد

تا از لب نوش تو، چشيدم شكري

از هيچ شكر، چشيدنم دل ندهد

***

هر چند، چو خاك راه خوارم گيري

خاك توام، ارچه خاكسارم گيري

در بحر غمم زاشك ، شايد كه به لطف

نزديك لب آيي، به كنارم گيري (خليل ،248،354)

 

سعد گنجه‏اي

« سعد » هم از شاعران گمنام سدة‌ هفتم هجري و يا قبل از آنست. چهار رباعي از او در نزهة‌المجالس آمده و در يك مورد « سعد رعد گنجه‏اي » معرفي شده از اوست:

گل رغم تو را رخ چمن مي‏آراست

پنداشت كه ماند به رخ خوب تو راست

چون ديد، كه نيست بارخت راست به راست

از شرم رخت پره بداد از چپ و راست

***

اي گشته به لطف ابر بهمن تشنه

هجرانت به خون من چو دشمن تشنه

مپسند كه در كوي كرم نيست روا

در لعل تو آبِ كوثر و من تشنه (خليل، 189، 353)

 

شمس اسعد گنجه‏اي

امير شمس الدين اسعد گنجه‏اي بي‏ترديد يكي از گويندگان بزرگ گنجه بوده و بطوريكه آقاي دكتر رياحي نوشته‏اند بعد از نظامي و مهستي تواناترين شاعر اين شهر بوده است. اين رباعي او در ديوان رباعيهاي شمس وارد شده است:

تا چند، چو دف دست ستمهات خورم

يا همچو رباب، زخم غمهات خورم

گفتي كه : « چو چنگ دربرت بنوازم »

من ناي تو نيستم كه دمهات خورم ( ص 163)

جمال خليل در يك مورد نام او را به صورت امير اسعد گنجه‏اي آورده و از اينجا برمي‏آيد كه سمت اميري ( احتمالاً در گنجه ) داشته است.

متأسفانه در هيچ تذكره و جنگي نامي و شعري از او نمانده است.ظاهراً مولف نزهة‌المجالس ( به قرينة‌ اينكه رباعيهاي بيشتري دنبال هم از او آورده ) ديوان شمس اسعد را در دست داشته و رويهمرفته 106 رباعي از او آورده است:‌45 رباعي زير نام شمس اسعد گنجه‏اي، 2 رباعي زير عنوان امير اسعد گنجه‏اي، 27 رباعي زير نام اسعد گنجه‏اي، 15 رباعي زير نام شمس گنجه‏اي، 2 رباعي زير نام اسعد، ده رباعي بنام شمس اسعد، 5 رباعي زير عنوان شمس، از رباعيات اوست:

اي آنكه قدت زسرو بيشي دارد

بر مشك خطا زلف تو پيشي دارد

رخسار تو دفتر نكوئي است، وليك

منشور جمال در حواشي دارد

***

اي شمع چو من سوخته و مهجوري

وزدست فراق خسته و رنجوري

زين غصه كه ميگدازدت آتش دل

گر، زآنكه به خود فرو روي معذوري ( خليل، 136، 316؛ رياحي، 77)

 

شمس الياس گنجه‏اي

شمس الدين الياس ميداني گنجه‏اي نيز از شاعران سدة ‌هفتم يا پيش از آنست از او يازده رباعي زير نامهاي: شمس الدين الياس، الياس ميداني، الياس گنجه‏اي در نزهة المجالس آمده و باز در يك جنگ كهن سدة‌ 8 كتابخانة‌ لالا اسماعيل استانبول (‌كه فيلم آن به شماره 573 در دانشگاه تهران هست) اشعاري زير عنوان شمس الياس مضبوط است از رباعيات اوست:

خواهي كه سرت چنگ صفت بفرازد

بر قول مخالفِ خرد جان بازد

بنشين بر استاد به زانو، چون چنگ

تا هم بزند تو را و هم بنوازد

***

ساقي، برخيز نام بر ننگ بزن

قرابة‌ زهد و توبه بر سنگ بزن

مطرب تو طبيب راست قولي بنشين

قارورة مي بين و رگ چنگ بزن (‌خليل، 157؛ رياحي ، 78)

 

شمس عمر گنجه‏اي

او نيز شاعر گمنام سدة‌ هفتم و يا قبل از آن مي‏باشد. اين رباعي از اوست:

دندان تو، بر لؤلؤ تر عاج نهد

خاك قدمت، بر سر ما تاج نهد

از بهر كمان ابرو و تير مژه‏ات

دل، ديده هدف كند بر آماج نهد ( خليل، 295)

 

شهاب گنجه‏اي

قاضي حاجي شهاب نيز از شاعران سدة‌ 7 و يا پيش از آن است . سه رباعي از او در نزهة‌المجالس آمده. از اوست:

آنها، كه بتان ختن و چين بينند

كي چون بت من، چنين به آيين بينند

صاحبنظران عالم، امروز كجاند

تا در بدن تو، برج سيمين بينند

 

صباي گنجه‏اي

ميرزا ابراهيم فرزند حسن آقا از روحانيون و شعرائي است كه به منظور تحصيل از محال قزوين به شهر شيشه رفته و تا آخر عمر در همانجا اقامت گزيده است: صبا با مدرسي امرار معاش مي‏كرد تا شيشة‌ عمرش به سال 1286 در شهر شيشه ( شوشي قراباغ ) به سنگ فنا شكست. وي علاوه بر شاعري، خوشنويس هم بود، اشعارش به فارسي و تركي است. از نامة‌ منظومي كه جواباً به ميرزا حسن وزير اوف نوشته ابياتي نقل مي‏شود:

حسنا ، ماه منا، سيم تنا، گل بدنا

حسن الوجه، قمر پيكر و سيمين ذقنا

گلرخا، غنچه لبا، سرو قد، آهونگها

اي به گلزار فصاحت سمنا، ياسمنا

ناگهم سايه به سر از ره الطاف افكند

قاصد خوشخبر از حضرتش آمد به منا

اي نثار قدمت جان همه اهل كمال

وي فداي قلمت جملة ‌اهل سخنا ...

 

 

طبيب گنجه‏اي

از او فقط در كتاب « دانشمندان آذربايجان » ياد و به خطا غزل معروف ميرزا عبدالباقي طبيب اصفهاني كه به مطلع زير است بنام وي ثبت شده است:

غمش در نهانخانة‌ دل نشيند

به نازي كه ليلي به محمل نشيند... ( تربيت ، 245)

 

عبدالعزيز گنجه‏اي

نجم الدين نام داشت و در سدة ‌هفت يا قبل از آن مي‏زيست از رباعيات اوست:

با روي تو از قمر نمي‏آيد هيچ

با لعل تو از شكر نمي‏آيد هيچ

گر صد ورق از دفتر گل باز كنم

جز شرح رخ تو برنمي‏آيد هيچ

***

دي گفت بتم كه از بدي و نيكي

مي‏پرس زمن ، چو يافتي نزديكي

گفتم كه بگو شرح ميان خود را

گفتا كه: نگفتمت بدين باريكي ( خليل، 173،365)

 

علي آقا گنجه‏اي

فرزند ملاپناه واقف است كه اوايل سال 1212 هجري قمري به دست محمد بيگ، فرزند مهر علي، برادرزادة ابراهيم خليل جوانشير كشته شد. او نيز مانند پدرش شاعر بود ضمن مستزاد ملمع فارسي و تركي در جواب واقف گويد:

پيدا شود از مثل چنين دلبر مه‏رو

با زينت با صورت با روي سمن بو

آندم شود احسن محبوب مزين

با شوكت با عزت با خلقت نيكو

يارب به كه قسمت شده اين شوخ ملك خو

با زيب معين ظاهر كني بر‏ من... ( مشتري 25 ـ 28)

 

عياني گنجه‏اي

از رباعي سرايان سدة 7 و يا قبل ازآن است، از او هفت رباعي در نزهة‌المجالس آمده :

زلفت بر خال و خط غلط مي‏گردد

پرگار صفت گرد نقط مي‏گردد

خط تو زمرد است و زلفت افعي

افعي به چه زهره گرد خط مي‏گرد

***

چاكر به لب تو، اي پسر خودارد

چون بلبل، كو بر گل تر خو دارد

جانا تو شكر لبي و من طوطي طبع

داني تو كه طوطي به شكر خو دارد ( خليل ، 266،343)

 

فخر گنجه‏اي

شرح حالش روشن نيست و در ماخذي جز نزهة‌المجالس ( مولفة نيمة‌اول سدة  7) از او ياد نشده است. از رباعيات اوست:

تا ماه رخت، روشني حسن بكاست

تاريكي غم نگر كه اندر دل ماست

اشك دو هزار كس ، درآورد به چشم

آن دود كه از آتش رخسار تو خاست ( خليل ، 319)

 

قتالي خوارزمي، گنجه‏اي

پهلوان محمود نام داشت و از اهالي اورگنج خوارزم بود و مثنوي كنزالحقايق بدو منسوب است، وي در سال 722 در خيوق خوارزم درگذشته است . از او در قاموس الاعلام دو جا ذكر شده در جلد پنجم، ص 3602 زير نام: قتالي خوارزمي و در جلد ششم ص 4224 گنجه‏اي. صاحب « صبح گلشن » نيز در دو مورد از وي چنين ياد كرده است:

الف ـ   محمود پهلوان گنجه‏اي ابن پوريا ولي كه پير كشتي گيران ولايت بوده مثنوي كنزالحقايق محتوي لطايف ظاهري و باطني منظوم نموده ازاوست:

مرد تمام آنكه نگفت و بكرد

وآنكه بگفت و بكند نيم مرد

وانكه بگفت و نكند زن بود

نيم زن است آنكه نگفت و نكرد

ب ـ  قتالي تخلص محمود پهلوان خوارزمي است كه اول حال به ورزش رياضات پهلواني و دلاوري شهرة‌ شجاعت و زورآوري او جهاني را فرا گرفت و آخر كار به كوشش مجاهدات جسماني و روحاني صيت معرفت و خداداني او در اطراف و اكناف عالم رفت از اوست:

گر مرد رهي نظر به ره بايد داشت

خود را نگه از هزارچه ، بايد داشت

در خانة‌ دوستان چو محرم گشتي

دست و دل و ديده را نگه بايد داشت

واله در رياض‏الشعرا، هدايت در رياض العارفين، آذر در آتشكده، وفاي زنوزي در رياض الجنه او را خوارزمي قيد كرده‏اند. مدرس هم زير عنوان پورياي ولي مي‏نويسد: « محمود خوارزمي معروف به پهلوان محمود و مشهور به قتالي بوده مثنوي كنزالحقايق كه هفده سال پيش از گلشن راز شبستري نظم شده از او بوده و از ابيات همان مثنوي است:

اگر تو خوي خوش داري به هر كار

از آن خويت بهشت آيد پديدار...

وي در سال هفتصد و بيست و دو در خيوق خوارزم درگذشته و در شب وفاتش گفته است:

امشب زسر صدق و صفاي دل من

در ميكده آن هوش رباي دل من

جامي به كفم داد كه بستان و بنوش

گفتم نخورم گفت براي دل من

محتمل است كه تجنيس ناقص « اور گنج » (زادگاه شاعر ) با « گنجه » سبب شده است كه پاره‏يي از تذكره نويسان از او دو شاعر بسازند خوارزمي و گنجه‏اي!

ضمناً صاحب « رياض الجنه » از او زير عنوان « فنائي خيوقي » ياد كرده كه متناسب با روح عرفاني پورياي ولي است تا « قتالي » پهلوان محمود كه در پاره‏يي از منابع فرزند پورياي ولي معرفي شده است. ( آذر ، 326؛ فاني، 5/807؛ هدايت ( ر ) ،124؛ سليم، 330 ، 382؛ سامي، 5/3602 ،6/4224؛ مدرس 1/201)

 

قدسي گنجه‏اي

شيخ ابراهيم نام داشت و از شاعران سدة 13 بود. مرحوم تربيت تاريخ تولد او را 1231 ق و مرگش را 1281 قيد و اضافه كرده است كه ديواني مركب از اشعار فارسي و تركي دارد. نگارنده تا حين طبع به اشعار او دسترسي پيدا نكرد. ( تربيت ، 306)

 

قوامي گنجه‏اي

قوام الدين (‌احمد ) متخلص به قوامي از سخنوران بلند پاية ‌قرن ششم هجري قمري گنجه است. بعضي از مآخذ او را برادر صلبي و يا عموزادة‌ استاد سخن حكيم نظامي گنجه‏اي و هر دو بزرگوار را مريد شيخ السالكين اخي فرج زنجاني قيد كرده و قوامي را با القاب استاد الشعراء و البلغا، ابوالفضايل ستوده‏اند. و بعضي به دليل آنكه در آثار نظامي از او ياد نشده است در اصالت انتساب وي به نظامي ترديد كرده‏اند.

هدايت در مجمع الفصحا مي‏نويسد: « او را استاد قوامي مطرزي خباز مي‏خوانند و عم شيخ نظامي مي‏دانند، گويندميان او و حكيم سوزي مهاجرت بوده در صنايع سخن صاحب مهارت است... از اشعارش آنچه در تذكره‏ها يافته‏ام بعضي را نيز به نام قوامي رازي ديده‏ام » (96 بيت از اشعار او را آورده ) اشعار وي در معارف و مواعظ و ذوقيات و صنايع و بدايع شعري است. قصيدة‌ رائية او موسوم به « بدايع الاسحار في صنايع الاشعار » در مدح قزل ارسلان عثمان بن شمس الدين ايلدگز ( 581 ـ 587 ق / 1185 ـ 1191 ) يكي از امهات قصايد اوست در يكصد بيت كه متضمن هشتاد و سه صنعت از صنايع بديعي است و با اين ابيات آغاز مي‏شود:

اي فلك را هواي قدر تو بار

وي ملك را ثناي صدر توكار

تير چرخت ز مهر ديده سپر

تير چرخت ز مهر ديده سپار

جود را برده از ميانه ميان

بخل را داده از كناره كنار

ساعد ملك و رخش دولت را

تو سواري و همت تو سوار

پست با رفعت تو خانة‌ خان

تنگ با فسحت تو شارع شار

بي وفاي تو مهر جان ناچيز

با وفاي تو مهر جان چو بهار

صبح بدخواه ز احتشام تو شام

گل بدگوي زافتخار تو خار...

در قصيدة‌ مذكور صنايع متعددي از جمله موارد ذيل بكار رفته است:

‏ حسن مطلع، ترصيع ، استعاره، محتمل الضدين، التفات، ايهام ، سياقة الاعداد و ...

 ( شمس قيس، 381؛ دولتشاه، 128 ؛ ضياء 2/198 ـ 201 ؛ هدايت (م) ، 1/478 ؛‌تربيت ، 309 ؛ براون ، 77 – 106 ؛ مشار، 1/201 ؛ منزوي ، 3/2126 و 1241 و 2488؛ خليل، 181 ، 525 )

 

كفائي گنجه‏اي

تاريخ زندگيش روشن نيست، به نوشتة مرحوم تربيت « از مدحت سرايان ملوك طبرستان بوده است». ( تربيت ، 315 )

 

مختصر گنجه‏اي

مختصر هم از شاعران ناشناخته گنجه هست كه سدة هفتم و يا قبل از آن در قيد حيات بوده ، از رباعيات اوست:

زلف سيهت كه مشك تو بر تو اوست

مردافكن و چست و دلبر و هندو اوست

كس مشك نديد، كان ندارد آهو

الا زلفت كه مشك بي آهو اوست ( خليل، 269)

 

مصاحب گنجه‏اي

اوغورلوخان گنجه‏اي فرزند محمد قلي خان زياداوغلي قاجار و متخلص به مصاحب از شاعران سدة يازدهم هجري است. پدرش محمد قلي خان در زمان شاه صفي صفوي (1038 ـ 1052 ق ) بيگلربيگي قراباغ بود. خود « مصاحب » در جواني مدتي داروغة‌ شهر قم بوده و در آنجا نزد عبدالرزاق فياض لاهيجي درس مي‏خوانده. بعداً دو سال ميرآب اصفهان بوده و پس از درگذشت عمويش مرتضي قلي خان بسال 1074 هجري در زمان سلطنت شاه عباس ثاني ( 1052 ـ 1077 ق ) بجاي او بيگلربيگي قراباغ شده است.

قوسي تبريزي شاعر معاصر وي ترجيع بندي در ستايش او دارد كه از اشارات و عبارات آن پيداست كه آنرا پس از فوت عباس دوم و جلوس سلطان سليمان صفوي (1077 ق ) سروده و در آن گنجه را فردوس ثاني و خود را غلام اوغورلوخان خوانده است:

هواي گنجه اول فردوس ثاني واردي باشيمده

فغان كيم ناتوانليق مانع و جمعيم پريشاندرو

اوغورلوخان زياد اوغلي مصاحب روزگارينده

كي بيز اونون قولي ، اول بندة‌ شاه سليماندور...

صاحب ترجمه نخست « زيادي » تخلص مي‏كرده و بعدها مصاحب. مرحوم تربيت شرح حال او را، هم زير عنوان « زيادي » عيناً از تذكرة نصر آبادي نقل كرده و هم در ذيل « مصاحب » مطالب نادرستي از « گلستان ارم » تأليف باكيخانوف آورده ، از جمله نامش را كربلاي علي خان قيد واين دو بيت معروف مصاحب نائيني را به نام وي ثبت كرده است:

مصاحب در ره  عشق جهانسوز

محبت را از آن كودك بياموز

كه چون مادر به كين او ستيزد

هم اندر دامن مادر گريزد

در تذكرة روز روشن نيز ترجمة حالش با تخلص زيادي از تذكرة نصر آبادي تلخيص شده ولي استاد وي را اشتباهاً مولانا عبدالرزاق كاشي نوشته است. محمد طاهر نصر آبادي ترجمه‏اش را چنين به قلم آورده است:

« اغورلوخان ـ خلف محمد قلي خان زياداوغلي بيگلربيگي قراباغ، اويماق ايشان در مردانگي و جرات مشهورند و تواريخ صفويه از اين معني گوياست... به خدمت علامه مولانا عبدالرزاق نهايت ربط داشتند، چنانكه درسي هم مي‏خوانده... بعد از فوت مرتضي قلي خان عمويش بيگلربيگي ولايت اصفهان شد، طبعش در ترتيب نظم اشعار و معما كمال رغبت دارد و زيادي تخلص مي‏كرد. شعرش اينست:

ما را گداخت گرية بي منتهاي چشم

آخر نيافتم چه بود مدعاي چشم

اين در گداز آن شد و آن در گداز اين

چشمم بلاي دل شد و دل شد بلاي چشم

***

فضاي باطنم از عشق عالمگير روشن شد

ز اعجاز جنونم ديدة ‌زنجير روشن شد

***

سركشي اي شوخ هر جايي بسست

اين غرور و ناز و خودرايي بسست

تا ز سرمستان بزم او شوي

اين قدر كز خود برون آيي بسست

***

نواي بلبلان را گوش كردي در چمن ، يكشب

بيا پهلوي شمع و حرفي از پروانه هم بشنو

مصاحب در وصف آب و هواي گنجه چند رباعي و غزل دارد كه از آن جمله است:

زاهد گل آرزو دميدن دارد

در شيشة دل باده رسيدن دارد

دانم كه ترا بادة‌ رنگين هوسست

در گنجه هواييست كه ديدن دارد

گويا در فصل بهاري ( و شايد نوروز 1074 ) همراه اردوي شاه عباس ثاني به مازندران رفته بوده كه غزلي در وصف بهار اشرف سروده است. از آنجاست:

فصل گلست و ريزد، نوش از بهار اشرف

ساقي پياله پر كن، در لاله‏زار اشرف

دستي چو موج برزن، اول به كشتي مي

گر مي‏نهي چو دريا، سر در كنار اشرف ...

 (نصر آبادي، 25 ـ 26 و 540؛ تربيت ، 168ـ 169 و 347؛ گلچين ، (پ) ، 494ـ 499)

 

مغيثي گنجه‏اي

از قدماست وشاعري گمنام است. بطوريكه در هيچ مأخذي از او ياد نشده، بجز اينكه ابيات ذيل را تقي‏الدين اوحدي بدون اشاره به شرح حالش به نام او ثبت كرده است:

مرا سه چيز نمود ازدو زلف و لب، جانان

يكي فريب و دويم حيلت و سيم دستان

فريب و حيلت و دستانش كرده‏اند مرا

يكي نژند و دويم عاجز و سيم حيران

نژند و عاجز و حيران مرا سه چيز كنند

يكي فراق، دويم دوري و سيم هجران

فراق و دوري و هجران آن نگار كه هست

يكي پري و دويم دلبر و سيم جانان

پري و دلبر و جانان من شده‏ست مرا

يكي حيات و دويم راحت و سيم درمان

حيات و راحت و درمان زروي اوست كه هست

يكي منير و دويم روشن و سيم تابان

منير و روشن و تابان چوروي او نبود

يكي سهيل و دويم زهره و سيم كيوان

سهيل و زهره و كيوان مرا چرا كردند

يكي غريب ، دويم بي كس و سيم پژمان

اشعار مذكور كه مشتمل بر صنعت سياقة الاعداد و تبيين و تفسير است يادآور قصيدة قوامي گنجه‏اي است كه گفت:

ز عكس روي و لب و عارضش برند صفا

يكي سهيل، دويم زهره و سيم جوزا... ( هدايت (م) ، 1/506)

 

مهستي گنجه‏اي

از سخنوران معروف سدة ششم هجري قمري است. دربارة زادگاهش ميان تذكره نويسان اختلاف است. جمعي او را گنجه‏اي  و بعضي نيشابوري شناخته‏اند.

مير عباس ميرباقر زاده از فضلاي تاجيكستان به استناد دو كتاب خطي كه دربارة مهستي در 21 شوال 900 در شهر گنجه نوشته شده او را اهل خجند معرفي كرده است كه پس از درگذشت پدر، به همراه مادرش به گنجه رفت و به امير احمد پسر خطيب گنجه كه خود از سخنوران نامي اين شهر بود دل بسته است. ولي چون به علت جمال صوري و كمالات معنوي مورد توجه شهريار گنجه: ( سلطان محمود بن محمد بن ملكشاه ) و اميرزادگان و اهل دربار بود اين پيش آمد خوش آيند قرار نگرفته مهستي را از گنجه تبعيد كردند و او با خاطري پريشان از راه قراباغ به زنجان آمد، و از  اخي فرج زنجاني ديدن كرد و بعد عازم بلخ شد، سپس به مرو رفت و تا سال 548 كه سلطان سنجر اسير طايفة غزان شد در مرو بود و از اين تاريخ به گنجه مراجعت كرد و به عقد امير احمد درآمد. در همين وقت بود كه با نظامي كه در سنين اواخر عمرش بود ملاقات كرد. (چون نظامي به سال 576 درگذشت؟ در هفت فرسنگي گنجه در قشلاق شهر حمدان به خاك سپردند)مهستي چند سالي در قيد حيات بود و پس از وفات در پهلوي قبر نظامي مدفون ساختند. حمدالله مستوفي او را به خطا با سلطان محمود غزنوي معاصر دانسته است! و صبا در روز روشن مي‏نويسد: « در كتاب آفتاب عالمتاب » نامش منيجه خانم نگاشته شده، وي از زنان شهر گنجه است. و بعضي نيشابوري و برخي بدخشاني دانسته‏اند. « هدايت فقدان ديوان مهستي را از اثر حملة‌ عبدالله خان ازبك به هرات دانسته است... ابتكار اين شاعرة‌ نامبردار در انتخاب موضوع رباعيات او را پيشرو شيوة‌ تازه‏يي شناسانده است كه بعدها شهر آشوب ناميده شد.

در نزهة المجالس 61 رباعي از مهستي نقل شده و كتابي از سدة هفتم هجري ( در كتابخانة سناي سابق و ملي تبريز ) در دست است كه محتوي ترانه‏هاي پسر خطيب گنجه و مهستي است. دكتر رياحي در مقدمة‌ بر نزهة المجالس مي‏نويسد كه « فريتزماير » در كتاب « مهستي زيبا » كه بيشتر بر اساس ترانه‏هاي موجود در اين كتاب فراهم آمده ( چاپ 1963 آلمان )، و طاهري شهاب در ديوان مهستي ( تهران 1336 ) رباعيهاي او را جمع و چاپ كرده‏اند. از اوست:

اي باد كه جان فداي پيغام تو باد

گر برگذري به كوي آن حور نژاد

گو در سر راه ، مهستي را ديدم

كز آرزوي تو جان شيرين مي‏داد

***

منگر به زمين، كه خاك و آبت بيند

منگر به فلك، كه آفتابت بيند

جانم بشود ز غيرت، اي جان و جهان

گر زآنكه شبي، كسي به خوابت بيند

***

اي رنج و غم تو برده و خوردة دل

انديشة تو، به ناز پروردة دل

ياد لب تو، نقش نهانخانة جان

نور رخ تو، شمع سراپردة دل

***

دل برد ز من به قهر و من نستيزم

ور بار دهد، نگيرم و بگريزم

تا روز مخاصمت، چو بي‏دل خيزم

آخر، به بهانه‏اي دراو آويزم

 ( دولتشاه، 65؛ (م)، 593 ـ594 ؛ آينده، 2/140 ـ 143 و 462 ـ 470 ؛ تربيت، 365 ؛ طاهري، مقدمه بر ديوان مهستي ؛ خليل ، 97)

 

نجم گنجه‏اي

او نيز از جمله شاعران گمنامي است كه در نيمه اول سده هفت و يا قبل از آن مي‏زيسته از رباعيات اوست:

گل كيست؟ تو شكرين دهاني او نه

سوسن كه بود؟ تو خوش زباني او نه

در باغ به بالاي تو مي‏ماند سرو

اينست كه تو سرو رواني او نه ( خليل، 333)

 

نجيب گنجه‏اي

امير نجيب الدين عمر از شاعران بزرگ گنجه در سدة هفتم يا قبل از آنست، در نزهة المجالس 43 رباعي از او آمده است و احتمال مي‏رود كه مولف ديوان نجيب را در دست داشته از رباعيات اوست:

زلفت كه تو را به چشم در مي‏آيد

گر چه بر چشم تو بسر مي‏آيد

هندوست ورا زچشم خود دور افكن

زيرا كه به روي ترك برمي‏آيد

***

با آنكه ز هجران تو آسيمه سرم

سوداي رخ تو كرد زير و زبرم

سوگند به چشمهاي شوخ تو ، كه من

بر روي تو از زلف تو آشفته ترم ( خليل ، 282 و 285)

 

نصير گنجه‏اي

از شاعران سدة هفتم و يا پيش از آن است مولف نزهة المجالس اين رباعي را از او آورده است:

از گرد ره آن نگار دمساز آمد

در خنده و با كرشمه و ناز آمد

آن نور ز چشم رفته آمد واچشم

و آن جان ز تن رفته به تن بازآمد ( خليل، 393)

 

نظامي گنجه‏اي

ابو محمد، نظام الدين الياس فرزند زكي فرزند مويد گنجه‏اي (نظامي گنجه‏اي) يك از بزرگترين شاعران ايران و پيشواي مثنوي گويان و افسانه سرايان پارسي است. در تاريخ ولادت او مانند ساير سخنوران نامدار اختلاف نظرهاست. ولي به اقرب احتمال وي به سال 535 در گنجه پا به عرصة حيات نهاده. در سنگ مزارش نيز كه از جانب حكومت شوروي نصب شده ولادتش همان تاريخ 535 و مرگش 599 قيد شده است. و اين تاريخ درگذشت نيز مورد تأييد برتلس ( دايرة المعارف اسلامي ) و خاورشناس معروف ريپكا، وشبلي ( در شعر العجم ) و مرحوم مينوي قرار گرفته است.

از مجموع نوشته‏ها برمي‏آيد كه نظامي در جواني پدر و مادرش را از دست داد و خالش عهده‏دار تربيت او گرديد، ولي چندي نگذشت كه او نيز پي سپر پدر و مادر شد. با وجود اينهمه گرفتاريها توانست تعلميات عالي كسب كند، وي شاعري متدين بود و ميل به عرفان داشت و تعليم اصول آن را از شيخ اخي فرج زنجاني فرا گرفت.

اثر عمدة‌ نظامي خمسة اوست كه مجموعه‏اي از پنج منظومة حماسي در موضوعهاي مختلف است. اجتماع اين منظومه‏ها زير عنوان واحد ممكن است مربوط به خود شاعر نباشد. زيرا تذكره نويسان نزديك به زمان شاعر از آنها بنام پنج گنج يا خسمه ياد نكرده‏اند.

شمس قيس رازي  در المعجم كه اوايل سدة هفتم هجري تأيف شده حكايتي آورده است كه بر شهرت و نفوذ اشعار نظامي در بين كلية فارسي زبانان آن عصر دلالت مي‏كند: « ... دوستي از اهل طبع كه در نظم و نثر دستي داشت و از عطيت ... آواز خوش نصيبي تمام، چون مجلس از اغيار خالي ديد و مجالس را به زيور اتحاد خالي يافت بيتي چند از خسرو و شيرين نظامي به لحني خوش و آوازي دلكش برمي‏خواند و با چند ظريف آن را ضربي خفيف مي‏زد. من گفتم همانا از فهلويات هر چه برين وزن است به نسبت همين لحن بر توان گفت و در قسمت همين ضرب توان آورد، همه به اتفاق گفتند جملة‌ فهلويات برين وزن است و همة‌ اورا منان ( لحني از موسيقي قديم كه فهلويات بدان خوانده مي‏شد) بدين اصل ...» ص 169 كاملا واضح است كه اشعار و مثنويات نظامي در حال حيات او با وجود مشكلات و موانع ناشي از بدي ارتباطات، سينه به سينه هفت شهر عشق را مي‏گشته است. همچنانكه بعدها به سير در اطراف و اكناف جهان پرداخت.

پيتر چلكوفسكي، نظامي را نمايشنامه نويس چيره‏دست و پنج گنج را نوعي ( نمايشنامه براي خواندن ) معرفي مي‏كند. او معتقد است كه زنجيرة رويدادها در نمايشنامه‏هائي كه حكيم گنجوي براي مطالعه نوشته با دقت بيشتري تنظيم شده است.

عملكردهاي نمايشي داستانهاي نظامي اساساً سبب تاثير و نفوذ اين داستانها در شعراي 750 سال گذشته، و نيز در نقاشان مينياتور و خطاطان و آهنگسازان و دراين اواخر در نمايش و فيلم باله بوده است. اين تاثير محدود به ايران نمي‏شود بلكه در سراسر آسياي غربي و مركزي، در قفقاز و شبه قارة‌ هند و پاكستان نيز مي‏توان آن را ديد. مضمونهاي شيرين و فرهاد و ليلي مجنون، و بهرام وهفت شاه دختش در خيمه شب‏بازيهاي تركي و فارسي و همچنين در نمايش به زبان اردو در قرن نوزدهم و نمايش امروزي تركي و آذربايجاني، و فيلم نامه‏هاي فارسي و مجسمه‏سازي معاصر ايران ياد مي‏شود.

*‏ ليلي و مجنون نمايشنامة‌ روان شناختي است با سرانجامي مصيب‏بار، اين داستان مبين تبحر نظامي در پديد آوردن داستاني تمام عيار از قصة ساده‏اي كه در بيابان رخ مي‏دهد. اصالت كار حكيم گنجه‏اي ناشي از تصوير روان شناختي است كه از غنا و پيچيدگي روح انسان به هنگام مواجهه با عشق شديد و پايا به دست مي‏دهد. اما در ليلي و مجنون ويژگي مشترك مرگ هر دو دلداده به گونة‌ خصوصي ارائه شده است؛ در اين داستان مجنون است كه بر مزار ليلي جان مي‏سپارد.

*‏ هفت پيكر كه قصة ديگري در خمسه است به داستانهاي رزمي عاشقانة پرماجراي بهرام گور مي‏پردازد. زندگي پر فراز و نشيب بهرام چارچوب هفت داستان ناب است كه نقاط قوت و ضعف طبيعت انسان را در صحنه‏هائي نشان مي‏دهد كه به جزئيات كامل وصف شده است. تغيير روز به روز لباسها و رنگ گنبدها بي‏شك در بردارندة‌معاني عرفاني و كيهاني است.

*‏ نظامي پس از خسرو و شيرين و ليلي و مجنون و هفت پيكر، منظومه‏يي دربارة‌اسكندر كبير نوشت بنام « اسكندر نامه » . كه داستاني است تخيلي كه مشخص رفتار قهرمانانة‌ شخصيت اصلي است. بسياري از مضمونهاي اين منظومة بلند براي اجرا بر صحنه نيز مناسب است.

*‏ مثنوي اول از خمسه مخزن الاسرار است كه آنرا بنام فخرالدين بهرام شاه صاحب ارزنگان منظوم ساخته و روز 24 ربيع الاول سال 559 از نظم آن فراغت حاصل كرده است:

بود حقيقت به شمار درست

بيست و چهارم زربيع نخست

از گه هجرت شده تا اين زمان

پانصد و پنجاه و نه افزون برآن

اين مثنوي در 2227 بيت است و به سال 1960 م . به اهتمام عبدالكريم علي اوغلو در باكو به چاپ رسيده است  تاكنون شروح متعددي بر مخزن الاسرار نوشته شده است.

*‏ مثنوي دوم از پنج گنج، داستان خسرو و شيرين است كه درسال 576 بنام شمس الدين محمد جهان پهلوان ( 568 ـ 581 ق / 1172 ـ 1185 م ) دومين پادشاه از سلسلة اتابكان آذربايجان موشح ساخته است. در تاريخ شروع به نظم گويد:

گذشته پانصد و هفتاد و شش سال

نزد بر خط خوبان كس چنين خال

اين داستان تقريباً داراي 6500 بيت در بحر هزج مسدس مقصور است. تاريخ دقيق اتمام آن مسخص نيست؛ تاريخ 581 قمري از همه محتملتر مي‏نمايد.

حكايت خسرو و شيرين از مشاهير قصص عهد ساساني‏هاست، خسرو پرويز بيست و سومين پادشاه ساساني و شيرين مسيحي بانوي حرمسراي اوست. نظامي در شرح بعضي از صحنه‏ها، تحت تاثير ويس ورامين فخرالدين اسعد گرگاني قرار گرفته است.

به نوشتة مرحوم تربيت قطعاتي از اين حكايت در كتاب المحاسن والاضداد منسوب به جاحظ ذكر شده. ابومنصور ثعالبي در غررالاخبار و ابو علي مسكويه در نديم الفريد، ابوالقاسم فردوسي در شاهنامه و ... هر يك از اين حكايت شرحي نوشته‏اند كه شبيه هم مي‏باشند ولي بعد از فردوسي كه به شيوة خاص خود اين داستان را در حماسة بلندي گنجانيده است، نظامي بزرگترين و اولين ناظم اين منظومة پارسي است. بعد از نظامي صدها نفر از سخنوران ايران و هندوستان اين قصه را به رشتة نظم درآوده‏اند ولي هيچيك از آنها به سلاست و بلاغت و رواني و شيريني نظم نظامي نرسيده  است.

از شاعران ترك هم: شيخي، صدري، آهي ، جليلي، لامعي، عارف چلبي، فصيحي، سالم و سايرين اين داستان را به نظم كشيده‏اند ( نشرية‌ دانشكدة ادبيات تبريز، سال 21/1 و 2).

*‏ ليلي و مجنون ـ سومين مثنوي از پنج گنج است و آنرا در سلخ رجب 584 بعد از آنكه كمتر از چهار ماه نظم چهار هزار بيت آن طول كشيده بود به اتمام رسانيده است:

اين چار هزار بيت اكثر

شد گفته به چار ماه كمتر

گر شغل دگر حرام بودي

در چارده شب تمام بودي

كآراسته شد به بهترين حال

در سلخ رجب، به ثا و  فا، دال (= 584)

تاريخ عيان كه داشت با خود

هشتاد و چهار بعد پانصد

در نسخه‏هاي چاپي اين رقم به بيش از پنجهزار بيت بالغ شده و معلوم مي‏دارد كه بعدها نيز حكيم بيت‏هائي بر آن افزوده است.

موضوع مثنوي شرح معاشقات قيس بن عامر عاشق مشهور عرب ملقب به مجنون است با ليلي بنت سعد.

نظامي اولين شاعري است كه اين حكايت را به نظم كشيده و بعد از او از شاعران ايران و هند و تركيه به اين مثنوي نظيره‏هائي ساخته‏اند .

*‏ بهرام نامه كه به نام هفت پيكر يا هفت گنبد نيز معروف مي‏باشد، چهارمين مثنوي از منظومه‏هاي نظامي است و در آن مجالس بزم و نوش خواريهاي بهرام پنجم چهاردهمين پادشاه ساسانيان (420 ـ 440 م ) شرح شده است.

نظامي اين مثنوي را كه از حيث اشتمال به مضامين بديع و تشبيهات و كنايات و استعارات مقام ارجمندي دارد. به نام سلطان علاء الدين كرپه ارسلان ( يعني شيربچه ) كه از سلسلة تركان آقسنقري بوده و از (584 ـ 604 ق ) حكومت داشته به نظم درآورده است:

چون اشارت رسيد پنهاني

از سراپردة سليماني

پرگرفتم چو مرغ بال گشاي

كه كنم بردر سليمان جاي

كسروي در بخشي از شهرياران گمنام از احمديليان نام برده ( ج 2 ص 110 ـ 138 ) و از علاء الدين كرپه ارسلان به علت ادب دوستي و نوازش شعرا و احترام به حكيم نظامي، به نيكي ياد كرده است (ص 126 ـ 135 ).

شعرا بر اين داستان نيز نظيره‏ها ساخته‏اند.

بهرام نامه حاوي بيش از پنجهزار بيت است و مكرر بطبع رسيده است .

*‏ اسكندرنامه ـ پنجمين مثنوي است كه دربارة‌ اسكندر مقدوني ( فاتح معروف در زمان داراي سوم آخرين پادشاه هخامنشيان) به نظم كشيده است. اين مثنوي شامل شرفنامه و اقبال نامه و مجموعاً نزديك به ده هزار بيت در بحر متقارب است، بحري كه حكيم فردوسي شاهنامه را به همين وزن سروده است.

الف ـ شرفنامه را به نام ملك جهان پهلوان، نصرة‌الدين مسعود فرزند اخستان شروانشاه سروده و در خطاب به وي گفته است:

جهان پهلوان نصرة‌الدين كه هست

بر اعداي دين چون فلك چيره دست

اگر شد سهي سرو شاه اخستان

تو سر سبز بادي در اين گلستان

ب ـ اقبالنامه قسمت دوم از منظومة‌ اسكندرنامه است كه به نام نصرة الدين مسعود فرزند اخستان شروانشاه مذكور، منظوم شده است. و در چند مورد از او ياد كرده گويد:

سر سرفرازان و گردنكشان

ملك نصرت الدين سلطان نشان

در اقبالنامه از زلزله‏هايي كه شب شنبه در گنجه رخ داده سخن به ميان آمده است. در خاتمه اقبالنامه اشعاري آمده است كه ظاهراً الحاقي است. 

نظامي چو اين داستان شد تمام

به عزم شدن تيز برداشت گام

نه بس روزگاري بر اين برگذشت

كه تاريخ عمرش ورق درنوشت

فزون بود شش مه ز شصت و سه سال

كه بر عزم ره بر دهل زد دوال ...

نظامي علاوه بر پنج گنج كه مذكور افتاد داراي ديوان قصايد و غزليات و رباعيات و ساير انواع شعر نيز هست. نسخ خطي آن در كتابخانه‏هاي ايران، هندوستان، مصر، تركيه نگهداري مي‏شود.

مثنوي:

اي همه هستي ز تو پيدا شده

خاك ضعيف از تو توانا شده

هر كه نه گويا به تو خاموش به

هر چه نه ياد تو فراموش به

پرده برانداز و برون آي فرد

گر منم آن پرده بهم درنورد

حرف زبان را به قلم باز ده

وام زمين را به عدم بازده

 قصايد :

ملك الملوك فضلم به فضيلت معاني

زمن و زمان گرفته به مثال آسماني

نفس بلند صوتم، جرس بلند صيتم

قلم جهان نوردم علم جهان ستاني

سر همتم رسيده به كلاه كيقبادي

بر حشمتم گذشته زپرند جوزجاني

سخن از من آفريده، چو سماع ارغنوني

نكتم به ذوقها در ، چو شراب ارغواني

غزل:

روزگار آشفته‏تر، يا زلف تو، يا كارمن

ذره كمتر، يا دهانت، يا دل غمخوار من؟

نظم پروين خوبتر، يا در، يا دندان تو

قامت تو راست‏تر، يا سرو، يا گفتار من؟

مهر و مه رخشنده تر، ياراي من ، ياروي من

طالعم گردنده‏تر، يا خوي تو ، يا كار من؟

وصل تو دلجوي‏تر، يا شعرهاي نغز من

هجر تو دلسوزتر، يا ناله‏هاي زارمن؟

رباعي:

گر آه كشم، كجاست فريادرسي

ور صبر كنم عمر نمانده‏ست بسي

برياد تو مي‏زنم به هر دم نفسي

كس را ندهد خداي سوداي كسي

***

 (نظامي، خمسه؛ عوفي، 2/396؛ شمس قيس، 169؛ تربيت، 381 ـ385؛ نفيسي، (مقدمه بر ديوان)؛ معارف، 5 ش 2 مرداد ـ آبان 1367؛ نشر دانش، ش 1 سال 10، آذر، دي 1368، 16 ـ 22)

 

واقف گنجه‏اي

ملا پناه متخلص به واقف اصلش از محال قزاق شمس الدين از توابع گنجه است. به سال 1184 هجري مطابق 1766 ميلادي در ايام حكومت ابراهيم خليل جوانشير به قلعة پناه‏آباد كه بعدها شوشي = شيشه ناميده شد نقل مكان كرد و سرانجام به سال 1206 در اثر ابراز شايستگي به خدمت ابراهيم خليل رسيد و به منصب ائشيك آقاسي، منصوب گشت.

سال 1211 كه آغا محمد خان قاجار براي دومين بار به جانب قراباغ هجوم آورد و شهر شيشه را تصرف كرد ملاپناه و فرزندش علي آقا گرفتار  وقرار شد كه صبحدم در رديف ساير مخالفان به قتل رسند، ولي قضيه برعكس شد و آغا محمد خان در شب شنبه 21 ذيحجة 1211 يعني پس از چهار روز تصرف شيشه بدست سه تن از گماشتگان خود: صادق گرجي، حداد فراش و عباسعلي مازندراني به قتل رسيد، و ملاپناه و فرزندش موقتاً از مرگ نجات يافتند ولي پس از چند روز بدست محمد بيك فرزند مهر علي بيك كشته شدند.

از اشعارش 170 بيت شامل غزل، مستزاد، معشرات، مخمسات تركي و فارسي در تذكرة ‌نواب و رياض العاشقين آمده، معروف است كه وقتي آغا محمد شاه قاجار به سال 1209 قمري در حملة نخست به قراباغ در اطراف شهر شيشه صف آرائي كرده بود نامه تهديدآميزي به ابراهيم خليل فرستاد و اين بيت عرفي را با اندك تصرفي بدان الصاق كرد:

زمنجنيق فلك سنگ فتنه مي‏بارد

تو ابلهانه گرفتي ميان شيشه قرار

ملاپناه كه در قلعه حاضر بود بالبداهه اين بيت گفت و در جواب نامه فرستادند:

گر نگه دار من آنست كه من مي‏دانم

شيشه را در بغل سنگ نگه مي‏دارد

اين مثنوي به او منسوب است:

شنيدستم كه مجنون دل آزار

چو شد از مردن ليلي خبردار

گريبان چاك زد با آه و افغان

به سوي تربت ليلي شتابان

در آنجا كودكي ديد ايستاده

به هر سو ديدة حسرت گشاده

نشان قبر ليلي را از او جست

چو آن كودك بخنديد و بدو گفت

كه اي مجنون تو را گر عقل بودي

ز من كي اين تمنا مي‏نمودي

ميان قبرها را جستجو كن

ز هر مرقد كفي از خاك بو كن

زهر خاكي كه بوي عشق برخاست

يقين كن  تربت ليلي همانجاست

توهم واقف در اين دير جگر سوز

رموز عشق از آن كودك بياموز ( نواب، 1 ـ 17؛ مشتري، 8 ـ 24؛ هيئت، 77 ـ 78)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 12:51  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

حركت آزاديبخش ايران شمالي

 

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

دريغ و درد كه آن همه حماسه ها و دلاوريها و جانبازيهاي خونين ايرانيان در برابر  ارتش متجاوز روسيه كه در آن روزگار نخستين ارتش مجهز جهان بود ، به علت ضعف و بي كفايتي دولت مركزي و خيانت وطنفروشان ؛ نتوانست ميهن را از دست اندازيها و تجاوزگريهاي روسيه مصون دارد و در نهايت دور اول جنگ با روسيه به قرارداد ننگين گلستان و اشغال شدن بخشهاي وسيعي از كشورمان در ايران شمالي منجر شد. ...در 20 مهر كه سالگرد انعقاد عهدنامه شوم و سياه گلستان است يادرزمندگاني را كه در راه ميهن با متجاوزان روس جنگيدند و به شهادت رسيدند گرامي ميداريم.

به مناسبت سالگرد انعقاد عهدنامه ننگين گلستان ، بخشي ديگر از روايت ژان يونير ( نويسنده فرانسوي ) را از رشادتهاي ايرانيان در جنگ با روسيه به همه عاشقان و علاقمندان آزادي ايران شمالي تقديم ميكنيم.

 

 

نبردهاي ايران و روسيه در ساليان و شكي

 

مقاومت فراموش نشدني ايرانيان

 

نويسنده ـ  ژان يونير

·          مترجم ـ ذبيح الله منصوري

 

يكي از شهرهاي شمالي ايران ساليان بود كه در مغرب درياي مازندران قرار داشت و دو شاخه رود ارس و كوروش ( كر ) آن را در برمي‏گرفت. به اين ترتيب كه رود كوروش به رود ارس ملحق مي‏شد و آنگاه آن دو رود كه تشكيل يك رود را مي‏داد به دو شاخه تقسيم مي‏گرديد، و شاخه‏اي از مشرق ساليان عبور مي‏كرد و شاخه ديگر از مغرب آن و زارعين منطقه ساليان مي‏توانستند از آب هر دو شاخه استفاده نمايند.

در بين دو شاخه رود ارس، مراتعي وسيع وجود داشت كه دام در آن مي‏چريد و بعضي از مرتع‏ها در ارتفاعات قرار داشت و بعضي در اراضي كم ارتفاع و لذا دامداران مي‏توانستند، جز در موقع يخبندان براي چرانيدن دام خود از آن مراتع استفاده نمايند.

فرآورده‏هاي دامي ساليان و به خصوص روغن آن معروف بود و در فصل زمستان كه حمل روغن در جلدهاي پوستي آسان مي‏شد، آن روغن را براي بزرگان آذربايجان، هديه مي‏فرستادند. مردم ساليان، همه زراعت پيشه يا دامدار بودند و مثل اكثر مردم مناطق كشاروزي ميل به جنگ نداشتند.

ساليان يك شهر بدون حفاظ بود و حصار نداشت و مردي به اسم امير يعقوب خان يا « امير يعقوب » بر آن حكومت مي‏كرد و او از حكام محلي به شمار مي‏آمد كه پسر بعد از پدر حكومت مي‏كردند و پادشاهان ايران حكومت آنها را به رسميت مي‏شناختند.

امير يعقوب داراي سپاه نبود و فقط عده‏اي تفنگچي داشت كه براي تشريفات از آنها استفاده مي‏شد چون مردم آن قدر سليم النفس بودند كه مرتكب جرم نمي‏شدند تا اين كه براي دستگيري آنها تفنگچي ضرورت داشته باشد.

وقتي قشون « نبولسون» سردار تزاري كه قصد اشغال ساليان را داشت به آن شهر نزديك شد امير يعقوب باشتاب، مبادرت به بسيج يك قشون كرد و از سكنه شهر و زارعين براي جلوگيري از قشون نبولسون داوطلب خواست و عده‏اي زيادتر از آنچه مورد احتياج امير يعقوب بود، داوطلب شدند كه در جنگ شركت نمايند و چون امير يعقوب آن قدر تفنگ و مهمات نداشت كه بين آنها توزيع كند، مازاد را مرخص كرد و به آنها گفت ولي شما، آماده براي شركت در جنگ باشيد تا جاي كساني را كه كشته مي‏شوند پر كنيد.

تمام مردان كه داوطلب براي جنگ شدند حسن نيت داشتند و مي‏خواستند بجنگند و استعداد آنها هم براي تحمل خستگي خوب بود زيرا كشاورزان چون معتاد به كارهاي سخت مي‏شوند استعداد تحمل خستگي را دارند. اما هيچ يك از آنها داراي تعليمات جنگي نبودند و نمي‏توانستند نشانه‏زني كنند و امير يعقوب هم فرصت نداشت كه آنها را تحت تعليم قرار بدهد. معهذا با آن سربازان تعليم نيافته براي جلوگيري از سپاه نبولسون كه داراي سربازهاي تعليم يافته بود به راه افتاد.

امير يعقوب اصول تاكتيك را مي‏دانست و اطلاع داشت كه در ميدان جنگ بايد سپاه را طوري تقسيم كرد كه دشمن نتواند آن را محاصره كند و سپاه خود را منقسم به دو جناح و يك قلب و يك ذخيره كرد و براي هر يك از قسمت‏هاي مزبور، روسائي از بين سربازان قديمي ولو سالخورده، انتخاب نمود و به روسا آموخت كه چگونه جلوي حملات سپاه دشمن را بگيرند.

وقتي كه جنگ شروع شد سربازان امير يعقوب نامنظم مي‏جنگيدند و نبولسون كه جاسوس داشت و مي‏دانست كه سربازان امير يعقوب يك چريك تعليم نيافته و تازه كار است تصميم گرفت كه با يك حمله، قشون حاكم ساليان را محاصره نمايد و او را وادار به تسليم كند.

وقتي سربازان نبولسون براي محاصره نيروي امير يعقوب حمله كردند از طرف سربازان تازه كار حاكم ساليان مقاومتي غير مترقبه به ظهور رسيد و سربازان مزبور تا آنجا كه توانستند با تيراندازي جلوي سربازان نبولسون را گرفتند و بعد از اين كه تفنگ‏هاي آنها گرم شد و به طور موقت از كار افتاد با سرنيزه دفاع كردند و ديده شد كه بعضي از سربازان تازه كار حاكم ساليان، دامان لباس خود را پاره كردند و آن را اطراف لوله تفنگ گرم خود پيچيدند تا اين كه دستشان نسوزد و سپس از تفنگ مانند چماق استفاده كردند و آن را دور سر به حركت در آوردند و قنداق تفنگ را بر سربازان نبولسون كوبيدند. استقامت سربازان امير يعقوب، حمله سربازان نبولسون را سست و آنگاه متوقف كرد و روز به انتها رسيد.

نبولسون كه يقين داشت در يك روز كار جنگ را يكسره خواهد كرد بعد از اين كه شب فرود آمد فرمان داد كه سربازان اوتماس با ايرانيان را قطع كنند و سربازان حاكم ساليان مجروحين خود را با خويش بردند و قدري عقب نشستند ولي نتوانستند كه اموات را از ميدان جنگ خارج نمايند و به جاي اجساد مقتولين تفنگ‏ها و دبه‏هاي باروت و جاي گلوله آنها را بردند چون مي‏دانستند از حيث تفنگ و مهمات درمضيقه هستند.

همان شب، امير يعقوب تفنگ و مهمات مقتولين را به آن قسمت ازمردان داوطلب كه آماده براي شركت در جنگ شدند و مازاد براحتياج بودند داد و به آنها گفت صاحبان اين تفنگها امروز مردانگي كردند و جلوي خصم را گرفتند و بر شماست كه فردا مثل آنها مردانگي كنيد و جلوي دشمن را بگيريد.

همان شب مجروحين را بعد از زخم‏بندي به خانه‏هايشان فرستادند و ديگران غذا خوردند و خوابيدند تا اين كه روز بعد براي جنگ آماده باشند. روز ديگر نبولسون كه متوجه شده بود، خصم با اين كه تازه كار مي‏باشد قوي است، قبل از حمله شروع به تيراندازي با توپ كرد.

سربازان امير يعقوب براي دفاع در قبال شليك توپها كوچكترين اطلاع نداشتند و فرو مي‏ريختند. اما بعد از اين كه توپها گرم شد ونبولسون ناگزير، تيراندازي با توپ را متوقف كرد، سربازان حاكم ساليان مثل روز قبل، به سختي پايداري مي‏نمودند.

امير يعقوب با زباني كه مردان روستائي و شهري بفهمند به آنها گفته بود اين خاك كه شما روي آن پا گذاشته‏ايد و مي‏جنگيد ناموس شما است و اگر اين خاك را از دست بدهيد ناموس خود را از دست داده‏ايد و تا آخر عمر سرشكسته و دچار لعن خواهيد بود و هر سرباز در هر نقطه كه مي‏جنگد بايد آن قدر پايداري كند تا اين كه به هلاكت برسد.

طوري سربازان امير يعقوب به سختي پايداري مي‏كردند كه نبولسون متوجه شد آن روز هم به انتها خواهد رسيد و او فاتح نخواهد گرديد و تصميم گرفت كه سواران خود را به كار بيندازد.

در آن عصر، كه اسلحه خودكار وجود نداشت تا اين كه جلوي حمله سواران را بگيرد، « شارژ » يعني حمله سواران بزرگترين خطر بود كه بر پيادگان درميدان جنگ وارد مي‏آمد و يكي از تعليمات مهم پيادگان قبل از اين كه آنها را به ميدان جنگ بفرستند، جلوگيري از حمله سواران به شمار مي‏رفت.

«فردريك كبير» پادشاه پروس براي اين كه سربازان پياده خود را از نظر جلوگيري از حمله سواران ورزيده كند به سواران خود امر مي‏كرد كه پيادگان را مورد حمله قرار بدهند بدون اين كه جنگ زرگري باشد و سواران با شمشيرهاي آخته به پيادگان حمله‏ور مي‏شدند و آنها را مي‏كشتند يا مجروح مي‏نمودند و پيادگان با نيزه يا سرنيزه در حالي كه با اسلوب «فالانژ» ( به گونه‏اي كه پشت به دشمن نباشند) ايستاده بودند از خود دفاع مي‏نمودند.

راه جلوگيري از حمله سواران غير از سرنيزه و نيزه عبارت از اين بود كه در زمين موانعي براي عبور اسب‏ها به وجود بياورند، تقريباً شبيه به موانعي كه در جنگ جهاني دوم براي عبور از تانك‏ها به وجود مي‏آوردند. موانع را نمي‏توانستند فوري به وجود بياورند اما از چند روز قبل از جنگ در ميدان‏هائي كه امكان داشت در روز جنگ به وجود بيايد ميخ‏هاي قطور و بلند « به اسم ميخ طويله » در فواصل معين بر زمين مي‏كوفتند و آنها را به وسيله زنجير يا طناب به هم متصل مي‏كردند تا اينكه دست و پاي اسب‏ها به آن گير كند و به زمين بخورند و ايجاد آن موانع هم مستلزم اين بود كه ميخ طويله و زنجير با طناب به قدر كافي وجود داشته باشد. گاهي در ارتش‏هاي منظم كه به ميدان جنگ مي‏رفت آن وسايل يافت مي‏شد.

اما درقشون حاكم ساليان نه آن وسائل بود و نه به عقل كسي مي‏رسيد كه مي‏توان از آن وسائل استفاده كرد.

امير يعقوب وقتي از دور ديد كه سواران نبولسون به راه افتادند به وسيله روساي سه گانه به سربازان جناحين و قلب گفت با سرنيزه جلوي سواران را بگيرند و دستور جديد همان است كه بود و هر سرباز بايد در محلي كه مي‏جنگد آنقدر پايداري نمايد تا كشته شود. وقتي سواران نبولسون نزديك شدند همه، نيزه‏هاي بلند در دست داشتند. اگر سواران هنگام حمله با شمشير بجنگند، مي‏توان با سرنيزه جلوي آنان را گرفت. اما اگر خود آنها با نيزه بلند حمله كنند ديگر سرباز پياده نمي‏تواند با سرنيزه جلوي سواران را بگيرد زيرا قبل از اينكه بتواند سرنيزه خود را به سينه يا شكم اسب برساند خود از نيزه بلند سوار از پا درمي‏آيد.

سواران نبولسون وقتي به راه مي‏افتادند آهسته حركت مي‏كردند و توگوئي قصدي ندارند جز اينكه به گردش بروند تا اينكه اسب‏ها كه مدتي استراحت كرده‏اند راه‏پيمائي كنند. اما وقتي به نزديكي قشون حاكم ساليان رسيدند، حركت قدم اسب‏ها مبدل به حركت چهار نعل شد.

سربازان تازه كار امير يعقوب نزديك شدن سواران را مي‏ديدند اما تيراندازي نمي‏كردند براي اينكه هنوز سواران به تيررس نرسيده بودند ولي بعد از اينكه سواران به تيررس رسيدند، تيراندازي از طرف قشون ساليان شروع شد بي‏آنكه زياد مؤثر واقع شود.

با اينكه تيراندازي به سوي يك دسته سوار كه با حال تاخت جلو مي‏آيد مشكل نيست براي اينكه يك هدف بزرگ و پيوسته مي‏باشد سربازان امير يعقوب چون تازه كار بودند نتوانستند عده‏اي زياد از سواران نبولسون را هدف سازند و سواران خود را به قشون ساليان رسانيدند و بزودي معلوم شد كه منطقه حمله آنها جناح راست قشون ساليان است يعني جناحي كه درمشرق قرارداشت.

سواران با نيزه‏هاي بلند به پيادگان حمله كردند و قبل از اينكه سرباز پياده بتواند از سرنيزه خود استفاده كند او را از پا در مي‏آوردند و از رويش مي‏گذشتند.

گاهي يك سرباز پياده موفق مي‏شد سرنيزه خود را در سينه يا شكم اسبي فرو كند و سواري را كه بر پشت اسب مي‏باشد وا دارد كه قدم برزمين بگذارد.

ولي آن موفقيت، معدود بود و پيادگان قشون ساليان نمي‏توانستند در قبال سواران نيزه‏دار از خود دفاع نمايند و سواران از روي كالبد پيادگان عبور مي‏كردند و در مدتي كم جناح راست قشون ساليان از بين رفت.

امير يعقوب، خواست كه با باقيمانده سربازاني كه در جناح راست باقي مانده بودند و نيروي ذخيره، جلوي سربازان نبولسون را بگيرد ولي فرصت كافي براي آن مانور بدست نياورد و پيادگان نبولسون هم از جلو به دو جناح و قلب قشون ساليان حمله كردند.

پيادگان تزاري كه به جناح راست قشون نبولسون حمله كردند بدون مقاومت از آن جناح گذشتند و ازپشت سپاه ساليان سر به در آوردند و به كمك سواران از عقب به قلب سپاه امير يعقوب حمله كردند.

به تدريج، پيادگان تزاري كه از جلو مي‏آمدند از جناح راست بدون مدافع قشون ساليان مي‏گذشتند و خود را به پشت قلب و جناح چپ مي‏رسانيدند و در مدتي كم قلب و جناح چپ قشون ساليان محاصره شد بدون اينكه نيروي ذخيره بتواند به كمك آن دو قسمت بيايد. با اين كه امير يعقوب ديد كه بطور كامل مورد محاصره قرار گرفته باز پايداري كرد.

امير يعقوب مردي سالخورده، و شايد شصت ساله بود و وقتي نبولسون نيروي ساليان را به طور كامل محاصره كرد دستور داد كه جنگ چندين دقيقه متاركه شود و بوسيله چند سرباز پياده سالياني براي حاكم ساليان پيغام فرستاد اگر تسليم شود او را اسير نخواهد كرد و آزاد خواهد بود.

امير يعقوب گفت من اگر كشته شوم پادشاه ايران، مرا مورد مواخذه قرار نخواهد داد كه چرا نتوانستم ساليان را حفظ كنم. اما اگر تسليم شوم و زنده بمانم هرگز نخواهم توانست كه نزد پادشاه ايران سربلند كنم.

نبولسون باز پيغام فرستاد كه اين جنگ براي شما يك خون‏ريزي بدون فايده است. چون اكنون در محاصره هستيد و سربازان شما نخواهند توانست محاصره را از بين ببرند و همه كشته خواهند شد.

حاكم ساليان گفت من دستور تسليم را صادر نمي‏كنم و باز جنگ درگرفت. نيروي نبولسون نسبت به قشون چريك امير يعقوب خيلي قوي بود و سربازان تعليم يافته داشت و آنها مي‏دانستند چگونه بجنگند تا اينكه قشون كوچك حاكم ساليان را به دسته‏هاي چند نفري تقسيم نمايند.

باري امير يعقوب تسليم نشد و حتي بعد از اين كه تير خورد تسليم نگرديد تا اين كه يك تير ديگر به او اصابت كرد و تير دوم او را انداخت و ديگر نتوانست برخيزد.

بعد از اين كه حاكم ساليان افتاد و برنخاست بازمانده سربازانش سست شدند و تسليم گرديدند و وقتي جنگ خاتمه يافت و امير يعقوب مجروح را از زمين بلند كردند تا اين كه به شهر ببرند ميدان جنگ مستور از اجساد مقتولين يا مجروحيني شده بود كه نمي‏توانستند از جا برخيزند.

بازماندگان قشون ساليان براي مداواي مجروحين و دفن اجساد، از زارعين كمك خواستند و آنها به راه افتادند و مجروحين را به خانه‏هايشان رسانيدند و مقتولين را دفن كردند و به اين ترتيب نبولسون توانست كه ساليان را اشغال نمايد.

شايد جنگ ساليان از جنگ‏هاي فراموش نشدني شرق باشد زيرا ديده نشده كه يك قشون كه تمام سربازان آن تازه كار وتعليم نيافته هستند بتوانند جلوي يك ارتش قوي و تعليم يافته را بگيرد آن هم با توجه به اين كه شمارة‌ سربازان قشون تازه كار نسبت به ارتش تعليم يافته خيلي كم بوده است و مردم ساليان در آن دو روز نشان دادند كه مرداني دلير و سرسخت هستند و حاكم ساليان دو روز بعد از جنگ، بر اثر دو جراحت سخت زندگي را بدرود گفت.

يكي ديگر از بلاد ايران در منطقه شمالي « شكي » بود كه كرسي ولايتي به همين نام محسوب مي‏شد.

«شكي» در نزديكي جبال شرقي قفقازيه قرار داشت و بين شكي و درياي خزر غير از كوه نبود و از آن جبال نهرهاي متعدد در منطقه شكي جريان داشت.

سكنه شكي مسلمان و مسيحي بودند و مسيحيان از كليساي «اش ميازدين» پيروي مي‏كردند يعني كليساي ارمنستان.

جيمزموريه نويسنده انگليسي‏اش ميازدين واقع در شمال رود ارس را «روم ارمني» مي‏خواند و آنجا مقر اسقف بزرگ ارمني بود.

سكنه مسلمان شكي زارع و صنعتگر بودند، اما صنعتگر به مفهوم قديم كه زرگري مي‏كردند و ظروف نقره مي‏ساختند، و ظروف مسين هم در شكي از طرف مسلمين ساخته مي‏شد و آن قدر در ساختن ظروف مسين مهارت داشتند كه وقتي آن را سفيد مي‏كردند ظرافت و زيبائي ظرف مسين، فرقي با يك ظرف نقره نداشت.

مسلمين شكي داراي مذهبي شيعه بودند و تعصب داشتند و مانند مردم شهر شوشي يا شوشه در ماه محرم كه ماه عزاداري شيعيان است كفن سفيد مي‏پوشيدند و سر را با شمشير مجروح مي‏كردند و شماع و به قول خودشان علمدار به راه مي‏انداختند و آنها كساني بودند كه دهها خنجر و نيزه در بدنشان فرو رفته بود و منظره‏اي تأثر‏آور و هم وحشت انگيز داشت.

حاكم ولايت شكي، نيز مثل حاكم «ساليان» از حكام محلي بود، و آن حكام پسر بعد از پدر حكومت مي‏كردند و سلاطين ايران حكومت آنها را به رسميت مي‏شناختند.

حاكم شكي به اسم «سليم خان» خوانده مي‏شد و او در آغاز به افسران تزاري روي خوش نشان داد و اين طور آشكار كرد كه ميل دارد قشون تزار را در شكي بپذيرد. ولي بعد از اين كه دريافت افسران تزاري نه فقط حكام محلي را مورد تحقير قرار مي‏دهند و آنها را چون نوكران خود مي‏دانند بلكه مي‏خواهند درآمد محلي را هم تحت نظارت داشته باشند، نظريه‏اش تغيير كرد.

اين حكام محلي در امور داخلي استقلال داشتند و سلاطين ايران در امور داخلي ولايات آنها دخالت نمي‏نمودند.

قبل از اين كه معاهده گلستان بين فتحعلي شاه و تزار روسيه منعقد شود، افسران تزاري كه حاكم محلي مي‏شدند قسمتي از درآمد ولايتي را از هر كس كه حاكم بود اخذ مي‏كردند و بعد از اين كه «پاسكويچ» معروف با عنوان «نايب السلطنه قفقازيه» فرمانفرماي تمامي ولاياتي شد كه ارتش تزار از فتحعليشاه گرفته بود، تمام درآمد ولايات مزبور را ضبط كرد و فقط حقوقي به حكام شهرها مي‏داد و آنها نمي‏توانستند درآمد ولايت را وصول نمايند.

سليم خان شكي هم مثل امير يعقوب حاكم ساليان نمي‏توانست تحمل كند كه افسران تزاري، او را مورد تحقير قرار بدهند و قسمتي از درآمد شكي را از او مطالبه نمايند.

اين بود كه سليم خان شكي نامه‏اي به عباس ميرزا نوشت و گفت من در گذشته به ارتش تزاري ابراز دوستي مي‏كردم و امروز از آنچه كرده‏ام پشيمان هستم ولي نمي‏توانم از ورود ارتش تزاري به شكي ممانعت كنم مگر اين كه شما به من كمك كنيد و اگر كمك شما برسد، ارتش تزار نخواهد توانست شكي را اشغال نمايد.

سليم خان شكي در نامه‏اش نوشت كه وي از لحاظ افراد درمضيقه نيست اما از لحاظ پول و اسلحه و مهمات در مضيقه است و توپ ندارد و اگر عباس ميرزا براي او پول و اسلحه و مهمات و توپ بفرستد وي مي‏تواند عده‏اي زياد از مردان محلي را كه همه دلير و مورد اعتماد هستند بسيج نمايد.

حاكم شكي پيش بيني كرد كه ممكن است عباس ميرزا تصور كند كه منظور سليم خان از خواستن پول، اخاذي است و لذا نوشت براي اين كه بدانيد پولي كه شما براي من مي‏فرستيد به مصرف بسيج افراد براي جنگ مي‏رسد يك ناظر از طرف خود تعيين كنيد كه به اين جا بيايد و هزينه‏ها را مورد نظارت قرار بدهد تا محقق گردد كه من پول را به مصرف شخصي نمي‏رسانم بلكه به افراد مي‏دهم تا اين كه براي جنگ آماده شوند و اگر پولي به آنها داده نشود، نمي‏توانند كه براي جنگ به راه بيفتند زيرا نمي‏توانند زن و فرزندان خود را بدون وسيله معاش رها كنند و عازم ميدان جنگ گردند.

نقطه ضعف نيروي جنگي عباس ميرزا كمي پول بود و او نمي‏توانست آن طور كه بايد، پول فراهم نمايد تا اينكه به مصرف جنگ برساند. گرچه جنگ‏هاي گذشته، خرج جنگ‏هاي امروزي را نداشت معهذا نسبت به آن دوره هزينه جنگ زياد بود و به خصوص پرداخت مستمري به سربازان علاوه بر جيره غذا و لباس و عليق اسب، گران تمام مي‏شد و ارتش ايران سرباز نظام وظيفه نداشت.

عباس ميرزا مجبور بود علاوه بر جيره غذا و لباس و عليق، حقوق هم به سربازان خود بپردازد. هر چند هفته يك بار براي دريافت پول به پدرش فتحعليشاه مراجعه مي‏كرد و هر بار جواب منفي مي‏شنيد. طوري عباس ميرزا در مضيقه بي‏پولي قرار گرفته بود كه به فكر افتاد نوعي اسكناس چاپ كند. هنوز عباس ميرزا چاپخانه‏اي را كه از اروپا مي‏خواست وارد كند، وارد نكرده بود تا اين كه بتواند در آن چاپخانه اسكناس چاپ كند و لذا به فكر افتاد كه «شهروا» منتشر نمايد.

به اين ترتيب كه روي قطعاتي از چرم كه به زودي فرسوده نمي‏شود و از بين نمي‏رود، مهربزنند و مهرها طوري فشار داشته باشد كه در چرم برآمدگي به وجود بيايد و هر قطعه چرم مطابق مهري كه روي آن زده شده، چون پول رواج داشته باشد.

عباس ميرزا فرج الله خان شاهسون را كه افسري بود دلير با 800 سوار به كمك سليم خان فرستاد و به او گفت چون اكنون در دو طرف رود «كور» نيروي دشمن نيست او مي‏تواند بعد ازاين كه برود «كور» رسيد بر سرعت راه‏پيمائي بيفرايد و زودتر به حكمران شكي برسد و در جنگ با دشمن پشتيبان وي باشد.

فرج الله خان شاهسون بر طبق گفته عباس ميرزا تصور مي‏كرد كه مي‏تواند در طول ساحل غربي رودخانه كوروش به طرف شمال برود و بي‏انقطاع راه طي كند و زودتر به شكي برسد.

در آنجا آبادي وجود نداشت كه فرج الله خان شاهسون از سكنه محلي راجع به نزديك‏ترين راه براي رسيدن به شكي كسب اطلاع كند و خود او از وضع طبيعي رودخانه كوروش در منطقه شكي اطلاع نداشت و به گمان اين كه اگر در طول ساحل رودخانه به طرف شمال برود از قشون تزاري جلو خواهد افتاد فرمان حركت را صادر كرد و تا آنجا كه سربازان مي‏توانستند با سرعت راه پيمودند و هنگام ظهر به يك آبادي بالنسبه بزرگ رسيدند كه به اسم «رازك» خوانده مي‏شد.

در آنجا مردم آبادي به او گفتند كه شما از شكي خيلي دور شده‏ايد چون خط سير رودخانه كوروش طوري است كه وقتي از اين جاي به سوي جنوب مي‏رويد، به شكي نزديك مي‏شويد و اگر در طول رودخانه همچنان به طرف شمال برويد به كلي از شكل دور خواهيد شد و نزديكترين و بهترين راه براي رفتن به شكي اين است كه به همانجا كه صبح در آنجا بوديد برگرديد و از گدار عبور كنيد و آنگاه راه شمال را پيش بگيريد.

فرج الله خان شاهسون گفت مگر در اينجا نمي‏توان از رودخانه گذشت.

سكنه محلي گفتند در اين جا گذشتن از رودخانه آسان است اما بعد از اين كه از آب گذشتيد نمي‏توانيد مستقيم به شكي برويد و سپس با انگشت كوهي را كه در طرف مشرق روخانه بود اما با آن خيلي فاصله داشت به فرج الله خان نشان دادند و اظهار كردند آن كوه بين شما و شكي، حائل است و شما نمي‏توانيد از آن كوه بگذريد زيرا راه عبور در اين قسمت ندارد و بايد به طرف جنوب برويد تا اينكه بتوانيد كوه را دور بزنيد و وارد راه شكي بشويد.

فرج الله خان شاهسون به فكر افتاد كه از رودخانه عبور كند و خود را به سوي ديگر برساند و آنگاه راه جنوب را پيش بگيرد اما متوجه شد كه از قشون تزاري عقب خواهد افتاد و موقعي به آن قشون خواهد رسيد كه شكي ساقط شده است.

از مردم محلي پرسيد كه چطور مي‏شود كه در اين كوه، راهي براي عبور نباشد و آيا ازاين كوه رودخانه جاري نيست.

به او گفتند كه براي عبور از آن كوه راه هست اما راهي نيست كه اسب عبور كند و سواران تو نمي‏توانند از آنجاعبور نمايند.

فرج الله خان شاهسون گفت آيا نمي‏توان اين كوه را از طرف شمال دور زد؟

مردم گفتند نگاه كن و امتداد كوه را در طرف شمال از نظر بگذران و ببين چقدر بايد بروي تا اينكه بتواني از طرف شمال كوه را دور بزني.

فرج الله خان شاهسون، متوجه شد كه اگر از طرف شمال برود تا اينكه كوه را دور بزند. دير خواهد شد و او نخواهد توانست به موقع به شكي برسد. اين بود كه تصميم گرفت اسبها را در رازك بگذارد و سربازان خود را پياده از كوه بگذراند و قبل از اينكه قشون تزاري به شكي برسد خود را به آنجا برساند. چند نفر از سربازان خود را براي نگاهداري اسب‏ها در رازك انتخاب كرد و به آنها گفت كه شما در اين جا از اسب‏ها مواظبت كنيد و به آنها عليق برسانيد تا خبري از من به شما برسد. بعد دو نفر از سكنه رازك را براي راهنمائي اجير نمود و گفت به راه بيفتيم.

عبور از رودخانه مشكل نبود و فرج الله خان توانست كه سربازان خود را با استفاده از چند قايق و زورق كه در رازاك وجود داشت از رودخانه بگذراند.

وقتي راهنمايان آمدند فرج الله خان مشاهده كرد كه آنها چوب‏هاي بلند دردست دارند و به سوي كوه به راه افتادند و راهنمايان كنار نهري را كه از كوه خارج مي‏شد گرفتند و سربازان را وارد دره كردند كه كنار آن، يك راه سنگلاخ طبيعي به سوي بالا مي‏رفت و بعد از اينكه قدري بيشتر رفتند از دره‏اي كه نهر در آن جاري بود جدا شدند و وارد دره‏اي ديگر گرديدند كه خشك بود.

در آنجا دو راهنما سربازان را متوقف كردند وبه آنها گفتند اگر مي‏توانيد با چهار چشم جلوي پاي خود و چپ و راست را از نظر بگذرانيد براي اينكه اين جا افعي خيلي زياد است.

فرج الله خان شاهسون حيرت كرد و گفت مگر اين جا سردسير نيست و چگونه افعي در سردسير زندگي مي‏كند؟

راهنمايان گفتند اين جا در فصل زمستان سردسير است و در اين فصل به طوري كه گرما را حس مي‏كند گرمسير مي‏باشد و افعي‏ها در اين موقع از سوراخ‏هاي خود خارج مي‏شوند و بدترين موقع براي عبور از اين جا در اين فصل صبح است و عصر، چون افعي‏ها صبح و عصر از سوراخها خارج مي‏شوند و در موقع ظهر به مناسبت گرماي هوا در سوراخ‏هاي خود هستند و شب هم به مناسبت سرما از سوراخ خارج نمي‏شوند.

راهي كه راهنمايان وارد آن شده بودند راه هموار نبود بلكه سنگلاخ طبيعي كوه به شمار مي‏آمد و از كنار بعضي از سنگ‏ها علف روئيده بود و راهنمايان مي‏گفتند كه سربازان نبايد پاي خود را روي علف‏ها بگذارند زيرا ممكن است كه زير علف افعي خوابيده باشد.

گاهي راهنمايان توقف مي‏كردند و چوبهاي بلند را كه در دست داشتند به چپ و راست مي‏زدند و دانسته مي‏شد كه افعي‏ها كر هستند و صداي چوب را وقتي به سنگ مي‏خورد نمي‏شنوند اما ضربت چوب را روي سنگ و علف، (اگر زير سنگ يا علف باشند) احساس مي‏كنند و از خواب بيدار مي‏شوند و مي‏گريزند.

فرج الله خان كه از وفور افعي در آن منطقه حيرت مي‏كرد از راهنمايان پرسيد چرا در آنجا آن قدر افعي وجود دارد؟

راهنمايان گفتند خداوند براي هر جانور آفتي به وجود آورده كه آن را از بين مي‏برد و نمي‏گذارد كه آن جانور زياد شود. اما افعي آفت ندارد و جانوري نيست كه افعي را از بين ببرد و به همين جهت زياد مي‏شود و اگر افعي از سرما و گرماي شديد بيم نداشت، آن قدر زياد مي‏شد  كه دنيا را مي‏گرفت.

فرج الله خان كه مي‏ديد از كنار سنگ‏ها علف روئيده، از راهنمايان پرسيد آيا چوپان‏هاي شما در اينجا گوسفند نمي‏چرانند؟

راهنمايان گفتند در اين فصل هيچ چوپاني جرئت نمي‏كند كه گوسفندهاي خود را اينجا بياورد نه از بيم آنكه افعي گوسفند را بزند بلكه از ترس اينكه خود او گزيده شود و چوپان مي‏داند كه افعي گوسفند را نمي‏زند. براي اينكه افعي مي‏فهمد كه گوسفند براي او خطر ندارد و با اينكه دائم پوزه گوسفند بر زمين است و افعي به سهولت مي‏تواند آن حيوان را نيش بزند، آزاري به گوسفند نمي‏رساند. ولي پاي چوپان را نيش مي‏زند و به همين جهت چوپان‏هاي ما، قسمت پائين كفش خود را از عقب و دو طرف با تخته‏هاي آهن مي‏پوشانند تا اينكه دوچار نيش افعي نشوند معهذا باز نيش مي‏خورند و مي‏ميرند زيرا افعي، برمي‏خيزد ، و بالاي قوزك پاي چوپان را نيش مي‏زند.

هر چند گام كه مي‏رفتند، راهنمايان به چپ و راست چوب مي‏زدند و افعي‏ها را وادار به گريز مي‏كردند و با اينكه سربازان فرج الله خان مرداني ترسو نبودند از آن خزندگان كوتاه و خطرناك مي‏ترسيدند و خيلي با احتياط حركت مي‏كردند.

راه به قدري سخت و ناهموار بود كه جز حيوانات كوهي و انسان كسي نمي‏توانست از آنجا بگذرد و فرج الله خان شاهسون مي‏فهميد كه محال بود بتواند حتي يكي از اسبهاي خود را از آنجا عبور بدهد.

وقتي كه آفتاب پائين رفت نسيمي وزيدن گرفت و راهنمايان به سربازان گفتند نگاه كنيد و آنها ديدند كه در طرف راست و چپ افعي‏ها از زيرسنگ‏ها و علف‏ها خارج گرديده رفتند و راهنمايان گفتند اين جانوران فهميدند كه هوا خنك شده، عنقريب سرد خواهد شد و به طرف سوراخ‏هاي خود مي‏روند كه دچار سرما نشوند.

هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه در كوه هوا نيمه تاريك شد زيرا ارتفاعات، مانع از اين بود كه نور آفتاب عصر به درون دره‏ها بتابد.

فرج الله خان و سربازانش ديدند كه وضع كوه تغيير كرد و درخت نمايان شد و راهنمايان گفتند كه از اينجا به بعد ديگر افعي وجود ندارد.

فرج الله خان پرسيد مگر اينجا داراي چه وضع مي‏باشد كه افعي در اينجا وجود ندارد؟

راهنمايان گفتند آيا بوي هوا را استنشاق نمي‏كنيد؟

فرج الله خان گفت تصديق مي‏كنم كه هواداراي بوي  مخصوص است.

راهنمايان گفتند بوئي كه از هوا استنشاق مي‏شود بوي اين درخت‏ها است و افعي از اين بو، نفرت دارد و اين جا نمي‏آيد و از اين جا تا وقتي كه از كوه خارج شويم، افعي وجود ندارد و شما مي‏توانيد بدون ترس راه پيمائي كنيد.

درخت‏هائي كه در كوه ديده مي‏شد نوعي از درخت غار به اسم غار كوهي بود و سربازان كه آسوده خاطر شدند چون ديگر احتياط نمي‏كردند سريع‏تر راه مي‏پيمودند و راهنمايان، قبل از اين كه هوا تاريك شود سربازان را به چشمه‏اي رسانيدند و گفتند كه ما بايد شب در اين جا بمانيم و بامداد از اين جا خواهيم رفت.

فرج الله خان قبل از اينكه از رازك حركت كند مي‏دانست كه او و سربازانش بايد يك شب در كوه بخوابند و روز بعد از كوه خارج خواهند گرديد.

وي خيلي ميل داشت كه آن شب از استراحت صرف نظر كند و راه طي نمايد تا اين كه بتواند همان شب از كوه خارج شود.

اما راه سخت بود و هنگام روز عبور از آن به مناسبت وجود پرتگاه‏ها و سنگلاخ بودن راه اشكال داشت و يك بي‏احتياطي سبب هلاكت مي‏شد تا چه رسد به شب كه درآن كوه چشم، جائي را نمي‏ديد و در پنجاه قدم اول ممكن بود سربازان پرت شوند يا روي سنگ، به زمين بخورند و ناقص شوند.

اين بود كه فرج الله خان موافقت كرد كه آن شب، در آنجا بمانند و سربازان آتش افروختند و يغلاوي‏هاي خود را آب كردند و كنار آتش نهادند و بعد از اين كه آب به جوش آمد، در آن، دوغينه انداختند و با نان خوردند.

غذاي فرج الله خان شاهسون فرقي با غذاي سربازانش نداشت و بعد از صرف غذا، همه خوابيدند و با اين كه هواي كوهستان در شب سرد شد چون خسته بودند احساس برودت را نكردند مگر نزديك صبح كه سرما همه را از خواب بيدار كرد و آتش افروختند و آنهائي كه مي‏خواستند نماز بخوانند نماز خواندند و عباس ميرزا خود نماز مي‏خواند وي سربازانش را مجبور نمي‏كرد كه نماز بخوانند و هر كس مختار بود كه نماز بخواند يا نخواند.

سربازان براي اين كه خود را گرم كنند آتش افروختند و راهنمايان به مناسبت اين كه هنوز هوا روشن نشده بود، حركت را جائز ندانستند و بعد از اين كه هوا روشن شد، گفتند به راه بيفتيم.

بزودي معلوم شد راهي كه آن روز پيش گرفته‏اند از راه روز گذشته خطرناكتر است. روز قبل راه، بيشتر از لحاظ اينكه سنگلاخ بود و خزندگان گزنده را راه بودند خطر داشت. گاهي سنگ‏ها آن چنان صيقلي بود كه سربازان هر قدر احتياط مي‏كردند، روي سنگ مي‏لغزيدند و بر زمين مي‏خوردند. در راه گذشته پرتگاه بود اما نه خيلي خطرناك. در صورتي كه روز دوم فرج الله خان و سربازانش، بايستي از كنار پرتگاههائي عبور نمايند كه در آنجا فقط به اندازه يك پاي آدمي، جا وجود داشت و كوچكترين فراموشي و بي‏احتياطي سبب مي‏شد كه عابر به دره پرت شود و يك صد متر پائين‏تر استخوان‏هايش متلاشي گردد.

آن راه را هيچ مهندس و جاده‏ساز به وجود نياورده بود بلكه گوسفندها و بزهاي كوهي در طول ميليون‏ها سال و شايد زيادتر به وجود آوردند و آنقدر از كنار كوه رفتند تا اين كه يك نوع كور راه در آنجا به وجود آمد و وسيله‏اي شد كه مسافرين پياده از آن بگذرند و از يك طرف كوه خود را به طرف ديگر برسانند.

راهنمايان به سربازان گفتند كه نظر به دره نيندازيد چون اگر چشمشان خيره شود ممكن است پرت شوند بلكه فقط چشم به مقابل پاي خود بدوزند و پا را محكم بر زمين بگذارند و آگاه باشند كه نبايد پا را لب دره گذاشت چون ممكن است كه وزن بدن، آنها را به دره پرت كند.

فرج الله خان كه در بلندي قدري دوچارخيرگي چشم مي‏شد خيلي ناراحت بود و آرزو مي‏كرد كه هر چه زودتر آن كوه ، كه از كنار آن پرتگاه لرزه‏آور مي‏گذشت، به انتها برسد و راهي عريض‏تر نمايان گردد.

تا مدتي فرج الله خان و سربازانش در طول پرتگاه بالا مي‏رفتند تا اينكه به مرتفع‏ترين نقطه كوه رسيدند و آنجا راهنمايان گفتند توقف كنيد و قدري استراحت نمائيد و سربازان توقف كردند و راهنمايان گفتند تا اينجا، ما سر بالا آمديم ولي از اين جا، سر پائين مي‏رويم و در اين راه، سرپائين رفتن خطرناكتر از سر بالا رفتن است. چون هنگامي كه ما سر بالا مي‏رويم، دره ما را به طرف خود نمي‏كشد ليكن موقعي كه سر پائين مي‏رويم دره، ما را به طرف خود جلب مي‏كند و بايد آهسته و سنگين قدم برداريم كه پرت نشويم و يك دست شما كه به طرف كوه است بايد آزاد باشد تا اين كه بتوانيد با دست، سنگ‏هاي كوه را بگيريد و پرت نشويد. آنگاه پائين رفتن سربازان از كوه شروع شد، و راهنمايان مثل تمام راهنمايان كوهستان از پرت شدن نمي‏ترسيدند و با اطمينان قدم برمي‏داشتند.

اما فرج الله خان و سربازانش مي‏ترسيدند و هر گام كه برمي‏داشتند فكر مي‏كردند كه پرت خواهند شد، تا مدت دو ساعت، تمام كساني كه از آن راه مي‏رفتند، در هر لحظه مرگ را مقابل ديدگان خود مي‏ديدند اما چون همه از فرط بيم خيلي احتياط مي‏كردند و با دست سنگ‏هاي كوه را مي‏گرفتند كسي پرت نشد و بعد از دو ساعت راه پيمائي كور راهي كه از كنار پرتگاه مي‏گذشت قدري عريض گرديد و خطر پرت شدن كاهش يافت و در انتهاي سرازيري راه به قدري عريض شد كه دو نفر مي‏توانستند كنار هم راه بروند و در آن موقع صداي عبور آب به گوش فرج الله خان و سربازانش رسيد و تا آن موقع به مناسبت ارتفاع كور راه نسبت به قعر دره، صداي عبور آب را كه از دره مي‏گذشت نمي‏شنيدند.

در آنجا فرج الله خان گفت من تصور نمي‏كنم كه هفت خوان رستم دشوارتر از راهي كه ما از آن عبور كرده‏ايم باشد، فرج الله خان به اختصار، شرح عبور رستم پهلوان ايراني را از هفت مرحله دشوار و خطرناك به طوري كه در شاهنامه فردوسي گفته شده براي راهنمايان و دوستان خود نقل كرد و راهنمايان گفتند كه دشواريهاي راه‏پيمائي شما تمام شد و از اين به بعد، راه، هموار و بدون خطر است.

گر چه باز هم راه، سنگلاخ بود اما نسبت به راهي كه سربازان در عقب گذاشتند يك شاهراه به شمار مي‏آمد.

فرج الله خان از راهنمايان پرسيد آيا شما بعد از اين كه ما را به شكي رسانيديد از همين راه خطرناك به رازك برمي‏گرديد.

آنها گفتند نه، چون در موقع مراجعت ديگر كسي به ما براي عبور از اين كوه حق الزحمه نمي‏دهد و ما از جلگه خود را به رازك مي‏رسانيم و گر چه راهمان دور مي‏شود اما در عوض مطمئن‏تر است.

ظهر آن روز همان طور كه راهنمايان وعده داده بودند فرج الله خان شاهسون و سربازانش از كوه گذشتند و وارد جلگه شدند.

در آنجا راهنمايان طرف مشرق را به فرج الله خان نشان دادند و گفتند شكي آنجاست و ما از شما خداحافظي مي‏كنيم و از اين طرف (سمت جنوب را نشان دادند) مي‏رويم و وقتي كوه تمام شد به رودخانه نزديك مي‏شويم و از آن عبور مي‏كنيم و خود را به رازك مي‏رسانيم. فرج الله خان گفت مگر شما با ما به شكي نمي‏آييد؟ راهنمايان گفتند شما احتياجي به ما نداريد و از اين جا تا شكي راه هموار است. فرج الله خان گفت ما در اينجا نابلد هستيم و نمي‏دانيم كه از كجا بايد به شكي رفت، و گر چه از اين جا، زمين هموار جلوه مي‏كند اما من به تجربه مي‏دانم كه اين همواي زمين ظاهري است و ديگر اين كه شما مي‏دانيد كه ما به جائي مي‏رويم كه ممكن است قشون تزاري در آنجا باشد.

ما نمي‏دانيم از اين جا تا شكي در كجا كمين گاه وجود دارد و سربازان تزاري مي‏توانند در آنجا كمين ما را بكشند و ما را به دام بيندازند و اگر شما با من باشيد ما دچار كمين گاه سربازان تزاري نمي‏شويم و قبل از اين كه به جاهائي برسيم كه احتمال دارد كمين گاه باشد شما ما را آگاه مي‏كنيد و مي‏گوئيد كه آنجا تپه است يا اين كه زمين فرو رفتگي دارد و غيره.

چون فرج الله خان شاهسون اصرار كرد، راهنمايان كه مي‏خواستند به رازك مراجعت كنند موافقت نمودند كه نيروي فرج الله خان را تا شكي راهنمائي نمايند مشروط بر اين كه اگر جنگي بين نيروي فرج الله خان و سربازان تزاري در گرفت آنها در جنگ شركت ننمايند براي اين كه نه سلاح دارند و نه مصلحت آنها اجازه مي‏دهد كه در جنگ شركت كنند.

فرج الله خان شرط راهنمايان را پذيرفت و چون مي‏خواست كه آنها را به شكي ببرد گفت كه حق الزحمه‏اي بيشتر به آنها خواهد پرداخت.

راهنمايان گفته بودند كه بعد از اين كه از كوه خارج شدند تا شكي بيش از پنج فرسنگ راه نيست.

ولي معلوم شد كه فرسنگ‏هاي آن راه طولاني تر از فرسنگ‏هاي معمولي است.

اما راه سخت نبود و زمين، سبز به نظر مي‏رسيد و گاهي در راه سربازان نهر نمايان مي‏شد.

يك وقت فرج الله خان شاهسون متوجه شد كه آفتاب در پشت همان كوه كه از آن خارج شده بود قرار گرفت و به راهنمايان گفت راه‏پيمائي شب را به صلاح نمي‏دانم چون ممكن است دچار سربازان تزاري بشويم و آيا در اين دشت، مكاني را مي‏شناسيد كه بتوانيم شب در آنجا به سر ببريم و صبح خود را به شكي برسانيم؟

راهنمايان گفتند دراين طرف شكي فقط يكي آبادي هست به اسم «يولده» كه در دو فرسنگي شكي واقع شده است و آبادي ديگر وجود ندارد و اگر قدري از شب را راه‏پيمائي كنيم به آن آبادي خواهيم رسيد.

فرج الله خان گفت من در اينجا هنگام شب راه‏پيمائي نمي‏كنم و آيا در راه مانهر ديگر هست يا نه؟

راهنمايان گفتند ما از اين جا به بعد نهر نديده‏ايم.

فرج الله خان شاهسون گفت پس برگرديم چون ما احتياج به آب داريم و نمي‏توانيم در جائيكه آب نيست اتراق كنيم.

راهنمايان فهميدند كه فرج الله خان درست مي‏گويد و نمي‏توان در دشت بي‏آب توقف كرد و شب را گذرانيد سربازان مراجعت كردند و خود را به آخرين نهري كه از آن گذشته بودند رسانيدند و در آن موقع آفتاب، غروب كرد و شب آغاز شد.

آن بيابان چون سبز بود، بوته‏هاي خشك داشت زيرا در دشت‏هائيكه سبز است، پيوسته علف‏ها و بوته‏هاي خشك از آخرين پائيز باقي مي‏ماند و سربازان فرج الله خان كه احتياج به آتش داشتند علف‏ها و بوته‏هاي خشك را كندند و كنار نهر آتش افروختند.

بيش از پنجاه خرمن آتش به وجود آمد و سربازان يغلاوي‏هاي خود را كه پر از آب كرده بودند كنار آتش نهادند كه بجوشد و بتوانند غذائي فراهم نمايند.

آن شب هم مثل شب قبل، وقت سربازان هنگام صرف غذا به خوشي گذشت و بهترين ساعات شبانه روز عده‏اي كه با هم راه پيمائي و سفر مي‏نمايند، خواه سرباز باشند يا افراد عادي ساعتي است كه هنگام شب، بعد از رسيدن به منزل كنار آتش مي‏نشينند تا اينكه غذا صرف كنند و آن موقع خستگي راه‏پيمائي روز فراموش مي‏شود.

بعد از اينكه غذا خورده شد سربازان خوابيدند و هوا برخلاف شب قبل مطبوع بود و برودت سربازان را ناراحت نمي‏كرد و لذا نيم ساعت بعد از اينكه سربازان آماده خواب شدند حتي يكي از آنها بيدار نبود و سواران هم كه دغدغه اسب خود را نداشتند درخوابي سنگين فرو رفتند.

فقط فرج الله خان با اينكه مثل ديگران پياده راه پيمائي كرده بود نمي‏توانست بخوابد و انديشه فردا مانع ازآن بود كه خواب به چشمش برود و تمام سرداران جنگي هنگاميكه پيش‏بيني مي‏كنند كه روز بعد، روز جنگ است نمي‏توانند آن شب را بخوابند و در ميدان جنگ، خواب بر سرداران كل، و افسرانيكه نگهبان هستند حرام مي‏شود.

اضطراب فرج الله خان شاهسوني ناشي از اين بود كه فكر مي‏كرد شايد شكي از طرف نيروي تزاري اشغال شده باشد و او با همه جد و جهد نتواند به سليم خان كمك كند و اگر شكي از طرف نيروي تزاري اشغال شده باشد تكليف او چيست؟

آيا بايد با نيروي تزاري بجنگد يا اينكه از راهيكه آمده است مراجعت كند؟

فرج الله خان فكر مراجعت از راهي را كه آمده بود از خاطر بيرون كرد زيرا ميدانست كه او ديگر نمي‏تواند از آن راه كوهستاني وحشت انگيز عبور كند و اگر عبور نمايد به دره پرت خواهد شد.

اما جنگ با نيروي تزاري هم براي فرج الله خان امكان نداشت مگر اينكه نيروئي كه شكي را اشغال كرده (اگراشغال نموده) بي‏قوت باشد و فرج الله خان نمي‏توانست با يك نيروي قوي بجنگد.

از اردوگاه صدائي بر نمي‏خاست و فرج الله خان گاهي كه چشم مي‏گشود و آسمان را مي‏نگريست مي‏ديد كه شهاب ثاقب از يك طرف آسمان به سوي ديگر مي‏رود و مي‏دانست كه در بعضي از شب‏ها شماره شهاب ثاقب درآسمان از شب‏هاي ديگر بيشتر است و او هم مانند ساير شرقي‏ها عقيده داشت شهاب ثاقب عبارت است از تيرهائيكه از طرف فرشتگان به سوي شياطين پرتاب مي‏شود و هنگام شب شياطين، به گمان اينكه فرشتگان خوابيده‏اند مي‏خواهند به آسمان بروند و خود را به جائيكه قبل از رانده شدن از درگاه خداوند آنجا بودند برسانند.

اما فرشتگان برخلاف تصور شياطين هنگام شب به خواب نمي‏روند و درعوض روزها كه خطر رفتن شياطين به آسمان وجود ندارد استراحت مي‏نمايند و هنگام شب همين كه يك شيطان مي‏خواهد به آسمان برود با شهاب ثاقب كه تير آسماني است بر سينه‏اش مي‏زنند و او را به زمين مي‏اندازند و شيطان هنگامي كه كه از درگاه خداوند رانده شد يك نفر بود اما بعد بر اثر تكثير نسل، داراي فرزندان زياد شد و فرزندان شيطان، در موقع  شب مي‏كوشند خود را به آسمان برسانند اما همواره ناكام مي‏شوند و فرشتگان نمي‏گذارند كه آنها راه به آسمان پيدا كنند.

در حالي كه فرج الله خان مرتبه‏اي ديگر چشم‏ها را بست كه به خواب برود چون روي يك پهلو خوابيده بود از زمين صدائي شنيد و گوش را تيز كرد و متوجه شدكه صداي سم عده‏اي از اسب‏ها مي‏باشد.

حواس خود را جمع كرد كه بفهمد صداي سم اسب از كدام طرف امتداد مي‏يابد و متوجه شد كه اسب‏ها ازطرف مشرق مي‏آيند.

اردوگاه سربازان فرج الله خان در آن شب بي‏حفاظ بود چون وي پيش‏بيني نمي‏كرد كه آن شب، در آن دشت خطري برايش به وجود بيايد و اردوگاه او حتي نگهبان نداشت تا چه رسد به اينكه مستحكم باشد.

فرج الله خان پشيمان شد كه چرا در آن شب، ارودگاه خود را محكم نكرد كه اگر مورد حمله قرار گرفت بتواند از خود دفاع كند.

بعد خود را اميدواركرد كه صداي سم اسب‏ها صداي سم اسب‏هاي يك كاروان باشد و گوش را به زمين چسبانيد تا اينكه تشخيص بدهد صداي سم اسب‏ها از يك كاروان هست يا نه؟

اما بزودي فهميد كه آن صدا، از سم اسب‏هاي كاروان نيست.

چون اسبهاي كاروان، در يك قطار، مثل دانه‏هاي تسبيح، در قفاي هم حركت مي‏كنند و زمين از صداي سم اسبهاي كاروان پر نمي‏شود. اما سواران يك قشون چهار به چهار، و در جاده‏هاي عريض هشت به هشت، و پشت سر هم حركت مي‏نمايند و زمين از صداي سم اسبها پر مي‏شود و صدائيكه به گوش فرج الله خان مي‏رسيد صداي عده‏اي از سواران ارتش بود بدون اينكه از دور صداي شيهه اسب به گوش برسد  وفرج الله خان دانست علت اينكه صداي شيهه اسب به گوش نمي‏رسد دو چيز است اول اينكه اسبها درحال راه پيمائي دسته جمعي هستند و اسب در آن حال شيهه نمي‏كشد مگر اينكه سواران عنان اسبها را بكشند و توقف كنند وعلت ديگر شيهه نكشيدن اسبها اين است كه در نزديكي خود وجود اسب بيگانه را احساس نمي‏نمايند و هر گاه در اردوگاه فرج الله خان اسب بود، اسبهائيكه از مشرق مي‏آمدند، وجود اسب بيگانه را احساس مي‏كردند و اگر سوارانشان عنان اسب‏ها را مي‏كشيدند، شيهه بعضي از آن اسبها برمي‏خاست.

فرج الله خان از صداي سم اسبها كه بر زمين كوبيده مي‏شد فهميد آنها كه مي‏آيند نه سواران ايراني هستند نه افراد كاروان بلكه سواران تزاري مي‏باشند زيرا صداي سم اسبها، يك انعكاس مجوف (توخالي) بوجود مي‏آورد زيرا وسط سم‏هاي سواران تزاري خالي بود در صورتي كه وسط سم اسبهاي سواران ايراني را نعل مي‏پوشانيد.

بعد فرج الله خان به فكر افتاد كه چرا سواران تزاري از آنجا عبور مي‏كنند. چون راهي كه سواران تزاري پيش گرفته بودند به كوه منتهي مي‏شد آن هم كوهي كه پياده يا احتمال خطر مرگ از آن عبور مي‏كرد و محال بود كه سوار بتواند از آن عبور كند.

در آن نزديكي جاده‏اي ديگر به سوي شمال يا جنوب وجود نداشت كه فرج الله خان فكر كند كه سواران تزاري از اين جهت آن راه را انتخاب كرده‏اند كه خود را به آن جاده برسانند و از آنجا به شمال يا جنوب بروند لذا به حكم عقل ترديد وجود نداشت كه سواران تزاري، براي او آن راه را انتخاب كرده‏اند.

اين افكار كه گفتيم در ظرف چند ثانيه در ذهن فرج الله خان به وجود آمد و هر كس مي‏داند كه وقتي آدمي با يك واقعه غير منتظره مواجه مي‏شود در  ظرف چند ثانيه، افكار زياد به مخيله‏اش خطور مي‏نمايد. فرج الله خان كه نگهبان نداشت فرياد زد و سربازان از فريادش از خواب بيدار شدند و فرج الله خان گفت فوري آماده جنگ شويد براي اينكه سواران تزاري مي‏آيند.

سربازها تا آنجا كه مي‏توانستند با سرعت آنچه داشتند جمع‏آوري كردند و بستند. تمام تفنگ‏ها پر و براي تيراندازي آماده بود و فرج الله خان سربازان خود را در دو صف قرارداد و گفت كه صف دوم تفنگ‏ها را پر كنند و به صف اول بدهند و به سربازان توصيه كرد كه تيراندازي ننمايند مگر وقتي كه مورد حمله قرار بگيرند.

ديگر اينكه اظهار كرد آمدن سواران تزاري به اين جا بعيد است چون آنها نمي‏دانستند كه ما از كوه عبور مي‏كنيم و خود را به اينجا مي‏رسانيم و شايد براي ما نيامده‏اند و رهگذر هستند و از اين جا عبور خواهند كرد و ما نبايد خودمان را به آنها نشان بدهيم و آتشهاي ما هم خاموش شده و آنها نمي‏توانند از روي آتش ما را پيدا كنند و مواظب باشيد كه سرفه نكنيد تا اينكه سرفه شما توجه سواران را به سوي ما جلب كند و هر كس احساس سرفه كرد انگشت شست را داخل دهان بكند و روي سقف دهان نزديك حلق بگذارد و احساس سرفه از بين خواهد رفت و اگر دچار عطسه شديد دهان را محكم ببنديد تا اينكه صداي عطسه از داخل دهان و بيني خارج نشود و لوله تفنگ و سرنيزه را زير لباس پنهان كنيد كه در تاريكي برق نزند و به چشم سواران تزاري نرسد.

سربازان فرج الله خان به دستور او عمل كردند و بعد از ده دقيقه صداي سم اسب سواران تزاري قوت گرفت.

وقتي سواران نزديك شدند سربازان فرج الله خان، نفس‏ها را هم در سينه‏ها حبس كرده بودند تا سواران صداي نفس كشيدن آنها را نشنوند.

فرج الله خان، كه مانند سربازان خود بر زمين خوابيده بود به دقت سواران تزاري را مي‏نگريست و مي‏ديد كه سواران جوخه به جوخه از مقابل آنها مي‏گذرند ومثل اين است كه توجهي به آنان ندارند.

سواران تا آخرين جوخه از مقابل پيادگان فرج الله خان كه آماده براي جنگ بودند گذشتند و صداي سم اسبهاي آنها ضعيف و آنگاه خاموش شد.

فرج الله خان از زمين برخاست و سربازانش نيز از زمين برخاستند و فرج الله خان گفت شما مي‏دانيد راهي كه سواران رفتند به جائي منتهي نمي‏شود مگر به كوه و معقول نيست كه اين همه سوار در اين موقع شب، بخواهد خود را به كوه برساند و راهنمايان ما مي‏گويند كه در اين جاده جاده‏اي نيست كه فكر كنيم سواران تزاري مي‏خواهند خود را به آن جاده برسانند و من فكر مي‏كنم كه اين‏ها براي ما آمده‏اند و چون ما را نديدند از اين جا گذشتند و شايد براي پيدا كردن ما تا كوه بروند و بعد از اين كه ما را نيافتند مراجعت خواهند كرد ولي تا آن موقع روز دميده است و ما نخواهيم توانست خود را پنهان كنيم.

آنگاه از دو راهنما پرسيد آيا در اين حدود جائي هست كه ما هنگام روز بتوانيم خود را در آنجا پنهان كنيم.

راهنمايان گفتند در طرف جنوب گودال‏هاي متعدد هست كه مي‏توان در آن پنهان شد. ولي اين‏ها كه از اين جا گذشتند اگر يقين داشته باشند كه شما اين جا هستيد جستجو خواهند كرد و در هر حال اجازه بدهيد كه ما برويم چون ما اهل جنگ نيستيم.

فرج الله خان گفت به شما وعده دادم كه در جنگ شركت نخواهيد كرد و راهنمايان گفتند به فرض اين كه ما در جنگ شركت نكنيم وقتي جنگ شروع شد ما را هدف گلوله قرار مي‏دهند، يااين كه اسير مي‏كنند و مي‏برند.

فرج الله خان گفت شما اينك در معرض خطر جنگ نيستيد و هر وقت كه جنگ شروع شد من به شما اجازه مي‏دهم كه برويد ولي در اين موقع شما نبايد ما را رها كنيد چون ما در اين جا نابلد هستيم و شما بايد با ما باشيد و ما را در اين جا پنهان كنيد يعني مكاني را نشان بدهيد كه در آن خود را پنهان كنيم چون من فكر مي‏كنم كه در اين حدود دره فراوان است و ما مي‏توانيم خود را در يكي از آن دره‏ها پنهان كنيم تا اين كه دشمن ما را پيدا نكند.

راهنمايان گفتند اين جا دره، مانند دره‏اي كه در كوه بود و ما از آن گذشتيم وجود ندارد اما بين تپه‏ها فرو رفتگي‏هائي هست كه مي‏توان در آن پنهان شد.

فرج الله خان گفت ما را به طرف يكي از آن دره‏ها ببريد كه بعد از طلوع آفتاب سواران ما را نبينند. و بعد فرج الله خان خطاب به سربازان خود گفت: با خود آب برداريد زيرا آنجا كه ما مي‏رويم نبايد آب داشته باشد و اين را بدانيد بعد از اين كه روز طلوع كرد ما در آنجا آماده براي جنگ خواهيم بود چون بعيد نيست كه سواراني كه از مقابل ما گذشتند  و رفتند درصدد جستجو برآيند تا اين كه بدانند ما چه شده‏ايم و اگر ما را ديدند خواهيم جنگيد و من عقيده دارم كه شجاعت با حزم و احتياط منافات ندارد و اگر يك مرد دلير درصدد حفظ جان خود برآيد نبايد دليل بر ترس او تلقي شود. و ما تا آنجا كه امكان داشته باشد خود را پنهان خواهيم كرد ولي وقتي خصم ما را كشف نمود خواهيم جنگيد ولي من هنوز نفهميده‏ام كه سربازان تزاري چگونه فهميدند كه ما اين جا هستيم.

فرج الله خان شاهسون نفهميد سربازان تزاري چگونه دانستند كه سربازان وي از كوه گذشته‏اند ولي ما مي‏دانيم كه عصر آن روز، هنگامي كه سربازان فرج الله خان از كوه گذشتند چند نفر از افسران تزاري كه با سربازان خود در قريه (يولده) بودند با دوربين يك چشم، سربازان فرج الله خان را ديدند و شب بعد از اين كه آتش‏هاي اردوگاه فرج الله خان افروخته شد، يقين حاصل كردند كه همان‏ها هستند كه هنگام روز آنان را با دوربين ديده بودند و لذا درصدد برآمدند آنها را دستگير و خلع سلاح كنند اما تاريكي شب، و احتياط سربازان فرج الله خان مانع از اين گرديد كه آنها بتوانند سربازان پياده را پيدا كنند.

راهنمايان وقتي دانستند كه فرج الله خان آنها را رها نمي‏كند، ناگزير موافقت كردند كه سربازان او را به جائي ببرند كه هنگام روز، ديده نشوند و سربازان را به راه پيمائي واداشتند و بعد از طي تقريباً نيم فرسنگ، به جائي رسيدند كه دو رشته تپه قرار گرفته بود و وسط تپه‏ها يك فرورفتگي طولاني و عريض وجود داشت و  راهنمايان گفتند شما مي‏توانيد در اين جا خود را پنهان كنيد كه بعد از اين كه روز طلوع كرد، كسي شما را نخواهد ديد چون اين تپه‏ها طوري قرار گرفته كه از همه طرف شما را پنهان مي‏كند.

فرج الله خان به سربازان خود گفت بخوابيد كه اگر فردا مجبور شديم بجنگيم شما خسته نباشيد و آنگاه چند سرباز را براي نگاهباني روي تپه‏ها انتخاب كرد و گفت مواظب باشيد و اگر ديديد سوارها نزديك مي‏شوند خبر بدهيد و هنگام روز، روي تپه‏ها به رو بخوابيد و تفنگ خود را طوري قرار بدهيد كه در آفتاب برق نزند.

همه خوابيدند و فرج الله خان هم به خواب رفت زيرا احساس نوعي آسودگي خاطر مي‏كرد و مي‏انديشيد كه تكليف او روشن شده است.

بامداد همه از خواب بيدار شدند و نگهبانان تپه‏ها را تعويض كردند وخود فرج الله خان هم بر تپه‏ها صعود كرد و اطراف را از نظر گذرانيد اما چيزي كه توليد تشويش بكند وجود نداشت.

بعد از ساعتي نگهبان تپه‏اي واقع در شمال به طرف فرج الله خان رو كرد و بانگ زد سواران نمايان شدند و بعد از چند دقيقه ديگر گفت به نظر مي‏رسد كه سواران به طرف ما مي‏آيند.

فرج الله خان به نگهبانان كه بالاي تپه‏ها بودند گفت خوب خود را پنهان كنيد و اگر ديديد كه سواران از كنار تپه‏ها مي‏گذرند چيزي نگوئيد زيرا تا آنجا كه ممكن باشد ما بايد از جنگ با آنها پرهيز كنيم چون ما از آنها ضعيف‏تر هستيم و فقط هنگامي خواهيم جنگيد كه چاره‏اي غير از پيكار نداشته باشيم.

نگهبانان بالاي تپه‏ها روي شكم و سينه قرار گرفته تفنگ را كنار خود قرار دادند تا اين كه بر اثر تابش آفتاب برق نزند و توجه سواران جلب ننمايد.

فرج الله خان گفت همين كه سواران آمدند به نوبه تيراندازي كنيد تا اين كه تفنگ‏هاي شما در هيچ موقع به كلي خالي نباشد و بكوشيد كه سواران را هدف قرار بدهيد نه اسب‏ها را و اگر سواران را هدف قرار بدهيد دو فايده نصيب ما مي‏شود يكي اينكه خطر دشمن را رفع مي‏كنيم دوم اينكه اسب‏ها را به غنيمت مي‏بريم.

اما مردي كه بر سواران فرماندهي مي‏كرد به اندازه فرج الله خان هوش و تجربه داشت و قبل از اينكه سواران وارد دره گردند دستور داد كه پياده شوند و به چند نفر از سواران گفت كه اسب‏ها را نگاه دارند و آنگاه عده‏اي از سربازان با احتياط وارد دره شدند وعده‏اي ديگر تپه‏ها را دور زدند كه آنها را محاصره نمايند.

منظور آنها از محاصره تپه‏ها اين بود كه نگذارند سربازان فرج الله خان عقب نشيني نمايند.

همينكه سربازان وارد دره شدند جنگ آغاز گرديد.

سربازان فرج الله خان شاهسون بودند و شاهسون‏ها مثل ساير طوائيف ايران خود تيراندازي مي‏كردند و براي باروت و سرب قائل به ارزش بودند و اگر تير آنها خطا مي‏كرد، مثل اين بود كه متحمل ضرري بزرگ شده‏اند.

سرب و باروت در گذشته خيلي گران نبود اما بيش از امروز ارزش داشت و سلحشوران سرب و باروت را مثل جان خود عزيز مي‏داشتند براي اين كه مي‏دانستند كه حفظ جان آنها در جنگ وابسته است به سرب و باروت و آن را هدر نمي‏دادند.

سربازان دولتي براي سرب و باروت خيلي قائل به ارزش نبودند اما سربازان عشاير ايران سرب و باروت را ثروتي مي‏دانستند كه نبايستي هدر داد و هر گلوله بايستي به هدف اصابت نمايد.

سربازاني كه وارد دره شدند بعد از اين كه دريافتند با تيراندازاني دقيق‏ سر و كار دارند، درصدد برآمدند كه خود را پنهان كنند و فرمانده آنها كه يك سروان بود امر كرد سربازاني كه در دره هستند تيراندازي نمايند.

بزودي صداي تير از بالاي تپه شنيده شد و آن صداي تير نگهبانان شاهسون بود كه به سوي مهاجمين شليك مي‏كردند.

دو راهنما كه از قريه رازك آمده بوند بعد ازاين كه جنگ آغاز شد شروع به ناله كردند و به فرج الله خان گفتند اگر ما را آزاد مي‏گذاشتي ما رفته بوديم و دچار خطر نمي‏شديم ولي اينك كه جنگ درگرفته در اينجا كشته خواهيم شد و خبر مرگ ما را براي زن و فرزندانمان خواهند برد.

فرج الله خان گفت گريه نكنيد و شما اكنون هم مي‏توانيد برويد.

راهنمايان گفتند چگونه مي‏توانيم برويم.

فرج الله خان گفت با شما كسي كاري ندارد و اگر دو دست خود را بلند كنيد و به راه بيفتيد مي‏فهمند كه قصد جنگ نداريد و بگوئيد كه اهل «رازك» هستيد و فقط راهنما بوده‏ايد و اينك مي‏خواهيد به آبادي خود برويد و به شما راه خواهند دارد.

راهنمايان دو دست را بلندكردند و سربازان تزاري كه ديدند آنها دست‏ها را بلند كرده‏اند تصور نمودند كه سربازان فرج الله خان قصد تسليم دارند و آن دو را براي مذاكره جهت تسليم فرستاده‏اند.

راهنمايان بدون اشكال به سربازان تزاري رسيدند و قبل از اين كه آنها چيزي بگويند فرمانده سربازان كه زبان محلي را مي‏دانست پرسيد آيا آمده‏ايد كه تسليم شويد؟

آنها گفتند ما راهنما هستيم و اكنون مي‏خواهيم كه به آبادي خود برويم.

سرواني كه فرمانده سربازان بود با اين كه از وضع راهنمايان و صحبت آنها و مسلح نبودنشان فهميد كه آنها سرباز نيستند اجازه نداد كه بروند و از آنها راجع به شماره سربازان فرج الله خان و ساز و برگ جنگي آنها و اين كه از كجا آمده‏اند و به كجا مي‏خواهند بروند تحقيق كرد  و وقتي از راهنمايان شنيد كه فرج الله خان و سربازانش از كوه گذشته‏اند تا اين كه بتوانند خود را به شكي برسانند حيرت نمود چون او هم اطلاع حاصل كرده بود كه كوه مزبور قابل عبور نيست و در يك منطقه از آن كوه از فراواني افعي نمي‏توان لحظه‏اي در نقطه‏اي نشست و استراحت كرد.

فرمانده تزاري به راهنمايان گفت من قصد آزار شما را ندارم و بعد از خاتمه جنگ آزادتان مي‏كنم كه برويد ولي چون ممكن است جاسوس باشيد تا پايان جنگ شما را نگاه مي‏دارم.

راهنمايان التماس كردند كه آنها را آزاد كنند ولي بزودي دريافتند كه التماس آنها بدون اثر است و ناگزير سكوت كردند و در گوشه‏اي نشستند و دو سرباز هم نگهبان آنها شدند كه نگريزند.

آزاد كردن راهنمايان از طرف فرج الله خان از يك نظر خبط بود زيرا افسر تزاري راهنمايان را مورد تحقيق قرار داد و متوجه شدكه شماره سربازان فرج الله خان قليل است و ذخيره آذوقه ندارند و ساز و برگ جنگي آنها هم خوب نيست.

از آن به بعد بين نيروي تزاري و نيروي فرج الله خان جنگ درگرفت و سربازان تزاري اسب‏ها را به دست عده‏اي از همقطاران خود دادند و پياده وارد دره شدند و با روحيه قوي درصدد برآمدند از تپه‏هاي موجود در آن منطقه كوهستاني بالا بروند چون مي‏دانستند كه به طور حتم بر سربازان فرج الله خان غلبه خواهند كرد.

تا وقتي كه سربازان تزاري خود را به بالاي تپه‏ها نرسانيده بودند وضع سربازان فرج الله خان، بد نبود اما بعد از اينكه سربازان مزبور به بالاي تپه‏ها رسيدند وضع سربازاني كه در دره بودند، غير قابل تحمل شد چون ازهمه طرف، بر سرشان تير مي‏باريد و درون دره هم پناهگاه نداشتند كه بتوانند خود را از آسيب گلوله‏ها حفظ نمايند.

موارد انتقاد هر جنگ بعد از خاتمه جنگ معلوم مي‏شود و پس از اينكه جنگ خاتمه يافت افسر تزاري به فرج الله خان كه مجروح شده بود گفت شما بايستي در ارتفاعات موضع مي‏گرفتيد نه در دره و آيا پيش‏بيني نمي‏كرديد آنكه به شما حمله مي‏كند ارتفاعات را اشغال خواهد كرد و از آنجا به طرف شما تيراندازي خواهد نمود.

فرج الله خان گفت ما در آغاز نمي‏خواستيم بجنگيم و منظورمان اين بود كه خود را پنهان كنيم و وقتي شما رسيديد موقع اشغال ارتفاعات گذشته بود ولي شما چگونه پي برديد كه ما در اين دره هستيم؟

افسر تزاري گفت پي‏بردن به اين موضوع كاري نداشت زيرا اثر ميخ كفش‏هاي شما، مثل اينكه جاده‏اي بوجود آورده باشد روي زمين باقي بود و ما بعد از اينكه هوا روشن شد اثر ميخ كفشهاي شما را ديديم و چون با يكديگر حركت مي‏كرديد اثر آن مثل يك جاده مستقيم ما را به اينجا هدايت كرد.

فرج الله خان و سربازانش شكست خوردند اما تسليم نشدند و وقتي جنگ به اتمام رسيد در قشون كوچك فرج الله خان يك نفر باقي نماند كه كشته يا مجروح نشده باشد. چون هنوز دو راهنما تحت نظر بودند و نمي‏توانستند بروند فرج الله خان از افسر تزاري خواست كه آن دو را آزاد نمايد كه بروند و راهنمايان با خوشحالي به راه افتادند و رفتند.

بعد فرج الله خان گفت ما همه مجروح هستيم و قدرت دفن كشتگان را نداريم و اين مقتولين كه مسلمان هستند بايد از طرف مسلمين دفن شوند و در دين ما دفن اموات مسلمان از واجبات است و بفرستيد كه به مسلمانهاي يولده اطلاع بدهند كه بيايند و كشتگان را دفن كنند افسر تزاري بي‏درنگ آن درخواست را پذيرفت و چند سوار را فرستاد كه به يولده بروند و به مسلمانها اطلاع بدهند كه بيايند و اموات را دفن كنند طوري شجاعت فرج الله خان و سربازانش در افسر تزاري مؤثر واقع گرديد كه به سواران خود گفت كمك نمايند تا اينكه مجروحين به (يولده) و شكي منتقل شوند.

ديديم كه سليم خان شكي از عباس ميرزا پول و اسلحه مي‏خواست يعني چيزي كه فرمانده ارتش ايران كمتر مي‏توانست به او بدهد و وقتي نيروي نبولسون نزديك شد سليم خان شكي با بي‏صبري انتظار دريافت كمك را مي‏كشيد.

هنگامي كه نيروي نبولسون آن قدر نزديك شد كه سليم خان شكي دريافت كه ديگر نبايد اميدوار به دريافت كمك باشد با اينكه رابطه‏اش با افسران تزاري تيره شده بود نامه‏اي به نبولسون نوشت و در آن نامه شهر شكي را بلا دفاع اعلام كرد تا اينكه بر اثر تهاجم سربازان تزاري مردم شهر دچار آسيب و خسارت نشوند.

نبولسون در جواب سليم خان شكي از اينكه شهر را بلادفاع اعلام كرده قدرداني نمود و گفت انتظار دارم كه بعد از ورود به شكي شما را ببينم. اما آن نامه به سليم خان نرسيد براي اينكه قبل از رسيدن آن نامه به شكي، سليم خان از آن شهر رفته بود چون او نمي‏خواست تسليم نبولسون شود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 10:17  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

 

حركت آزاديبخش ايران شمالي

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

 

 

اشغال گنجه به روايت نويسندة فرانسوي

 

تاريخ جنگ‏هاي ايران و روس يكي از حوادث تاريخي است كه آه از نهاد هر ايراني غيرتمند برمي‏آورد و دريغ هر مسلمان آگاهي را برمي‏انگيزد.

كتاب «دلاوران گمنام ايران در جنگ با روسية تزاري» يكي از دهها كتابي است كه در زمينة تجاوز روسيه به ايران و انعقاد عهدنامه‏هاي ننگين گلستان و تركمانچاي، توسط «ژان يونير» فرانسوي نگاشته شده است و به علت نگارش آن توسط نويسنده‏اي خارجي كه از دريچة‌ بي‏طرفي به اين حادثه نگاه مي‏كند، حائز اهميت است. نويسنده كوشيده است گوشه‏اي از وقايعي را كه در طول جنگهاي طولاني مدت ايران و روسيه در اوايل دورة سلطنت قاجار رخ داده، به تصوير بكشد. اين كتاب كوشيده است، دلايلي را كه باعث شكست ايران در اين جنگ‏ها شد، بررسي كند.

در اين كتاب، عامل شكست ايران ترس از مرگ يا عدم شجاعت ايرانيان معرفي نگرديده بل بي‏اطلاعي و غفلت شگفت‏انگيز زمامداران ايران در قرن سيزدهم هجري (نوزدهم ميلادي) از اوضاع جهان و روابط بين الملل و جغرافياي كشورها حتي كشورهاي همجوار دانسته شده كه به وضع اسفباري روي تدابيري كه آنان اتخاذ كردند، مؤثر واقع شد و آن همه جانفشاني دلاوران ايران را در صحنه‏هاي نبرد عقيم گذاشت. امساك و خست حيرت انگيز فتحعلي شاه در مورد تأمين هزينه‏هاي پيكارها يكي ديگر از عوامل اصلي شكست ايران از ديدگاه كتاب مي‏باشد كه به طور قطع اين نيز ناشي از جهل كامل فتحعلي شاه نسبت به اوضاع زمانه است. زيرا مخارج جنگ با يك مملكت پيشرفته را با هزينه‏هايي كه در جنگ با يكي از خوانين شورشي صرف مي‏شود، يكي دانسته و از پشتيباني مالي عباس ميرزا وليعهد و سردار لشكر ايران خودداري ورزيده است. شايد اگر زن‏بارگي بيش از حد شاه بي‏لياقت قاجار را كه با ايجاد حرمسراهاي متعدد از تدبير مملكت غافل ماند، بر اين علل و عوامل مزيد كنيم، اوضاع پريشان سپاه ايران در آن روزگار به خوبي دستگيرمان بشود.

فتحعلي شاه به جاي ايجاد سازمان‏هاي ضروري و پشتيباني كننده براي سپاهيان ايران همانند سازمان‏هاي اطلاعاتي، تداركاتي، تبليغاتي و ... از تأمين هزينه‏هاي اوليه و بديهي جنگ از خزانة‌ كشور (كه در آن روز در واقع خزانة پادشاه بود) خودداري ورزيد و عباس ميرزا را با دست خالي به استقبال لشكريان مجهز روسية تزاري فرستاد.

اين علل و عوامل در كتابهايي كه مورخان دورة‌ قاجار در نوشته‏هاي خود آورده‏اند، به جهت جو حاكم آن روزگار در لفافة دورغ و پرده پوشي و تمجيد و تملق از شاهان و شاهزادگان قاجار پيچيده و كتمان شده و خوانندة آن كتابها نمي‏تواند بفهمد كه آن پيروزيهاي نسبي و اولية به دست آمده هم حاصل وطن پرستي و دليري و فداكاري ايرانيان غيرتمند و افسران و سربازاني است كه گاه ماهها مستمري دريافت نمي‏داشته‏اند اما بي‏مضايقه جان را در راه حفظ ميهن نثار مي‏نموده‏اند، بي‏آنكه اطمينان داشته باشند بعد از كشته شدنشان، زن و فرزندانشان گرسنه و بي‏پناه نخواهد ماند. كتاب در حقيقت سعي در نمايان ساختن گوشه‏اي از اين فداكاريها و از جان گذشتگي‏ها دارد. مترجم كتاب از اين نظر كه نويسندة آن را با مراجعه به اسنادي كه در بايگاني حكومت تزاري بود (‌و امروز در اختيار دولت روسيه است)، نوشته، كاري نو مي‏داند. زيرا معتقد است اغلب كتابهايي كه در اين باره به رشتة تحرير درآمده‏اند حاصل مراجعة‌ نويسندگان آنها به كتابها و اسناد تاريخي دولت ايران است و همانطور كه عنوان شد اسناد و متوني كه در مورد جنگ‏هاي ايران و روس علي‏الخصوص در دورة قاجار ـ تنظيم شده‏اند، متأثر از جو حاكم آن دوران بوده‏اند و نه تنها در بسياري از موارد حقايق را كتمان كرده‏اند، بلكه از ديدگاهها و تدابير طرف مقابل ـ به عنوان دولتي پيشرفته ـ غفلت ورزيده‏اند.

اين كتاب هر چند تاريخ كامل جنگ‏هاي ايران و روس نيست، اما از اين جنبه كه تاكتيك و چگونگي نبردها در آن مفصلاً و به طور مشروح ذكر شده، كاري جديد به حساب مي‏آيد. در اين باره در مقدمه مترجم مي‏خوانيم: « در تواريخي كه تا امروز راجع به نبردهاي ايران و روسيه نوشته شده، چه در دورة قاجار و چه بعد از آن، تاكتيك نبردها ذكر نگرديده. براي اينكه مورخان گذشته اسنادي در دست نداشته‏اند كه آنها را از كيفيت نبرد آگاه نمايد و در مورد بعضي نبردها، حتي از كميت هم بي‏اطلاع بوده‏اند و نمي‏دانستند كه چند سرباز پياده و سوار در نبرد شركت نموده‏اند اما در اين كتاب ... شرح هر نبرد از لحاظ كميت و كيفيت با وضوح ذكر شده ...».

كتاب به مناسبت اينكه به صورت يك داستان بلند به نگارش درآمده، از حالت يك كتاب تاريخي خشك كه خوانندة‌ عادي از خواندن آن خسته شود، بيرون آمده و علاوه بر فوايد تاريخي كه عايد خواننده مي‏كند، او را به فضاي نبردها مي‏برد.

آنچه مي‏خوانيد فصلي است از كتاب گرانسنگ « دلاوران گمنام ايران  در جنگ با روسيه تزاري ». در اين فصل حماسه‏هاي مردم دلاور گنجه و شهيد جوادخان گنجه‏اي ـ اين سردار ملي ايران ـ كه به خاطر حفظ حدود و مرزهاي ايران در مقابل سپاه مجهز و خونخوار رژيم تزاري تا پاي جان ايستادند و به شهادت رسيدند، بيان شده است:

يكي از ميهن‏پرستان بزرگ ايران كه در آغاز جنگهاي روسيه و ايران از همه چيز خود در راه وطن گذشت، جواد خان حاكم گنجه بود.

در قديم گنجه، كرسي كشوري از كشورهاي قفقازيه به اسم (بردعه) به شمار مي‏آمد و تا زمانيكه حكومت تزاري روسيه در زمان فتحعلي شاه، بر گنجه مسلط نشده بود، همان نام را داشت.

از گنجه، شعراي برجسته و دانشمندان نامدار برخاسته‏اند كه همه به زبان فارسي شعر سروده و كتابهاي خود را به فارسي نوشته‏اند. ولي امروز (دوران شوروي) در نقشه‏هاي جغرافياي قفقازيه اسم گنجه ديده نمي‏شود و بعد از اينكه ارتش تزاري در زمان سلطنت (آلكساندر) اول امپراطور روسيه، بر گنجه مسلط شد نام آن تغيير و موسوم به (اليزابت پل) گرديد. و پس از اينكه حكومت تزاري از بين رفت، باز نام آن شهر را تغيير دادند و اكنون نام آن (كيروف آباد) است. [پس از فروپاشي شوروي، گنجه بار ديگر نام اصلي خود را بازيافت].

در سال 1218 هجري قمري آلكساندر اول، به دستاويز موهوم حمايت از مسيحيان گرجستان يك سپاه به فرماندهي ژنرال (سيسيانوف) را (كه در قفقازيه و ايران معروف به ايش پخ در شد) وارد گرجستان كرد و تفليس كرسي گرجستان را اشغال نمود.

جوادخان كه حاكم گنجه بود، بيدرنگ گزارشي براي فتحعلي شاه فرستاد و گفت كه؛ من پيش بيني مي‏كنم كه ارتش روسيه در گرجستان متوقف نخواهد شد و به گنجه حمله‏ور خواهد گرديد و من هم در اينجا جز معدودي از سربازان محلي ندارم و فاقد توپ هستم و فوري براي جلوگيري از ارتش تزاري نيروي كافي بفرستيد.

ولي جوادخان كه مردي بود وطن پرست واز سكنه محلي چيزي نمي‏گرفت كه براي فتحعلي شاه و رجال دربار او تحفه و هديه  بفرستد، مورد نفرت درباريان فتحعلي شاه بود و اندكي قبل از اينكه ارتش تزاري بعد از حمله به گرجستان درصدد حمله به گنجه برآيد، رجال دربار فتحعلي شاه او را متهم به تهمتي كرده بودند كه در دورة ‌پادشاهان قاجاريه سه صدر اعظم كشور با آن اتهام به قتل رسيدند. و آن اينكه به فتحعلي شاه اظهار كردند كه وي قصد دارد پادشاه شود و لااقل تاج سلطنت بردعه را بر سر بگذارد و آن سه صدراعظم كه كشته شدند، اعتمادالدوله صدر اعظم فتحعلي شاه، و قائم مقام صدر اعظم محمد شاه، و ميرزا تقي خان اميركبير صدر اعظم ناصر الدين شاه بودند.

روزي كه ارتش تزاري به فرماندهي (سيسيانوف ) به گنجه حمله كرد، جوادخان حاكم گنجه با زحمت دو هزار سرباز بسيج نمود و درتنگه‏اي كه ارتش تزاري بايستي از آنجا بگذرد تا اينكه به گنجه برسد، جلوي سربازان تزاري را گرفت.

قشون تزاري از حيث نيرو ده برابر قشون ايران بود و توپ هم داشت و طرفين در روز هفتم ماه جمادي الاولي سال 1218 هجري قمري به هم تصادم كردند.

گروه اكتشاف قشون تزاري به فرماندهي ارتش خبر داده بود كه شماره سربازان جواد خان، خيلي كم است و توپ هم ندارد و با اينكه جواد خان در يك تنگه جلوي ارتش اسكندر (الكساندر) را گرفت كه راه عبور نداشته باشد و جنگ يك قشون مهاجم در تنگه با قشون مدافعي كه در آنجا موضع گرفته مشكل است، فرمانده ارتش روسيه به اتكاي برتري خود تصميم به حمله گرفت ولي نتوانست بگذرد براي اينكه سربازان جواد خان، در آن تنگه سنگ‏هاي بزرگ را طوري روي هم قرار داده بودند كه يك ديوار از سنگ بوجود آمد و گلوله توپهاي ارتش روسيه در آن ديوار سنگي چندان مؤثر واقع نمي‏شد و سربازان جوادخان كه پشت سنگ‏ها قرار گرفتند هر سرباز روسي را كه به تيررس تفنگ مي‏رسيد به هلاكت مي‏رسانيدند.

افسران و سربازان قشون روسيه را متهم به جبن كردن روا نيست، اما دچار وضعي شدند كه نمي‏توانستند بوسيله توپ آن حصار سنگي را از بين ببرند و نه مي‏توانستند به وسيله حمله سوار نظام نيروي مقاومت خصم را در هم بشكنند و سواران ارتش تزاري، در حمله مهارت داشتند و بارها بوسيله حمله كه در زبان فرانسوي و ساير السنه اروپاي غربي به اسم (شارژ) خوانده مي‏شود  نيروي پايداري خصم را از بين بردند.

ولي در تنگه و مقابل ديوار سنگ چين از شارژ سوار نظام فايده‏اي به دست نمي‏آمد و اسب‏ها و سواران كشته مي‏شدند بدون اين كه بتوانند از آن تنگه عبور نمايند.

فرمانده ارتش روسيه وقتي مشاهده كرد كه بيست هزار پياده و سوار و سي ارابه توپ او در قبال نيروي پايداري دو هزار سرباز ايراني متوقف گرديده و نمي‏تواند ازآن تنگه عبور كند، تصميم گرفت كه قسمتي از سربازان خود را وادارد  كه كوه را دور بزنند و از عقب به جوادخان و سربازانش حمله‏ور شوند.

شماره سربازان روسيه نسبت به سربازان ايران آن قدر زياد بودكه وقتي قسمتي از سربازان به راه افتادند تا اينكه كوه را دور بزنند، جوادخان متوجه كاهش نيروئي كه مقابل خود داشت نشد و بعد از هفت روز مقاومت، در روز سيزدهم ماه جمادي الاولي قشون روسيه از عقبِ جوادخان و سربازانش سربدر آورد و به شدت حمله كرد.

از سي ارابه توپ كه قشون روسيه با خود آورده بود پانزده ارابه، به عقب جبهه ايرانيان منتقل گرديد و با اينكه جوادخان و دو برادر و دو پسر جوان و سربازانش از دو طرف مورد حمله قرار گرفتند، درخواست تسليم نكردند و آن قدر پايداري نمودند تا همه در آن روز از پا درآمدند.

وقتي بامداد روز چهاردهم جمادي الاولي طلوع كرد، از سربازان ايراني در آن تنگه غير از عده‏اي مجروح كه قادر به حركت نبودند باقي نماند و جوادخان و دو پسرش موسوم به تقي و حسن [حسينقلي]، و دو برادرش به نام محمود و باقر به قتل رسيدند و سربازان قشون اسكندر ديوار سنگ چين را برداشتند و راه گنجه به سوي آنان باز گرديد.

از سيسيانف پرسيدند؛ شما كه توانستيد كوه را دور بزنيد و از عقب جواد خان سر بدر آوريد براي چه اوقات خود را صرف جنگ با او كرديد، و مستقيم به سوي گنجه نرفتيد تا آنجا را اشغال كنيد. سيسيانف گفت؛ گنجه شهري بود بلادفاع، و من هر موقع كه مي‏خواستم مي‏توانستم آن را اشغال كنم.

اما نمي‏توانستم جوادخان و دو هزار سرباز با استقامت او را آنجا بگذارم و بگذرم، زيرا رابطه مرا با عقب قطع مي‏كردند و از آن به بعد من نابود مي‏شدم و براي حفظ قشون خود چاره نداشتم جز آن كه قوه مقاومت قشون جوادخان را از بين ببرم.

جوادخان و پسران و برادران و دو هزار سربازش (غير از مجروحيني كه معالجه شدند و زنده ماندند) اولين قرباني پيكارهاي طولاني روسيه و فتحعلي شاه شدند و آن تنگه را سكنه محلي به اسم قتلگاه خواندند.

ارتش روسيه پس از اشغال گنجه، به قتل عام اهالي پرداخت. به نوشتة مورخان و آنچه كه در اسناد آمده، هزاران تن از اهالي بي‏دفاع شهر را به دليل مقاومت سرسختانه‏اي كه قشون اندك ايران از خود نشان داده بود، به قتل رساندند.

بزرگان شهر، و نيز جوانان را در مساجد جمع كرده و كشتند و خانه‏ها را ويران كردند. تاريخ نويسان، هجوم و تجاوز روسيه به گنجه را يادآور تجاوز وحشيانة مغول به اين شهر مي‏دانند. همانگونه كه مغولها گنجه را ويران و اهالي آن را كشتند روسها نيز همان كار را انجام دادند...

ايراني‏ها هرگز اين فاجعة تاريخي را فراموش نمي‏كنند و اگر دولت ملي قدرتمندي در ايران ايجاد شود، بي‏گمان ايراني‏ها دوباره براي آزادي سرزمين‏هاي قفقازي خود بپا خواهند خاست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:51  توسط رسول اردبیلی و دوستان  | 

 

 

 

 

حركت آزاديبخش ايران شمالي

 

 

Shimal8iranim@yahoo.com

 

آذريهاي ايراني و اقليت‏هاي آذري پراكنده در جهان

 

عبدالله رضايي

 

آذري‏هاي ايراني اكثريت آذريهاي جهان را تشكيل مي‏دهند. بررسي وضعيت آذريهايي كه در كشورهاي ديگر مانند روسيه، ايران شمالي (اران/ جمهوري آذربايجان)، گرجستان، آمريكا، آلمان و ساير كشورها زندگي مي‏كنند، نشان مي‏دهد كه آنان درمعرض استحالة فرهنگي و ديني قرار دارند و برخلاف آذريهاي ساير كشورهاي جهان كه اقليت آذريهاي دنيا را تشكيل مي‏دهند، آذري‏هاي ايراني هويت فرهنگي و ديني خود را حفظ كرده‏اند.

استحالة فرهنگي و ديني اقليت‏هاي آذري جهان، موضوع بسيار مهمي است كه تاكنون مورد توجه عميق قرار نگرفته است. با تأسف بسيار بايد اعتراف كرد كه استحالة فرهنگي و ديني اقليت‏هاي آذري جهان، فاجعه‏اي بزرگ در تاريخ حيات آذري‏هاي جهان و ضربه‏اي جبران ناپذير بر پيكر اسلام و امت اسلامي و ملت ايران است.

هيچ كس نمي‏تواند اين را انكار كند كه «اسلام، ايران و آذري‏هاي جهان » از هم تفكيك ناپذيرند. نگاهي به آثار و تاريخ زندگي شخصيت‏هاي الگوي آذريها و بزرگاني مانند نظامي گنجوي، ملا محمد فضولي بغدادي، شاه اسماعيل صفوي، صائب تبريزي، خاقاني شرواني، مجيرالدين بيلقاني، مقدس اردبيلي، سيد محمد حسين شهريار و ساير شخصيت‏هاي الگوي آذريها نشان مي‏دهد كه اين بزرگان پرچمداران فرهنگ و تشيع و ايرانگرايي بوده‏اند و با اسلام و فرهنگ مقدس آن زيسته و از حيات و هنر و دانايي خويش در جهت ترويج فرهنگ اسلامي بهره جسته‏اند و در اين راه چونان شمع سوخته و روشنايي بخشيده‏اند.

« استحالة ديني اقليت‏هاي آذري جهان» بدين معناست كه آنان به شدت در معرض تهاجم و استحالة اديان غير اسلامي مانند مسيحيت و يهوديت و حتي مكتب‏هاي استعماري مانند بهائيت قرار گرفته‏اند. مثلاً گزارشهاي رسيده از ايران شمالي حاكي از آن است كه طي سالهاي اخير هزاران نفر از مردم اين كشور به مسيحيت گرويده‏اند. تشكل‏ها و مؤسسات مسيحي كه از كشورهاي غربي وارد ايران شمالي  شده و فعاليت مي‏كنند، با سوء‌ استفاده از فقر و فلاكت حاكم بر اين سرزمين، مسلمانان مستضعف و تهيدست را كه در دوران هفتاد سالة استيلاي كمونيسم از تعاليم ديني محروم مانده‏اند و به علت آشنايي سطحي با اسلام توانايي مقابلة علمي با مبلغان مسيحي را ندارند، به دين مسيحيت جذب مي‏كنند و با استفاده از شگردهايي مانند پرداخت مقرري ماهانه به اين مسلمانان مستضعف و تهيدست، آنان را ازدين اسلام رويگردان مي‏كنند.

اخيراً يكي از شخصيت‏هاي ايران شمالي خبر داد كه طرحي با عنوان «مسيحي كردن 20 درصد از مردم اين سرزمين تا سال 2010 ميلادي / 1389 شمسي » توسط تشكل‏هاي مسيحي و با حمايت دولتهاي بيگانه در اين كشور درحال اجرا مي‏باشد. اين طرح به وضوح «حل و هضم آذريهاي مسلمان را در جمعيت مسيحي جهان » دنبال مي‏كند. البته بايد اين واقعيت تلخ را بپذيريم كه طرح استحالة‌ ديني مسلمانان ايران شمالي، بدون پشتيباني و حمايت رژيم حاكم بر اين كشور تحقق ناپذير است. با تأسف بسيار بايد به اين واقعيت زهرآگين نيز اشاره كنيم كه رژيم حاكم بر ايران شمالي يك رژيم لائيك، دين ستيز و مسيحيت گرا مي‏باشد، حيات اين رژيم نيز همانند تمام رژيم‏هاي غير مستقل، وابسته به قدرتهاي خارجي و فريب افكار عمومي در داخل است.

دستگاههاي فرهنگي، سياسي و رسانه‏هاي رژيم حاكم بر ايران شمالي ، در راستاي سياست‏هاي ضد ديني رژيم، شخصيت چهره‏هاي تاريخي و بزرگان ايراني را تحريف مي‏كنند. شاه اسماعيل صفوي اردبيلي كه از افتخارات ايران و همة شيعيان بخصوص آذريهاي سراسر جهان است، به عنوان پادشاهي ناسيوناليست، نژاد پرست و قوم‏گرا به مردم ايران شمالي  معرفي مي‏شود، اين در حالي است كه همه مي‏دانند شاه اسماعيل صفوي، نخستين دولت بزرگ شيعي را در ايران برپا كرد و پرچم حكومت ديني را برافراشت، حكومتي كه در آن دين و سياست از هم تفكيك ناپذيرند. در دوران حكومت صفويه، علوم و معارف اسلامي يكي از درخشانترين دوران رشد و شكوفايي و بالندگي خود را طي كرد... اما بعد از فروپاشي شوروي و در دوره حاكميت حيدر علي اف، شخصيت‏هاي ديني در ايران شمالي دسته دسته روانة‌ زندانها شدند. مدارس علوم اسلامي تعطيل شد. آموزش قرآن براي فرزندان مسلمانان در مدارس دولتي ممنوع گرديد و در يك سخن، تلاش براي استحالة ديني آذربايجانيها در اديان بيگانه، به شدت افزايش يافت. بي‏گمان تاريخ و نسلهاي آيندة‌ ايران شمالي نقش حيدر علي اف و رژيم وي را در دشمني با اسلام و مسلمانان فراموش نخواهد كرد.

اقليت‏هاي مسلمان آذري در كشورهايي مانند روسيه، آمريكا، آلمان، سوئد و ساير كشورهاي غربي نيز در معرض استحالة ديني قرار دارند. زيرا در كشورهاي غربي تبليغات سنگين و زهرآگيني عليه عموم مسلمانان جريان دارد و هر مسلمان كه متظاهر به اسلام و دينداري باشد، با اتهامهايي مانند بنيادگرا ، خشونت‏طلب و تروريست روبرو مي‏شود. به همين علت در فضاي فرهنگي، سياسي و تبليغاتي اين كشورها، مسلمانان و از جمله مسلمانان آذري به اجبار و يا ناخودآگاه براي ادامة زندگي عادي، خود را با شرايط فرهنگي و سياسي جامعه‏اي كه در آن زندگي مي‏كنند، منطبق مي‏نمايند و بدين گونه ميان آنها و هويت اصيل اسلامي فاصله ايجاد مي‏شود.

اما آنچه بسي مهم‏تر از طرحهاي اعلام شدة استحالة ديني آذريها مانند «مسيحي كردن 20 درصد از مردم مسلمان ايران شمالي  تا سال 2010 ميلادي» و يا فعاليتهاي آزادانه و بي‏قيد و شرط تشكل‏هاي مسيحي وابسته به دولتهاي بيگانه در ميان مسلمانان آذري در خارج از ايران، خطرناك است، «طرح استحالة فرهنگي» است. در حقيقت طرح استحالة‌ فرهنگي اقليت‏هاي آذري جهان، مقدمه و بستر استحالة فرهنگ، آداب و رسوم ، الفبا و دين آذريهاي خارج از ايران را فراهم مي‏كند. استحالة فرهنگي اقليت‏هاي آذري كه در كشورهاي مختلف زندگي مي‏كنند، به معناي حذف تدريجي و نامحسوس عناصر اصيل و اسلامي از جهان‏بيني و طرز زندگي آنها، و دگرگون كردن طرز تفكر، طرز زندگي و رفتار اجتماعي و آنها است.

فرهنگي كه بر اقليت‏هاي آذري در ساير كشورها مانند روسيه، آمريكا، گرجستان، و ايران شمالي توسط دولتها حاكم است، فرهنگ غير اسلامي و فرهنگ مسيحي است. ايران شمالي  حدود هشت ميليون نفر جمعيت دارد كه بيش از دو ميليون نفر آن در روسيه زندگي مي‏كنند. در ايران شمالي، فعاليتهاي تبليغاتي و سياسي تشكل‏هاي مسيحي كشورهاي بيگانه، جذب شدن افراد مسلمان به مسيحيت، داير كردن مراكز فساد و فحشا و قمار، انتشار كتابها و مطالب ضد اسلامي آزاد است، اما تبليغ اسلام، برگزاري مراسمهاي عزاداري عاشورا در ملاء عام، داير كردن مدارس و علوم ديني و پوشيدن لباس روحانيت ممنوع است و مجازات و محروم شدن افراد از حقوق اجتماعي و انساني خود را در پي دارد.

استحالة فرهنگي اقليت‏هاي آذري در سراسر جهان از سوي دولتهاي مسيحي ادامه دارد. علاوه بر فعاليت‏هاي مختلفي كه در كشورهاي متعدد براي بيگانه كردن اقليت‏هاي آذري از فرهنگ، دين و مذهب صورت مي‏گيرد، رژيم باكو در اين رابطه فعاليت‏هاي گسترده‏تري دارد و نقش محوري را برعهده گرفته است. كنگرة موسوم به «اولين كنگرة‌ آذري‏هاي جهان» كه  در سال 1380 باكو توسط حيدر علي اف برگزار شد، پرده از اين واقعيت برمي‏دارد. وي در اين كنگره بر «دنيوي بودن » يعني «مادي بودن» رژيم خود تأكيد كرد.

ايران شمالي در دوره شوروي نيز تحت سلطة يك نظام دنيوي بود و اكنون نيز تحت سلطة يك نظام دنيوي ديگر است. از نكاتي كه در اين كنگره جالب توجه بود اينكه، برخي از سخنرانان كنگره كه از كشورهايي مانند آمريكا و انگليس دعوت شده بودند، حتي نمي‏توانستند زبان آذري را به درستي صحبت كنند. يعني رفته رفته حتي با زبان مادري خود نيز بيگانه شده‏اند! نه حيدر علي اف و نه افرادي كه توسط عوامل وي به كنگره دعوت شده بودند، سخن مثبتي دربارة دين اسلام يا تفكيك ناپذيري اسلام و مسلمانان آذري و يا حداقل مسلمان بودن آذريهاي جهان ابراز نداشتند. زيرا اين كنگره حركتي در جهت استحالة‌ فرهنگي آذريها بود. يك نكتة شايان اهميت ديگر درباره كنگره فرمايشي موسوم به «نخستين كنگرة آذري‏هاي جهان» اين است كه اكثريت آذريهاي جهان را آذريهاي ايراني تشكيل مي‏دهند، اما با وجود اينكه در ميان آذريهاي ايراني هزاران دانشمند، عالم ديني، نويسنده، روزنامه‏نگار، سياستمدار و هنرمند برجسته وجود دارد، اما هيچ يكي از اين دانشمندان و علما و اهل قلم و سياست به كنگرة فرمايشي مذكور دعوت نشدند. زيرا آذريهاي ايراني كه هويت فرهنگي و ديني اصيل خود را حفظ كرده‏اند، مي‏توانند به عنوان الگوي آذريهاي مسلمان مورد تبعيت اقليتهاي آذري قرار گيرند و اين با منافع دشمنان اسلام و مسلمانان آذري جهان مناقات و مغايرت دارد. در اين كنگره جمعي از خودفروختگان كه با آمريكا و صهيونيسم و رژيم باكو همكاري دارند، دعوت شده بودند تا عليه ملت و تماميت ارضي ايران سخن بگويند .

البته بايد اين نكته را دريافت كه تلاش براي استحالة فرهنگي مسلمانان آذري بعد از تجزية قفقاز و جدا شدن بخشي از آذريهاي مسلمان از خاك ايران طي جنگهاي طولاني روسيه ـ ايران، از طرف رژيمهاي تزاري و كمونيستي دنبال شده است. يكي از مهم‏ترين طرحهاي رژيم شوروي براي استحالة فرهنگي مسلمانان آذري قفقاز، تغيير الفبا از الفباي قرآني به الفباي روسي بود. حيدر علي اف نيز در همگرايي با دولتهاي غربي براي تغيير فرهنگ اسلامي و ملي مردم ايران شمالي، و هضم و حل آن در فرهنگ غرب، بار ديگر الفبا را به الفباي لاتين (الفباي غرب) تغيير داد و بدين گونه گام مهم ديگري در راستاي استحالة فرهنگي بخشي از اقليت‏هاي آذري جهان در فرهنگ مسيحيت و بيگانه انجام گرفت.

در اسفند ماه 1384، توسط الهام علي اف دومين همايش طرفداران حزب حاكم بر ايران شمالي با عنوان «دومين كنگرة آذريهاي جهان» برگزار شد. اين همايش نيز، صحنة نمايشي از پيوند «دشمنان ايران و گروه‏هاي تجزيه طلب وابسته به  آمريكا » ، « صهيونيسم» و «رژيم باكو » بود. در برگزاري همايش عده‏اي از يهوديان آذري كه اكنون در فلسطين اشغالي و كشورهاي ديگر در خدمت منافع رژيم صهيونيستي قرار دارند، نقش برجسته‏اي داشتند.

از سوي ديگر، اعضاي برخي گروه‏هاي تجزيه طلب ضد ايراني كه طي سالهاي اخير با همكاري آمريكا و رژيم باكو ساخته شدند، در اين همايش حضور يافته و عليه تماميت ارضي ايران سخن گفتند. در اين همايش نيز مانند همايشي كه توسط حيدر علي اف برگزارشد، سخني از اسلام، تشيع و لزوم پاسداري از فرهنگ اسلامي و ملي آذري‏ها به ميان نيامد!؟...

اين همايش، حركت ديگري در راستاي مبارزه با فرهنگ اسلامي آذري‏ها بود. آري، تلاش كشورهاي مسيحي براي نابودي فرهنگ و هويت اسلامي و شيعي آذري‏هاي خارج از ايران، جز با كمك رژيمهاي ضد اسلامي مانند رژيم باكو ميسر نمي‏شود.

اگر امروز شاهد هستيم كه تشكل‏ها و دستگاههاي تبليغاتي مسيحيت در ايران شمالي و روسيه، آلمان و ساير كشورها، آذريهاي مسلمان را به صورت مستقيم به تغيير دين فرا مي‏خوانند، حاكي از پيشرفت آنها در اجراي طرحهاي مختلف استحالة فرهنگي است كه امروز به جايي رسيده‏اند كه به صورت مستقيم خواستار تغيير دين آذريها مي‏شوند.

يك نكتة مهم را نيز بايد به خاطر سپرد و آن اينكه تغيير دين و تغيير فرهنگ ديني، مقدمة تغيير هويت آذري‏هاي مسلمان است.

مهم‏ترين عنصري كه در مقابل استحالة فرهنگي مي‏تواند مقاومت كند، دين است. وقتي فرهنگ سوزان بتوانند پايه‏هاي عقايد ديني يك انسان را فرو ريزند، در حقيقت مي‏توانند وي را براي هر گونه تغيير و پذيرش فرهنگ، آداب و رسوم و حتي دين بيگانه آماده كنند. هدف استحاله گران فرهنگي، تغيير دين مسلمانان آذري و تغيير هويت  آنهاست.

رسمي كردن الفباي دنياي مسيحيت به جاي الفباي دنياي اسلام در ايران شمالي، حاكميت يك دولت لائيك بر اين كشور، محروم ماندن اقليتهاي مسلمان آذري در كشورهاي مختلف جهان از آموزه‏ها و تعاليم اسلامي، پرورش يافتن فرزندان اقليت‏هاي آذري در فضاي فرهنگ و دين حاكم بر كشورهاي مسيحي، همه و همه در راستاي تضعيف و تغيير اعتقادات ديني مسلمانان آذري انجام مي‏گيرد. در حقيقت، دين اسلام مقاوم‏ترين و محكم‏ترين سنگري است كه مي‏تواند از استحالة‌ فرهنگي انسانها به شدت جلوگيري كرده و از نابودي عناصر اصيل و ارزشهاي فرهنگي مانند روحية جمعي آزادگي، آداب و رسوم انساني، كانون مقدس خانواده، سلامت اخلاقي اجتماع و و در يك كلام از تغيير هويت جلوگيري كند. و اگر امروز اين عناصر اصيل و ارزشمند در ميان اكثريت آذريهاي جهان، يعني آذريهاي ايراني حفظ شده و هويت فرهنگي آنان كه همانا هويت اسلامي و ايراني است، لطمه نخورده است، علت اصلي را بايد در ديندار بودن آذريهاي ايراني و حمايت آنها از دولت شيعي جستجو كرد. آذري‏هاي ايران كه صدها سال پيش با رهبري شاه اسماعيل صفوي، دولت فراگير شيعي را در سراسر ايران برپا كردند، امروز نيز حاميان اصيل حكومت شيعي هستند...

در وضعيت كنوني مسلمانان آذري جهان، اين حق طبيعي اكثريت آذريهاي جهان يعني آذريهاي ايراني است كه در مقابل تحركات و فعاليت‏هاي گسترده‏اي كه براي تغيير فرهنگ وهويت و دين اقليت‏هاي آذري در سراسر جهان و حل و هضم آذريها در فرهنگ مسيحيت و اديان و مكاتب بيگانه و جدا كردن آنها از اسلام صورت مي‏گيرد، واكنش نشان دهند. اين واكنش بايد واكنشي برنامه‏ريزي شده، سازمان يافته، مردمي و دراز مدت باشد. حركت آزادي‏بخش ايران شمالي ، بايستي اين موضوع را به صورت جدي مورد بررسي و پژوهش قرار دهد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 15:37  توسط رسول اردبیلی و دوستان  |